close
تبلیغات در اینترنت
7داستان های کبرا11-فصل سوم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy4269935alibeck
سمیر و بن سر تمرین01846king
بن دوست داشتنی01770king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01836king
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1396 ساعت 22:37 | بازدید : 351 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

           این وبلاگ به جای دیگری انتقال یافت

 

     Inestagram page: rsm.story        



:: موضوعات مرتبط: خبرنامه تام بکی , داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل دوم , داستان های کبرا11-فصل سوم , کلیپ های کبرا11یی , تریلر های کبرا11یی , جوک های کبرا11یی ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 ساعت 4:13 | بازدید : 1060 | نوشته ‌شده به دست magic666 | ( نظرات )

سلام من رويا هستم و این اولین داستان منه امیدوارم با نظرات خودتون منو خوشحال کنید بن با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد.الو یگر هستم سمیر از اون طرف خط داد زد بن تو هنوز خوابی مثلا امروز قراره از مرکز بازرس بیاد اگه تا بیست دقیقه دیگه تو پاسگاه نباشی خودم یه گلوله تو سرت خالی میکنم فهمیدی بن با تنبلی گفت سمیر تو بدترین کابوس زندگی منی بذار یکم دیگه بخوابم مرد حسابی .سمیر :باشه پس الان به خانوم کروکر زنگ میزنم و میگم دیشب چی راجبش تو کافه گفتی بن :چی من سمیر عزیز دلم من تا ده دقیقه دیگه خودمو میرسونم و تو رو به یه قهوه دعوت میکنم نظرت چیه ها .سمیر:باشه پس دیر نکن .و.تلفن رو قطع کرد.ناگهان صدای زنگ در بن رو مجبور به بلند شدن کرد .بن:کیه اول صبح نذاشتن کپه مرگمو بذارم  و در رو باز کرد ولی با دیدن دختری که اسلحه رو به سمتش نشونه گرفته بود به عقب برگشت دختر آروم آروم برگرد داخل و صدات هم در نیاد و گرنه یه گلوله تو سرت خالی میکنم فهمیدی .بن داخل رفت و دختر در رو پشت سرش بست و یه دستبند به طرف بن انداخت و گفت دستت رو به صندلی ببند و محکم بن رو به صندلی بست.بن تو کی هستی از من چی میخوای دختر گفت اروم باش اگه کاری رو که بهت میگم انجام بدی قول میدم اتفاقی برات نیافته بن خنده ای کرد و گفت وای چقدر ترسیدم ولی دختر سیلی محکمی به صورت بن زد و گفت من وقت این مسخره بازی ها رو ندارم پس هر چی میگم گوش کن از اون طرف سمیر تو خیابون داشت به سمت پاسگاه حرکت میکرد که دید یه زن وسط خیابون افتاده سریع ترمز زد و به طرف زن رفت سمیر خانوم حالتون خوبه الان به آمبولانس زنگ میزنم ولی تا خواست گوشی موبایل رو دربیاره اسلحه رو روی سرش احساس کرد و صدای کلفت مردی که گفت اسلحه ت رو بنداز سمیر آروم اسلحه ش رو انداخت و گفت تو کی هستی مرد اونو به طرف جلو انداخت و گفت خفه شو و راه بیافتد و به زن گفت تو هم زود پاشو و سوار ماشین شو لعنتی و گرنه خودت میدونی 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوشنبه 02 شهريور 1394 ساعت 23:10 | بازدید : 5994 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام دوستان عزیز یه مسابقه ی توپ قراره بزاریم!هر دفعه که نظرات رو چک میکردم تو قسمت نظرات تایید نشده داستان های ارسالی شما رو میدیدم و خوشحال میشدم!ایندفعه قراره یه مسابقه بزاریم با موضوعات خاصی که تکراری نباشند!واقعا خیلی بده که ایده ی کسی رو بدزدیم . از رو اون داستان مشابه بسازیم!متاسفانه من چند مورد دیدم که به دوستان هم گفتم!یکی از دوستان گفت:کبرا خودش خیلیه حالا ما اگه بخوایم خیلی داستان دیگه هم بنویسیم که نمیشه و باید از ایده های مشابه استفاده کنیم!ولی من میگم این کار کاملا اشتباهه!یه نویسنده خوب و خلاق حتی اگه از روی یه داستان و یه ماجرا با بازیگرای ثابت میلیون ها ماجرا هم ساخته باشه میتونه اونو به میلیارد ها ماجرا و داستان دیگه تبدیل کنه!

موضوعات تکراری که از نویسندگان خواهشمندم ازش استفاده نکنند:

1-گذاشتن نامزد یا دوست دختر یا همسر و....برای جناب بن یگر!

2-شک کردن به جناب بن یگر درمورد خلافکار بودن در پرونده ای!

3-تا مرز مرگ رفتن جناب بن یگر!

4-گروگان گیری خانواده ی سمیر!

5-و خیلی ماجراهای تکراری دیگه!(همچنین از ماجراهای فیلم های اکشن و پلیسی دیگه هم استفاده نکنید لطفا و داستان ها رمان گونه هم نباشند!)

جایزه ی نفر اول شارژ5000تومنی!

جایزه ی نفر دوم شارژ2000 تومنی!

جایزه ی نفر سوم شارژ1000تومنی!

مهلت ارسال داستان های مسابقه ی شهریور تا سه شنبه 17 شهریور ماه!



:: موضوعات مرتبط: خبرنامه تام بکی , داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل دوم , داستان های کبرا11-فصل سوم , کلیپ های کبرا11یی , تریلر های کبرا11یی , جوک های کبرا11یی ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 21
جمعه 03 بهمن 1393 ساعت 17:56 | بازدید : 4241 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها.واقعن شرمنده ام بابت تاخیرم.میدونم بقیش دیر شد و قبلیه کم بود ولی تو این یکی جبران میکنم.در ضمن این داستان به خاسته ی دوست گلم السا جون ی مقدار از نظر بلا و اسیب متفاوته.حالا برید ادامه مطلب...

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 26 دي 1393 ساعت 16:50 | بازدید : 9689 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
بن:دیروز اومدم ببینم کمیسر گرکان هنوز میخای بفرستیم برم ماشین بشورم؟

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 10
پنجشنبه 25 دي 1393 ساعت 9:27 | بازدید : 1178 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها بابت تاخیر تو پست گذاشتن خیلی خیلی خییییییلی عذر میخایم.بالاخره امتحانات و مدرسه و...!قول میدم ادامشو زود بزارم. از شنبه به بعد هم ریحانه قول داده که داستان بزاره؛ینی میخایم همه غیبتامونو جبران کنیم.سر تونو درد نمیارم برید بخونید دوستای گلم

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 8
سه شنبه 13 آبان 1393 ساعت 13:38 | بازدید : 5740 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
اینم اخرین قسمت...

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 16
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 12:20 | بازدید : 1635 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
بچه ها اینم بقیش

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
یکشنبه 11 آبان 1393 ساعت 21:27 | بازدید : 1190 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها.اینم قسمت دوم.تا اخر تعطیلات تمومش میکنم.نقش ماریلا رو به دو نفر واگذار میکنم.منیبا گلی و المیرا جون

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
یکشنبه 20 مهر 1393 ساعت 17:13 | بازدید : 8174 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها واقعا عذر میخام که دیر به دیر پست میذاریم بالاخره خودتون مدرسه میرید و درک میکنید اوضاعو!خب بگذریم این داستان تقدیم به شما.فقط لطف کنید برای جلوگیری از دعوا مجدد تو قرعه کشی من شرکت کنید و بگید که کی دوس داره جای ماریلا باشه.من و تام به قید قرعه یه نفر رو اعلام میکنیم.اهان از الان بگم قسمت بعدی رو ۱۳-۱۴ ابان میذارم

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
چهارشنبه 26 شهريور 1393 ساعت 19:9 | بازدید : 3192 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام!من ریحانه ام!مدیر این وبلاگ!16سالمه!دانش اموز دبیرستانی که امسال میرم سوم دبیرستان!خیلی خیلی ممنونم از کاترینا و حنانه جووون بخاطر فعال بودن و نویسندگی محشرشون!و از المیرا و الهه بخاطر داستانای فوق العادشون!با توجه به این که رشته ی تجربی یکی از سخت ترین رشته های تحصیلی امروز به شمار میاد و برای اینکه تو کنکور بشه یه رتبه ی ابرومند بدست اورد متاسفانه برخی چیز هارو باید کنار گذاشت!من به مدت دوسال دیگه نمیتونم راحت بیام نت و داستان بنویسم!برای همین این وبلاگو به دست نویسنده های خلاق میسپرم!مخصوصا کاترینا جون که باید ازش تشکر ویژه ای بشه و بعد از من باید بگم که اون مدیر دوم این وبلاگه!
داستانی در ادامه ی مطلب گذاشتم که بر اساس حقیقته!حقیقت یعنی اینکه من واقعا این داستان رو از تخیل خودم ننوشتم!بلکه اونو خواب دیدم!کل داستان برای من به خواب بود!اما نه یه خواب مبهم.....بلکه واضح!خیلی هم واضح!وقتی که اول دبیرستان بودم شبی که امتحان شیمی داشتم و بسیار خسته بودم!ساعت8 خوابم برد!این داستان مربوط به سیاست های المان و امریکا میشه که البته ایران قصدی نداره و در اصل بی طرفه!برای همین اسم داستانو گذاشتم سیاست!این اخرین داستان منه!البته در زمان های خاص مثل عید نوروز یا....بازم ممکنه داستان بزارم!اما موقع مدرسه نه!به هر حال از خواب مرموزی که دیدم امیدوارم خوشتون بیاد!(این یه داستان یه تیکه ای و کوتاهه!ازش لذت ببرید)
داستان در ادامه ی مطلب....
 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 19
سه شنبه 25 شهريور 1393 ساعت 17:23 | بازدید : 3370 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
میدونم کنجکاوید پس سریع برید ادامه مطلب

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 22
دوشنبه 24 شهريور 1393 ساعت 20:37 | بازدید : 3106 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

ادامه مطلب...........



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 8
یکشنبه 23 شهريور 1393 ساعت 20:11 | بازدید : 2431 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

طبق معمول ادامه مطلب...

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
شنبه 22 شهريور 1393 ساعت 9:39 | بازدید : 3035 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
خب بچه ها اینم بقیه.خودتون میدونید کجا باید برید
 


:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 7
چهارشنبه 19 شهريور 1393 ساعت 11:25 | بازدید : 1157 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
فردا صبح انا لباس جدیدش رو پوشید.دنیل تا انا رو دید گفت:وای چقد قشنگ.امیدوارم این یکی رو سوراخ نکنی،راستی دیشب خوش گذشت؟انا سعی میکرد جلوی عصبانیتشو بگیره گفت:اره حداقل فهمیدم همه اقایون دلقک نیستن.بن که تازه رسیده بود گفت:...

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 11
سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 11:27 | بازدید : 742 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

بچه ها واقعا معذرت میخام این تیکه رو جا انداختم قبل از شعری که تو قسمت اول گذاشتم این نامه بود.من که کلی باهاش گریه کردم.حالا برید بخونین.زیباترین اشتباه من زندگی من بازم دلم گرفته و دست به قلم شدم.نمیدونی تو این روزا چی به من میگذره که ثانیه به ثانیه نبودنت برای من مثله شکنجه و عذاب وجدان روی زندگی من سایه انداخنه ای کاش میتونسنم بهت بگم که وقتی چیم بهم گفت که تو کشته شدی چه مشتی حوالش کردم.راستش هیچ وقت نفهمیدم چرا این دروغ و بهم گفت ولی قسم میخورم باور مرگ خودم برام راحت تر از قبول مرگ تو بودوکاش میدونستی من توی اون قضیه مقصر نبودم و چقد دنبالت گشتم ولی هر لحظه نا امیدتر میشدم و شرایط منو مجبور به پذیرش این حرف میکرد.من هیچ وقت از تو ناراحت نمیشم ولی ای کاش قبل از اون اتفاق از من میپرسیدی چرا از هم جدا شدیم تا مهر سکوت لبهای من باز میشد و اون حقیقت تلخ رو بهت میگفتم کاش با من مهربون تر بودی نمیدونی اون لحظه که تو رو دیدم چه اتفافی توی وجودم افتاد فکر نمیکردم تو امدی تا با هم بریم و منم بمیرم ولی وقتی صورت بی تفاوت و بیروح تو رو دیدم فکر کردم اومدی تا به خاطر اینکه پیشت نبودم انتقام بگیری ولی وقتی فهمیدم تمام این ۷سال با دروغ نبودنت سر کردم در عرض یک لحظه تمام افکارم بهم ریخت و اون ثانیه از تو شکستم و تمام توان خودمو از دست دادم.چون تو منو مقصر میدونستی.باورم نمیشد انای مهربون من اینطوری باهام رفتار کنه وقتی دیدمت قسم خوردم با تمام بدرفتاری هات و نا مخربونی هات کواظبت باشم و نذارم کوچک ترین اسیبی بهت برسه ولی نتونستم.هنوز نمیتونم قبول کنم که ما شدیم من و تو!این صادقانه ترین چیزیه که تا حالا بهش فکر کرده بودم و اون اینه هنوز بی اندازه عاشقتم انا

حالا برید ادامه مطلب واسه بقیه داستان...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 12
دوشنبه 17 شهريور 1393 ساعت 20:45 | بازدید : 920 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها.امیدوارم هممون رو بابت تاخیر تو پست گذاشتن ببخشید.این داستان مال منیبا گلی بهترین دوستمه،امیدوارم به اندازه من از این داستان خوشتون بیاد.حالا برید ادامه مطلب.راستی داستان حول دفتر خاطرات بن میچرخه.

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 14
دوشنبه 10 شهريور 1393 ساعت 0:26 | بازدید : 4908 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

با سلامی پر از شرمندگی واسه این همه تاخیر ...

با مشکلاتی برخوردم که حل کردنش ازم وقت گرفت ...

ببخشیییییییییید... ادامه داستانو آپلود کردم دانلود کنین لطفا. مرسی.

 

جسد مرده 5



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 11
پنجشنبه 16 مرداد 1393 ساعت 15:41 | بازدید : 6647 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

بن میره پزشکی قانونی وقتی داخل میشه میبینه کسی نیس میره طرف اتاق دکتر اولریش و در میزنه و داخل میشه. بن: سلام دکتر! اولریش: شب بخیر آقای یگر. چی شده؟ این وقت شب؟ بن: راستش میخواستم اگه میشه یه بار دیگه جسد گونتر را ببینم. شاید چیزی فهمیدم. دکتر قبول میکنه و جسد رو بهش نشون میده...

 

ادامه مطلب بقیه داستان



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 0:51 | بازدید : 7049 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

برید ادامه مطلب مثل همیشه :)



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 10
سه شنبه 07 مرداد 1393 ساعت 12:15 | بازدید : 1413 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

خب بچه ها ادااااااااامه مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
یکشنبه 05 مرداد 1393 ساعت 4:2 | بازدید : 1486 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

بچه ها اینم از اولین داستان من! امیدوارم خوشتون بیاد.

بن و سمیر توی بزرگراه مشغول گشت زنی بودن. بن در حالیکه قهوه میخورد آهنگی را هم زمزمه میکرد. سمیر: بن!! بسه! قهوه بخور. بن:دارم میخورم دیگه.. تازه اینجای آهنگو نشنیدی سمیر! گوش کن! و شروع کرد با صدای بلند آهنگ را خوندن. سمیر: وااااای... بن! چقد حرف میزنی؟!سرم رفت! تا کی میخوای... هنوز حرفش تموم نشده بود که...

بقیه داستان در ادامه مطلب


:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6
پنجشنبه 02 مرداد 1393 ساعت 16:9 | بازدید : 1313 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
جنی:نیستن ولی میتونم پیغامتونو بهشون بگم.ماریلا با دیدن سمیر از حرف زدن منصرف میشه و میره.

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
سه شنبه 31 تير 1393 ساعت 12:52 | بازدید : 8557 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
خدمتکار در میزنه و وارد سالن غذا خوری میشه:عذر میخام قربان.از پلیس بزرگراه اومدن و میخان شما رو ببینن.

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 16
یکشنبه 29 تير 1393 ساعت 23:20 | بازدید : 1183 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
ماریلا:من باردارم.به همکار سنگدلتون بگید که اگه اتفاقی برای بچم افتاده باشه،ازش شکایت میکنم.

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 4
شنبه 28 تير 1393 ساعت 17:36 | بازدید : 5383 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

سلام دوستان من حنانه ام.این اولین داستان من به عنوان نویسنده این وبه.امیدوارم که خوشتون بیاد.

سریع برید ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 8
پنجشنبه 19 تير 1393 ساعت 20:11 | بازدید : 4069 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام دوستان!ازتاخیرم عزر خواهی میکنم!اینترنتم تموم شده بود!خب حالا اعلام نتایج....

نفر اول:حنانه

نفر دوم:الهه

نفرات سوم مشترک:کاترینا-المیرا

در ادامه ی مطلب داستان هارو بخونین و نظرتونو بگین!بگین ایا این رتبه بندی من درسته یا نه!(هر چهار نفر نویسنده ی وب من میشن!)



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6
سه شنبه 10 تير 1393 ساعت 22:2 | بازدید : 6759 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير خيلي نگرانه! ميترسه نكنه بلايي سرش اورده باشن! بن از يك كلاب قديمي بيرون مياد! بن تا حالا حتي با سمير هم اونجا نرفته بود! وقتي از از اون جا بيرون مياد 2 تا جيپ مشكي جلوي بن رو ميگيرن!!!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
جمعه 06 تير 1393 ساعت 20:23 | بازدید : 4728 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

من خودم پيشش هستم وازش مراقبت ميكنم! كنراد: اخه.. سمير: خواهش ميكنم! وكنراد ميره!سمير برميگرده به اتاق بن! سمير: نميخاي برگردي پاسگاه؟ دلت براي اونجا تنگ نشده؟

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
پنجشنبه 05 تير 1393 ساعت 15:40 | بازدید : 1102 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

روز مسابقه رو من 4 شنبه یا 5شنبه ی هفته ی بعد پینشهاد میکنم!نویسندگان با این روز ها مشکل ندارند؟؟؟؟؟

داستان ها رو به صورت فایل وورد برای من اپلود میکنید یا در همین پست نظرات میگذارید!

با تشکر

ریحانه



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پنجشنبه 05 تير 1393 ساعت 15:27 | بازدید : 3150 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

آخرین اخطار برای شرکت کنندگان مسابقه!تا الان فقط نام های زیر ثبت نام کردند!دوستان سریعتر اقدام کنید!

کاترینا

الهه

زهرا بک

زهرا1324

حنانه معصومی

(لیتل مانستر98 انصراف داد،سارا بک هم که شماره نداده!)

داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
پنجشنبه 05 تير 1393 ساعت 11:39 | بازدید : 1328 | نوشته ‌شده به دست katrina | ( نظرات )

سلام به بروبچ

خوب شما وقتی تام عصبانی و ناراحته یا خوشحال وشاده دیدید

وقتی که ناراحته یا خدا آدم جرات نمیکنه نزدیکش بشه

ولی وقتی خوشحاله آدم دوست داره باهاش حرف بزنه چون تام وقتی خوشحاله آدمو می خندونه

حالا اینم تام بهشتی و جهنمی

tommy



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15
چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت 10:37 | بازدید : 4680 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير بادستش سريع دهن بن رو ميگيره! اونا هم كه داشتنند دنبال بن ميگشتنند ميان به طرف بن و سمير و رئيس! بن داره به خودش ميپيچه! بن درحاليكه داره به خودش ميپيچه ميگه: سمير سمير بزا برم! تا دير نشده بزا برم!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 18
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 20:36 | بازدید : 6009 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

تا مياد شليك كنه يكي از پشت به سرش شليك ميكنه و رابرت هم در جا ميميره! بن هم بيهوش ميشه! سمير مياد بن رو بقل ميكنه و با خودش مياره بيرون! وقتي داشت از در اصلي خارج ميشد صداي يه چيزي توجه هش رو جلب كرد! يه كم كه به اينور و اونورش نگاه ميكنه ميبينه اون صداي ثانيه شمار بمبه!!! و 10 ثانيه ديگه رو نشون ميده! سمير بدو بدو ميره و بيرون و بمب منفجر ميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 20:55 | بازدید : 5408 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

اونم براي اين بيمار با اين شرايط! رئيس: چي؟ كتك زدن؟! اين امكان نداره! دكتر: اين امكان نداره؟ بريد خودتون ببينيد! اين همكارتون حسابي كتكش زده جوري كه بيهوش شده! حتي وقتي كه هم بهوش اومد وحشت كرده بود!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت 12:4 | بازدید : 3850 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

من بررررررررررررررررگشتم!بعد اندی سالو گند زدن به امتحانا بالاخره برگشتم!اوووووف!بعد از این داستان خداحافظ برادر داستان زهرا جوون قرار میگیره و بعدش هم برنامه ی خاصی برای وب دارم!خخخخخ!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 19 ارديبهشت 1393 ساعت 19:20 | بازدید : 1723 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير: پس كه اينطور! اقاي دكتر حالا حالش چه طوره؟ ميتونم ببينمش؟! دكتر: فعلا كه بيهوشه! هنوز نميتونم بهتون بگم كه حالش چهطوره! بايد منتظر جواب ازمايش هاش باشيم!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 12 ارديبهشت 1393 ساعت 19:30 | بازدید : 6786 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سيمر: اره خوبم! يعني چي؟ يعني چيز ديگه اي بدست نياوردي؟ هارتموت: متاسفم نه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 17
جمعه 05 ارديبهشت 1393 ساعت 21:24 | بازدید : 10362 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير كه حسابي عصباني شده: چيييييي؟ تقصير خودش بود؟ شانگمن: بله!تقصير خودش بود اون با سازمان همكاري نكرد و نتيجش رو هم ديد اميدوارم كه زنده بمونه!وگرنه ... سمير كه خيلي بيشتر از قبل عصباني شده ميخواهد داد بزنه و جواب دادستان رو بده كه كروگر مانعش ميشه! كروگر:گركان اروم باش!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
آخرین عناوین مطالب

تعداد صفحات : 2