close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان های کبرا11-فصل سوم - 2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 25365 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 3064 king
بن دوست داشتنی 0 3033 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 3059 king
شنبه 30 فروردين 1393 ساعت 21:13 | بازدید : 6059 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بن هم دوباره نعره ي بدي ميكشه! ضربه پنجه اي:گير عجب ادم هاي زبون نفهمي افتاديما! سمير ميخاد خودش رو ازاد كنه و بره پيش بن ولي نميتونه! بن از درد داره از داخل ميسوزه ولي حتي نميتونه گريه كنه!و چشماش خون افتاده! بعد از دقايقي دوبار پنجه ضربه اي به همراه يه ميله ي داغ ديگه مياد بالاي سرش! بن هم چشماش سياهي ميره درست نميتونه ببينتش!

ادامه یداستان در ادامه ی مطلب!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
دوشنبه 25 فروردين 1393 ساعت 20:13 | بازدید : 19317 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

ديويد:چشم! در اين موقع اون دوتا غول بيابوني با سمير و سارا ميرسن! يكي از اون غول ها:قربان قربان!اورديمشون! ضربه پنجه اي:خوب ببريدشون اون ور ! هر وقت صداتون كردم بياريدشون پيش شيشه ها! پيش شيشه ها: ولف:برو اشنايدر رو صدا كن بياد!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 13
پنجشنبه 21 فروردين 1393 ساعت 19:40 | بازدید : 5533 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير در اين حال به خونه ي پدر بن رسيده.خونه ي پدر بن: سمير ميره در ميزنه و پدر بن هم در رو باز ميكنه! كنراد:اقاي گركان!اتفاقي افتاده؟ سمير:سلام اقاي يگر!هنوز نميدونم! ببخشيد سارا اينجاست؟ كنراد:بله اينجاست!ولي چي شده؟

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
شنبه 16 فروردين 1393 ساعت 20:1 | بازدید : 7794 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بعد از مدتي بقيه افراد پاسگاه از جمله خانم كروگر به خونه ي بن ميرسن! كروگر مياد پيش سمير ميبينه كه سمير حسابي تو فكره و نگران! كروگر:گركان!ميدونم كه نگران يگر هستي ولي نگران نباش پيداش ميكنيم! سمير:خانم كروگر اين دفعه فرق داره!بن ديروز همش داشت درباره ي رفتن حرف ميزد!ميترسم بلايي سرش بياد!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 9
پنجشنبه 14 فروردين 1393 ساعت 22:21 | بازدید : 13354 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بن: سمير پس من رو بزار خونه! سمير:باشه ميبرمت!ولي بايد قول بدي كه خوب امشب رو خوب استراحت كني تا حالت خوب بشه! امروز روز شلوغ و سختي داشتي! بن:اره!هنوزم گيجم!نميدونم چه اتفاقي افتاده و چه اتفاقي قراره بيافته! سمير مدتي به حرف هاي بن فكر ميكنه ولي متوجه منظور بن نميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 16
سه شنبه 12 فروردين 1393 ساعت 19:9 | بازدید : 9934 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

در اين موقع همه به بن خيره ميشن حتي سارا! سمير كه گيج شده بود ميگه:بت تو چي ميگي؟! تو حالت خوبه اصلا؟ اين دخترته؟شوخي نكن! بن با جديت:نه شوخي نكردم!اون دخترمه! سمير:ولي اخه اين چه طور ممكنه؟! بن:بعدا بهت توضيع ميدم! سمير: خوب پس الان با هم ميريم پاسگاه و تو راه و تو پاسگاه كامل برام توضيع ميدي! بن:باشه! سارا با من مياي؟ميخام باهات حرف بزنم! سارا: اره منم خيلي حرف هم براي شنيدن هم براي گفتن دارم! سمير:پس بريم!
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
یکشنبه 10 فروردين 1393 ساعت 19:51 | بازدید : 6353 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بن بعد از مدتي بهوش مياد ولي گيجه نميدونه چي شده! و اشنايدر هم بالاي سرش وايستاده! اشنايدر:حالتون خوبه؟ بن:بله خوبم ولي چي شد كه بيهوش شدم؟ اشنايدر: نميدونم يكدفعه اي بيهوش شديد! بن كه كاملا گيج شده از دكتر تشكر ميكنه و ميره بيرون.
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
جمعه 08 فروردين 1393 ساعت 14:37 | بازدید : 2786 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

در ازمايشگاه فني جنايي: بن: خو بگو هارتموت چي بدست اوردي؟اخخخخخخ دستم! سمير:حالت خوبه؟ بن:اره خوبم ممنون! هارتموت: ميبينم كه بازم سر خودتون بلا اورديد! بن در حاليكه ناله ميكرد:هارتموت تو رو خدا تو يكي ديگه شروع نكن!بگو چيا فهميدي! هارتموت: باشه من دولكه خون پيدا كردم كه هر دوتاشون بهم شبيه اند. سمير:منظورت چيه؟ هارتموت:يعني اين دو نفري كه خون هاشون رو پيدا كرديم يه نسبت فاميلي باهم دارند.يه نسبت فاميلي خيلي نزديك! بن:چه باحال!خانواده ي خلافكار!خوب خون هاشون رو شناسايي كردي؟ هارتموت:تا 30 ثانيه ديگه معلوم ميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 13
سه شنبه 05 فروردين 1393 ساعت 10:56 | بازدید : 2073 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نویسنده:لیتل مانستر98

(خودم به شخصه از اسمش یاد سمیر افتادم!!!حالا خودتون برین ادامه ی مطلب بخونین!ببینین چی میشه!)



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت 19:20 | بازدید : 15966 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلووووووووووم!عید همتون مبارک!اینم از

 

سفره یازده سینمون!

سفره یازده سین

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب!

 

 

راستی دوستان مسابقه ی عکاسی فقط تا 5 فروردین 93 مهلت دارینا!زودتر اقدام کنین!تا الان همش 3 تا شرکت کننده داشتیم!

 




:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 6
سه شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 16:28 | بازدید : 7463 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

ریحانه:بربچ قرار ما امشب سر پاسگاه مرکزی کلن!قراره پاسگاه رو آتیش بزنیم از روش بپریم!بن:بربچ دینامیت با من!حالا شما از این آبشاری ها بیارین!سمیر:ای دیوونه ها پس کروگرو چیکارش میکنین؟ریحانه:اون با من!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 10
دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت 22:39 | بازدید : 3544 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

 

 سمیر:تو چت شد یهو؟بن:من میدونم این کار کیه!سمیر:منظورت چیه؟بن:میشل!سمیر:چی؟

ادامه ی داستانو در ادامه ی مطلب بخونین!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 8
جمعه 23 اسفند 1392 ساعت 22:6 | بازدید : 13058 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بربچ اینم از آخرین داستانی که در سال 92 مینویسم!البته میدونم عید داره میشه و باید شاد باشیم ولی چه کنم که من داستانای غم انگیزو بیشتر دوست دارم!!!پس اگه هر اتفاقی برای بن افتاد یقه منو نگیرین!یقه ی کسی که این ایده رو داد بهم بگیرین!خخخخخ!(این ایده ی داستانی از آقای امیر حسین -ش هستش!)

داستان در ادامه ی مطلب!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 9
چهارشنبه 07 اسفند 1392 ساعت 13:58 | بازدید : 38029 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

یه سلام پر انرژی به همه ی شما مهمونای عزیزم!

امروز میخوایم این پستو بترکونیما!!!یعنی نظرات بالای200 تا برسه!جشنمون تو بخش نظرات همین پسته!نظرات هم آزاده و بدون تایید مدیر!خبببببب....برای ترکوندن امشب بیاین تو ادامه ی مطلب!اگه سرعتتون خوب نیست صبور باشین تا همه ی عکسا باز بشن!راستی نظرتون راجب به آهنگ when you go تام چیه که رو وب گذاشتم!؟کد کادو و بادکنک چطور؟؟؟

تامی بی ادب



:: موضوعات مرتبط: خبرنامه تام بکی , داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل دوم , داستان های کبرا11-فصل سوم , کلیپ های کبرا11یی , تریلر های کبرا11یی , جوک های کبرا11یی ,
:: برچسب‌ها: تولد تام بک , تولد , ابزار تولد , تولد تام , تام بک , تولد بن ییگر , تولد بن یگر , بن یگر ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 30
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 22:17 | بازدید : 7571 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

 

میشل:کارت عالی بود بن!بن:من واقعا برای خودم متاسفم!من چیکار کردم....!!میشل:دیگه جای افسوس و اندوه نیست!خب همونطور که منم بهت قول دادم اون پلیسارو آزاد میکنم!به جمع ما خوش اومدی!بن:هه....آره !جمع خلافکارا!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 25
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 18:42 | بازدید : 1334 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

 

کروگر:مواظب حرف زدنت باش یگر!ما ترسو نیستیم و قایم هم نشدیم!فقط برای این پروژه مجبور شدیم وانمود به مرگ کنیم!سمیر:خانوم کروگر راست میگه ها!حرف دهنتو بفهم بن!کروگر:گرکان،ببند!سمیر:چشم!بن:خخخخخخ!!!حالا نقشمون چیه!

کروگر:الان بهتون میگم.....

(بقیه در ادامه ی مطلب)



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
سه شنبه 01 بهمن 1392 ساعت 18:59 | بازدید : 2749 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

 

کروگر:من به همراه سوزانه با تحقیقاتی که انجام دادیم تونستیم جای اونها رو پیدا کنیم!خب نظرتون چیه که با یک حمله ی غافلگیر کننده حالشونو بگیریم؟؟بن:عالییییییییییییه!!خوبه!پس بزن بریم!

در راه

سمیر:هییییییییییییییی!ما چقدر مهمیما!یا جوون ما یا جوون مردم شهر!خخخخخ!چه باحال!!بن:نه!نه خدایی....خدایی به نظرت این باحاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سمیر:خو چیه مگه!؟(یهو صدای انفجار میپیچه و یکی از ماشینای پلیس میره هوا....!)بوووووووووووووومب.....

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم , جوک های کبرا11یی ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6
جمعه 15 آذر 1392 ساعت 21:58 | بازدید : 5897 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

خب اگه میخواین داستانو بخونین سریع برین ادامه ی مطلب!!!




:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 9
پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 20:41 | بازدید : 11793 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

هجوم ناگهانی اینهمه خاطر به ذهنم غیرقابل کنترل بود. زنگ زندان با صدای گوشخراشی به صدا درآمد. وقت شام بود.

سوپ،سوسیس، کمی سیب زمینی همراه با آب...

چه شام مفصلی!!!

.

.

.



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2
سه شنبه 12 آذر 1392 ساعت 21:26 | بازدید : 2411 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

سلام بروبچ ....

داستان پل هم به خوبی و خوشی تموم و داستان شماره2 یعنی شورش تازه شروع شده....

امیدوارم فهمیده باشید داستانای فصل 3 چطورین و رازشون چیه....

پس همه رو با دقت دنبال کنید!

برای جمع بندی ، داستان پل رو به طور کامل برای دانلود گذاشتم

Enjoy It



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 11
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 12:13 | بازدید : 5642 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

خب بالاخره به قسمت آخر این داستان رسیدیم....

امیدوارم  اونقدر هیجان انگیز بوده باشه که شما رو تا الان کِشونده -شاید هم کُشونده- باشه!!!!

به درخواست بعضی از بروبچ بدون عضو شدن هم می تونید اینبار بخونید...

خیلی سریع برید به ادامه مطالب:



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 17
چهارشنبه 06 آذر 1392 ساعت 19:52 | بازدید : 5021 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

سلام به همگی !!!!!!!!!!

اول از همه یک عذرخواهی به همتون بدهکارم بابت بدقولی و دیر کردن داستان اما باید بگم دلیلم موجه بوده و حالم اصلا خوب نبود!!!

الان بهترم و یکی از بزرگترین امتحانات قرن که جزو امتحان های ترم هم محسوب میشد رو با موفقیت پاس کردم و حالا امشب داستان رو طولانی تر از همیشه می نویسم....

امیدوارم مایوستون نکرده باشمخجالت

حالا برید سراغ ادامه مطالب و حواستون رو کاملا جمع کنید تا گیچ نشید...

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 26
دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 11:55 | بازدید : 6635 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

سلام ... من از سفر برگشتم و میخوام ادامه داستانو واستون بذارم.... نظر یادتون نره ها!!!

برای خوندن داستان خیلی زود به ادامه مطالب برید ....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 21:13 | بازدید : 1958 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

مروری بر گذشته:

سمیر: خانوم میشه کارت شناساییتون رو ببینم؟

بن: کیت دیگه... همونی که تو بزرگراه جریمه اش کردیم... کیت اشمیت !

خانم کروگر: ییگر میشه بپرسم اون پرونده قدیمی رو میخوای چی کار بکنی؟

کیت: ممنوع الخروج شدم و طلبکارها دنبالم هستن... میتونی کمکم کنی... بن؟؟؟!

سمیر: جواب آزمایشت مثبت بوده!! این راز فعلا بین من و تو میمونه ...فقط برای همین یک دفعه!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
جمعه 17 آبان 1392 ساعت 23:53 | بازدید : 8221 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

بن سراسیمه از خواب پرید. ساعت12ظهر بود! به تلفنش نگاه کرد. سمیر 11 بار به او زنگ زده بود اما حتی صدای زنگ را هم نشنیده بود! با عجله لباس هایش را عوض کرد و صورتش را شست. اما هنوز هم احساس منگی و گیجی داشت. وقتی از دستشویی بیرون آمد ناگهان سرجایش ، میخکوب شد!!!!

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 13
سه شنبه 14 آبان 1392 ساعت 23:21 | بازدید : 4876 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

فردا صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. بن در را باز کرد و با تعجب کیت را دید که گفت:

وای ، بن معذرت میخوام ! اینجا چه خبره؟ تو حالت خوبه؟؟ گاراژت چرا داغون شده؟ دیشب که ...

بن: ولش کن، بیا تو...

-نه، باید برم کار دارم، فقط کلیدت رو برات آوردم. دیشب یادت رفت ازم بگیری...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15
یکشنبه 12 آبان 1392 ساعت 20:30 | بازدید : 2079 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

مروری بر گذشته:

سمیر: امیدوارم از این دختره خوشت نیومده باشه!

کیت: شما همیشه آدم فراموشکاری هستید؟!

بن: قهوه ی خوش طعمیه!... تاحالا توی کلن چنین قهوه ای نخورده بودم!

آتش نشان: آقای گرکان شما هستید؟.. هرچه سریعتر خودتون رو به خونه آقای ییگر برسونید.

سمیر: بن زنده است؟!!!!!

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 26
جمعه 10 آبان 1392 ساعت 12:39 | بازدید : 6610 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

مثل افسرده ها روی تخت چمباتمه زدم و به کنج اتاق خیره شدم. هزاران فکر جورواجور در سرم رژه می رفتند. آزار و اذیت زندانیانی که روزی خودم آنها را به اینجا انداخته بودم از یک طرف و عذاب وجدان از طرفی دیگر، باعث می شد روح و جسمم آزرده شود.

دوباره به سقف خیره شدم. اینبار با دقت زیاد... طوری که تارعنکبوت ظریفی که عنکبوت کوچکی رویش بود را هم دیدم.

برای لحظه ای چشمانم را بستم و به یاد آن روز آفتابی و گرم افتادم. روزی که ...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 31
چهارشنبه 08 آبان 1392 ساعت 11:0 | بازدید : 8309 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

سلام سلام سلام....بغل

امیدوارم الان که نشستید پای کامپیوترهاتون سرحالِ سرحال باشید و البته حواستون هم حسابی جمع باشه!!!ابرو

این شروع یک فصل جدید و البته کاملا متفاوت تر از اونچه که تا حالا خوندید هست... پس ازتون خواهش میکنم با دقت بخونید و کوچکترین جزئیات رو هم به خاطر بسپارید و حتما حتما هر سوالی که براتون پیش اومد توی نظرات با ما در میون بذارید...

 

شما در این فصل شاهد:

استرس،هیجان،تراژدی و البته طنزهایی خواهید بود که شما رو در جاهایی خاص غافلگیر میکنه...

 

 

 در قسمت هایی که انتظارش رو ندارید گیر می افتید و اگر دقیق نباشد شاید گیج هم بشید

death-experience.jpg

 

 

 

ضمنا حواستون هم باشه ؛ شعار فصل جدید ما اینه:

 

 

نظربدید... داستان بخونید... کلیپ ببینید

 

 

و۱۰۰البته قسمت آخر هر داستان فقط برای اعضای فعال قابل نمایشه.پس اگر عضو نیستید یا اگر حوصله نظر دادن ندارید باید بگم از همین لحظه تغییر رویه بدید و با ما همراه باشید

 

 

برای خوندن اولین صفحه از فصل جدید و هم چنین دیدن تریلر جذاب وهیجان انگیز اون به ادامه مطالب برید:

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 12
آخرین عناوین مطالب

تعداد صفحات : 2