close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره 10 از فصل اول
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 15:28 | بازدید : 1730 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نام داستان : بمب گذار را پیدا کن

نام نویسنده : ریحانه

سمیر در حال گزارش نوشتن:اهههههه!!هیچ کاری مسخره تر از گزارش نویسی نداشتم تو عمرم!!بن تا کجا رسوندی گزارشتو؟؟؟ بن:چیییی میگی؟هان؟ گزارش؟؟!!منکه گزارش نمینویسم،دارم متن آهنگ جدیدی که تو بازاره رو میخونم!! سمیر:چیییی؟؟ گزارش نمینویسی؟؟ بن:نه باو!!گزارش کیلو چنده؟؟سمیر:اگه کیلویی بخای بگیری که خیلی گرون تموم میشه برات!!بعدش جواب خانوم کروگر رو چی میخوای بدی؟؟(در همون لحظه خانوم کروگر وارد دفترشون میشه و بن بدون اینکه کسی متوجه بشه گزارش سمیر رو از زیر دستش کش میره)بن:بفرمایید خانوم کروگر،اینم گزارش من!!سمیر:اهه تو کی نوشتی من خبر نداشتم!!اینم….اههههه گزارشم کو؟؟؟؟؟همین جا بود!!خانوم کروگر:آقای گرکان تازگی ها خیلی از دستوراتم سرپیچی میکنید!و شما آقای یگر بیاین دفترم تا پرونده ی جدید رو بهتون بدم!!سمیر:پس من چی؟؟خانوم کروگر:شما هر وقت گزارشتون رو تحویل دادین میتونین با آقای یگر همکاری کنین!!(خانوم کروگر از دفتر خارج میشه و در حالی که بن پشت سرش داشت میرفت،بن یه پوزخند به سمیر میزنه و سمیر بیچاره تازه میفهمه که چه بلایی سرش اومده!!)

 

ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب را بخوانید

(در دفتر خانوم کروگر)
کروگر:خوب آقای یگر شما باید به یاد داشته باشین که یه پرونده که قبلا همراه همکار بی عرضتون به دست گرفته بودین و ناتمام بود،همون پرونده ی بمب گذاری و ماجرای هری و….بن:البته که یادمه خانوم کروگر!!کروگر:خوب همین الان یه گزارش ناشی از انفجار و بمب گزاری در سراسر شهر گزارش شده!بن:جدی؟و شما فکر میکنین به اون پرونده ربط داره؟؟کروگر:فک نمیکنم بلکه مطمنم!!بن:پس من میرم یه سری به جاهایی که انفجار رخ داده بزنم!!به سمیر هر وقت گزارشش رو تموم کرد بگین بیاد کمک کنه بهم!!(و در حالی که پوزخند میزد از دفتر میره بیرون!!)
(در یکی از محل های مشهور شهر که بمب گزاری شده بود)
بن از ماشینش پیاده میشه و چند قدمی فاصله میگره….بن:واییی ببین چی بود چی شده!!بهتره برگردم به پاسگاه ببینم چه میشه کرد!!(و ناگهان ماشین بن منفجر میشه)
(در پاسگاه)
سمیر:بفرمایید خانوم کروگر اینم گزارشم!!کروگر:مثل اینکه یه انفجار دیگه گزارش شده،برین و ببینید چه خبر شده…سمیر:با کمال میل!!تو راه این بن متقلب هم دستگیر میکنم!!
(سمیر در راه)
سمیر:اههه چرا دیگه برنمیداره گوشیشو؟؟خدای من چه ماشین باحالی رو منفجر کردن!!صبر کن ببینم!!این که ماشینه بنه!!!!!ولی بن کجاست!! یهو یه شماره ی ناآشنا به گوشی سمیر زنگ میزنه!!شماره ی تلفن عمومی!!سمیر:الو؟بن… تو کدوم گوری هستی؟نگرانت شدم!چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!بن با آرومی:عوض تشکرته خلافکارا رو تعقیب کردم الانم نزدیک مخفیگاهشونم!!گوشیم هم شارژ تموم کرده تو این گیر و ویری!سمیر:الان دقیقا کجایی؟؟بن:خارج شهر نزدیک یه کارخونه ی آرد!!یه خراب شده ای اینجاست که مخفیگاهشونه!!مخفیگاه همون بمب گزارا!!جلوتر از بزرگراb2!!سمیر:خوب فهمیدم کجایی!تکون نخور از جات من الان میام!!بن:آخه تا تو بیای من گمشون میکنم!!سمیر:بن کار احمقانه ای نکن!من همین الان تو راهم!!بن با بی حوصلگی:خیلی خوب!!
بن چند دقیقه منتظر سمیر میمونه ولی دیگه صبرش تموم میشه و از طرفی میبینه که بمب گزار ها دارن وارد مخفیگاهی میشن!!واسه همین دنبالشون میره!اونا وارد دالانی تاریک میشن و ناگهان یکیشون از پشت متوجه ی بن میشه و باهاش درگیر میشه!!دیگران سر و صدای درگیری رو میشنون و دنبالش میرن!! یکی از بمب گزارا:هی تو!!(بن که در درگیری پیروز شده بود و لباس اونو پوشیده بود به آرومی جواب میده):بله…با منی!! _آره با تو ام!!تو کی هستی؟؟چرا لباس ما رو پوشیدی؟؟بن:من مایکم!!همکار جدیدتون!!مگه رءیستون منو معرفی نکرده بود؟؟ _رییس منم،و تو رو نمیشناسم!!بن:جدی؟؟
(و همه اسلحه هاشون رو به سمت بن میگیرن)
از طرفی سمیر به محل مورد نظر رسید و اثری از بن ندید و فهمید که باز کار دست خودش داده!!یه محل متروکه دید و آروم وارد اونجا شد!و یهو صدای تیر اندازی شنید! اون بمب گزارا تیر هوایی زده بودن تا بن بترسه و اعتراف کنه ولی بن چیزی نگفت!!همون رییسه:ههه هه!!رفیق به جمع ما خوش اومدی!!درست گفتی من رییس نیستم!!پس تو از خود مایی!!دنبالمون بیا داریم میریم مخفیگاه،فک کنم چون تازه کاری اونجا رو ندیده باشی!!بن:آره شما درست میگین!!و با هم راهشون رو ادامه میدن…تا اینکه به یه مخفیگاه که پشت دیواره مخفی بود میرسن و میرن توش!بن با آرومی به خودش میگه:وای اینجا محل ساخت بمب هاست!!یکی از بمب گزارا:چیزی گفتی؟بن:نه فقط نیست که اولین باره دارم اینجا رو میبینم خیلی شگفت زده شدم!!همون بمب گزاره:حالا شگفت زده تر هم میشی!آخه امروز قرار رییس بیاد اینجا!!بن:چییییی؟یعنی من منظورم اممم….خیلی عالیه!!(و در حالی که اون بمب گزارها مشغول بودن بن سعی میکنه از اونجا در بره ولی یکی اونو میبینه و میگه:هی تو!!کجا میری؟؟و بن میدویه و داخل دالان تاریک و بزرگ میشه و خودشو مخفی میکنه،یه طرف دالان بن مشغول فرار و یه طرف دیگه بمب گزارا در حال جست و جوی اون و از طرفی دیگه سمیر هم در همون دالان اسلحه به دست در جست و جوی خلافکاران !!بن از یه دالان بیرون میاد و وارد دالان دیگه میشه و از طرف دیگه سمیر یه شخص رو که لباس مخصوص بمب گزار ها رو پوشیده رو میبینه که در حال رفتن به دالانی دیگست و به سمتش شلیکککککککک میکنه!! سمیر کم کم به اون شخصی که شلیک کرده بود نزدیک میشه که یهو یکی از پشتش میرسه و میگه:بدو در ریم!!(سمیر تو تاریکی صورت شخص رو خوب نمیبینه و اسلحه به روش میگیره و میگه) :تو کی هستی!! همون شخص:بابا اسلحتو غلاف کن یهو میزنی ناکارمون میکنی…منم سمیر…بنم!!(سمیر بیشتر دقت میکنه و میبینه بنه که لباس بمب گزارا رو پوشیده!!)سمیر:میدونی چیه!تو خیلی کله شقی!!میدونی همین الان یکی از اونا رو با تیر زدم! تو تاریکی تا 2 سانتی متریش هم آدم نمیتونه ببینه بعد تو رفتی لباس اونا رو پوشیدی!!ممکن بود الان جای اون باشی!!بن:اولا اگه زبونم لال اینطور میشد من میشدم پلیس خوبه و فداکاره و تو میشدی پلیس بده و قاطله تو روزنامه ها هم میزدن پلیسی به اشتباه باعث مرگ همکارش شد!دویما که الان وقت این حرفا نیست بیا در ریم!!سمیر در حالی که همراه بن میدویید:اینو بدون که اصلا هم اینطور نمیشد فوقش جسدت رو گم و گور میکردم و تمام!!(که در همون لحظه هر دو میرسن به محوطه ی آزاد بیرون از دالان!!و در همون جا بود که توسط اون بمب گزارا غافلگیر میشن!!
اون بمب گذار ها بن و سمیر و میگیرن و با خودشون به مخفیگاه میبرن!!
یکی از خلافکارا:کلک این یکی رو بکن(منظورش سمیر بود)!!
اون یکی خلافکار:پس اون یکی چی؟؟
_:باید صبر کنیم ببنیم رییس با کسی که از اسمش سوء استفاده میکنه چه میکنه!!
_:باشه!!
(و بعد سمیر رو با خودشون میبرن!)
بن:ولش کنین!!نهههه!!سمیر!!
30 دقیقه بعد…
بن در کنار خودش متوجه ی میله ای میشه که گوشه ی تیزی داشت و سعی میکنه با اون دستاشو باز کنه و بعد از چند دقیقه موفق میشه و چون دو نفر داشتن نگهبانی میدادن باهاشون درگیر میشه و یکی رو میزنه و اون یکی فرار میکنه تا به بقیه خبر بده!!بن گوشی اون خلافکار رو بر میداره و نیروی کمکی خبر میکنه و بعدش میره تا دنبال سمیر بگرده!!بعد از چند دقیقه سمیر رو تو یه جایی دور از مخفیگاه پیدا میکنه ولی….سمیر رو به یه بمب غیر قابل حمل بست بودن!!بن: س…س…س….سمیر!!سمیر:میدونم!!ولی خدا رو شکر فعلا فعال نیست!!(از طرف دیگه اون خلافکاری که از دست بن فرار کرده بود به مافوقش میگه که بن فرار کرده و مافوقش میگه:اون احمق حتما الان داره دنبال دوستش میگرده و من هر دوشون رو از راه دور میکشم و بمب رو با کنترل از راه دور فعال میکنه!!)

بن:سمیررررر!!بمبه فعال شد!!(بن در حالی که گوشیشو(گوشی که از خلافکاره کش رفته بود)در می آورد به هارتمورت زنگ زد…)هارتمورت:بن ، سمیر شما کجایین؟؟نیروی کمکی به همون آدرس اومده ولی شما….بن:هارتمورت به دادمون برس،به سمیر یه بمب غیر قابل حمل وصل کردن مدل git305 وصل کردن من خوب میدونم این بمب اگه منفجر بشه چی میشه!!15 دقیقه و 23 ثانیه وقت داریم….22 21 20 و….هارتمورت:وای نه کارتون تمومه!!بن:هارتمورت تو دوره ی خنثی کردن بمب رو گذروندی و میدونی چطور خنثاش کنی و…..هارتمورت:اصلا فکرشم نکن اولا که از جونم سیر نشدم دویما تا بخوام برسم 20 دقیقه میشه و سوما…..که اصلا فکرشو نکن،یه اشتباه کوچولو هر دوتون رو میکشه!!بن:همون راه سوم از همه بهتره…. زود باش 10 دقیقه وقت داریم هارتمورت:پس خوب گوش کن ببین چی میگم توی جعبه ی مشکی زیر بمب یه سری سیم رنگی هستش به ترتیب و یکی یکی رنگ های آبی و سبز و سفید رو ببر!!(بن چاقوی جیبیشو در میاره تا کارو شروع کنه اما سمیر دستش رو میگیره و میگه) :بن تو مجبور نیستی این کارو بکنی!!از اینجا برو و خودت رو نجات بده….بن:تو یه دیوونه ی به تمام معنایی!!چطور میتونم از اینجا برم و تو رو تنها بزارم؟؟(و بعد شروع میکنه به بریدن سیم ها…)بن:هارتمورت حالا چی کار کنم؟؟هارتمورت:بین سیم مشکی و قرمز و زرد یکیشون منفجر میشه!!بن:چییی!!یعنی حدس بزنم!!هارتمورت:آره بین زندگی و مرگ….بن:خیلی خوب و شروع میکنه به فکر کردن!!59 ثانیه58 57 56 55 54 … و بالاخره سیم قرمز رو قطع میکنه اما….حواسش نبود که دستش میخوره و همزمان سیم مشکی هم قطع میشه و بیب بیب بیب بیب……بومببببببببببببببببببببببب!(صدای انفجار)

بوممممب….این صدایی بود که هارتمورت از پشت تلفن شنید!!سوزانه و خانم کروگر و دیگر بربچ پاسگاه هم مطلع شدن!!سوزانه:یعنی….یعنی…..نه نه!!خانم کروگر:یه خاکسپاری مجلل برا هردوشون میگیریم!متاسفم!هارتمورت:نههههه….نهههه!!سوزانه:هرگز فکرشو نمیکردم همکاریمون اینطوری تموم بشه!!سمیر….بن…!!(که یهو صدای بن از پشت تلفن هارتمورت که هنوز قطع نکرده بود میاد و میگه:بازم این همکارای ما گند زدن به همه چییی!!نترسین باو نمردیم!!صدای انفجار مال ماشین همکارا بود که دنبال خلافکارا بودن!!ببینین من چقدر زرنگم با یه تیر دو نشون زدم!!)هارتمورت با تعجب:بننن شما شما؟؟؟سمیر:نه باو!!نکنه انتظار دیگه ای داشتی؟؟کروگر:خیلی حیف شد!!این یعنی در آینده یه چند تا ماشین دیگه باید خراب بشن!! سوزانه:از ته دل خوشحال شدم که صداتون رو شنیدم!!بن:ولی خلافکارا دارن فرار میکنن!!ما باید بریم!!هارتمورت:مواظب باشین این اتفاق دوباره تکرار نشه!!سمیر:باشه!!
سمیر:بن اونجارو نیگاه….!!بن:بریم کمک….!!(و سمیر و بن برای کمک به پلیسایی که ماشینشون چپ کرده بود میرن!و بلافاصله بعد از اینکه همکاراشون رو از ماشین بیرون میکشن ماشین منفجر میشه و تو این فاصله بمب گذارا فرار میکنن!!)سمیر:اه خیلی بد شد!!بن:حالا چطوری پیداشون کنیم؟؟(و بعد برمیگردن به پاسگاه)کروگر:تبریک میگم آقایون شما موفق شدید همکارای دیگه هم منحرف کنین به داغون کردن ماشین ها!!سمیر:ولی اون لعنتی ها فرار کردن!کروگر:متاسفانه ما هیچ مدرکی از اونا پیدا نکردیم!بن:ولی ما خودمون اون مخفیگاه رو دیدیم!!کروگر:متاسفانه جایی که شما میگین با خاک یکسان شده!سمیر:لعنتییی!!یعنی این پرونده باز میمونه؟؟بن:نههه!!کروگر:درسته!!بن و سمیر:نههه!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 28
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب