close
تبلیغات در اینترنت
7بگو کی هستی!(4)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 15 شهريور 1392 ساعت 9:0 | بازدید : 1986 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

فردا / جاده شمالی/ نیمه شب

سمیر با تعجب به کروگر نگاه میکنه و میگه: همون تابلو!!

بن که روی صندلی عقب دراز کشیده بود زیر لب فقط هذیون میگفت و عرق کرده بود!

 کروگر نگاهی به بن انداخت و رو به سمیر گفت:حالش اصلا خوب نیست! درست مثل همون روزی شده که اومد خونه من!

سمیر پایش را روی ترمز گذاشت و با نگرانی برگشت و گفت : فکر کنم باید همینجا پیاده بشیم... کمک کن بن رو از ماشین بیاریمش بیرون.

بعد از چند دقیقه تلاش برای سرپا نگه داشتن بن ، ناگهان در کمال تعجب بن کاملا صاف ایستاد و شروع به حرکت به سمت جنگل تاریک کرد!!


سمیر: هی! داری کجا میری؟ تو حالت خوب نیست!

کروگر دست سمیر را کشید و گفت: اگر نریم دنبالش گمش میکنیم ... بجنب

و هردو پشت سر بن به راه افتادند. بن آنقدر سریع و بدون مکث راه میرفت که انگار سالهاست در این مکان بوده و همه جای آنرا می شناسد . حتی سمیر برای لحظه ای شک کرد که اصلا بن به زمین هم نگاه میکنه؟!!!

-بن، تو قبلا اینجا بودی؟

اما بن بدون هیچ جوابی ، فقط جلو میرفت.بعد از یکساعت پیاده روی در جنگل ناگهان بن کاملا از حرکت ایستاد! درست مثل ماشین اسباب بازی که کوکش تمام شده باشه!!! کیم شانه های بن را به شدت تکان داد اما بن هیچ عکس العملی نشون نداد!

سمیر روی زانوهاش نشست و بعد از چند دقیقه تلاش برای به حرکت درآوردن بن روی زمین نشست و همینطور که میگفت: اون دکتر حق داشت، کارایی که میکنه با علم هیچ کس جور درنمیاد... که متوجه جسم سخت و فلزی زیرش شد! به سرعت با کروگر شروع به تمیز کردن روی اون جسم کردن و بعد از مدتی با یک در زیرزمینی مواجه شدن!!!

سمیر با حیرت دستگیره در رو 2 دور می چرخونه. و بعد با کمک کروگر درو بلند میکنه و به نردبان فلزی بلندی که به عمق میره خیره میشن!

-گرکان، اینکه شبیه شبکه فاضلابه!

-درسته، اما خیلی از شهر دور شدیم، جنگل شبکه فاضلاب میخواد چی کار؟ ضمنا بو هم نمیده!

کیم با سر حرف سمیر را تایید کرد و همینطور در حال مشورت راجع به اینکه کی بره ایین و کی پیش بن بمونه بودن که بن شروع به حرکت میکنه و از نردبون پایین میره!

سمیر: دارم کم کم ازش می ترسم!

کیم : منم همینطور!!!!

با این وجود ، دوباره هردوشون پشت سر بن به راه می افتن، بعد از عبور از سالن های تاریک و تودرتو، بن دوباره از حرکت می ایسته، سمیر میره جلو و متوجه یک در بزرگ فلزی دیگه میشه ، دوباره با کمک کروگر در رو هول میدن و در کشویی باز میشه!

بدون توجه به سالن سمت چپ شون وارد یک به ظاهر اتاق- خیلی تاریک میشن. هنوز چند لحظه از ورودشون نگذشته که کیم میگه: گرکان، اینجا خیلی مرموزه!

هنوز جمله اش تموم نشده که ناگهان یک موجود بزرگ و سیاه به کیم می چسبه!!!!!!!!!تعجب



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

کاترینا در تاریخ : 1392/7/18 - - گفته است :
ترسناک اما محشر دستت درد نکنه
پاسخ : یو.هی.ها.هو.هوووووووووووووو!!!! مررررررررررر30

elmira در تاریخ : 1392/6/20 - - گفته است :
ادامه میخوام ادامه میخوام تانزارید ول کن نیستما
پاسخ : ادامه رو گذاشتم بدو...

elmira در تاریخ : 1392/6/19 - - گفته است :
من برم استراحت کنم وبعدش دوباره نظر میزارم من پرو ترازاین حرفام ههه

elmira در تاریخ : 1392/6/19 - - گفته است :
من امروز نظر رارو پنجاه میرسونم به ریحانه ام گفتم

tahora در تاریخ : 1392/6/17 - - گفته است :
رکسانا باورت نمیشه ولی دارم شر شر عرق میکنم از استرس
پاسخ : خخخخخخ! پس مواظب کیبورددت باش نسوزه!!!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/6/16 - - گفته است :
سلام عزيزم خسته نباشي خيلي قشنگ ادامه بده دوست دارم عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسيم
پاسخ : مر30 عسسسسسسسسسسسیسسسسسسسم

سمانه در تاریخ : 1392/6/16 - - گفته است :
با شقایق موافقم!!!
خیلی دلم میخواد بدونم چی میشه!؟!؟
ممنون!!!
پاسخ : با این سطح از نظرات همه باید برن سماق بمکن

شقایق در تاریخ : 1392/6/15 - - گفته است :
وووووی چ وحشتناک ادم یاد خون اشام میافته
پاسخ : وقتی پیشگویی ها میگن تامی رابرت پتینسونه! اینا که چیزی نیست!

hadis در تاریخ : 1392/6/15 - - گفته است :
شده شبیه فیلم ترسناکا
ممنون زیاد
پاسخ : ooooooooooooooo!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب