close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره10-بگو کی هستی(1)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16792 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2335 king
یکشنبه 31 شهريور 1392 ساعت 11:1 | بازدید : 3615 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

ها ها ها ها !!!! ... مثل اینکه ی بوهایی داره میاد!!! بعللللللله! بوی ماه مدرسه !!!!شیطان

 

یادش بخیر پارسال همین موقع و چندسال قبل ترش (حدودا 12 سال ) من این بو رو تحمل کردم و حالا...!!!! لابد میگید من چقدر بدجنسم اما باور کنید قصد آزارتون و یادآوری مصائبی که قراره درسال تحصیلی جدید براتون پیش بیاد رو ندارم بلکه امیدوارم امسال بهترین سال تحصیلی عمرتون باشه و اگر اشتباه نکنم خیلی از شما وارد مرحله خیلی خاصی از تحصیل و انتخاب رشته تون شدید...

 

بگذریم چقدر حرف زدمآخ

و اما اصل مطلب: امروز من و ریحانه میخوایم از طرف همه ی وبلاگ نویسان، خوانندگان و تماشاچیان و هواداران ، دردناک ترین مطلب رو ادا کنیم و اون اینه:

این تابستونی که الان دیگه به نفس نفس افتاده ، آخرین تابستون بن ییگری بود که ما کبرا11 رو داشتیم و معلوم نیست تابستون بعد چه اتفاقات خاصی بیفته ...

فقط از همتون خواهشمندیم همدیگه رو فراموش نکنید و مطمئن باشید ما هنوز اینجا هستیم و کبرا11 رو با بن ییگر هم چنان روی کاغذ ادامه میدیم!!!

علاوه بر بوی مهر بوی فصل جدید هم داره میاد!!!!!

 

و 100 البته با این شعار جدیدمون:

 

نظر بدید...داستان بخونید... کلیپ ببینید

 

مطمئن باشید فصل 3 شگفت انگیزترین فصلی خواهدبود که شما تا به حال دیدید

 


 

حالا برای خوندن داستان شماره 10 و فهمیدن اینکه بالاخره چه اتفاقی افتاد برید به ادامه مطالب:

 

 

 

 

سمیر به آرامی از اتاق بیرون آمد. نمی توانست اتفاقات را درست در کنار هم بگذارد تا به نتیجه ی قابل قبولی برسد. ناگهان سایه ای رو در انتهای سالن سمت چپ خودش می بینه . سمیر که نمیتونه جلوی کنجکاویشو بگیره به کروگر میگه شما همینجا بمونید یا برید سوار ماشین بشید تا من برگردم اما کروگر ترجیح میده بمونه و با سمیر به ماشین  برگرده .

  سمیر کورمال کورمال به سمت نور انتهای سالن که سایه را همانجا دیده بود میره و با حیرت بعد از طی کردن یک مسیر پیچ در پیچ و طولانی به یک راهروی طولانی و کاملا خالی با دیوارهای سنگی و مهتابی هایی با نورضعیف که یک در میون روشن بودند و نوسانات برق باعث چشمک زدنشون می شد روبه رو میشه!درحالیکه دوطرف سالن پر از اتاق هایی بود که رویشان برچسب شماره داشتند.

برای لحظه ای اضطراب و ترس عجیبی تمام وجود سمیر رو ردبرمیگیره. اما بعد از شنیدن صدای بسته شدن در به سرعت اسلحه اش رو درمیاره و جلوتر میره.

-کسی اونجاست؟!... آهای...

درِ اولین اتاق سمت راست را به سرعت باز کرد و با اسلحه اش به داخل اتاق نشانه رفت. حدس میزد که کسی که روی صندلی درست پشت به سمیر نشسته بود همان صاحب سایه است. اتاقی که وارد آن شده بود درست مثل یک اتاق زندان بود. یک تخت در گوشه چپ اتاق و یک میز با صندلی پشت به در ، روبه دیوار روبه رو بود. همینطور یک دستشویی کوچک سمت چپ اتاق. صاحب سایه به آرامی از جایش بلند شد و در حالیکه دست راست سمیر درحال لرزیدن بود برگشت چندقدم جلوتراومد .سمیر اسلحه اش رو پایین آورد و با سردرگمی گفت: بننننننننننننننننننننننننننن!!؟؟

...

بعدچندبار پلک زد اما کسی که رو به روی خود میدید واقعا بن بود! با تمام جزئیات . بن جلوتر آمد و گفت:سمیر؟... تو حالت خوبه؟!

سمیر: بن! ...آخه تو ... بن کوچولو... اینجا ... من نمی فمم اینجا چه خبره!!

بن اخم هایش را در هم فروکرد و گفت : منظورتو نمی فهمم. یعنی چی اینجا چه خبره؟! ... معلومه . اینجا خونه منه و تو همینجوری اومدی...

-آخه خونه تو که اینجا نیست... یعنی اصلا به اینجا نمیشه خونه گفت!...

-تو تب داری ؟!! برو پیش آندریا بهش بگو خل شدی شاید مشاوره اش به دردت خورد گرچه...

سمیر یقه بن را کشید و با صدای بلندی گفت: این تویی که حالت خوب نیست. اصلا می فهمی دوروبرت داره چه اتفاقی می افته ؟!! تویی که داری هذیون میپگی و یک عده دارن ازت سواستفاده می کنن و تو نمی فهمی! باید از اینجا بریم. کروگر هم تو این مدت خیلی نگرانت شده.. زودباش راه بیفت...

-چی میگی؟! کروگر دیگه کیه؟؟

سمیر ایستاد و به آرامی گفت: کیم کروگر! رئیسمون...

بن با ناراحتی لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت: اَه! بازم که رئیس زن گذاشتن واسمون... پس انگل هارت کچاست؟!!

سمیر خشکش زده بود. خانم انگل هارت! رئیس قبلی پاسگاه! اون حداقل 4 سال قبل از آنها جداشده بود و حالا حافظه بن...

سمیربرگشت و درست روبه روی بن ایستادو در چشمانش خیره شد. لحظه ای به یاد نگاه های سرد برادرش،بدیس، افتاد! اما برق عجیبی در چشمان بن دیده میشد. برقی که همان روز اول ورودش به پاسگاه ، سمیر را میخکوب کرده و دلش را نرم کرده بود!

-بن! لائورا رو یادت میاد؟!

این تنها چیزی بود که به ذهن سمیر رسید تا از بن بپرسد. بن لحظه ای مکث کرد و بعد لبخندی روی لبانش ظاهر شد.

معلومه که یادمه... دختر ملوسی بود!

سمیر نفس عمیقی کشید و متوجه شد بن دستش انداخته!

-اینم یادته که کشته شد؟

...

بن پوزخندی زد و گفت: کشته که نشد... فقط چون سروقت بهش غذا نمیدادم قهر کرد و رفت.

سمیر اخم هایش را در هم کرد و گفت: منظورت از لائورا کیه؟!

بن خنده ی بلندی کرد و گفت : همون بچه گربه ی شیطون و سفیدم رو میگم دیگه!!!

.

.

.

سمیر هیچ چیز نگفت. فقط پشتش را به بن کرد  و  از اتاق خارج شد. بن هم بدون گفتن حتی یک کلمه دوباره پشت میز نشست و به دیوار خیره شد!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نيلوفر در تاریخ : 1392/7/6 - - گفته است :
خدايا بنو شفا بده!خخخ
ركسانا فكر كن بن ميتونست اين داستانا رو بخونه!چي ميشد!خخخخشکلک

نيلوفر در تاریخ : 1392/7/6 - - گفته است :
خدايا بنو شفا بده!خخخ
ركسانا فكر كن بن ميتونست اين داستانا رو بخونه!چي ميشد!خخخخشکلک
پاسخ : بعدش دو دستی میزد تو سرشو میگفت خدایا اینا رو شفا بده

tahora در تاریخ : 1392/7/5 - - گفته است :
خوبه اینجوری هر کی یه بن برمیداره و میره سرش دعوا نمیشه خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ : دقیقا قصدم از نوشتن این داستان همین بود!!!!!!!!

شقایق در تاریخ : 1392/7/3 - - گفته است :
من کلا گیج شدم ی بار بن تیر خورد پاش !ی بار پودر شد حالا اینجا داره با سمیر میحرفهشکلک
باید اعتراف کنم داستان تو از فهمیدن فیزیک سخت ترهشکلک
پاسخ : خخخخخخخخخخ....!!!! بفقط میتونم بگم بن تا الان 3 تا جدا شده!!!!!
پاسخ : بیشترم میشه!!فکرشو بکن!!هزاران بن!خخخخخ!!

elahe در تاریخ : 1392/7/2 - - گفته است :
بن که فوق العاده اس اما منظورم داستانت بود گلیشکلک
پاسخ : ها؟!!!!!!!!!!!!!

hadis در تاریخ : 1392/7/2 - - گفته است :
خیلی باحال بودشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : بعلللللللللللللللللللللللله دیگه

سمانه در تاریخ : 1392/7/2 - - گفته است :
رکسانا جووون یعنی این معرکه اس!!!
اخرشه!!!
ممنون عزیزم!!!
پاسخ : خواهش میکنم گلم... قابلی نداشت

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/7/1 - - گفته است :
سلام!
به به چ خبرای خوبی میبینمشکلک
ایشالا ک تو همه مراحل زندگیت موفق باشی یادت نره ک من ب عشق کلیپان میام پس سعی کن همیشه بترکونی و بهترین تریلر هارو برای فصل3 بزاریشکلک
پاسخ : مرررررررررررررررررررررررررررر30. همینطور شما... قول میدم پشیمون نشی!!!

elahe در تاریخ : 1392/7/1 - - گفته است :
آقا من گیجمشکلکشکلک
یکی توضیح بده این بن چشه؟شکلکشکلکشکلک
مثه داستانای دیگه نیس این ینی فوق العاده اسشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخخخ! به داستانای فصل 9 مراجعه کن... این دنباله همونه!!! منظورت بنه که فوق العاده است؟!!!!!

تهورا در تاریخ : 1392/7/1 - - گفته است :
آآآآآآآآآآی
احساس میکنم قلبم نمیزنه این چه کاریه که با من میکنیشکلک
ولی من گیج شدم خیلی قاطی شد


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب