close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره10-بگو کی هستی(2)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
یکشنبه 07 مهر 1392 ساعت 12:27 | بازدید : 1440 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

 

سمیر  سرگیجه گرفته بود. بوی نامطبوعی فضای سالن را گرفته بود. چند قدم که جلوتر رفت ناگهان دستی شانه اش را کشید. به سرعت برگشت و وقتی کروگر را دید دلش آرام گرفت.

-تو اینجا چی کار می کنی؟... بن کوچولو کجتست؟؟

-خوابش برد. اومدم دنبالت چون خیلی دیر کردی. نگرانت شدم... حالا کجا میری؟

-اینجا معلم نیست داره چه اتفاقای عجیبی می افته! من ... چند تا ... بن دیگه توی اتاقای  شماره 3  تا 20دیدم...دیدم. اما...اصلا ... یعنی بن نبود.... دارم سردرد میشم ... نمیدونم باید چی کار بکنم... 

-خیلی ... مطمئنی که بن نبودن ... شاید یکی از اونا ییگر بوده باشه!!!

- نه مطمئنم... هرکدوم از اونا مربوط به یک مقطع خاصی  از سن بن بودند... میدونم عجیبه اما باورش برای منم خ سخته.... فعلا باید دنبال یک اتاق خاص باشیم ...

-چرا؟

-میدونی، من حس میکنم اینا باید ...کپی های بن باشند!!!       

-گرکان، مثل اینکه فیلم های خیلی زیاد میبینی... چنین چیزی امکان نداره

-چرا داره، اونروز آندریا یک مجله علمی از آخرین مقاله های منتشر شده در آلمان رو داشت میخوند. اتفاقا یک مقاله با موضوع شبیه سازی توش داشت که توجهم رو جلب کرد...

-... گرکان ...

- دکتر اشمیت یکی از استادای توپ دنیا اونو نوشته بود...

-...گرکان...

- و توی مقاله اش از این فرضیه حمایت کرده بود و دنبال اثباتش بود...

گرکان یک در مشکوک اینجاست.

سمیر سکوت کرد و به دری که بجای شماره ؛آرم ورود ممنوع و خطر درج شده بود خیره شد. دستش را روی دستگیره گذاشت و با اینکه می ترسید چشمانش را روی هم گذاشت و بعد از اینکه چشمان پر اضطراب بن ، جلوی چشمانش ظاهر شد نفس عمیقی کشید و دستگیره را پایین کشید.

 تا 10 قدم کورمال کورمال  بدون هیچ نوری جلو رفتند تا اینکه ناگهان تمام برق ها روشن شد.و نور قرمزی تمام فضای آنجا را روشن کرد. سمیر و کیم چنان هول شدند که به سرعت به انتهای اتاق دویدند.

اما با دیدن شیشه های بزرگ پر از الکل حال هردوشان بهم خورد. داخل شیشه هایی که به اندازه دوبرابر قد یک انسان معمولی بود پر بود از دست و پا و اعضای انسان !!!!!!!!!!!!!!

-          کیم ...

-          سمیر...

در اون لحظه هیچکدومشون نمی دونستن باید چی بگن...

-گرکان ، فک کنم حق با تو بود...

-کروگر ... اونجا رو نگاه کن...

چیزی که رو به روی آنها بود یک استوانه الکلی عظیم با یک انسان کامل داخلش بود!!!

یک انسان که صدها سیم و فنر بهش وصل بود.کمی جلوتر رفتند و بعد درجا میخکوب شدند.دیگه هردوشونن مطمئن بودن که انسان داخل شیشه بن خودشان است!!!!!!!!

صدای آژیر گوشخراشی بلند میشه و کروگر با عجله به سمت استوانه شلیک می کنه و شیشه با صدای وحشتناکی شکست و الکل تمام کف اتاق رو پر میکنه. سمیر که تازه به خودش اومده بود شروع به کندن سیمها کرد و کاپشنش رو به سرعت درآورد و دور بن پیچید و با سرعت هرچه تمامتراز آنجا بیرون رفتند.

-کجا میری؟

-میرم بن کوچولو رو بیارم...

سمیر فریاد زد :اون که واقعی نیست... بیا بریم...

صدای آژیر بلند و بلندتر میشد و تمام چراغ ها قرمز شده بودند.

-اون پسرمه گرکان...

کیم در انتهای سالن گم شد و سمیر به سختی بن را از پله ها بالا برد و منتظرماند. صدای خش خش برگ ها مدام نزدیک و نزدیک تر میشد. سمیر اسلحه اش را به آرامی بیرون آورد و برگشت...

اما بعد از دیدن آنچه که روبه رویش بود اسلحه از دستش رها شد و خشک شد.

کیم سرش را از تونل بالا آورد و او هم از جایش تکان نخورد.

تقریبا 200 نفر به آنها زل زده بودند... اما قسمت وحشتناک ماجرا این بود که همه ی آنها بن بودند....!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

رضوان در تاریخ : 1392/7/13 - - گفته است :
رکسانا رسما میکشمت شکلکشکلکشکلک
پاسخ : منم باهات همکاری میکنم!!!
پاسخ : آخه چرا؟؟؟؟!!!!!!!!!!

شقایق در تاریخ : 1392/7/12 - - گفته است :
عجب ترسناکهشکلک وای خدااز دس تو رکساناشکلک
پاسخ : یو.ها.هو.هی.هووووووووووووووووووووووووو

سمانه در تاریخ : 1392/7/11 - - گفته است :
احساس میکنم شاخ رو سرم دراوردم!!!شکلک
پاسخ : پس نگهشون دار بعدا بازم لازمت میشه!!!!

رضوان در تاریخ : 1392/7/10 - - گفته است :
من یه سکته زدم شبیه فیلم های ترسناکه . ریحانه میکشمت الان ساعت 12 شبه حالا من چه جوری تا صب بخوابم ؟؟!شکلکشکلک
پاسخ : به ریحانه بیچاره چه ربطی داره ؟!!!! منم که دارم حسابی حالتونو می گیرم!!!! و می ترسونمتون !!!!

elahe در تاریخ : 1392/7/10 - - گفته است :
عجب باباشکلکشکلک
ژانر وحشته؟؟شکلکشکلک
دمت گرم منتظرمشکلکشکلک
پاسخ : همه گرخیدن رسما!!!!!!!!!

tahora در تاریخ : 1392/7/8 - - گفته است :
ووووووووووووووووووووووویییییییییی
دارم مور مور میشم اینجا چه خبره؟؟؟!!
پاسخ :
کجای کاری؟؟ کاری میکنمن که همه موهاتون سیخ تو هوا بایسته....

نيلوفر در تاریخ : 1392/7/8 - - گفته است :
بسم الله! هي دكتر!خوشتيپ تر از بن پيدا نكردي!؟
اخه ادم قحطي بود ك ازين ادم شبيه سازي كردن!خخخ
راكسي ادامه بده زود!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
راستي ريحانه جان؟اجي كجايي؟؟؟؟دلمون برات يه زره شد
پاسخ : نه دکتر جون! آخه خوشگل ترو خوشتیپ تر از بن کجا میشه پیدا کرد؟؟؟
چشششششم... به زدی تموم میشه

hadis در تاریخ : 1392/7/7 - - گفته است :
یا علی شکلکشکلکشکلک
بابا عالمان خیلی پیشرفت کرده ها.نمیشه یکی ازین بنای قلابی شبیه من و به جای من بسازن بفرستمش مدرسه؟؟شکلکشکلکشکلکشکلک
خیلی داستانت عالی بودشکلک
پاسخ : کجای کاری تو دختر؟؟ من خودم تو فکرش هستم... خواستی سفارشی واست می فرستم

زهره صابري در تاریخ : 1392/7/7 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسيم خوبي خانومي ممون خيلي قشنگ عزيزم منطزره ادامشم شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : علیک سلام گلم...رو کم کنیه عسیسسسسسسسسسیییییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسم؟؟؟؟

نیلو در تاریخ : 1392/7/7 - - گفته است :
خیلی قشنگ بود منتظرادامشم
پاسخ : شکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب