close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان شماره10-بگو کی هستی(3)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19362 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2370 king
بن دوست داشتنی 0 2315 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2414 king
چهارشنبه 17 مهر 1392 ساعت 10:53 | بازدید : 14400 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

بچه ها باید بگم همونطور که بیشتر شما مدرسه میرید و البته که بیشتر شما توی سال حساس و سختی از دبیرستان هستید منم از صبح تا عصر دانشگاهم پس شرمنده که داستانا رو کم کم میذارم ... امیدوارم انقدر هیجان انگیز شده باشه که شما رو دنبال خودش بکشهاسترساسترساسترساسترس

 

 

 

 

برای خوندن ادامه داستان، خیلی سریع برید به ادامه مطالب:

سمیر: بنننننننننننن... باز که داری بی خبر می ری!!!

بن: زود بر میگردم....

-اقلا بگو کجا میری که اگر کشتنت بدونم کجا بیام دنبال جنازه ات...

بن(با خنده ای شیطنت آمیز): دارم میرم پیش دکتر فرانک اشتاین!!!!

-ههههههه! پس سلام منم بهش برسون بهش بگو چندتا از روت سفارشی بسازه که هرموقع میری بیرون منو نصفه جون نکنی... خیالم راحت باشه اگر مردی ، 2 -3 تا ازت توی انباری خونمون دارم!!!

بن(با سلام نظامی)اطاعت قربان...

-          حالا جدی جدی داری کجا میری؟؟

-          جدی جدی دارم میرم پیش این دکتر دیوونه ای که از من شکایت کرده!

-          کی؟... شکایت از تو ؟... برای چی ؟

بن شانه هایش را بالا می اندازه : نمیدونم... میگه چندسال قبل توی یک ماموریت ماشین همسرشو فرستادم رو هوا!

سمیر لبخندی زد و گفت: چی شده حالا یاد اومده ازت شکایت کنه؟

-میگن دیوونه است ... مقاله های چرت و پرت می نویسه ...بگو از کجا؟

-چمدونم! از دانشگاه هاروارد؟!

بن در رو باز کرد و گفت: نه بابا! از تیمارستان.. بعد از مرگ زنش روانی میشه و شروع میکنه به انجام ی سری آزمایشای مزخرف و نوشتن مقاله های تخیلی! حالا 3-4ماهه که مرخص شده و گیر داده به من!!!

-حالا جدی تو اینکارو کردی؟؟

بن در رو بست و با حالتی مرموز جلوی سمیر اومد و گفت: سمیر، تو منو خوب میشناسی. خوب میدونی که اگر کوچک ترین اتفاقی توی بزرگراه برای افراد عادی بیافته اولین کسی که از این پاسگاه میره و پیگیری میکنه منم! ...این اتفاق 5 یا 6 سال قبل افتاده!  ... به نظرت من متوجه نمیشدم یا حداقل توی این مدت کسی به من نمیگفت یا...

-...خب بابا! بیخیال! موفق باشی... امیدوارم زود کوتاه بیاد و خیلی سریع مشکلت حل بشه!

یکساعت بعد

-          خانم کروگر ، خبری از بن نشد؟

-          نه ، اما دادستانی فعلا رای رو به بن داده، ...

-          خدا رو شکر ... کی برمیگرده؟

-          کروگر با چشم غره: من چه میدونم گرکان!!! به خودش زنگ بزن.

-          ببخشید.

دوساعت بعد

-          موفق شدی؟

بن اخم هایش در هم بود و شانه هایش پایین!

-          چیه ؟! نگو که حق با اون بود!!!...

بن با ناراحتی سرش را بالا آورد و به آرامی پلک زد... ناگهان برق شیطنت در چشمانش ظاهر شد و پوزخند زد.

-          من برررررررررررررررررررردم!!!!

-          احمققققققققققققق!

-          داشتی سکته میکردی؟؟ بگو که از ترس و نگرنی داشتی میمردی... بگو ... بگو ...

-          وقتی مجبورت کردم واسم 10 تا کباب ترکی بخری می فهمی کی واس کی نگران میشه ... راه بیفت...

و درحالیکه بن را به جلو هول میداد ، بن با همان سلام نظامی گفت:

چشششششششششششم قربان!!!

 

 

 

 

 

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

رضوان در تاریخ : 1392/7/27 - - گفته است :
پ کو بقیه ش؟؟؟؟شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : بعضیا گفته بودن میرن مسافرت برگشتن براشون داستان بذارن...

elahe در تاریخ : 1392/7/26 - - گفته است :
بقیش بقیش مردم باباشکلکشکلک
پاسخ : شرمنده الان میذارم...

hadis در تاریخ : 1392/7/25 - - گفته است :
رکسانا جوون بقیه داستان چی شد؟مردیم از خماری باباشکلک
پاسخ : دو قششششمت گذاشششتم تا دلت وا ششششششه !!!!!

سمانه در تاریخ : 1392/7/24 - - گفته است :
عسیسم منم مثل بقیه منتظر ادامشم!!!
این سه روز رو میرم مسافرت امیدوارم برگشتم گذاشته باشی!!!
راستی پنج شنبه همین هفته ار تی ال هشدار میده؟؟!
تکرار هم داره؟؟کیه؟!؟اخه خیلی دلم میخواد ببینم!!!!شکلک
پاسخ : والا از برنامه rtl که من خبر ندارم آخه دانشگاهمون ماهواره نداره!!!!!!!!!!!!
دوقسمت هم گذاشتم ... خوش بگذره

رضوان در تاریخ : 1392/7/22 - - گفته است :
من رفتم مسافرت برگشتم بزار ینی شنبه البته با اجازه دوستان محترم و نویسنده گرامیشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخ... اجازه ما دست شماست خانومی!!! خوش بگذره

زهره صابری در تاریخ : 1392/7/21 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسیم خوبی خوشمل کی ادامه ی داستانت رو می زاری ها شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : به زودی گلم...

تهورا در تاریخ : 1392/7/19 - - گفته است :
راستیا اون 200 تا بن چیشدن؟
پاسخ : عجله نکن.... به زودی می فهمی

زهره صابری در تاریخ : 1392/7/18 - - گفته است :
سلام راست میگه مگه از تونل نیومده بودن بیرون وبا چندین بن تقلبی روبه رو نشده بودن ادمش رو کی می زاری خوشمل شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : یک فلاش بک زدم به 3 ماه قبل ... عجله نکنید .... به زودی با سبک داستانای من آشنا میشید.شکلک

انیس در تاریخ : 1392/7/18 - - گفته است :
بن چقد سخره است اعصاب ادمو خرد میکنه شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : طفلککککککککککک! از چه نظر؟؟؟

شقایق در تاریخ : 1392/7/17 - - گفته است :
چی شد ؟شکلک
من گیج شدم
پاسخ : فلاش بک دوستان... منتظر باشید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب