close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره10-بگو کی هستی(4)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
دوشنبه 29 مهر 1392 ساعت 8:44 | بازدید : 1053 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )


تمام این قضایا در طول چند ثانیه از جلوی چشمان سمیر گذشت. دوباره به چشمان تک تک بن ها خیره شد و وقتی آن برق خاصی را که به دنبالش بود پیدا نکرد مایوسانه سرش را پایین انداخت .یکی از بن ها جلو آمد و دستانش را محکم دور گلوی سمیر حلقه کرد. سمیر چشمانش را بسته بود و با تمام قدرت میخواست دستان او را جدا کند اما نمی توانست.قدرت بن خیلی بیشتر از قبل شده بود!!!

ناگهان صدای شلیک گلوله سکوت جنگل را شکست . کروگر چنان اسلحه را محکم در دستانش گرفته بود و مصمم شکلیک کرده بود که سمیر وقتی چشمانش را باز کرد ،با خشم به او نگاه کرد. ناگهان بن واقعی که روی زمین افتاده بود نفس عمیقی کشید. در عرض چند صدم ثانیه تمام بنها شروع به حرکت به سمت آنها کردند.

-گرکان اونطوری اونجا خشکت نزنه. اسلحه ات رو بردار و شلیک کن.


سمیر بدون لحظه ای فکر کردن اسلحه اش را برداشت و هردو بدون هیچ مکثی فقط شلیک می کردند. نکته قابل توجه این بود که با هر شلیک بن واقعی نفسی عمیق تر می کشید و در نهایت وقتی به ماشین رسیدند بن به آرامی پلک زد و چشمانش را باز کرد.

-لعنتی... فشنگام تموم شد!!!!!!!!

کیم اسلحه اش را داخل ماشین پرتاب کرد و گفت : مال منم همینطور....

سمیر با عجله به سمت ماشین رفت و با سرعتی غیرقابل وصف، از صندوق عقب بطری بزرگ بنزین را برداشت و با سرعت برگشت.

-هی احمقا... من اینجام بیاید دنبالم...

-داری چی کار میکنی؟...گررررررررررررکان!!!!! کجا میری؟؟

اما سمیر از ماشین دورشد و بن های باقی مانده هم به دنبالش راه افتادند. سمیر خودش را داخل تونل انداخت و درست مقابل ورودی سالنی که شیشه های بزرگ الکل داشت، ایستاد. بطری که در دستش بود را با فندک روشن کرد و درحالیکه به بن ها خیره شده بود سرش را تکانی داد و گفت: رفقا.... آینده تون تباهه!!!!!!!!!

*  *  *

صدای انفجار بلند و سهمگین ماشین را هم لرزاند. کیم با آشفتگی از ماشین پیاده شد و به دودی که از دهانه تونل تا آسمان بلند شده بود نگاه کرد. باورش نمیشد که سمیر برای نجات آن دو خودش را به کشتن داده باشد.

-فقط شبیه یک کابوس بود!!

کیم به سمت صدا برگشت و به صورت دودی و سیاه سمیر نگاه کرد. درحالیکه به زور خنده اش را نگه داشته بود گفت:

فکر کردم مردی!!!

-من هفت تا جون دارم. به این راحتیا از شرم خلاص نمیشی.

سمیر این جمله را گفت و به سرعت سوار ماشین شد. و از آن جنگل طلسم شده دور و دورتر شدند.

روز بعد بن چشمهای خسته اش رو به زحمت باز می کنه و به سمیر که تا صبح بالای تختش بیدار مونده نگاه می کنه و لبخند تلخی میزنه. و پشت سرهم سرفه میکنه. اونقدر سرفه هاش طولانی میشه که سمیر با نگرانی زیربغل بن رو میگیره و اونو به زحمت سوار ماشین می کنه و میبره بیمارستان.

بعد از یکساعت دکتر سمیر رو میبره به اتاقش و با تعجب بهش میگه: ریه سمت چپ اش کار نمیکنه

-خب پیوندش بزنید...

-در این مرحله حتی پیوند هم انجام نشدنیه. ...ضمنا اتفاق مهم تر و غیرقابل باوری که افتاده اینه که همه ی اندام های نیمه چپ بدنش از کار افتاده.... مثل کلیه ، یک بخش از معده و همینطور روده... به دلیلش کاری نداریم اما پیدا کردن کیس مناسب برای این پیوند ها هم....خودتون که خوب میدونید...

سمیر با عصبانیت گفت: ... نه ... من هیچی نمیدونم ..... من الان هیچی رو نمی فهمم... حالا واس من رک و پوست کنده بگو دقیقا میتونید چی کار کنید؟؟!

*  *  *

آندریا به سمیر تلفن زد و حال بن را پرسید. سمیر با خونسردی اما خشم فریاد زد:

میدونی وقتی بهترین دوستت روی تخت بیمارستان افتاده باشه ،درحالیکه بهت میگن چندروز بیشتر زنده نمیمونه چه حالی داره؟!!... درست مثل اینه که جلوی چشمات بکشنش و تو بیدار باشی و هندزفری گذاشته باشی توی گوشت و صدای ضجه ها و التماس هاشو نشنوی چون داری آهنگ موردعلاقه ات رو گوش میدی.... حالم از خودم بهم میخوره که نفهمیدم اون سه ماهه که خودش نیست....

-... الوووووووو... سمیر؟....... تو الان کجایی؟.... سمیر؟؟؟؟.......

سمیر گوشی اش را با خشم پرتاب کرد. روی نیمکت محوطه بیمارستان نشست و با ناامیدی سرش را درمیان دستانش گرفت.... شانه هایش به آرامی می لرزید.... انگار گریه میکرد.... سمیر گرکان گریه میکرد چون هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 16
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

المیرا در تاریخ : 1392/8/7 - - گفته است :
سلام از غیلب یه ماهم عذر خواهی میکنم عالیه فقط همه بن ها یه لباس دارن عایا؟ حتما کت قهوه ای یا سبزست ؟ گیج شدم
پاسخ : سلللللللللللللللللللللللللللااااااااااااااااااااام... چطوری تو دختر؟؟کم پیدایی!!!...به نکته ظریفی اشاره کردی... سویشرت چهارخونه قرمزه

nafas در تاریخ : 1392/8/2 - - گفته است :
الهی بمیرم واسه بن
اینبار قراره چه بلایی سرش بیاد؟؟؟تو رو خدا...بابا من قلبم ضعیفه...خواهشازودتر ادامشو بذار
پاسخ : منم همینجور... باشه حتما ... زود زود زود

elahe در تاریخ : 1392/7/30 - - گفته است :
آخی بیچاره بن
میخام زار زار گریه کنم
مرسی بابت داستان عزیزم
پاسخ : خواهش میکنم.... گریه نکنیا... همه چیز درست میشه

زهره صابري در تاریخ : 1392/7/29 - - گفته است :
سلامم عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسيم خوبي كجا بودي نبودي دلم تنگ شده بود برات راستي قصه رو خوندم قشنگ بود خسته نباشي دلم به حال بن بيچاره مي سوزه آخه
پاسخ : سلام عسسسسسسسسسسسسسسسسییییییییییییییییییییییییییسمممممممممممممم... چه سرعتی !!!! مر30 همیشه هستی ها!!!!! درگیر این دانشگاه کوفتی ..... ولمون نمیکنن که!!!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب