close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شمار11-بگو کی هستی(2)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 03 آبان 1392 ساعت 11:35 | بازدید : 1038 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

- گرکان! تو حق نداری راجع به پسر من اینطوری حرف بزنی!!

- من فقط درباره بن ییگر و نجات جون اون با تو صحبت کردم.

-من خنگ نیستم گرکان ... تو خودت بحث بن کوچولو رو پیش کشیدی. درسته اون جثه بزرگ و گول زننده ای داره اما فقط یک بچه 5 ساله است. نمیتونم اجازه بدم بکشنش.

سمیر شانه های کیم را محکم گرفت و اجازه نداد از اتاق بیرون برود.

-به من نگاه کن ... بن به پیوند نیاز داره و اگر تا سه روز دیگه عمل نشه میمیررررررررره!...

کروگر با عصبانیت شانه هایش را از دستان سمیر جدا کرد و گفت: من نمیتوووووووووووووووووونم.... بفهم...

و به سرعت سوار ماشینش شد و به سمت خانه راه افتاد.

درطول مسیر فقط با خودش کلنجار میرفت که چطور می تواند بن کوچولو را که درست مثل پسر خودش دوستش داشت  قربانی کند. اما از طرفی زندگی بن هم در خطر بود. مرگ و زندگی 2 نفر فقط و فقط به تصمیم های او وابسته بود و کروگر از این بابت عذاب می کشید.

کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. دراتاق بن کوچولو را به آرامی باز کرد اما وقتی او را در تخت خودش ندید اضطراب تمام وجودش را فراگرفت. سراسیمه تمام خانه را به دنبالش گشت و اسمش را مدام تکرار میکرد. به نفس نفس افتاده بود ، از خانه خارج شد و حیاط را گشت. اما انگار آب شده بود. روی زمین نشست که ناگهان سایه ای را بالای پشت بام دید. با خوشحالی از جایش بلند شد و به پشت بام رفت. بن کوچولو ملافه بزرگی را روی سرش کشیده بود و به آسمان خیره شده بود. کیم به آرامی کنار او نشست اما بن کوچولو نترسید. سرش را روی شانه کیم گذاشت و با همان لحن کودکانه اش گفت:

خاله، راسته که میگن آدمای خوب میرن آسمون؟!

کیم که از این سوال جا خورده بود گفت:معلومه که راسته. آدمای خوب جاشون توی بهشته.

-بهشت کجاست؟

-توی آسمونا. خیلی دوره... چرا اینو پرسیدی عزیزم؟

-آخه مامان منم اونجاست. خودش بهم گفت.

کیم لحظه ای سکوت کرد ... : مامانت دیگه چی گفت؟

-اولش گفت من مامانتم... اما من خودم میدونستم... بعد ازم پرسید میخوام برم پیشش؟...

کیم با نگرانی گفت: ... و تو چی جواب دادی؟

 -من گفتم من اینجا یک خاله ی خوشگل دارم که مواظبمه... اینجا خیلی بهم خوش میگذره ... خاله ام واسم داستان تعریف میکنه... خاله؟... یک قصه میگی بخوابم؟؟....

کیم گفت: چراکه نه عزیزم. .... ببینم بن کوچولوی خاله اش جاییش درد نمیکنه؟

بن برگشت و درچشمان کیم خیره شد و گفت: اوهوم....دلم خیلی درد می کنه...

کیم لبانش را گزید و گفت: ای قربون دلش برم...

-به مامانم گفتم قصه های تو جادوییه.... دلمو خوب میکنه... اگ خوب نشد میرم پیش مامانم بعد زود زود برمیگردم... قصه ی دختر کبریت فروش بگو...

کیم در حالیکه لبانش می لرزید ، دستان بن کوچولو را محکم در دستش گرفت و شروع به قصه گفتن کرد. کیم خوب میدونست قراره چه اتفاقی بیافته اما جلوی اشک هاشو گرفت و بی وقفه داستان گفت.... یکساعت گذشت...ناگهان دستان بن سرد سرد شد...

-بنی خوشگل من ... مثل اینکه دلش خوب نشده...(؟)

اما بن جوابی نداد...

اشک در چشمان کیم حلقه زد ... به آرامی درگوش بن کوچولو گفت: ایندفعه قصه ی من جادوویی نشد... پیش مامانت حالت بهتر میشه...

بن کوچولو چشمهاشو به سختی باز کرد و با صدایی ضعیف گفت:دلم که خوب بشه ...زود زود ... برمیگردم...

وبعد دستانش شل شد و از دستان کیم رها شد... کیم همانطور که بن را محکم در بغلش گرفته بود فقط به آسمان نگاه میکرد و اشک میریخت...

 - فرداصبح وقتی مردم شهر بیدارشدند و به خیابون ها اومدن ، دختر کوچولو و زیبایی رو کنار خیابون دیدن که از سرما یخ زده بود و دیگه نفس نمی کشید ...........................................................................................................



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 21
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

شقایق در تاریخ : 1392/8/8 - - گفته است :
اشکم درومد
پاسخ :

المیرا در تاریخ : 1392/8/7 - - گفته است :
پاسخ :

elahe در تاریخ : 1392/8/6 - - گفته است :
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسی
پاسخ : خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهش میکنم!!!!!

طرفدار قدیمی در تاریخ : 1392/8/4 - - گفته است :
سلام ممنون از پاسخت دوست عزیز
راستی من تازه واردم این متن یه قسمت از سریاله یا خودت نوشتی؟؟ درهرحالت عالیه
پاسخ : خواهش میکنم.... نه اینجا یک سایت مخصوص نوشتن داستانای ذهنی کبرا11 توسط ریحانه جوون و من هستش ... همشونو از خودمون در وکنیم!!!!!

tahora در تاریخ : 1392/8/4 - - گفته است :
اااااااااخی
تا حالا یه داستان اکشن انقدر روم تاثیییر نذاشته بود
عااااااالــــــــــــــــی
پاسخ : شما خوش سلیقه ای.. نظر لطفته... خواهش میکنم.... قابلی نداشت.... (تعارفا رو داشتی؟؟!!!)

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/4 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیم خیلی قشنگ بود ادامه بده ولی خیلی دلم گرفته و برای بن دلم می سوزه
پاسخ : اوخی!!!! من خودم هم سر نوشتنش خیلی ناراحت بودم.... چشششششششششم

rahaneh در تاریخ : 1392/8/3 - - گفته است :
خیلللللللللللللللی قشنگ بود!!
پاسخ : ooooooooooooooooo!!!!تو هم دست به کار شدی!!!! مرررررررر30

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب