close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره ی1 از فصل دوم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 13 فروردين 1392 ساعت 11:58 | بازدید : 4178 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )


طبق معمول بعد از یک سری مشاجرات لفظی بین سمیر و بن . خانم کروگر با جدیت و عصبانیت اونا رو به یک ماموریت –به قول خودش- خطرناک و مرگبار می فرسته…!
وقتی به صحنه ی حادثه میرسن یک سری سروصدا از عقب ساختمان قدیمی شنیده میشه.
سمیر با نگرانی:بن، تو از اون طرف برو من از اینطرف…
اما بن ک حسابی به شانس و این جور عقاید خرافی اعتقاد داره و از طرفی حسابی دلش از سمیر پره به حرفش گوش نمیده و دقیقا از اون طرف دیگه میره!!!

 ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

سمیرهم آهی میکشه و از طرف دیگه راه می افته.
بعد از نیم ساعتی که به کندی می گذشت بن برمیگرده اما سمیر رو نمیبینه… میره به همون سمتی که سمیر رفته و صدای ناله هایی رو از دور میشنوه … با عجله میدوه به سمت صدا که میبینه سمیر دراز به دراز افتاده روی زمین و یک گاز غلیظ قرمز و بدبو هم تمام فضای اونجارو پرکرده بود…ناگهان با دیدن چند تا سایه حواسش پرت میشه اما وقتی حال سمیر رو اونقدر بد میبینه دیگه توجهی نمیکنه و باسرعت سمیر رو از ساختمون میکشه بیرون.
توی بیمارستان بن مدت طولانی با دکتر سمیر صحبت میکنه… دکترم بهش میگه سمیر در معرض یک گاز شیمیایی قرار گرفته و تقریبا شیمیایی شده دستها و پاهاش کاملا بی حس ان اما خوشبختانه با دارو درمان میشه.
از طرفی بن هم شدیدا حالت تهوع و سردرد داره اما فقط کروگر اینو می فهمه اما راضی نمیشه که اونم یک آزمایش بده تا اینکه از حال میره و وقتی آزمایش رو میگیرن هیچ نشانه ای از مسمومیت نشون نمیده!
سمیر وقتی بهوش میاد میخاد بن رو ببینه ، بن هم کلی عذرخواهی میکنه و میگه: اگر من اون طرف می رفتم هیچ وقت این اتفاق برای تو نمی افتاد!
سمیر دلداریش میده و میگه که حالش خوب میشه و نباید خودش رو انقدر سرزنش کنه.بعد از بن قول میگیره که به آندریا و بچه ها چیزی نگه و بگه مدتی رفته ماموریت تا وقتی که کاملا حالش خوب بشه…
بن هم قسم میخوره که به خاطر تمام خوبی هایی که سمیر در حقش کرده ، تا جایی که بتونه ازش مراقبت میکنه.برای همین فرداش سمیر رو به زور می بره خونش و درحالیه حال خوش هم بده اما اصرار داره که حتما از سمیر مراقبت کنه.
کروگر هم هرچن وقت یکبار میاد و بهشون سر میزنه اما وقتی میبینه خودبن حسابی گیج میزنه و یکبار هم 2 بار به سمیر دارو داده و حال سمیر خیلی بد شده ، کلی اصرار میکنه که سمیر رو برگردونه بیمارستان اما بن گوش نمیده…!
روز بعد بن توی انبار خونشون یک دستگاه شوکر میسازه و اونو مثل یک کمربند وصل میکنه به کمرش تا اگه خوابش برد یا از حال رفت سمیر با فشار داده دکمه اونو از خواب بیدار کنه!!!!!
بعد همه ی درودیوار یخچال و کابینت ها و آینه هارو کاغذ میزنه و تمام کارهایی که کرده و اونایی که میخواد بکنه رو یادداشت میکنه.
سمیر شدیدا کنجکاوه که بفهمه بن چشه اما بن هیچی نمیگه.
تا 3 شب بعد از اختراع خطرناک بن سمیر نزدیک بن هم نمیشه. همیطور روی تخت دراز بود و سعی میکرد در طول شب مزاحم بن نشه …
اما دقیقا همون شب حالش حسابی بهم میخوره و مجبوره دکمه رو فشار بده اما تا میاد دکمه رو برداره دستگاه از روی میز می افته پاین اونم درست از روی دکمه اش!!!!
دکمه همینطور رو به زمین فشرده باقی میمونه و بن هرکاری میکنه نمیتونه از جاش بلند بشه… سمیر هم که نمیتونه تکون بخوره !!!
اما از شانس خوبشون تلفن زنگ میخوره و خانم کروگر با بن یک کار مهمی داشته که سمیر میگه چ اتفاقی افتاده… کروگر با سرعتی غیر قابل وصف اول زنگ میزنه به اورژانس و بعد خودشو میرسونه به خونه ی بن… باسرعت برق دستگاه و خاموش میکنه و بن رو می برن بیمارستان.
تمام سطح بدن بن رو سوختگی های شدیدی پوشونده و وقتی بهوش میاد و با ناله میخاد سمیر رو ببینه پرستارا بهش آرام بخش میزنن و اجازه نمیدد چیزی بگه یا کاری بکنه…
کروگر میره پیش پرستارش و میگه اتاق آقای دکتری که الان بن رو معاینه کردن کجاست؟
پرستار هم بهش میگه ایشون دکتر شخصی آقای ییگر بودن نه پزشک بخش.. !
کروگر با تعجب آدرس مطب رو از پرستار میگیره و میره پیش دکتر…
دکتر هم بعد از فهمیدن اینه خانم کروگر از اقوام بن نیست با خونسردی تمام میگه: من 3 هفته ی قبل به آقای ییگر گفتم که تومورشون خوش خیم هست اما نه به این معنا که بدون پذیرفتن شیمی درمانی بتونه کاری از پیش ببره ! اون اصلا توجهی به سلامتیش نمیکنه … بهش گفتم شغلشو تغییر بده یا اقلا برای مدتی مرخصی بگیره و دوره های درمانی رو طی کنه اما متاسفانه ایشون اینقدر لجبازن که به حرفای من توجهی نکردن و حالاهم با این وضعیت ناهنجار در بیمارستان بستری شدن…
خانم کروگر حیرتزده و غمگین ادامه ی صحبت های دکتر را نمی شنید … تنها به این فکر میکرد که چطور این خبر رو به سمیر بده!! بن رو هرطوری شده با خواهش و التماس ها و اشک های سمیر راضیش میکنن که از موهاش دل بکنه و دوره های درمان رو قبول کنه… اونم فقط به خاطر سمیر موافقت میکنه.
3 هفته میگذره و بن ضعیف و ضعیف تر میشه اما حال سمیر خیلی خوب شده و در آخرین آزمایشاتش خبری از مسمومیت نیست!!
با خوشحالی این خبر رو به بن میده و میگه فردا هم مرخص میشی و قراره من ازت مراقبت کنم!!!!
1 ماه دیگه هم میگذره اما دکتر به سمیر زنگ میزنه و میگه حتما باید منتقلش کنین برلین چون نتایج آزمایشات اخیرش خوب نبوده و اونجا از لحاظ درمانی مجهزتره.
حالا کروگر و سمیر این وسط میمونن که چی کار کنن… چون دوره درمانی بن 3 ماهه است ، سمیر نمیتونه توی این مدت با بن بره برلین. بعد از 2 روز فکر کردن با بیمارستان تماس میگیرن و درخواست پرستار میکنن تا همراه بن باشه و سمیر هم هفته ای 2 روز بره و بهش سر بزنه. بن هم با اکراه تمام و ناراحتی قبول میکنه.
صبح روز بعد زنگ در به صدا درمیاد و مرد درشت هیکلی با سمیر خوش و بش میکنه و میگه اسمم جکسونه، پرستار بن!!!
سمیر با تجب اونو ورانداز میکنه و متوجه میشه دقیقا یک چهارم جکسونه!!!!!!!
بعد با اطمینان خاطر بن رو با جکسون میفرستن برلین برای درمان.
درست بعد از پیاده شدن از هواپیما جکسون پشت گردن بن رو میگیره و با حالتی شوخی وار اما ترسناک در گوش بن زمزمه میکنه:”وقت تصفیه حسابه اندرسون!!!”
بعد از یک هفته سمیر میره و به بن سر میزنه اما متوجه مشه حال بن خیلی بدتر از قبل شده دستش هم شکسته!!! به جکسون شک میکنه اما اون میگه که اثرات شیمی درمانی قوی باعث پوکی استخوان بن شده!
تقریبا یک ماه میگذره اما علاوه بر اینکه اثرات بهبودی در بن دیده نمیشد ، حالش بدتر از قبل و کبودی ها و دررفتگیهای مشکوکی هم روی کل بدن بن دیده میشد.اما سمیر هرکاری میکنه که بن چیزی انگار از ی چیز عظیمی بترسه هیچ حرفی نمیزنه!!
بعد جکسون میفرسته دنبال یک سری دارو و به زور از بن میخواد که حقیقت رو بگه و بگه اینجا چه خبره…
بن هم فقط با اشاره به سمیر می فهمونه که جکسون این کارا رو کرده و آدم خطرناکیه…
جکسون که در همین حین پشت در بوده با سرعت از اونجا فرار میکنه. اما سمیر که دنبالش میره گمش میکنه!
وقتی هم بن رو میبره بیمارستان میبینه بن یکی درمیون رفته اونجا و وضعش اصلا خوب نیست!
بیمارستان کلن هم میگه ما پرستاری به اسم فراست فرستادیم اما برش گردوندید!!!!
دکترش هم آب پاکی رو میریزه روی دستشون و میگه خیلی دیر اوردینش اونم با این جراحاتی که داره!!!
و بن هم بعد از 4 روز درد مداوم به کما میره….
5 سال میگذره و در تمام این مدت کار سمیر سرزدن به بن توی بیمارستان برلین بود. آندریا هم که دیگه طاقتش طاق میشه و میبینه سمیر دیگه توجهی به زندگیش نداره درخواست طلاق میده!
البته به عنوان یک تهدید که سمیر دست از این کاراش برداره! و اتفاقا عملی هم میشه… طی دوهفته ی بعد سمیر از خونه جنب نمیخوره اما دلش پیش بنه ولی مجبوره برای حفظ زندگیش که خیلی براش مهمه دست از این کاراش برداره…
بعد از مدتی آرامش نسبی سمیر دوباره میره برلین اما با تعجب متوجه میشه که بن اونجا نیست!
با آشفتگی از پرستارها پرس و جو میکنه ، اوناهم میگن هفته قبل کسی به اسم کنراد ییگر اومد و با نشون دادن کارت شناسایی اش و معرفی خودش به عنوان پدر بن اجازه ی خاموش کرده دستگاه هارا داده و برای مراسم کفن و دفن بردنش کلن!
سمیر با دل شکسته و افسرده باورش نمیشه که بن برای همیشه از پیشش رفته باشه. با عصبانیت میره پیش کنراد اما کنراد با بی احترامی تمام سمیر رو پس میزنه و میگه من خیلی وقته از اون پسر قدرنشناس خبری ندارم!!
سمیر یکم دلش آروم میگیره اما نمیدونه واقعا باید از کجا بن رو پیدا کنه… تنها جایی که به ذهنش میرسه سرد خانه ی مرکزی کلن ه.
روز بعد با سرعت خودشو میرسونه به اونجا و از مسئولش میپرسه که آیا جنازه ای با اسم بن ییگر اینجا اوردن؟
اونم در کمال ناباوری و اندوه سمیر میگه: بله!!!!!!!!!!!
بعد جنازه ی درب و داغونی رو نشونشش میدن اما سمیر هرکارمیکنه نمیتونه اونو تشخیص بده تا اینکه گردنبند بن رو توی گردنش می بینه. با دستای لرزانش اونو از گردن بن باز میکنه و درحالیکه اشک تمام گونه هاشو خیس کرده در کشوی جنازه رو می بنده…….
سمیر از مسئول سردخانه میپرسه که کیا و کی اوردنش اینجا؟
مسئول هم جواب میده : هفته ی قبل این جنازه لت و پار و سوخته رو گذاشتن جلوی در و رفتن با یک کارت شناسایی سالم توی جیبش!!!!
معلوم بود که اون دونفر این بیچاره رو کشتن و از عمد اوردنش اینجا تا حداقل پیدا بشه.
سمیر با تعجب میگه : دو نفر؟! مگه تو دیدیشون؟!
- نه اما از روی صداشون فهمیدم دو نفرن… یکیشون انگلیسی حرف میزد و اون یکی با لهجه ی ناجوری به آلمانی گفت: همینجا ولش کن بریم…
اونجا دیگه سمیر باورش نمیشه که این جنازه واقعا مال بن باشه؛ گردنیند رو محکم توی دستش فشار میده و وقتی از سردخانه کمی فاصله میگیره یک استیشن مشکی جلوش نگه میداره و چندنفر با سرعت یک گونی می اندازن روی سرش و قبل از اینکه سمیر بتونه اسلحه شو دربیاره بیهوشش میکنن!
بعد از چندساعت کسی که گونی رو از سر سمیر برمیداره یک مرد جوان و خوش هیکل و کت و شلواریه که با لهجه ی خاص آلمانی حرف میزنه.سمیر وقتی ازشون میپرسه که شما کی هستین و چی میخاید … مرده خودشو ریچارز معرفی میکنه و و مامورفدال آمریکاست و ماموریت داره هرچه زودتر جکسون رو دستگیرکنه و الکس اندرسون رو برگردونه به آمریکا (…؟!)
سمیر هم اصلا به یاد نداره که تاحالا اسمی از اندرسون یا جکسون شنیده باشه بهشون حقیقت رو میگه اما اونا میگن اصلا وقت نداریم…. توی خونه ت هم آندریا و لی لی و آیدا رو گروگان گرفتیم. سمیر هم قسم میخوره که چیزی نمیدونه اما ریچارز با عصبانیت میگه : احمق اگر تو جکسون رو نمیشناسی پس کی رو پرستار اندرسون گذاشته بودی؟؟!!
سمیر تازه 2 هزاریش می افته که منظورشون از جکسون همون پرستارخائن و و الکس اندرسون هم بن خودشونه!!!!
بعد از کلی درگیری لفظی ریچارز توضیح میده که اندرسون(بن ) مامور فدرال آمریکا و یک آمریکایی الاصله که پدرش هم سرهنگ نیروی هوایی ارتشه… حالا اگر به شما گفته کنراد ییگر پدرشه من نمیدونم چطوری با اون پیرمرد معامله کرده که اون قبول کرده این نقش رو بازی کنه!
خودشم خلبان حرفه ای جنگنده های هواییه… سمیر هم با این جمله آخر از خنده می ترکه : بن حتی شنا هم بلد نیست چ برسه به خلبانی!!… تازه اون خل و چل قراره ماه آینده با خواهر من ازدواج کنه قدوقواره اش به جاسوسی نمیخوره!
- اتفاقا خوب هم میخوره! چون الکس ازدواج کرده و همسرش ، جسیکا مک کوئین ، هم عضو ارتش امریکاست…
سمیر هم تا این جمله رو میشنوه با عصبانیت مشت محکمی به دهن ریچارز میزنه اما ریچارز هیچی نمیگه!
ریچارز:-حق داری سمیر گرکان. منم اگر جای تو بودم و همکار و رفیق قدیمی ام یک جاسوس آمریکایی در می اومد؛ در حالیکه هیچی بهم نگفته بودو با احساسات خواهرم هم بازی کرده بود حتما همینقدر عصبانی می شدم!
سمیر با ناراحتی می پرسه: مگه مامور شما نیست؟پس برای چی دنبالش میگردید؟!
ریچارز:- آها! اون مامور مخفیه اما یک چیپ پر از اطلاعات ارزشمند دستشه که قرار بود هروقت بهش گفتن ، بیاد و تحویل بده. اما وقتی چندسال قبل باهاش تماس گرفتیم جواب نداد! با فعال کردن GPRS هامون متوجه شدیم توی پاسگاه شما کار میکنه و فعلا کارخاصی انجام نداده… تا 5 سال قبل زیر نظر بود تا اینکه رفت به کما… تا الان هم منتظرش بودیم اما مثل اینکه غیب شده اما اونش هم مهم نیست… ما فقط چیپ رو میخایم که فکر کنیم تو بدونی اون اصولا چیزای مهم و اصش رو کجا میذاره.
سمیر با لبخند تمسخرآمیزی میگه : اشتباه می کنین… من هیچی راجع به اون احمق نمیدونم.
هرچقدر تهدیدش میکنن نمی تونن از زیر زبونش چیزی بکشن … ریچارز هم حرفش رو قبول میکنه و میذارن بره اما بهش میگه اگر تحت هر شرایطی بن رو دید و یا باهاش تماس گرفت حتما با اون در تماس باشه و گزارش بده و اگر چنین کاری نکنه می تونن به راحتی نابودش کنن بدون ایکه کسی به یاد بیاره سمیر گرکانی وجود داشته!!!!
5 سال دیگه هم میگذره
تغییرات کلی:
1- کروگر با یک سرهنگ ازدواج میکنه و یک دختر کوچولو دارن. کروگر از ریاست استعفا میده و میره به امور دفتری، دقیقا طبقه ی بالای پاسگاه که تازه ساختنش.
2- جینی بازرس میشه و با همکار جدید سمیر،آلن، جای اونا(گروه کبری11 بن و سمیر) رو گرفتن!
3- سوزانه با هارتموت ازدواج میکنه و یک پسر کله زردآلوی نابغه دارن!!
4- نازلی،خواهر سمیر، بعد از یک دوره افسردگی شدید مجبور میشه با پسرعمه اش ازدواج کنه
5- آیدا تقریبا 15 و لی لی 10 سالشه
6- و از همه مهم تر ؛ سمیر گرکان نابغه به عنوان رئیس پاسگاه کلن به آرزوی چند ده سالش ، یعنی نشستن پشت میز کروگر ، میرسه و حسابس حال میکنه اما هیچ وقت عکس خودش با بن رو از روی میزش بر نداشته حتی با وجود تمام حرفایی که شنید ! و هرگز هم جوابی برای ناپدید شدن ناگهانی بن برای هیچ کس نداشت.
یک روز لی لی با ترس عجیبی میاد پیش سمیر و میگه یک مرد تسناک و ژولیده امروز جلوی مدرسه یک بسته ای رو داده به من… من هم از ترس اونو انداختم توی سطل آشغال!
سمیر هم با لی لی میرن سر همون سطل اما چیزی پیدا نمی کنن… سمیر می ترسه از این که دوباره اون مامورا بیان سروقت خانوادش فردا میره مدرسه و با دیدن اون مرد با عصبانیت میره به سمتش و حسابی کتکش میزنه و لی لی رو برمیگردونه خونه.روز بعد هم دوباره سر و کله اون مرد پیدا میشه. سمیر که حسابس اعصابش بهم ریخته میره جلو تا اون مرد رو دستگیر کنه اما وقتی اینبار چشماش می افته توی چشای سمیر، سمیر درجا خشکش میزنه و خودتون می تونین حدس بزنین که کی رو دیده بوده!
…سریع بن رو میاندازه توی ماشین و به دادو هواراش توجهی نمیکنه و می برتش خونه … خلاصه بن با چشمایی حیرتزده و وحشت زده یک گوشه میشینه و تکون نمیخوره.
سمیر با مهربونی میپرسه: این همه سال کجابودی عزیزم ؟ میدونی چند ساله ندیدمت؟
و بن در مقابل جواب عجیبی میده: من اصلا شمارو نمیشناسم… حالا هم باید برم سرکارم وگرنه رئیسم منو میکشه!
سمیر- کدوم کار؟
بن-به تو چه؟
سمیر هر سوالی که ازش میپرسه بن یک جواب دیگه و غیر مودبانه بهش میده و اونو عصبانی میکنه! سمیر یکم به سرو وضع بن که دقت میکنه با خشم آستین لباس بن رو میزنه بالا و وقتی با یک عالمه جای سوزن مواجه میشه کمی عقب تر میره و پاهاش سست یشن…و به آرومی با خودش زمزمه میکنه: مگه میشه بن معتاد شده باشه؟؟!!
بن فقط میگه: اسم من الکسه و فکر کنم شما منو با کسی دیگه ای اشتباه گرفتین!درضمن من حالم از همه ی پلیسا بهم میخوره … شما یک مشت آدم عوضی و آدم فروشید که …
سمیر نمیذاره جمله بن تموم بشه با نفرت تمام و خشم یک سیلی محکم می خوابونه تو گوش بن!
اونم وحشی میشه و حمله میکنه به سمیر و یک بزن بزن حسابی میشه . سمیرهم با یک ضربه فنی بن رو از خودش دورمیکنه اما وقتی میبینه حرفای دلگرم کننده اش هم تاثیری روی بن نداره میذاره که بره . اما تعقیبش میکنه . بن اول میره به یک محله ی آشغالدونی و کثیف و گیتارش رو باز میکنه و از توی اون یک سری مواد مخدر رو درمیاره و بعد از تزریق خودش راه می افته و تا آخرشب همه شونو میفروشه!!!!!!!
سمیر که از تعجب شاخ دراورده اما نمیتونه کاری بکنه و منتظر میمونه که بن بره و با رئیسش ملاقات کنه.
بن ساعت یک نیمه شب میره آخر یک کوچه ی خلوت و وارد یک کافه درب و داغون میشه… سمیر هم منتظر میمونه تا بن برگرده … ساعت سه و نیم 2 مرد گنده درحالیکه یقه ی بن رو گرفتن اونو پرت میکنن بیرون… بن هم لباساشو می تکونه و بی توجه به اونا با آستینش خون دماغش رو پاک میکنه و لنگ لنگان درحالیکه حسابی مست بوده راه می افته اما سمیر بهش اجازه نمیده و با یک ضربه به سرش اونو بیهوش میکنه و توی زیرزمین خونه ش می بندتش به صندلی. و سمیر میره به همون کافه . اما با تعجب میبینه کافه خالیه خالیه!!! چند دقیقه منتظر میمونه و وقتی میبینه کسی نیست میخاد بره بیرون که یک نفر از در مخفی که از کف کافه باز میشده میاد بالا!!!
و به سمیر اشاره میکنه که بیاد پایین کسی به اسم فردی پنجه طلایی منتظرته!
سمیر هم با خونسردی تمام از پله های مخفی میره پایین و خودش رو دیویس معرفی میکنه!
فردی پنجه طلا یک آدم سیاه پوست و مفت خوره که با یک گروهک زیرزمینی یک باند پخش کننده ی حرفه ای موادن!
فردی با خنده میگه: خوش اومدی ، دیویس! هرکسی نمیدونه که من چه روزایی اینجام، حتی پلیس!!تو هم که تنهایی پس پلیس نیستی اما اگر یک آدم معمولی باشی اینجا نیستی ! بگو ببینم کدوم احمقی جای منو به تو گفته؟
سمیر هم که حسابی دستپاچه شده بود نفس عمیق میکشه و با لهجه ی لاتی مخصوصی میگه: الکس جونت این آدرس رو بهم داد! گفت میتونی یک کار برای من جور کنی؟ درست میگم؟!
فردی یکم فکر میکنه و بعد میگه قانون عضو شدن توی گروه من اینه : بکش! وگرنه کشته میشی!
سمیر با پوزخند جواب میده : وقتی وارد شدم فهمیدم اینجا جنگله !! خب از کی باید شروع کنم؟ تو ؟
فردی:هو هو! خوشم اومد! خیلی بی پروایی! … اینجا جای دوست پیداکردن و دوست بازی نیست! اون امروز دوستته اما فردا قاتلت! بنابراین باید یک امتحان پس بدی!
سمیر:من امتحانای کتبیم افتضاحه ها!
فردی(با یک لبخند شیطانی):نترس … امتحانش عملیه !! فقط باید منتظر الکس باشیم!
سمیر با شنیدن این جمله کمی میترسه چون الکس رو توی زیرزمین خونه ش بسته بنابراین اگه پیداش نکنن بهش شک می کنن…
دقیقه های مرگبار خیلی کند میگذشتن. تا اینکه یهو یکی از پله ها میاد پایین . سمیر با تعجب به بن نگاه میکنه و زیرلب میگه: چطورتونستی فرار کنی بچه؟!
بن همون لبخند همیشگی روی لباش بود … میاد جلو و میگه : این دیگه کیه؟
فردی هم با لبخند میگه: رقیب جدیدت!
سمیرهر لحظه منتظره که بن بگه این پلیسه و الان همه ی مارو لو میده اما بن هیچی نمیگه!
سمیر با ترس : خب من باید چی کار کنم؟
فردی:باید با الکس مچ بندازی!
سمیر:همین؟!
(سمیر یکم شک میکنه اما مجبوره قبول کنه برای همین با خونسردی میگه): مچ انداختن با این جوجه فنچ که کاری نداره … امتحان اصلیتونو رو کنین.
فردی قهقهه ای میزنه و میگه : اون باشه واس راند دوم…
این راند هرکی ببازه برای همیشه بازنده میمونه و سزای بازنده ها … مرگه!!
با جمله ی آخر آبمیوه می پره توی حلق سمیر اما پشت میز میشینه و وقتی برق چشمان بن و آمادگی ش رو برای شکست دادن سمیر میبینه عزمش رو جزم میکنه تا هرطوری شده حداقل برای راند دوم زنده بمونه!
بن همونطور که خیره به چشمای سمیر نگاه میکنه به سختی زور میزنه اما ناگهان دستش رو از عمد به زمین میزنه !!! سمیر با تعجب متوجه موضوع نمیشه… 2 نفر میان و بن رو کشون کشون میبرن انتهای راهرو…
سمیر با نگرانی : اونو کجا بردن؟
فردی:اتاق بازنده ها!
سمیر:میخای بکشیش؟
فردی:نه . من هیچ وقت افرادم رو نمی کشم… تازه واردها برای اثبات وفاداریشون باید اونو بکشن و به سمیر اشاره میکنه!
سمیر در جایش میخکوب می شود. حالا باید بن را بکشد… ناگهان صدای فریاد های بلند بن را می شنود!
سمیر:مثل اینکه اونا دارن شکنجه ش میدن ! فکر نکنم که دیگه احتیاجی به کشتن باشه
فردی:اتفاقا اون دوست توست و برای نجاتش باید خلاصش کنی!!!
سمیر:آخه من خوش ندارم خون بریزم!
فردی:تو عضوشدی مگه یادت رفته؟ بکش وگرنه کشته میشی…
و فردی اسلحه ی بزرگی را به سمت سمیر نشانه میگیرد! سمیر هم که راه فراری نداره مجبوره قبول کنه. اما بعد از قبول کردن اسلحه رو از فردی میگیره و با اون به انتهای راهرو میرن….صدای نعره ها بلند و بلندتر میشه تا به یک سالن بزرگ با یک شومینه ی عظیم با شعله های داغ میرسن!!
همون 2 تا غول هم با زنجیر و یک میله ی خیلی بلند و داغ درحالیکه از سروصورتشون عرق میچکه بالای سر یک چیزی ایستادن.
سمیر نزدیک تر میشه و متوجه میشه اون چیز بنه که لباساشو در اوردن و با اون میله و زنجیر داغ حسابی کتکش زدن. برای یک لحظه نزدیکه که قلبش از سینه اش بیرون بیاد … اونجا بود که فهمید بن برای چی از عمد دستش رو به خاک زده!!
دلش میخاد بره به سمت بن و اونو بغل کنه اما نباید اینکارو بکنه وگرنه هردوشون کشته میشن! اون باید می فهمید که چرا بن سر از اینجا دراورده و این مدت کجا بوده ؟ پس اون جنازه ای که دفن کردن چی ؟!
خون تمام صورت بن رو پوشونده و شدیدا می لرزه . با چشنای خیسش طوری توی چشمای سمیر خیره میشه که سمیر اراده ی انجام هیچ کاری رو نداره ، چه برسه به کشتن!
فردی دستش رو میذاره روی شونه ی سمیر و بهش میگه : الکس زیاد میاد اینجا! نمیدونم این فداکاری که در حق تو کرده ارزش اینو داشته باشه یا نه… هرچه سریع تر تمومش کن و دوستت رو نجات بده!
سمیر هم به سختی ماشه رو میکشه و با چشمای بسته شلیک میکنه به امید اینکه گلوله به جای دیگه برخورد کنه…
و شلیک میکنه …
صدای قهقهه های بلند و دیوانه وار فردی سکوت فاصله ی باز کردن پلک های سمیر را می شکند و ……
فردی:اسلحه خالی بود دیویس ! خوشت اومد؟ من که خیلی لذت بردم…
سمیر:یعنی نمی خواستین بکشینش؟
فردی:چرا یکی از بهترین افرادم رو بکشم؟ اون هیچ وقت برای دور زدن پلیس ها حین تعقیب محموله هامون اشتباه نمیکنه! من اونو به این راحتی از دست نمیدم.
سمیر که برای لحظه ای تمام دنیا دور سرش چرخید با تعجب پرسید: پس برای چی …؟
فردی:برای امتحان کردن تو و همینطور لذت بردن از نمایشایی که الکس هرچندوقت یکبار برامون اجرا میکنه!… (روبه ماموراش) فعلا بندازینش توی اتاقش تا بعد …
و تو دیویس … به جمع ما خوش اومدی!
سمیر با نگرانی زیاد از فردی میخاد که بره و بن رو ببینه . فردی هم با اکراه قبول میکنه.
سمیر به سرعت در اتاق بن رو باز میکنه و اونو توی بغلش میگیره و با گریه و عصبانیت: تو چرا اینکاروکردی؟… اصلا اینجا چی کار می کنی؟!
بن هم نفس زنان و به سختی جواب میده: توی این 5 سال به اینا عادت کردم! هر ازگاهی بدنم به یه خارش اساسی احتیاج داره!!!
سمیر هم قول میده که هرطوری شده بن رو از اونجا میاره بیرون اما بن قبول نمیکنه!بن:اگه اونا بفهمن من از اینجا اومدم بیرون دست و پام رو برای جسی می فرستن…
سمیر برای چند لحظه سکوت میکنه و میگه : پس حقیقت داشت! اما بعد شک میکنه چون فردی گفته بود اون حافظه اش رو از دست داده بوده!!
سمیر:تو منو میشناسی؟بن…
(بن آهی میکشه و میگه): معلومه سمیر ….!
سمیر تا میخاد بگه یک نقشه ای داره که از اینجا چطور فرار کنن … ناگهان 3 نفر در رو با لگد باز میکنن و به هردوشون شلیک می کنن!!! و تنهای صدایی که شنیده میشه انفجار بزرگیه که تمام اون کافه رو با تمام آدماش می فرسته هوا!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سمیر به سختی چشمانش را باز میکند و به دستش نگاه می کند(گلوله هایی که شلیک شده بودند تیرهای بیهوشی بودند. و کافه رو منفجر کردن تا هیچ مدرکی باقی نمونه)
ساعت تقریبا 2 بعداز ظهر
سمیر وحشت زده دنبال بن میگرده اما توی اون اتاق تاریک و انبارمانند چیزی پیدا نمیکنه.
به سختی از جاش بلند میشه و دادوهوار راه می اندازه… نگهبان اتاق میاد تو و سمیر رو هول میده و اجازه نمیده بیشتر از این حرف بزنه اما سمیر با التماس خواهش میکنه که بذارن ریچارز رو ببینه …
خلاصه بعد از کلی خواهش ریچارز میاد توی اتاقش…
سمیر با تعجب می پرسه : شما از کجا فهمیدین؟
ریچارز لبخندی میزنه و میگه :به اون یک ردیاب و یک میکروفون ZWx05 وصل کرده بودیم …. وقتی فهمیدیم این 5 سال مارو دور زده و حافظه اش رو از دست نداده سریع وارد عمل شدیم.
سمیر:اما شما بار آخری که دیدمتون گفتین نمیدونین بن کجاست و دنبالش میگشتین … اما حالا میگین که بهش ردیاب و میکروفون وصل کردین ؟ اونم مارکی که 3سال پیش از بازار جمعش کردن در حالیکه آخرین ملاقات ما مربوط میشه به 2 سال پیش که توی مسیر پاسگاه جلومو گرفتین و دوباره همون سوالای بیخود رو پرسیدین!!!!
ریچارز:هوشت همیشه منو متحیر میکرده … البته بهتره بگم مچ گیری هات سمیر گرکان…مشکل شما پلیسای عادی اینه که برای تصمیم گیری هاتون صبر میکنید تا مدرک قابل قبولی داشته باشین اما ما پلیسای فدرال حدس میزنیم و برای اون حدسامون احترام قائل میشیم و سریعا وارد عمل میشیم!
ما بودیم که 5 سال قبل بن روبا کلی پول از بیمارستان مرخص کردیم پس الکی ذهنت رو با اعداد و ارقام الکی گیج نکن… ما فقط میخواستم تو رو تحت فشار قرار بدیم تا ببینیم با تو راجع به اون چیپ حرفی زده یا نه که تو هم هیچی نمیدونستی …. برای همین بعدش مجبور شدیم اونو بسپریم به فردی تا هم کار یادش بده و هیچ وقت نتونی پیداش کنی و هم اینکه اون حافظه ی لعنتیش که وقتی بهوش اومد و ادعا کرد از دست داده بیاد سرجاش!!!حالا هم که فهمیدیم این ضربه های اساسی باعث شده عقلش بیاد سرجاش فورا وارد عمل شدیم.
حالا اگه سوال دیگه ای داری سریع بپرس چون باید هرطورشده اون چیپ رو از الکس بگیریم.
سمیر:اما اون چطور اومده بود دم در مدرسه دختر من ؟ پس حافظه اش رو از دست نداده بوده!
ریچارز:مسئله همینه… الکس همون موقع حافظه اش برگشته بوده و ما هیچ کدوممون دقت نکردیم… درهرصورت الان که پیش ماست. حالا باید هرسوالی داریم جواب بده وگرنه بد میبینه!
سمیر:توی اون بسته چی بوده؟!
ریچارز:اونو باید از دخترت لی لی بپرسی چون متاسفانه انداختش توی سطل آشغال!
ساعت 6 بعداز ظهر
در اتاق باز میشه و بن رو با یک لگد می اندازن توی اتاق. سمیر می ره طرفش اما جز توده ای از گوشت تکه تکه شده و خون چیز بیشتری از بن نصیبش نمی شود !
هرکار میکنه بن حرف نمیزنه و بیهوشه و از حال رفته. بعد از کلی گریه و زاری و فحش دادن بن به حرف میاد و از سمیر عذرخواهی میکنه اما سمیر میخواد تمام این قضایا رو از زبون خود بن بشنوه. بن هم در حالی که سمیر بدن بی روح و پر خونش که مثل یه تیکه یخ سرد بود رو در آغوش گرفته به سختی شروع به تعریف ماجرا میکنه.
بن:من توی لس آنجلس به دنیا اومدم و از 16 سالگی وارد ارتش آمریکا شدم. بعد از گرفتن مدرک خلبانی با جسیکا که 4 سال از خودم بزرگتربود ازدواج کردم و از اون یک دوقلو دارم…نانسی و یان…
(سمیر با عصبانیت و بغض شدید سیلی محکمی به گوش بن میزند. اما بن بدون توجه بقیه داستان را می گوید):
وقتی 6 سالشون بود رفتن مدرسه سر یک قضیه کاری و امنیتی هر2تاشونو جلوی چشمای جسی می کشن … جس هم بعد از اون اتفاق خودکشی کرد و منو برای همیشه تنها گذاشت…
(و چند قطره اشک گونه ی بن را خیس می کنند.) منو اعزام کردن به آلمان با یک سابقه ی جعلی به اسم بن یگر و مجبورم کردن هرگونه اطلاعاتی رو توی اون چیپ جاسازی کنم درواقع اون چیپ مجموعه ای از اطلاعات امنیتی 2 کشور آلمان و آمریکاست اونم در رابطه با تجهیزات نظامیشون! توی این 5 سالی که با هم همکار بودیم…
سمیر با عصبانیت : تو با ساده جلوه دادن و خواننده بودنت تونستی اعتماد منو به خودت جلب کنی و از طریق استخدام توی پاسگاه و همینطور من به کلی اطلاعات برسی… حالا اون چیپ رو کدوم قبرستونی گذاشتی؟
بن(یا بهتره بگیم الکس):اون چیپ متعلق به اونا نیست … فقط یک وسیله است که میتونه هرچه سریع تر باعث ایجاد جنگ بین 2 کشور بشه. منم جاشو به هیچ کس نمیگم…
سمیر:اگه بلایی سرمون بیارن چی؟
بن:اونش دیگه به من مربوط نیست…!
سمیر:حتی جون نازلی هم برات مهم نیست ؟!
بن بعد از مدتی مکث : حتی نازلی…
سمیر نگاهی به چهره ی پرخون و چشمان پراشک بن می اندازد. باورش نمیشه این همون بنی باشه که با هم اینقدر لحظات خوش داشتن… خاطراتی که هرگز فراموششان نخواهد کرد.اما حالا … چهره ی یک جاسوس آمریکایی جلوی چشمانش است که تمام این مدت از او سواستفاده میکرده.
اما بن سکوت کرده بود…
ساعت 9 شب
سمیر رو با کلی دادوهوار می برنش بیرون. اما بن هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده. ریچارز روبه روی بن می ایسته و ازش میخواد جای چیپ رو بگه وگرنه جنازه ی سمیر رو تحویل میگیره.
اما بن همچنان ساکت بود،انگار که براش اهمیتی نداره که چه بلایی سر سمیر میاد!!
ریچارز وقتی میبینه الکس حرفی نمیزنه،اسلحشو از قلاف میکشه و به طرف سمیر میگیره که یهو بن هم با خونسردی تمام میگه: فقط درصورتی جای چیپ رو میگم که مطمئن بشم سمیر توی خونشونه و دیگه کاری به کارش ندارین.
ریچارز هم بعد از کلی فکرکردن قبول می کنه اما بعد از بردن سمیر دم در خونه کشیک میدن.بن هم وقتی مطمئن میشه میگه من فقط با رئیس حرف میزنم اونم توی یک هواپیمای شخصی به مقصد فرانسه!
ریچارز خیلی عصبانی میشه . بعد از کلی ناسزا گفتن به رئیس تلفن میزنه و بعد از یک ساعت قبول میکنه.
ساعت 12 نیمه شب
یک مرد کت و شلواری نظامی وارد پایگاه میشه و از ریچارز میخواد که بن رو ببرن پیشش.
بعد از کلی صحبت و کتک کاری رئیس قبول میکنه که سوار هواپیما بشن اما در بن باید اون چیپ رو درحضور ریچارز و 2 تا نگهبان دم در، به رئیس تحویل بده.
بعد از سوارشدن و حرکت به سوی فرانسه اون دوتا نگهبان دست های بن رو میگیرن و ازش میخوان که جاشو بگه.
سمیر توی خونه حسابی جوش میزنه که تلفن زنگ میخوره … صدای بن رو میشنوه که بهش میگه : زنگ زدم مطمئن شم حال همتون خوبه. سمیر از پنجره استیشن مشکی رو میبینه که روشن شد و از اونجا رفت.
سمیر:همه چی ردیفه …
بن با لبخندی تلخ : رفیقش رو نگفتی؟!
سمیر با بغض : الان کجایی؟
بن:یک جای دور… بالای ابرا!!!
سمیر:پس خوش بگذره!
بعد بن از سمیر خداحافظی میکنه … اونم طوری که در دل سمیر چیزی تکان میخورد… خداحافظی به زبان فرانسوی!شاید این آخرین خداحافظی او بود!خداحافظی ماندگار!
رئیس فک بن رو شدیدا فشار میده…
رییس:حرف میزنی یا نه ؟!
ریچارز هم لگد محکمی به شکم بن میزنه. بن هم از ریچارز یک چاقو میخواد !
ریچارز هم با تردید چاقو رو میاره اما به بن نمیده . بن لبخندی میزنه :
منو به شکم بخوابون… بعد از جای بخیه روی کمرم این چاقو رو باقدرت فرو کن … به اون چیزی که میخوای میرسی…
و بعد چشمک معناداری به ریچارز میزند.
رئیس شروع به تشویق بن میکند: هوش سرشارت همیشه منو مدهوش خودش میکرد اندرسون.
بعد 2 نفری بن رو به پشت می خوابونن و یکی از اونا چاقو رو بالا می بره . بن درحالیکه چشمانش بسته است فقط به سمیر فکر میکند.
بعد از چند لحظه سوزش و درد عمیقی همه ی وجودش را فرا میگیرد. در همان لحظه سمیر برای لحظه ای کوتاه قلبش تیر میکشد و روی زمین می نشیند و در جواب آندریا که با نگرانی بالای سرش ایستاده بود تنها یک جمله را می گوید: دلم خیلی برای بن شور میزنه….
چاقو به آرامی بالا میاید.تمام بدن بن شروع به لرزیدن میکند. بعد از 3 دقیقه ی طولانی و جانکاه ؛ چاقو همراه با جعبه ای بسیار کوچک نمایان میشود. مرد جعبه را به رئیس تحویل میدهد. رئیس با حرص و ولع انگار که گنجی عظیم را به او داده باشند به بن می گه: حتی به عقل جن هم نمیرسید اندرسون!
و قبل از باز شدن در جعبه بن لبخندی تلخ میزند و می گه: ییگر قربان…
ریچارز با تعجب می پرسد: کی؟
با باز شدن در جعبه و دیدن شمارنده های معکوس کوچکی که تنها 5 ثانیه دیگر را نشان میداد؛ خنده از لبان رئیس و ریچارز محو شد.
بن با همان لبخند یک طرفه معروفش : بن ییگر از پلیس بزرگراه… و….
بووومبببببببببب…هواپیما منفجر میشه!!
.
.
.
.
سمیر برای لحظه ای نفسش را در سینه حبس کرده بود. آندریا نگران دانه ی عرق سردی بود که روی پیشانی سمیر نقش بسته بودند.
سمیر در آن لحظه متوجه افتادن اتفاقی قریب شده بود. اتفاقی قریب برای غریب ترین کسی که می شناخت!
حادثه ای نزدیک به او … گرمایی عجیب تمام وجودش را فرا گرفته بود.
در آن شب تاریک با آن سکوت مرگبارش … جایی دور از تمام کسانی که او می شناخت…
سمیر روز بعد با صدای لی لی از خواب بیدار میشود.
لی لی یک بسته ی کوچک در دستش بود که آن را روی تخت گذاشت و با حالت پشیمانی از پدرش عذرخواهی کرد و گفت که بسته ای را که عمو بن به او داده دور نیانداخته. و با شتاب از اتاق خارج شد.
سمیر با دستان لرزان بسته را باز میکند و با گردنبندی مواجه می شود. از آنهایی که یه قلبه با باز کردن درش با 2 قطعه عکس کوچک در درونش مواجه شد. یک طرف عکس سمیر و بچه ها و آندریا و در طرف دیگر… در کمال ناباوری در طرف دیگر گردنبند عکس نازلی بود!!
با نگاه کردن به عکس ها اشک از چشمانش جاری می شود. اما بعد به این فکر می افتد که چرا بن چنین چیزی را به لی لی داده؟!
سریع پشت عکسا رو چک می کنه و متوجه 2 تا چیپ میشه!! با عجله لباسهایش رو تنش میکنه و میبره پاسگاه و میده به هارتموت و ازش میخواد اطلاعات اونا رو هرچه سریع تر بفرسته به کامپیوتر اتاقش.
همونطور که از پله ها میره بالا ، کروگر یک روزنامه میده به سمیر و میره بیرون. سمیرم روزنامه رو توی اتاقش باز میکنه تا بخونه . تیتر اول روزنامه لرزش عجیبی را به تن سمیر می اندازد:
انفجار یک هواپیمای خصوصی بر فراز شهر پاریس
در فکر خودش غرق شده بود که هارتموت در میزنه و با نگرانی میگه اطلاعات یکی از چیپ ها فوق سریه و چیپ دوم رو هم بازنکرده.
سمیر سریعا فلش رو وصل میکنه و فیلم چیپ دوم رو باز میکنه. فیلم با یک برنامه ی لوس تلویزیونی شروع میشه که حوصله ی سمیر رو سر میبره. اما بعد از 10 دقیقه ناگهان صفحه تیره می شود و تصویری آشنا بر مانیتور نقش می بندد… تصویر بن!
بن:آآآآم … سلام سمیر…. چطوری رفیق؟ امیدوارم حالت خوب باشه. عکسا رو دیدی؟ ایده ی جالبی بود نه؟!
خب … از کجا شروع کنم؟ … بابت این مدت طولانی ازت عذرمیخوام …. البته الان هم هنوز نمیدونم چند وقته نبودم… فکر کنم 10 سال درسته؟! اما الان میخوام یک سری چیزایی که به نظرم خیلی مهمن رو برات توضیح بدم.
بعد از اون مدت طولانی که توی کما بودم… وقتی بهوش اومدم تنها چیزی که یادمه اینه که هیچی یادم نبود!! حتی اسمم.یک مشت آدم غریب دورم کرده بودن و میخواستن بهم بفهمونن ک دقیقا کی هستم. اونا گفتن من مامور فدرالم و باقی چرت و پرتایی که مجبورم اگر جای دیگه ای دیدم بهت بگم.
5 سال از اون ماجرا گذشت و من پیش فردی پنجه طلایی روانی سیاه پوست هر گندی بود رو انجام داددم اما وقتی یک روز صبح از خواب بیدارشدم … دنیا خیلی عوض شده بود سمیر! من همه چیز یادم می اومد.تمام خاطرات گذشته ام مثل یک فیلم سینمایی با دور تند از جلوی چشمام رد شد… از اینهمه دروغی که راجع به خودم شنیده بودم داشتم دیوونه میشدم.
سریع رفتم به همون جواهرفروشی که 10 سال قبل برای تولد آیدا یک گردنبند سفارش داده بودم. اما وقتی جواهرفروش رو با اون سن و سال دیدم و اون منو به سختی به یاد اورد…. اونجا بود که فهمیدم من چندسال از زندگیمو به خاطر یک تشابه چهره و اشتباه و فضولیای خودم از دست دادم!
با عجله خودم رو رسوندم به مدرسه ی آیدا اما مثل اینکه الان اون باید کالج بره و لی لی رو گذاشته بودی توی اون مدرسه. خواستم هرطور شده اون گردنبند به دست تو برسه پس مجبور شدم لی لی رو یکم بترسونم… از طرف من ببوسش و بگو عمو بن قصد اذیت کردنت رو نداشت!
سمیر… بابت تمام اتفاقایی که برات افتاده منو ببخش… مخصوصا دردسرهایی که احتمالا بعد از رسیدن این چیپ به دستت باید تحمل کنی.
چیپ دوم ، یک چیپ با محتوای کاملا سری حاوی تمام اطلاعات جنگی آمریکا و آلمانه که توی اون مدت اونا دنبال این بودن. اگه میخوای بدونی چطوری این چیپ به من رسید باید بهت بگم با اون غلطای اضافه ای که توی پلیس جنایی انجام میدادم حقم همین بود. توی ماموریتای آخرم با یک مرد آمریکایی برخوردم که از شانس گند من خالکوبی روی بازوش درست شبیه مال من بود !! وقتی داشت می مرد تنها کسی که اونجا بود من بودم… اون به من گفت اسمش الکس اندرسونه و این چیپ رو باید به یک منبع قابل اعتماد کشوری برسونم و نذارم دست کسی بهش برسه. من اون چیپ روسالها پیش خودم نگه داشتم و مثل احمقا جرات بازکردنش رو نداشتم. اونو گذاشته بودم توی یکی از کلیدهای پیانوم که از بخت بدم تمام این قضیه رو فراموش کردم و بعدش هم به پاسگاه شما منتقل شدم.حالاهرچه سریع تر ازت میخوام اون چیپ رو تحویل پلیس بین الملل بدی و یک وقت حرف ریچارز و کسای دیگه ای که میان و ادعا می کنن پلیس فدرال آمریکا هستن رو باور نکن.ریچارز و اون رئیس کله گنده ش عضو فدرال نیستن بلکه یک باند تبهکار زیرزمینی ان که قصد دارن با لو دادن اون چیپ و ایجاد جنگ سود سهام های خودشونو بالا ببرن… حالا این وسط من خنگم امیدوارم با این نقشه ی توپی که کشیدم بتونم یک جوری با رئیسشون ملاقات کنم.
سمیر منو به خاطر دروغایی که مجبورم بعدا بعت بگم منو ببخش اما امیدوارم با توجه به شناختی که نسبت به من داری هیچ کدومشون رو باور نکنی.
من هنوز همون بن ییگر ، پلیس احمق بزرگراه کلنم که صدای مزخرفی داره و گیتار رو خارج نوت می زنه!
همون خنگی که عاشق خواهرت،نازلی، شد و دوست داشت سالهای سال با اون باشه تا بتونه خوشبختش کنه….همون دردسری که عاشق خراب کردن ماشینای پاسگاه و ویراژ دادن توی بزرگراه A چهاره!به آندریا، کروگر و بروبچ پاسگاه سلام منو برسون و به آیدا بگو عمو بن سعی کرد مثل شوالیه ی سیاه بمیره اما شاهزاده خانم رو نتونست نجات بده!
من همین الان از بیمارستان اومدم. حالم اصلا خوش نیست . از جاسوس دو جانبه ی پیرمون ، آنتوان، خواستم یک بمب کوچیک رو توی کمرم جاسازی کنه! من خیلی احمقم نه؟!
این راه و این مخمصه ای که توش افتادم باید برای همیشه تموم بشه و مطمئنم که هیچ راه برگشتی درکار نیست … امیدوارم هرگز قاطیش نشی.
راستی اگر احیانا سر قبر من می رفتی باید بهت بگم قبری که بالاش ایستادی مرده توش نیست رفیق!
اون جنازه ی سوخته ی داغون مال جکسون همون پرستار غول بیابونیه که امیدوارم گردنبند نازنینمو از گردنش در اورده باشی!
سمیر… همه ی بدنم درد میکنه . تقریبا شبیه یک آبکش سوخته شدم. تومورم دوباره عود کرده و توی اون مدتی که توی کما بودم حسابی داغون شدم. تقریبا نیمه ی چپ بدنم درست کار نمیکنه و به خاطر اون تزریقای لعنتی دوران دیوونه بازیم حالم الا خوش نیست. دکتر گفت : آقای ییگر شما چطور زنده اید؟!
یک سری از مویرگ های قلبم به خاطر اون شوک هایی که بهم دادن بسته شده و بینایی م هم به نصف رسیده!
اینارو نمیگم که ناراحتت بکنم … نه!… اینا رو میگم که اگر یک روز خبر مرگم رو شنیدی ناراحت نشی … لبخند بزنی و به آرومی زیر لبت بگی : بالاخره راحت شد و به آرامش رسید.
سمیر… بهترین دوست من…. مثل پدری که هرگز محبتش رو احساس نکرم دوستت دارم.
همیشه مراقبم بودی … (با گریه ) ببخش دست خودم نیست … امیدوارم همیشه با خانواده ای که من هرگز نتونستم داشتنش رو درک کنم خوشحال و خوشبخت باشی … به نازلی سلام برسون و بگو بن همیشه برای خوشبخت شدنت دعا میکنه.
همتون رو دوست دارم …. امیدوارم فراموشم نکنین….
Au revoir
سمیر به سختی نفس می کشید … قلبش مانند قلب یک گنجشک کوچک تندتند میزد. لبخند گرم بن یادآور تمام خاطرات شیرین با هم بودنشان بود. از اینکه اینقدر راجع به بن زود قضاوت کرده بود از خودش متنفر بود. هنوز دستش از آن سیلی محکمی که به صورت بن زده بود می لرزید!
وقتی برای بار دوم خداحافظی فرانسوی بن را شنید آنجا بود که به روزنامه نگاهی انداخت و همراه با گریه های بلندش … صفحه ی مانیتور را بوسید.
فردای آن روز مراسم با شکوهی برای خاکسپاری بن برگزار شد. تمام چهره ها و شخصیت های بزرگ کشور و همینطور رئیس سفارت که بعد از رسیدن آن چیپ باارزش و نابود کردن آن به بن مدال لیاقت داده بود!از وزارت آموزشی آلمان پیش کنراد یگر برای مصاحبه رفتن!!اونا میخواستن زندگی بن رو به صورت زتدگینامه ی یه اسطوره،یه قهرمان،در کتاب تاریخ کشور آلمان ثبت کنن!!ولی پدر بن(کنراد یگر)فقط در جوابشون گفت:من هرگز قدر اونو نداشتم!من پسری داشتم که از فرشتگان مقام بالاتری داشت،حالا که از دستش دادم فهمیدم!!من خیلی پدر بدی بودم بن… امیدوارم منو ببخشی…من چیز زیادی از اون نمیدونم بهتره از رفیقش سمیر گرکان بپرسین….(و در حالی که عذاب وجدان داشت شدیدا گریه کرد…) اونا به سراغ سمیر رفتن!!سمیر با دلی شکسته گفت:من نمیتونم اونو وصف کنم!!اون بهترین همکارم بود و وظیفه شناس ترین پلیسی که میشناختم!!عاشق بچه ها بود!و یه پلیس معرکه که کشورمون به اون خیلی نیاز داشت…(و شروع میکنه به تعریف زندگی نامه ی بن)
3 ساعت بعد
حالا بعد از 3 ساعت ، سکوت و آسمان ابری همدم سمیر شده بود. خاک نمدار قبر بن ، قلب او را چنگ می انداخت. بالاخره قلبش را وادار به دل کندن کرد و دور شد. در جاده ی خیس و طولانی تنهایی سمیر یک سنگ قبر دیگر به چشم می خورد که روی آن نوشته شده بود:
بن ییگر
کسی که به آرامش ابدی رسید…
تو رو به خدا بعد من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصه ام میشه اگه بفهمم داری غصه می خوری
شکایت از کسی نکن برو که خیلی دلخوری
دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون
دلم گرفته میدونی از هم جداکردنمون
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش
بازم منو به خاطر تمام خوبی هات ببخش
منو ببخش
سمیر ببخش………
20 سال بعد
استاد:خوب دانشجویان گرامی!اینجانب آیدا گرکان استاد تاریخ اعلام میکنم که کتاب تاریخ نو ی کشور آلمان رو با هم به پایان رسوندیم!جلسه ی آیده جلسه ی آخر ترم شما به همراه امتحان ترم آخرتونه!سوالی نیست؟یکی از دانشجویان:ببخشید استاد!آیدا:بله!دانشجو:راسته که شما اقای یگر قهرمان و اسطوره ی کتاب تاریخمون رو از نزدیک دیدین!؟شما اونو عمو بن صدا میکردین؟این راسته؟آیدا:درسته!من ایشون رو مثل عموی خودم میدونستم!!(همهمه کلاس رو فرا میگیره)
در قبرستان
(آیدا کنار یه قبر می ایسته)سلام بابا!امروز کتاب تاریخ رو تموم کردم!قراره یه کتاب درباره ی شما و زندگی ماموران پلیس بزرگرا تالیف کنم!اسمش هست هشدار برای کبری11!شاید در آینده ای نزدیک سریالشم بسازن!امیدوارم خوشتون بیاد!من دیگه باید برم!اگه صدامو میشنوی حتما سلاممو به عمو بن برسون!خدانگهدار!
خوب حالا پس از سالها خانه تکانی میشود خانه ی بن!!اما در صورتی که او حضور ندارد!!آندریا:مواظب باشین اون پیانو رو بن خیلی دوست داره!!هیی!!اون کاناپه رو به در و دیوار نزنین!!(و حالا خانه خالی بود،خالی از هر گونه تابلو گیتار و ساز ها و بدون بن!!ناگهان آندریا صدایش در میاد و میگه):سمیر!!اعصابمو خورد کردی!!آخه اون رفیقت باید بره خوشگذرونی و ما باید خونشو جا به جا کنیم!!سمیر:حالا بیچاره یه بار لوله های خونش ترکیده ها!!یه بار از ما خواست بهش کمک کنیم!!هیی مواظب پیانو باشین!!(ناگهان فریاد ها و غر زدن ها شروع میشه)بن:ببینین چند دقیقه نبودما!!(بن به سمت پیانوش میره و کلیداشو میکنه!)سمیر:اه اه اه!!همین پیانویی بود که هی پز گرون قیمتی و 1 میلیون دلاریشو میدادی؟؟؟واقعا که؟؟!!بن:اونو ولش کن!!بیا ببین این دو تا چیپ (حافظه) رو بریم زودی به پلیس بین الملل تحویل بدیم!!دیشب خواب بدی درموردش دیدم!!
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروار ها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت،سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچکس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد
نه شفیعی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دل واپسی
بودش دو چیپ وارث کشتار من دگرگون گشت زین دو حال من
حال خواهم خلاصی ز این دو تا نشود گرفتار دوباره حال من
سمیر: تو هستی شفیق و رفیق من ای یار تو هستی دوست و همدم من ای همکار
تو را دوست میدارم اندازه ی ستارگان
همیشه پیشم بمان و ترکم نکن!!
سمیر:خوب بن داستانتو تا کجا رسوندی؟؟بن:با چند تا شعر تمومش کردم!!سمیر:بده ببینم!!اه اه اه!!مگه قرار نبود قهرمان داستان من باشم!!؟؟بن:کی گفته تو باید قهرمان داستان باشی؟؟کروگر:اهم اهم!!آقایون گزارشاتون رو تحویل بدین!!سمیر:بفرمایید خانوم کروگر!!بن:چیزه…اممم!!یعنی…!!آخه….!!کروگر:نگو که ننوشتی؟؟بن:البته که نوشتم!!بفرمایید!!(بعد از رفتن خانوم کروگر)سمیر:ببینم تو که همش سرت تو داستانت بود!!کی وقت کردی گزارشتو بنویسی؟؟نگو که بجای گزارش داستانتو بهش دادی؟؟بن:خوب یه جورایی آره!!سمیر:ای وای الان صداش درمیاد!!کروگر:یگگگگگگگگگگگگگگگگگر!!محشر بود!!
همونطور که قبلا هم گفته بودم من و A.H یه همکاری رو با هم داشتیم!!اون یه کلیپ خلاصه ی این داستانو ساخته!!محشره!!حتما ببینید!!صحنه هایی از همون اول داستان که الکس اندرسون داره میمیره و اون دو تا جیپ رو به بن میده و صحنه هایی از ریچارز و رییس کل و فردی سیاه پوست!!با دوبله ی کاملا فارسی!!صحنه هایی از درگیری سمیر با افراد ریچارز و یا صحنه هایی از جنگی که اگه بن توی این داستان فداکاری نمیکرد بین آلمان و آمریکا رخ میداد!صحنه هایی از منفجر شدن هواپیما و خواب های آشفته ی لی لی!!و صحنه هایی از انتخاب سخت سمیر بین آندریا و بن!!خلاصه حتما حتما دانش کنین چون مکمل داستانه!!

دانلود

 

 



|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 35
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Farshid در تاریخ : 1394/5/9 - - گفته است :
سلام دوست عزیز امیدوارم لبخند رو لبت باشه.

اول از همه می خوام از وبلاگت تشکر فراوانی داشته باشم و بعد خواستم بدونم آیا شما خبر دارید بهترین و معتبرترین سایت کسب درآمد ایرانی چه سایتیه...؟؟؟

من می خوام شما رو به این سایت بزرگ دعوت کنم امیدوارم عضو شوید و یکی از کاربران برتر شوید.

باتشکر فراوان

مریم در تاریخ : 1394/5/7 - - گفته است :
ریحانه جون خیلی عالی بود مرسی از داستان زیباتون . دانلود نمیشه ، میشه بفرستیش به ایمیلم .
پاسخ : کاتربنا:مریم جون این که اصن نیاز به دانلود نداره
پاسخ : ها ویدیو...ریحانه جون فک نکنم داشته باشدش ولی من بهش میگم

هدیه در تاریخ : 1394/4/13 - - گفته است :
ینی واقعا عالی بود
خیلی قشنگ بود
این داستان یکی از داستانایی که من خیلی خیلی دوست دارم دستتون درد نکنه
پاسخ : خخخخخخ خواهش میکنم!خودمم عاشقشم!

شمیم در تاریخ : 1394/3/8 - - گفته است :
تورو خدا بهم بگین یعنی بن نمرده تو فیلم؟؟یعنی اون 20 سال بعد و قضیه ایدا و قبر سمیر همش خواب بن بود؟؟؟؟؟؟تو رو خدا جواب بدین خوااااااهشش می کنم خواهش
پاسخ : خخخخخخخخخخ اینا. همش تخیل منه گلم و تو داستانای من همیشه بن و سمیر گروه کبرا 11 باقی میمونن!

M S در تاریخ : 1394/3/6 - - گفته است :
واقعا نمیدونم چی باید بگم چرا این داستانه این جوری بود؟ داشتم میمردم احساسم رو نمیتونم بگم . نمیدونم هم قشنگ بود هم پر غم واسترسی. اه زهرم ترکید. من میمیرم واسش اصلا شما کی هستید که همه جای سایت های کبرا11 هستید؟.
پاسخ : خخخخخخخخخخ من ریحانه. س. م هستم 18 ساله از گیلان که. اولین نویسنده ی داستان های کبرا11یی در جهان بودم

زهرا جووووووون در تاریخ : 1393/2/21 - - گفته است :
سلام چرا این فیلمی که گفتین مکمله داستانه اصلا دانلود نمیشه خواهش میکنم میشه واسم ایمیلش کنین؟
خخخخخخخخخخخخووووووووااااههههههههههششششششششش
مییییییییی کککککنننننممممممممممممم.
میسی.
اینم ایمیلم:
z.d2000.t.b@gmail.com
عاشقتونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از ته دل!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ : باشه در اسر وقت میل میکنم برات!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/25 - - گفته است :
فقط میتونم بگم WOWWWWWW!
ینی خیلی توپ بود اگ اینو میساختن چی میشد
پاسخ : عالییییییی میشد!!

hadis در تاریخ : 1392/2/12 - - گفته است :
هه هه هه این خوابش بد سرکارمون گذاشته بودااا
پاسخ : ههه!!
پاسخ : آش ریحان خانومه دیگه!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب