close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره1-پل
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
جمعه 10 آبان 1392 ساعت 12:39 | بازدید : 5621 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

مثل افسرده ها روی تخت چمباتمه زدم و به کنج اتاق خیره شدم. هزاران فکر جورواجور در سرم رژه می رفتند. آزار و اذیت زندانیانی که روزی خودم آنها را به اینجا انداخته بودم از یک طرف و عذاب وجدان از طرفی دیگر، باعث می شد روح و جسمم آزرده شود.

دوباره به سقف خیره شدم. اینبار با دقت زیاد... طوری که تارعنکبوت ظریفی که عنکبوت کوچکی رویش بود را هم دیدم.

برای لحظه ای چشمانم را بستم و به یاد آن روز آفتابی و گرم افتادم. روزی که ...

داستان شماره1- پُل

دوشنبه/11 صبح- بزرگراه A57

سمیر مجله رو جلوی صورت بن که داره رانندگی می کنه می گیره و با حالتی خنده دار میگه : این چینی های حال بهم زن هرچیزی که به دستشون بیاد رو می خورن ! نگاه کن... پیراشکی عنکبوت با سس خرچنگ ... تیترشو بخون... با عنکبوت زندگی خود را....

بن با دستش مجله رو کنار می زنه و میگه: هی ، دیوونه! من دارم رانندگی میکنما!

همینطور در حال بحث با همدیگه اند که ناگهان یک ماشین با سرعت خیلی زیاد از کنارشون رد میشه!

بن : دیوونه!

سمیر : تو هم که امروز از دنده چپ پا شدی!!

بعد از یک تعقیب و گریز کوتاه (و البته بدون دردسر،تصادف، انفجار و زخمی!) ماشین متوقف میشه و دختری از اون پیاده میشه که موهای طلایی و پی خورده اش زیر نور آفتاب برق می زنه.

بن و سمیر هردو با جدیت پیاده میشن . بن دورتادور ماشین گشتی میزنه و سمیر شروع به سوال و جواب از اون میکنه.

-       - خانوم خواهش میکنم عینک آفتابیتون رو بردارید... و بن اضافه کرد: و بعدش در صندوق رو هم باز کنید.

دختر با خونسردی کارها را انجام داد . سمیر برگ جریمه را به او داد وچند توصیه هم به او کرد و بن هم که در صندوق چیزی پیدا نکرده بود در آن را بست. دختر با پوزخندی شیطنت آمیز از آنها خداحافظی کرد و رفت.

سمیر گفت: بن ، امیدوارم از این خوشت نیومده باشه!

بن با غرغر گقت : معلومه که نه! زودسوارشو که کروگر دوباره گیر نده!

دوشنبه/4 بعدازظهر-پاسگاه

بن در انبوه پرونده ها به دنبال خودکارش میگشت. ناگهان دستی ظریف و زنانه خودکار را به او تعارف کرد. بن به دختر نگاهی کرد و گفت: خودکار من دست شما چی کار می کنه؟!

دختر با کمی آب و تاب گفت: فکر کنم دیروز از بس عصبانی بودید اینو توی ماشینم جا گذاشتید!

بن لبخندی مصنوعی زد و گفت: ممنون

دختر بازهم با خنده ای شیطانی گفت : میتونم شما رو به یک فنجان قهوه مهمون کنم؟

بن کمی این پا و آن پا کرد اما در نهایت تسلیم شد و گفت : با کمال میل ... بعد از ساعت کاری.

سه شنبه/ 2 نیمه شب- گاراژ در حال سوختن

سمیر مضطربانه به صحنه خاموش کردن آتش خیره شده و با چشمانش به دنبال کسی می گشت.

یکی از مامورهای آتش نشانی جلوآمد و گفت: آقای گرکان. آتش گاراژ با موفقیت خاموش شد و خوشبختانه به ساختمون اصلی آسیب نرسید.

سمیر با نگرانی پرسید: متشکرم اما... بن رو پیدا نکردید؟!

-       - مامورای ما دارن جست وجو میکنن اما بعید میدونم کسی داخل گاراژ بوده باشه .

سمیر نفس راحتی کشید و گفت: حالا میتونم وارد خونه بشم؟

- البته ، بفرمایید.



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 31
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

hadis در تاریخ : 1392/9/1 - - گفته است :
الان ساعت پنج و 4 دقیقست من برم واسه قسمتای دیگه
پاسخ : بچه بگیر بخواب... خجالت بکش!!!!

شقایق در تاریخ : 1392/8/15 - - گفته است :
وای ی دختر دیگه

باحال بود
پاسخ : همیشه پای یک دختر در میان است!!!!!!

elahe در تاریخ : 1392/8/12 - - گفته است :
ادامشو میخوااااااااااااااااااااااااام
شعار فصل 3 را میدونم
پاسخ : باشششششششششششششه بابا ... منو نکشین!!! بفرما !!! وای به حالت اگر نظر اول مال تو نباشه

elmira در تاریخ : 1392/8/12 - - گفته است :
اییشش خسیس میزاشتی این محصول میفروختیم تو منو ریحانه به هرکدوم سی دار صد میرسید ده درصد میدادیم به تام حالا هیچی نشد میخوای شرکت تو نزده ورشکست کنی به مانوئل هومرم میگیم ده بیستا ازش بزنه
محصول پرفروشی میشه
البته فرق اصلی این داستان اینکه بن برای اولین بار مخ یارو نزد ایندفعه یارو مخشو زد درکل عالیه




اگر تا فردا ادامه داستان پل از فصل را نذارید اینجانب از فضولی خواهد مرد
پاسخ : من تا 60 درصد سهم نگیرم اجازه نمیدم شرکت راه بیافته!!!!
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!! به نکته خیلی خیلی ظریفی اشاره کردیا شیطون!!! .... پس رسما خدا رحمتت کنم عسیسم!
پاسخ : شماها که دارین از فضولی میمیرین اقلا دوسه تا نظر بدین من از ناامیدی نمیرم!!!

nafas در تاریخ : 1392/8/12 - - گفته است :
سلام گلم...پس کی ادامه ی داستانو میذاری؟؟مردیم از فضولی...
پاسخ : شماها که دارین از فضولی میمیرین اقلا دوسه تا پیام بدین که من از ناامیدی نمیرم!!!!

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/12 - - گفته است :
سلام عزیزم خوبی بازم از پشت کامپوتر دختر خالم اومد م پسشت ادامه ی داستان رو کی
برامون می زاری عزیزم راستی چه خبر از روکنی جان حالش خوب بهش بگو وبش رو زودتر راه بندازه
پاسخ : هیچ خبری ازش ندارم اما نگران نباشید به زودی اتفاقای جالب تری می افته ... چششششششم ... باید یکم صبر کنی عسیسم

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/11 - - گفته است :
سلام می فهمم که بستگی به نظرات داره ولی تورو خدا بشتر بزار ممون میشم ویک خواهش دعا کن امشب کامپوتر مون راه بیفته بزاره منم پشتش بشینم باشه
پاسخ : چشششششششششششششششششم.... دعا میکنم و خودتم باید پرروباشی!!!!! ... شعار فصل 3 رو فراموش نکن

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/11 - - گفته است :
سلام عزیزم خوبی خوشمل چه طوری عزیزطم خسته نباشی ادامه ی داستانت رو خوندم قشنگ کاش بیشتر می نوشتی دفعه دیگه بشتر بنویس
پاسخ : سلام عزیزم... مرسی ... این فصل 3 هستش و حجم داستانا و یا زمان گذاشتنش فقط و فقط به تعداد بازدیدکننده ها و نظراتشون بستگی داره... من بی تقصیرم.

المیرا در تاریخ : 1392/8/11 - - گفته است :
ههههههههه چه جالب برا این کارای بن تقریبا یه تبلیغ طراحی کردم تویه نظر قبلی بود



ممنون داستان فضولی برانگیزی بود
پاسخ : تبلیغت خیلی باحال بود!!! ...امادیگه این موضوعو همه میدونن!!!! شاید اینبار توی فصل غیرقابل پیش بینی3 اتفاقا ی جور دیگه بیفتن

المیرا در تاریخ : 1392/8/11 - - گفته است :
ایا اطرافتان را دختران زیادی فرا گرفته ایا از ازدحام زیاد خانم ها خسته شدیدایا بنظرتان دنیا ی بی خانوم ها دنیا زیبایی است برای حل این مسئله ما به شما بن یگر را معرفی میکنیم محصول ک سی پنج سال سابقه داشته وهمه از این محصول راضی بودن طرز کار این محصول خیلی ساده است... اگر بن یگر کوچکترین حس به خانوم مورد نظر پیدا کن ان فرد به ابدیت میپیوندد
تذکر :هنوز راهی برای کنترل این دستگاه وجود ندارد لطفا در استفاده از بن یگر احتیاط کنید
پاسخ : هههههههههههههه! واااااااااای خیلی تبلیغ باحالی بود!!!!!!!!!!
حالا قیمتش چقدره؟؟؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب