close
تبلیغات در اینترنت
7پشت صحنه ها
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:50 | بازدید : 5217 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام به همگی دوستان!خب!خیلی وقت بود نیومده بودم!منوکه یادتون هست!!نکنه فراموشم کرده باشین!!!خب قابل توجه دوستان بی معرفتی که منو فراموش کردن و تا من اس ندم بهم اس نمیدن و کاربران جدید وب باید بگم من ریحانه هستم مدیر این وب!البته واقعا خجالت میکشم همچین حرفی بزنم چون رکسانا جوون خیلی بیشتر از من برا وب زحمت کشیدن!برا همین باید اعلام کنم ایشون مدیر دوم وب هستن!خب همنطور که بهتون قول داده بودم مثل فصل یک پشت صحنه های فصل دو با تاخیر امروز براتون آماده کردم!برین ادامه ی مطلب و بخونیدشون!(البته در این پشت صحنه ها بن و سمیر داخل داستان اصلی و تام و اردوگان دراصل بازیگران هستند)

در ضمن نویسنده ی داستان بعدی من هستم

داستان شماره ی یک از فصل دو-جاسوس آمریکایی:

١-ریچارز:من آیدا و لی لی و آندریا رو گروگان گرفتم!سمیر:عم.....ریچارز:عمه هم ندارم!اردوگان:حالا کی گفت عمه؟؟؟میخواستم بگم اما....!!این نویسنده ی ما ریحانه املاش ضعیفه دیگه چیکارش کنیم!

 

٢-سمیر هم که راه فراری نداره مجبوره قبول کنه. اما بعد از قبول کردن اسلحه رو از فردی میگیره و با اون به انتهای راهرو میرن….صدای نعره ها بلند و بلندتر میشه تا به یک سالن بزرگ با یک شومینه ی عظیم با شعله های داغ میرسن!!
همون 2 تا غول هم با زنجیر و یک میله ی خیلی بلند و داغ درحالیکه از سروصورتشون عرق میچکه بالای سر یک چیزی ایستادن.
سمیر نزدیک تر میشه و متوجه میشه اون چیز بنه که لباساشو در اوردن و با اون میله و زنجیر داغ حسابی کتکش زدن. برای یک لحظه نزدیکه که قلبش از سینه اش بیرون بیاد … اونجا بود که فهمید بن برای چی از عمد دستش رو به خاک زده!!
دلش میخاد بره به سمت بن و اونو بغل کنه اما نباید اینکارو بکنه وگرنه هردوشون کشته میشن! اون باید می فهمید که چرا بن سر از اینجا دراورده و این مدت کجا بوده ؟ پس اون جنازه ای که دفن کردن چی ؟!
خون تمام صورت بن رو پوشونده و شدیدا می لرزه . با چشنای خیسش طوری توی چشمای سمیر خیره میشه که سمیر اراده ی انجام هیچ کاری رو نداره ، چه برسه به کشتن!
فردی دستش رو میذاره روی شونه ی سمیر و بهش میگه : الکس زیاد میاد اینجا! نمیدونم این فداکاری که در حق تو کرده ارزش اینو داشته باشه یا نه… هرچه سریع تر تمومش کن و دوستت رو نجات بده!
سمیر هم به سختی ماشه رو میکشه و با چشمای بسته شلیک میکنه به امید اینکه گلوله به جای دیگه برخورد کنه…
و شلیک میکنه …تام:خخخخخخخخخخخخخخ!!ببخشید دوستان ولی من قلقلکیم ایقدر منو محکم نگهم ندارین!!خخخخخخ کارگردان:کی میرسه او روزی که من تو رو اخراج بکنم؟؟؟

 

٣-سمیر نگاهی به چهره ی پرخون و چشمان پراشک بن می اندازد. باورش نمیشه این همون بنی باشه که با هم اینقدر لحظات خوش داشتن…تام:اونگههههههههه!!من خیلی احساساتیم!!اردوگان:ای حیف من که همکاری مثل تو دارم!!قشنگ رفته بودم تو حسا!!رو اعصابمی!!!میفهمی؟؟؟رو اعصابببببب!!!

 

داستان شماره ی 2 از فصل دو-بن جعلی:

١-لیام:خوب بن…دیگه چه قهرمان بازی هایی تو پلیس ویژه ی بزررگراه کردی؟؟تعریف کن ببینم!!
بن:خوب ما که شغلمون از این قهرمان بازی هاست!!مثلا یه بار رفیق دست و پا چلفتیمو گروگان گرفتن و من برای نجات جونش خودمو به خطر انداختم!!آهان…یه بارم منو رفیقم به یه ویروس واگیر مرگبار دار طی ماموریتمون مبتلا شدیم،ویروس پاندروما،بعدش فقط یه پادزهر بود منم که میشناسین چقدر فداکارم…اردوگان(از پشت صحنه):حییییییییف که عمه نداری دروغ گو!!(کارگردان در حال کندن مو های خویش)

2-سمیر:بن!تسلیم شو و اسلحتو بزار زمین!بن!(بن در حالی که از حرفای سمیر ناراحت بود میگه):باورم نمیشه که .... فیلم هندی بازی میکنم!خخخخخخخخ!!

 

 

3-بن گوشیشو در میاره و میزنه روی فیلمبرداری و طوری تو دستش میگیرتش که کسی متوجه نشه!(تام:آخه چرا متوجه نشن!!!!!میخوام پز بدم!!گلکسی نت 2 دارم سوسو)

داستان شماره ی 3 از فصل دو - درایو مارک:

1-سمیر:اونجا میری خیت نکنیا!!من حوصله ندارم به همکار جدیدم آموزش بدم!!بن:نگران نباش!!من از اوناش نیستم!!مطمئن باش از دست تو یکی خودکشی میکنم اگه اونا منو نکشن!!

 

2-اسم رمز؟بن:کبرا11!!-:نمیگم به جمعمون خوش اومدی!!درسته!!اسمت رمزت درسته!!اما هنوز امتحانت رو پس ندادی!!تام:آخخخخخخ!!گفتی امتحان!!من از بچگی امتحانامو گند میزدم!!حالا نمره ی قبولی چند است؟تک ماده هم داره؟؟؟

 

3-رییس درایو مارک:نگران نباش بزودی تو هم مثل بن میری اون دنیا!!تام:دروغ میگه باو!حرفشو باور نکنیا!من هنوز تو این دنیام!!خخخخخ!!

داستان شماره ی4 از فصل دو-انتقام!

1-بن:ببين با اين که پليسم ولي تا حالا چهارتا خلافکار زير دستم دووم نيوردن و مردن تو که نميخواي اونا بشن پنجتا!!کروگر از پشت صحنه:میخواین بیام کمک!!؟؟تام:قربون دستت سر راهت لباس چرکامم بشور خانومی؟؟؟کروگر:مثل اینکه به سمعک نیاز دارم چون نشنیده گرفتم حرفتو!تام:واقعا نیاز داری دیگه!!!بنگ بنگ بنگ!و این پایان کار بن یگر بود!روحش شاد و یادش گرامی!!!

 

 

 

یعنی واقعا منتظر ادامش بودی؟؟؟؟.....!!!!نه جدی میخواستی ادامشو بخونی!!؟؟؟میگم روح بن یگر شاد یعنی چی؟نه جدی چی؟عینک میخوای؟؟؟؟دیگه کار از سمعک گذشته!!بابا میگم روح بن یگر شاد!برو پی کارت دیگه! ا هههههههه!!!باز ذل زدی به من که!!برو پی کارو زندگیت دیگه!

 

 

 

 

 

بازم که اینجا وایسادی!!!ده دقیقه دیگه کبرا شروع میشه!من که رفتم!تو هم تا صبح همینجا بشین تا چشات خشک شه!بای بای!منتظر داستان بعدی باشین!!!

 

برا مزه پرونی بیشتر شما هم از فصل دوم مثل من تو نظرات همین پست پشت صحنه بنویسید و اینبار شما نویسنده ی پشت صحنه ها باشید!هر کی بنویسه بهترین دوست من به شمار میاد و من عاششششقشششم چون آدم باحالیه!

 



:: موضوعات مرتبط: تریلر های کبرا11یی , جوک های کبرا11یی ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 12
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

حدیث در تاریخ : 1392/9/20 - - گفته است :
خــــــــــیلی باحال بود.خخخخخخخ

elahe در تاریخ : 1392/9/16 - - گفته است :
پشت صحنه داستان بگو کی هستی قسمت آخر:
1-بن که سنگینی نگاه های کروگر کمی اذیتش میکرد گفت: اووف حالا خوبه دختر ترشیده نیس اینقد داره بد نگاه میکنه!
کروگر:
2-سمیر خواست که دستش را روی شانه کیم بگذارد اما کیم شانه اش را پس کشید...با همان صدای جدیگفت: یالا... راه بیافتین دیگه ... نکنه شب کاری امشب رو یادتون رفته!! تام:چه موجود عجیبیه!تا الان داشت زار میزد به دست و پای من افتاده بود حالا جو رییسی گرفتش!
کروگر یکم دور شده بود: شنیدم چی گفتی!! تام:این کروگر خانوم یه حسن دیگه ام داره گوشاشم درازه به اینجا رسید!

کروگر:بازم شنیدما!اردوگان تو یه چیزی بگو
اردوگان:من که چیزی نشنیدم..
تام: خخخ دمت گرم
کارگردان: کات کات کات! اینجا چه خبره؟

نمیدونم چطور بود همین قدر تونستم بنویسم
پاسخ : خعلیییییییییییییی باحال بود .... چطور میگفتی بلد نیستی!؟ خ خندیدم... مر30

rahaneh در تاریخ : 1392/9/15 - - گفته است :
فوق العاده بود نفس جوووونم!
پاسخ :

nafas در تاریخ : 1392/9/15 - - گفته است :
اینم پشت صحنه ی من:
داستان برادرکشی 3
اون تیکه ای رو که کروگر به بن میگه یگر تو خونه شما یه پیراهن خونی پیدا شده و شمابه اتهام قتل گرکان از کار معلقید:
تامی با گریه:تو رو خداااااااا....من 8 تا بچه دارم با یه زن مریض که افتاده کنج خونه.... اخه اگه از کار معلقم کنید خرج این بچه های بی گناهو کی میده...ها؟؟نکنه شما؟؟
گروگر در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود:وای خدا....من واقعا متاسفم یگر ... نمیدونستم اینقدر وضع مالیتون وخیمه... خواهش میکنم این پولو از من قبول کنین...خواهش میکنم...فقط اینجوری میتونم خودمو ببخشم... تامی هم با خوشحالی پولو میگیره که یه دفعه سمیر از پشت صحنه داد میزنه:خانم کروگر...من که بدبخت ترم...4تا زن سرطانی با 22تا بچه قدو نیم قد دارم...به منم کمک کنید...
و گارگردان داد میزنه: هیییییییییییییییی....اینجا صحنه اس یا سازمان خیریه.... صبر کنید ببینم...
ببخشید اگه بهتر نشد
پاسخ : خیلی خیلی باحال بود!!!!)

ریحانه در تاریخ : 1392/9/15 - - گفته است :
ایول کاترینا خوشم اومد!!
پاسخ :

کاترینا در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
قسمت بگو کی هستی
الان که اوردمش اینجا با هزار تا قول اسباب بازی و ماشین کنترلیه تام:اه اه اه ماشین کنترلی حد اقل میگفتی عروسکی چیزی!

وقتی بن ادای بچه ها رو در میاوورد و می گفت مامانشو می خواد کروگر:آخی نازی چه بچه ی لوسی سمیر:آره خیلی لوسه بن:من مامانمو می خوام سمیر:مگه نمی بینی بغلت وایساده کروگر:چی گفتی گرکان!
وقتی 200 بن به سمیر و کروگر نگاه می کردن
سمیر:واااااا چقدر خیالاتی کروگر:گرکان بیا در بریم سمیر:چیه ترسیدی کروگر:نه فقط.....ناگهان همهی بن ها به سمت سمیرو کروگر حمله کردن کروگر:روحت شاد گرکان ما که رفتیم سمیر:وایسا منم بیام
کارگردان:بهتره به فکر چند نفر دیگه باشیدما که رفتیم خدافظ
پاسخ : خخخخخخخخخخخخ!!!! خیلی باحال بود ... مر30

ریحانه در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
چرا تواناییشو نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همین الان دست به کار شو!!!
پاسخ :

elahe در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
ریحانه جون پشت صحنه ها بهتر و خنده دارتر شده مرسی
من اگه تونستم می نویسم البته اگه ولی درصدش کمه چون من تواناییشو ندارم
پاسخ : این چه حرفیه!!!!تو هم میتونی!!من میدونم که میتونی!!

ریحانه در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
هووووووووووووووی!شما ها مثلا قرار بود پشت صحنه بنویسینا تو همین پست!!زود باشین دیگع!!!!!
پاسخ :

elahe در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
بای بای رکسانا
پاسخ : بای بای


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب