close
تبلیغات در اینترنت
7 پل(3)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16790 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2334 king
سه شنبه 14 آبان 1392 ساعت 23:21 | بازدید : 2699 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

فردا صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. بن در را باز کرد و با تعجب کیت را دید که گفت:

وای ، بن معذرت میخوام ! اینجا چه خبره؟ تو حالت خوبه؟؟ گاراژت چرا داغون شده؟ دیشب که ...

بن: ولش کن، بیا تو...

-نه، باید برم کار دارم، فقط کلیدت رو برات آوردم. دیشب یادت رفت ازم بگیری...

-آها...ممنون

-خب دیگه...من دارم میرم مادرید... امشب بلیت دارم... شماره ی منو که داری! خوشحال میشم بهم زنگ بزنی...

بن لبخندی زد و او را تا دم ماشین همراهی کرد.

دیگه مطمئن بود که کار کیت نبوده چون اگر او اینکارو می کرد هرگز برنمی گشت!

پنج شنبه/ 12 نیمه شب- پاسگاه

سمیر کاپشنش را گوشه ای پرتاب کرد و گفت: یک روز گرمه، یک روز سرد، یک روز برف میاد، یک روز آفتابه... امسال چه خبره؟؟!!!

بن با بی حوصلگی برگه های پرونده را ورق میزد.

سمیر: حق داری.. منم حوصله ام سر رفته... این روزا انگار خلافکارا هم حوصله ی بزن بزن ندارن....

میدونی دلم واسه ی یک تعقیب و گریز تووووپ تنگ شده! از اونایی که آخرش تو رو گروگان می گیرن و من باید بیام کمکت... اصلا  صدامو می شنوی؟!... دارم با تو حرف می زنما!!!

و پرونده را از زیر دست بن کشید.

بن با بی رمقی برگشت و گفت : سمیر ! اصلا حوصله جروبحث با تو یکی رو ندارم!!! بده به من اونو

سمیر اخم هایش را در هم  کشید و گفت: مسسسسسخره! بگیر پاره ی تنت رو!!!

راستی راجع به بیمه گاراژت و اون بچه های نازنینت، گیتار و درامز(!)، با اداره بیمه صحبت کردم ، نامه نگاری هاش...

بن بی توجه به حرف هایی سمیر از جا بلند شد و بدون اینکه کلمه ای بر زبان بیاورد از اتاق خارج شد!

هنوز ماشین را روشن نکرده بود که کسی تند تند به شیشه ماشین کوبید. بن شیشه را پایین داد و گفت: کیت! تو که باید الان فرودگاه باشی!! اتفاقی افتاده؟!

کیت با حالتی آشفته گفت: می تونی بیای خونه من؟

-چیزی شده؟!

-ممنوع الخروج شدم! می شه با هم حرف بزنیم... (و شروع به گریه کرد!)

بن کمی دلش سوخت و گفت: خیلی خب... سوارشو!

در همین حین سمیر از پاسگاه بیرون آمد و گقت: آقای حواس پرت ! کاپشنت رو ...جا گذاشتی!

اما بن را با  کیت دید که با سرعت سوار ماشین کیت شد و از آنجا رفتند.

سمیر خشکش زد اما بعد لبخندی زد و پرونده ای را که بن روی میز رها کرده بود را برداشت. . آنرا ورق زد. نمی دانست چه دلیلی داشت که بن پرونده ی ریحانا اکسون را که 3ماه از فرارش از زندان مرکزی می گذشت، دوباره برداشته و رسیدگی می کند آن هم بدون اجازه ی خانم کروگر!

پرونده را باز کرد و عکس ریحانا را روی تخته ی کنار میزش چسباند و دعا میکرد شیفت شب کاری اش را با نتیجه ای قطعی به پایان برساند!

جمعه/3/5 صبح- خانه بن

بن کلید را داخل قفل چرخاند و بدون روشن کردن برق به اتاقش رفت. دلش خیلی به حال کیت می سوخت که طلبکارهای پدرش چنین رفتاری را با او ، بعد از مرگ پدرش، داشتند. بن بعد از خوردن قهوه به او قول داد که به کارهایش رسیدگی و از راه قانونی با طلبکارها برخورد کند.

در تمام این مدت رفتار هردو کاملا عادی بود اما یک چیز جور در نمی آمد!!

لباس هایش را عوض کرد و درحالیکه تلوتلو می خورد، نتوانست خودش را کنترل کند و روی تخت افتاد.

مطمئن بود صحبت هایشان بیشتر از یک ساعت طول نکشیده و بعد کیت او را به خانه رساند ...

پس در فاصله ساعت 2 نیمه شب تا الان چه اتفاقی افتاده بود؟؟!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نيلوفر در تاریخ : 1392/8/25 - - گفته است :
شکلکووويي بيچاره بني.دلم براش ميسوزه.
من يكم تاخير داشتم برم قسمت بعد بخونم خخخ
پاسخ : شکلکشکلک ... بدو تا دیر نشده

elahe در تاریخ : 1392/8/18 - - گفته است :
وای این بن چقد غش میکنه؟؟کیت داره چیکار میکنه؟؟؟؟
عزیزم کارت عالیهشکلکشکلک
پاسخ : دیییییییییگه !!!!!... ممنوووووووووونشکلکشکلک

شقایق در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
خب منم تهرانو میگم دیگه نهرانیمشکلک
پاسخ : خب منم منظورم همین بود دیگه!!!!!!

elmira در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
من دو روز حالم بدنبود نتونستم بیام نت باشوق ذوق اومدم به هوایی ک ادامشو گذاشتی خورد توذوقمشکلکشکلک
پاسخ : جووووووووونم... الان حالت بهتره عسیسم؟؟؟؟... چشششششم الان دیگه میذارم.

انیس در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
ادامه اش رو بذارید دیگه مردم بس که یک ساعت به یک ساعت اومدم چک کردمشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چشششششششم... ببخش خیلی درگیر بودم ... الانشکلکشکلک

سمانه در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
اره.واقعا!!موفق باشی در هر دو زمینه!!!!
عسیسم ی سوال داشتم!!!میگم هشدار دیشب دیدی؟؟؟من همه اش رو دیدم الا یک ربع اخر
نفهمیدم اخر داستان چی شد؟!؟
ار تی ال تکرار نمیذاره؟!؟
پاسخ : خخخخخخخخخ... مرسی! نه عسیسم متاسفانه ارتی ال ما قحطه!!! فک نکنم تکرار بده

nafas در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
وای رکسانا جون تک تک موهام از استرس ریخت... اشکم در اومد بابا... پس ادامشو کی میذاری؟؟؟؟شکلکشکلکشکلک
پاسخ : واااااااااااااااااای!!!! چ وحشتناک .... الان میذارم قربونت

انیس در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
ادامه اش رو بذار دیگه دیوونه شدمشکلک
زنده باد650شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : 650 دیگه چیه کلک؟؟؟؟

سمانه در تاریخ : 1392/8/17 - - گفته است :
به جان خودم دیگه دارم دیووونه میشم!!
از بس فک کردم که اخر این داستان چی میشه؟!؟
باور کن این داستان با بقیه خیلی خیلی فرق داره!!
واقعا یه فصل تازه است!!
پاسخ : ناسلامتی ارگوتراپم ! باید برای آینده ام کیس جور کنم!!!! ..

nafas در تاریخ : 1392/8/16 - - گفته است :
تو رو خدا اینبار بیشتر بذار... خیلی کوتاهن... ادم تا میاد یه حدس هایی بزنه میبینه تموم شد...تازه درگیر داستان میشیم که میبینیم تموم شد اونموقع دقیقا این شکلی میشیمشکلکشکلکشکلک
بعدشم که یادمون میاد تا دو سه روز اینده خبری از ادامش نیس این شکلی میشیمشکلکشکلکشکلک
پاسخ : جاااااااااااااااااااااااااان!!!! چرا زودتر نگفتین که حالتاتون انقدر عوض میشه!!!؟؟؟ این خاصیت قصل 3 است! نظرات شما تاریخ انتشار داستان بعد رو مشخص میکنه!!!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب