close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره ی 2 از فصل دوم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 13 فروردين 1392 ساعت 12:15 | بازدید : 2272 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )


نام داستان:بن جعلی
نام نویسنده:ریحانه
طبق معمول بن تو پاتوق همیشگیش داشت استراحت میکرد و سمیر بیچاره تو پاسگاه داشت به پرونده ها رسیدگی میکرد!!
در پاتوق بن
لیام:خوب بن…دیگه چه قهرمان بازی هایی تو پلیس ویژه ی بزررگراه کردی؟؟تعریف کن ببینم!!
بن:خوب ما که شغلمون از این قهرمان بازی هاست!!مثلا یه بار رفیق دست و پا چلفتیمو گروگان گرفتن و من برای نجات جونش خودمو به خطر انداختم!!آهان…یه بارم منو رفیقم به یه ویروس واگیر مرگبار دار طی ماموریتمون مبتلا شدیم،ویروس پاندروما،بعدش فقط یه پادزهر بود منم که میشناسین چقدر فداکارم…
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

لیام:بعدش اونوقت چه بلایی سر خودت اومد؟بن:هیچی دیگه تا دقیقه ی 90 لب مرگ رفتم و برگشتم!!رفیقم پادزهرو پیدا کرد!!البته خیلی دنبالش گشتا!!اون که مثل من اینقدر با عرضه نیست!!لیام:wow!!تو تکی بن!!بن: خودم میدونستم!! لیام:راستی!این گارسون جدیده رو میبینی!!؟؟بن:آره!!چطور؟؟لیام:قهوه هاش معرکست!!بن:باشه حالا که اصرار میکنی باشه!
3 ساعت بعد
سمیر:چه عجب تشریف آوردین!!بن:خو منم به استراحت نیاز دارم!سمیر:بعله!!بعد تا ساعت 12 ظهر!!؟؟دیگه باید کم کم بریم ناهار بخوریم!بن:خیلی خوب!!ببخشید!!دفعه ی بعد جبران میکنم!!سمیر:خیلی خوب بیا بریم!!(بن تو جیب و کمدش رو داشت میگشت،انگار دنبال چیزی میگشت و خیلی هم نگران به نظر میرسید!!)سمیر:چی شده چیزی رو گم کردی؟بن:نه چیزی نیست!!بریم!!سمیر:باشه!!
 
ساعت5 بعد از ظهر
سوزانه:بچه ها این لیستی از قاچاق های مواد مخدر تو این هفته بوده!جالب اینه که همش هم زیر سر یه نفره!بن:بعله!سوزانه:پاتوقشون هم اینجاست(و جایی رو از روی نقشه نشون میده)!بن:ولی من فکر نکنم که…سمیر:چرا؟اتفاقا تو این مکان کارهای غیر قانونی دیگه هم گزارش شده!!سوزانه:البته من به یه جای دیگه هم شک دارم!و بن سریع میگه:کجا؟(و سوزانه جایی دیگه رو نشون میده)بن:خوبه همینجا میریم!!سمیر:نه!بهتره جدا شیم و هر کس یه جا بره!!بن:خیلی خوب پس من اون مکان اولیه میرم!!اون طرفا یه کاری دارم!سمیر:نه من میرم اونجا!!چون از اونطرف باید برم دنبال آندریا که تا یه جایی برسونمش!میدونی که محل کار آندریا اون طرفه!!خوب تو چه کاری داشتی؟؟مهمه؟؟بن:نه ولش کن!!مهم نیست!!(و با ناراحتی از طرف دیگه ای میره)
سمیر به اون محل میرسه!صدای تیر اندازی میشنوه و میره داخل همون کافه ای که تیر اندازی شده!!کسی نبود!فقط یه جسد وسط کافه بود!!سمیر به نیرو های کمکی زنگ میزنه!!در همین حین که میخواست از کافه بیاد بیرون ناگهان متوجه ی چیزی میشه!!خیلی تعجب میکنه!!با اینکه میتونست یه مدرک باشه اون رو برمیداره و تو جیبش مخفی میکنه!!بعد از رسیدن نیروی کمکی،مستقیما به پاسگاه برمیگرده!!بن داشت با سوزانه صحبت میکرد که سمیر با ناراحتی میاد بهش میگه که بیاد تو دفترشون!!
در دفتر بن و سمیر
سمیر:امروز صبح کجا بودی بن؟؟بن:گفتم که داشتم استراحت میکردم!سمیر:دقیقا بگو چه ساعتی کجا ها رفتی؟؟بن:داری بازجویی میکنی؟؟منظورت از این کارا چیه؟؟سمیر:بن منو دور نزن!من همه چیز رو فهمیدم!!باید بهم واقعیت رو بگی تا بتونم کمکت کنم!!بن:من اصلا نمیفهمم چی داری میگی؟؟!!(و سمیر اون مدرکی که امروز توی محل تیر اندازی پیدا کرده بود رو از جیبش درمیاره و به سمت بن پرت میکنه،اون مدرک همون کارت شناسایی بن بود)سمیر:حالا یادت اومد!!بن:من کارت شناساییمو گم کرده بودم!!امروز ظهر هم داشتم دنبالش میگشتم!(سمیر در حالی که پوزخندی میزنه میگه):بعد اونوقت تصادفا پاتوق خلافکارا پیدا شده!!بن:نخیر!اون پاتوقی که داری ازش حرف میزنی پاتوق من و دوستام هم هست!امروز بعد ظهر هم میخواستم من به اونجا برم تا شاید کارت شناساییمو اونجا پیدا کنم!سمیر:از کی تا حالا دوست خلافکار پیدا کردی؟میدونی تو همدست اونا حساب میای؟بن:تو نمیفهمی داری چی میگی؟؟منم مثل تو یه پلیسم!(و بعد بن با ناراحتی پاسگاه رو ترک میکنه)سوزانه:اتفاقی افتاده سمیر؟؟سمیر:نه!!چیزی نیست!!
سمیر:سوزانه،این گوشی بنه که تو پاسگاه جا گذاشته!ببین با چه شماره هایی اخیرا تماس داشته!!سوزانه:باشه!!سمیر:فقط بین خودمون بمونه و هیچ سوالی هم نپرس!!سوزانه:تا نیم ساعت دیگه آمادست!!
نیم ساعت بعد
سوزانه:آمادست!!سمیر:خوب؟؟سوزانه:با دونفر خیلی تماس داشته!!البته به غیر از تو!!یکیش پدرش بوده و اونیکی هم یه شخصی به اسم لیام آگزی بوده!!سمیر:پدرش؟؟؟ولی بن که با پدرش به خاطر مشکلات خانوادگی که دارن یه کلمه هم حرف نمیزنه!!لیام آگزی دیگه کیه؟؟من نمیشناسمش!!؟؟سوزانه:میدونم نباید دخالت کنم و نباید سوالی ازت بپرسم ولی تو که نباید تمام دوستای بنو بشناسی!!در ضمن تو که از مساءل خانوادگی بن خبر نداری!!خوب شاید روابط بین بن و پدرش با هم خوب شده باشه!!(در همین حین بن که متوجه شده بود گوشیشو تو پاسگاه جا گذاشته دوباره برمیگرده به پاسگاه و بدون توجه به سمیر گوشیشو از سوزانه میگیره و میره!!)سمیر:بن!!بن!!صبر کن…..بننن!!!
در خانه ی لیام آگزی
لیام:من خیلی وقته که بن رو میشناسم!!همیشه با هم تو اون کافه ای که الان توسط پلیس بسته شده خوش میگذروندیم!!برای اون اتفاقی نیوفتاده که؟؟سمیر:نه چیزی نشده!!ممنون که به سوالاتم جواب دادین!!
(بعد از اینکه سمیر از خونه ی لیام میاد بیرون گوشیش زنگ میخوره)سمیر:گرکان هستم!بفرمایید!!سوزانه:سمیر سریع خودتو برسون به خونه ی بن!!همسایه هاش زنگ زدن و میگن که صدای تیر اندازی شنیدن از توی خونش!!و اینکه دو تا مرد جوون زخمی در حالی که یکیشون دنبال اون یکی بود از خونه خارج شدن!!آمبولانس و نیروی کمکی هم در راه هستن!!سمیر با نگرانی:باشه الان خودمو میرسونم!!
در خونه ی بن
سمیر:زود باشین از خونها نمونه برداری کنین!!باید بفهمیم مال کی هستش!!
(و دوباره گوشی سمیر به صدا درمیاد)سوزانه:سمیر،به محض این که خونه ی لیام رو ترک کردی بهش حمله شده و اونو کشتن!!سمیر:چی؟؟؟سوزانه:من حدس میزنم که این اتفاقات به هم مربوطن!!سمیر:در این صورت،جواب تمام سوالات ما دست کنراد یگر ، پدر بنه!!سوزانه:درسته!!اما همین چند دقیقه قبل زنگ زدم جواب نداد!!سمیر:چی؟؟نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟؟!!
در خانه ی(قصر مجلل)کنراد یگر
سمیر:چرا تلفونتون رو جواب ندادین؟ما نگرانتون شدیم!!کنراد:ببخشید آقای گرکان ولی چرا نگرانم شدین؟مگه انتظار داشتین اتفاقی برام بیوفته؟؟سمیر:نه!!البته که نه …فقط…کنراد:فقط چی….؟سمیر:توی یه پرونده ی مشکوک ….خوب بن…کنراد:من با خودم کنار اومدم که اصلا پسری به اسم بن نداشتم،بهتره که شما هم از اینجا برین!موضوع اون به من مربوط نیست!سمیر:حتی اگه تو دردسر افتاده باشه و به کمک نیاز داشته باشه؟؟کنراد:به من ربطی نداره!من که بهش گفته بودم وارد این شغل نشه!!سمیر:ولی…کنراد:خوب پس خاکسپاریش خبرم کن!!سمیر:اگه واقعا شما درست میگین پس چرا توی این مدت با هم در تماس بودین؟کنراد:باهم در تماس بودیم؟؟این مسخرست!کی همچین جوکی رو براتون تعریف کرده؟؟سمیر:بزودی معلوم میشه!!لطفا گوشیتون رو به من بدین و همراه من به پاسگاه بیاین!کنراد:من ترسی ندارم و همراه شما میام!!(اما همین که سمیر پشت کرد تا بره ، کنراد دوید و از در پشتی فرار کرد)سمیر:لعنتی!!یگر صبر کن!!یگررررر!!!(کنراد همونطور که داشت فرار میکرد یهو یه ماشین با سرعت باهاش تصادف میکنه و اونو پخش خیابون میکنه)سمیر:نهههههههههههههههه!!!
در بیمارستان
دکتر:واقعا متاسفم!!ایشون به کما رفتن!!سمیر با ناراحتی:چی؟نه!!نه!!نه!!نباید اینطوری میشد!!همش تقصیر منه!!دکتر:به هر حال ما هرکاری میتونستیم بکنیم کردیم!!سمیر:خیلی خوب!!ممنونم!!آ ه ه ه!!
در پاسگاه
سوزانه:نگران نباش سمیر!درست میشه!سمیر داد میزنه سر سوزانه:چی؟نگران نباشم!؟تو چی داری میگی دختر؟؟اصلا نمیفهمی ماجرا از چی قراره؟معلوم نیست بن کجاست!پدرش تو بیمارستانه!!تو کما!!اونم همش تقصیر منه!!بعدش تو داری میگی که نگران نباشم؟؟(و بعد از اونجا میره)
(سوزانه مکان خلافکارارو با تلاش بسیار پیدا میکنه و سمیر و کروگر و بربچ پاسگاه حمله میکنن بهش و چند نفری فرار میکنن و دو سه نفر هم کشته میشن اما فقط یه نفرشون سالم دستگیر میشه،سمیر انو به پاسگاه میبره و ازش بازجویی میکنه!!)
خلافکاره:ببینید من بیگناهم!!همش زیر سر این رییسمونه!!من فقط یه ساده لوح خنگم!!تو رو خدا باور کنین!!بابا من هیچکاره ام!!سمیر:خوب پس رییست رو لو بده!!خلافکاره:ولی من نمیتونم….آخه….یعنی….سمیر:اگه همین الان نگی مطمءن باش تو مقصر همه چی شناخته میشی!!خلافکاره:خیلی خوب…میگم….رییسمونو تا حالا  از نزدیک ندیدم ولی میتونم چهرشو براتون بکشم!!من نقاشیم خوبه!!سمیر:پس شروع کن!!(و خلافکاره شروع میکنه به کشیدن چهره ی رییسش و سر آخر نقاشی زیر جلوی چشمان سمیر نقش میبینده)
 
سمیر در حالی که از تعجب نفش بند اومده بود:اسمش چیه؟؟خلافکاره:دقیقا نمیدونم!!دن جیگر!دن بیگر!نمیدونم!سمیر:بن یگر؟؟!!خلافکاره:آره!!آره!!درسته!!خودشه!!
سمیر یقه ی اون خلافکار رو میگیره و میگه:چقدر بهت دادن که واسه بن یگر پاپوش درست کنی؟هاااان؟؟؟د بگو!!(در همین حین خانوم کروگر وارد اتاق میشه و وقتی موقعیت رو میبینه و متوجه ی کاغذ نقاشی روی میز میشه ، موضوع دستش میاد و از سمیر میخواد که بیاد تو دفترش!!)
در دفتر خانوم کروگر
سمیر:خانوم کروگر،من میدونم همه ی اینا یه توطءست برای بن!شما که باور میکنین مگه نه؟؟کروگر:ببینید گرکان تو این مدت طولانی که من رییستون بودم شاهد اتفاقات و حادثه هایی بودم که چه خوش و چه نا خوشایند همگی تبدیل به خاطره شدن!ما باید بر اساس شواهد تصمیم گیری کنیم،نه بر اساس احساسات!!این شغل ماست!نکنه یادتون رفته؟اگه واقعا همه ی اینا یه پاپوش بود پس چرا کنراد یگر از دستتون فرار کرد؟؟اگه این یه شایعست پس بن الان کجاست؟؟سمیر:من..من..واقعا گیج شدم!!چون این سوالات دقیقا همون سوالاتیه که باید جوابشو پیدا کنم!کروگر:چند دقیقه ی پیش از رییس پلیس برام یه اخطاریه رسید!که چرا درمورد مامورام کوتاهی میکنم!!دیگه نمیتونم کاری بکنم چون دیگه کاری از دستم برنمیاد ولی باید حکم دستگیری بن رو بدم!!واقعا متاسفم!!من واقعا ناراحتم که چرا باید همچین سرنوشت شومی رو داشته باشم!(و حکم رو صادر میکنههههه)!!(سمیر با ناراحتی میگه:اگه پیداش کنین ، و پوزخندی میزنه و از دفتر خانوم کروگر خارج میشه!)
از طرف دیگه بن که مدتی دنبال ماجرای همین خلافکارا بود و مدتی هم اسیر اونا شده بود بی خبر از همه چیز میخواد بره خونش تا یکم استراحت کنه که از دور متوجه ی پلیس های ناشناس که داشتن کشیک خونشو میدادن میشه!متوجه ی موضوع میشه!میخواد محل رو ترک کنه که یه پلیسه میبینتش و داد میزنه و بقیه رو خبر میکنه!!بن هم فرار میکنه ، چون میدونه اگه گیر بیوفته توی دردسر بزرگی افتاده!!
پلیس:همه ی واحد ها به گوش باشن!!بن یگر اطراف خونش رویت شده!!همه ی واحد ها به گوش….(سمیر تا متوجه ی موضوع میشه و خودشو میرسونه به اونجا،اون میترسه که طی این درگیری ها به بن آسیب برسه،برای همین میخواد که خودش به این موضوع رسیدگی کنه)
بن همینطور که داشت فرار میکرد یهو به یه بن بست میرسه و پلیسا محاصرش میکنن و دیگه راه فراری نداره!در حالی که اسلحش تو دستشه  وحشت زده به اطرافش نگاه میکنه!!یکی از پلیسا:آقای یگر لطفا اسلحتون رو بزارین زمین!!(اما بن هیچ عکس العملی انجام نمیده)همون پلیسه:آقای یگر!خواهش میکنم!وگرنه مجبور به شلیک میشیم!(در همین حین سمیر از راه میرسه)سمیر:بن!تسلیم شو و اسلحتو بزار زمین!بن!(بن در حالی که از حرفای سمیر ناراحت بود میگه):باورم نمیشه که کسی که مثل برادر بزرگترم بود باعث شده پدرم به این روز بیوفته و حالا هم رو من اسلحه کشیده!!(و بعد اسلحشو تحویل میده و بهش دستبند میزنن و میبرنش اداره ی پلیس بزرگراه،اما طولی نمیکشه که این پرونده از دست پلیس بزرگراه خارج و به پلیس جنایی منتقل میشه و طبق بازجوویی هایی که از بن میشه هیچکس حرفشو باور نمیکنه و سر آخر بن به 20 سال حبس در زندان مرکزی کلن  محکوم میشه)
سمیر:ولی این انصاف نیست!شما خودتون میدونید که اون یه پلیسه نه یه قاچاقچی!این تاوان سنگینیه!
در راه رفتن به زندان کلن
بن با خودش زمزمه کرد:
دیگه برام زندگی اهمیت نداره!وقتی کسی تو دنیا نیست که توی این بی کسی به دادم برسه!حتی سمیر هم باورم نداره!!
(اینو گفت و با یه حرکت سریع نگهبان محافظش رو بیهوش کرد و با کلیدش دستبندشو باز کرد و اسلحه ی نگهبان رو برداشت و بدون اینکه کسی بفهمه چه اتفاقی افتاده از ماشین خودشو پرت کرد بیرون)
سمیر تو پاسگاه بود که صدای زنگ گوشیش درمیاد!سمیر:گرکان هستم از پلیس بزرگراه!بفرمایید!!بن:سمیر،نمیدونم میتونم بهت هنوزم اعتماد داشته باشم یا نه!ولی من طی تحقیقاتی که کردم فهمیدم که همه ی این کارا زیر سر اون گارسون بد زاتی که جدیدا توی اون رستوران استخدادم شده بود هستش!اون از کارت شناسایی من سوئ استفاده کرده بود!من میرم!اگه بازم خودتو لایق دوستی و همکاری با من میدونی بهم کمک کن!!آدرس کارگاهش هم توی خیابون جنوبی نانسی پلاک 11!هه یه لحظه به خاطر پلاکش یا گروهی که تو پلیس بزرگراه بودیم افتادم!(و بعد گوشی رو قطع میکنه بدون اینکه اجازه بده سمیر کلمه ای حرف بزنه!!(برقی در چمشمان سمیر نقش میبنده حالا میتونه به رفیق نه بلکه برادر کوچیک ترش کمک کنه،خودشو سریع به اون آدرس میرسونه اما به محض اینکه از ماشین پیاده میشه کشی از پشت دهنشو میگیره و اونرو به داخل یه کوچه میکشونه ، سمیر برمیگرده و بن رو میبینه با خوشحالی در آغوشش میکشه و میگه):دلم برات تنگ شده بود رفیق!!بن:منم همینطور!سمیر،تو حرفمو باور میکنی!مگه نه؟سمیر:البته که باور میکنم!انتظار دیگه ای داری!من تو رو خوب میشناسم!عرضه ی قاچاق و از این کارا رو نداری!بن در حالی که از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شده بود دست سمیر رو میگیره و میگه:ممنونم!سمیر:قابلی نداشت!(و دستاشونو محکم به هم میزنن)
 
سمیر:بن من از این طرف میرم و تو هم از اونطرف برو!میدونی که به دلایل خاصی نمیتونیم درخواست نیروی کمکی بکنیم و پلیسای دیگه رو خبر کنیم! پس مواظب خودت باش!!بن:باشه!!تو هم همینطور،موفق باشی!!(و بعد دوباره دستاشونو به هم میزنن)
بن که یکم جلو میره متوجه ی همون گارسون با دار و دستش میشه،بن گوشیشو در میاره و میزنه روی فیلمبرداری و طوری تو دستش میگیرتش که کسی متوجه نشه!و بعد میره جلو!!بن:پس تو بودی که باعث شدی تموم این دردسرا برای من پیش بیاد!!؟گارسونه:اوه!!ببینید کی اینجاست!!آقای بن یگر قهرمان!!بن:تو از کارت شناسایی من سوء استفاده کردی!و….گارسونه:اوخی!!یعنی تا الان متوجه نشدی که توی اون قهوه چی ریخته بودم!!هیچی!!فقط یه خورده خواب آور!!تو کارت شناساییتو گم نکرده بودی!!من برش داشتم!!البته فقط قرض گرفتم!!همین!!بن:ای رزل پس فطرت!!گارسونه:تو خودت پلیسی!!خوب باید بدونی که وقتی کسی چیز مهمی رو میفهمه نباید زنده بمونه!!خوببببب!!بچه ها حسابشو برسین!!(و خلافکارا همه اسلحشونو به سمت بن میگیرن و چند ثانیه ی بعد صدای شلیک اسلحه،فضای اون کارگاه قدیمی رو پر میکنه)
.
.
.
.
.
این صدا،صدای شلیک از اسلحه ی سمیر بود که از پشت تک تک خلافکارارو تیر زده بود!!سمیر:اینجوری مراقب بودی؟؟بن:فعلا برو اصل کاری رو بچسب که داره در میره!!سمیر میره دنبال گارسونه اما چند دقیقه نگذشته بود که گمش میکنه!!
سمیر:لعنتی،گمش کردم!بن:حالا زیاد جوش نزن!اشکال نداره!!سمیر:چی؟؟تو خیلی بی خیالی ها!!بن:نه!تو خیلی بی خبری!!من از تمام ماجرا فیلم گرفتم!سمیر:ههه…ایول…واقعا که همکار خودمی!!(فیلم به پلیسا نشون داده میشه و پس از تایید، اونا از بن یه عزرخواهی جانانه میکنن و اسلحه و کارت شناسایی شم برمیگردونن)
اما همچنان هشدار هایی در انتظار آنان است!از قاطلان سارقان و باج گیران!همچنان بزرگراه آلمان پر خطر است!اما تا گروه کبرا11 بن و سمیرند هیچ نگرانی وجود نخواهد داشت!و این اخرین داستان من در سال 1391 میباشد!!
30/12/1391
ریحانه
پایان

دانلود کلیپ ضمینه


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 36
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

مریم در تاریخ : 1394/5/7 - - گفته است :
مرسی عزیزم بابت داستان زیباتون . دانلود نمیشه میتونی برام ایمیل کنی ؟
پاسخ : نه متاسفانه!در حال حاضر مقدور نیست واسم!ببخشید!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب