close
تبلیغات در اینترنت
7پل(4)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
جمعه 17 آبان 1392 ساعت 23:53 | بازدید : 7097 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

بن سراسیمه از خواب پرید. ساعت12ظهر بود! به تلفنش نگاه کرد. سمیر 11 بار به او زنگ زده بود اما حتی صدای زنگ را هم نشنیده بود! با عجله لباس هایش را عوض کرد و صورتش را شست. اما هنوز هم احساس منگی و گیجی داشت. وقتی از دستشویی بیرون آمد ناگهان سرجایش ، میخکوب شد!!!!

 

تمام دیوارهای هال ، پذیرایی و آشپزخانه ، پر از عکس هایی بود که موضوع آن ها بن را به حالت شوک شدیدی فرو برد! ناگهان زنگ در به صدا درآمد. مطمئن بود سمیر است. عکس ها را تند تند از دیوار کند و همه را روی تخت انداخت. از پنجره سمیر ر ا دید که سوار ماشین شد و رفت.

به عکس ها زل زده بود. احتمالا دیشب که درخانه نبوده کسی که کلید داشته این ها را چسبانده و چون بن برق ها را روشن نکرده بود متوجه شان نشده.

به عکس ها که خیره شده بود آنقدر به عقب رفت که جوانی 25 ساله شد که سخت ترین ماموریت پلیس جنایی کلن را ، داوطلبانه بر عهده گرفته بود!

جا زدن خودش به عنوان یک واسطه ی قاچاقچی!!

گوشی تلفنش را خاموش کرد، عکس ها را زیر تخت چپاند و از اتاق بیرون آمد. ناگهان برق کلیدی طلایی رنگ توجهش را به اپن آشپزخانه جلب کرد. زیرکلید یک یادداشت بود. آن را باز کرد و خواند:

بانک مرکزی-صندوق امانات-قسمتK  - شماره 224 - به نام آقای بن ییگر

و زیرش با خط زیبایی نوشته شده بود:

بنی عزیزم... بابت امضای دیشب، ازت ممنونم...

به یاد خاطرات از دست رفته ...

 شنبه/ 9صبح- بانک مرکزی

بن سراسیمه وارد قسمت امانات بانک شد و کلیدطلایی را داخل قفل صندوق 224 چرخاند. چشمانش را بسته بود و می  ترسید با باز کردن پلک هایش شمارشگر بمب را ببیند اما ... یک جعبه ی بسیار کوچک انتهای صندوق بود!

به آرامی جعبه را برداشت و در حالیکه آن را جلوی صورتش گرفته بود، خاطره ای گنگ و مبهم از جلوی چشمانش به سرعت رد شد. در جعبه را به آرامی باز کرد و با دیدن شی داخل آن ، زانوهایش سست شد و روی زمین نشست!

دااخل جعبه یک حلقه ی طلایی بود که داخل آن با خطی زیبا حک شده بود:

                                                عشقی جاودان...

ریحانا و بن



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 13
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

hadis در تاریخ : 1392/9/1 - - گفته است :
ماشالا به بن با این همه عخشایی که داشته
الان دارن اذان صبح میگن اینجا
پاسخ : دوحالت داره: یا سحرخیزی یا شب زنده دار!!!!
قبول باشه

نيلوفر در تاریخ : 1392/8/26 - - گفته است :
آخجوووووووون من هميشه عاشق قشمت هايي بودم كه بن زجر ميكشه!خخخخ
راستي ريحانه كجايي؟دلم برات تنگ شده
پاسخ : اگر پیداش کردی سلام منم بهش برسون

شقایق در تاریخ : 1392/8/21 - - گفته است :
خب تا الان شد 2تا عشق خدا به دادمون برسه
پاسخ : هزارتویی شده واس خودش!!!!!!

انیس در تاریخ : 1392/8/19 - - گفته است :
خبری از ریحانه نیست کجاست؟
پاسخ : خونشونه!!!!!!

elmira در تاریخ : 1392/8/19 - - گفته است :
یه وقت یه چیزی سوتی ندیا بفهمیم اخرش چی میشه هایه راهنمایییی خواهش
پاسخ : ههههههههههههههههههه!!!! رکسانا و سوتی؟؟؟؟!!!! ... محاله آخر چیزی بفهمید....

نفس در تاریخ : 1392/8/19 - - گفته است :
وای خدا...یعنی داره چه بلایی سر بن میاد؟؟؟هر چی میگذره استرسشم بیشتر میشه...تو رو خدا اینبار بیشتر بذار... خیلی کم بود...راستی میگم اگه تو نویسنده ی کبری 11 میشدی حتما بهت نوبل میدادن...خیلی داستانت باحاله...مرسی گلمراستی فک کن اگه خود تام این داستانا رو میخوند چی میشد
پاسخ : اگر میخوند می فهمید واقعا قسمتی که قراره کبرا رو ترک کنه مزخرفه!!!! مرسی عسسسسسیسم ...این نظر خوب شماهاست ... نمی تونم بیشتر بذارم چون مزه داستانای فصل سه به این نفس گیری هاشه!!!!

elham در تاریخ : 1392/8/19 - - گفته است :
خیلییییییی خوب بود منتظر بقیم
پاسخ :

المیرا در تاریخ : 1392/8/18 - - گفته است :
دستت دردنکنه خسته نباشی گلم این خستگی انتظار ازتنم دراومد
پاسخ: واین یک شروع است ............شروع بدبختیا بن یگر
باید انتظار بکشی
خودم جواب خودمو دادم
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخ!!!! آفرین که میدونی جوابم دقیقا جیه!!!!
پس منتظر بمون عسسسسسیسم

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/18 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسیم منظورم کلیپ اخرین اجرای تام بک در ائل گلی بود خوشمل جوتاب ندادی کی میزرای بقیش رو عزیزم
پاسخ : هنوز که تازه اینو گذاشتم ... صبرکن گلم

elahe در تاریخ : 1392/8/18 - - گفته است :
عجب بابا چخبره اینجا
عشق قدیمی سر باز کرده
ادامه بده گلی
پاسخ : می بینی توروخدا!!!!!؟ ... چششششششششششششششم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب