close
تبلیغات در اینترنت
7پل(5)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611213alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 21:13 | بازدید : 978 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

مروری بر گذشته:

سمیر: خانوم میشه کارت شناساییتون رو ببینم؟

بن: کیت دیگه... همونی که تو بزرگراه جریمه اش کردیم... کیت اشمیت !

خانم کروگر: ییگر میشه بپرسم اون پرونده قدیمی رو میخوای چی کار بکنی؟

کیت: ممنوع الخروج شدم و طلبکارها دنبالم هستن... میتونی کمکم کنی... بن؟؟؟!

سمیر: جواب آزمایشت مثبت بوده!! این راز فعلا بین من و تو میمونه ...فقط برای همین یک دفعه!!

شنبه/ 10صبح- پاسگاه

سمیر: خانم کروگر، این عکس اون دختر فراریه است که مسئول رسیدگی به پرونده اش فعلا من هستم... ریحانا اکسون.

سمیر کمی مکث کرد تا خانم کروگرعکس را به دقت نگاه کند. سپس عکس دیگری را روی شیشه چسباند و ادامه  داد:

و این عکس اون دختری که دو هفته قبل در بزرگراه جریمه اش کردیم... کیت اشمیت!

-خب این دو نفر چه ارتباطی با هم دارن؟؟

- ما با کمک هارتموت عکس شماره1 رو آنالیز کردیم و متوجه شدیم ، با کلی گریم و عوض کردن رنگ مو و چشم ، این دو نفر................. درواقع یکی هستند!!!

خانم کروگر: یعنی میخوای بگی ریحانااکسون همون کیت اشمیته؟!!!

سمیر: دقیقا.

-خب میخواین از کجا شروع کنید؟

سمیر عکس اول را از روی تخته کند و گفت با این قیافه که نمیشه پیداش کرد.... باید بریم سراغ کیت!!

همان روز/ بانک مرکزی

بن به ته صندوق نگاه انداخت. یک برگه یادداشت دید که روی آن نوشته شده بود:

دنبال من گشتن ، فقط جرمت رو سنگین تر میکنه ... دیدار به قیامت

بن با عصبانیت برگه را مچاله کرد و از بانک بیرون آمد. نمی دانست آن شب دقیقا چه چیزی را امضا کرده اما هرچه که بود نمی توانست الان به پاسگاه برگردد.

با عجله به خانه رفت و با سمیر تماس گرفت اما سمیر جواب نداد. درحالیکه مدام پایش را تکان میداد،روی مبل نشست و به فکر فرو رفت.

شنبه/ 6 بعدازظهر- پاسگاه

سمیر به محض اینکه از پاسگاه بیرون آمد با پسر جوانی روبه رو شد که نفس نفس میزد و می دوید و بدون توجه به سمیر میخواست وارد پاسگاه شود. سمیر به بسته ای که محکم در بغلش گرفته بود خیره شد و کمی شک کرد برای همین از پشت دستش را روی شانه پسرک گذاشت و او را نگه داشت و گفت:چیزی شده؟

-       با خانم کروگر کار دارم ... باید هرچه سریع تر این بسته رو به ایشون برسونم.

-       خانم کروگر الان نیستن...

سمیر که کنجکاوی اش بدجور برانگیخته شده بود ادامه داد: ... یعنی چندروز رفتن مرخصی و من رئیس اینجام... بسته رو بده به من.

پسرک کمی مکث کرد و گفت: نه، باید فقط به ایشون بدم... شما سمیر گرکانید؟

سمیر که شک اش بیشتر شده بود گفت:  نه... چطور مگه؟

- آخه به من تاکید شده این بسته رو به ایشون ندم!

- ببین پسرجون ، حالا که من سمیر گرکان نیستم و رئیسمون هم نیست . بسته رو به من بده و مطمئن باش به خانم کروگر میدم .. به اونی هم که تو رو فرستاده بگو که بسته رو به خانم کروگر دادی...

پسرک کمی این پا و آن پا کرد اما در نهایت تسلیم شد و بسته را به او داد.

-       حالا این از طرف کی فرستاده شده؟

پسرک درحالیکه دور میشد گفت: خانم کروگر می دونن.

سمیر به سرعت به اتاقش رفت و به بسته خیره شد. نمی دانست باز کردن آن درست است یا نه . با خودش کلنجار رفت و درآخر تصمیم گرفت بسته را باز کند و اگر محتویات آن خصوصی و واقعا برای کروگر فرستاده شده بود آن را برگرداند.

بسته را با احتیاط باز کرد . یک پرونده قدیمی مربوط به 8سال قبل!!!

پرونده ای خاص که با ورق زدن آن متوجه شد که مربوط به حمل سلاح های میکروبی و خرید و فروش غیرقانونی آنها بود.میخواست آن را سرجایش بگذارد که ناگهان اسمی توجهش را جلب کرد...

فرانچسکو اکسون!!!!

اما جالب توجه تر از آن ، امضای آشنای پایین پرونده بود:

مسئول رسیدگی به پرونده:

بن ییگر



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1392/8/30 - - گفته است :
داستان داره جذابتر میشه ممنون
من چند روزی نبودم برم بقیشو بخونم
پاسخ : حدس میزدم ... دلم برات تنگولولیده بود حسابی!

شقایق در تاریخ : 1392/8/27 - - گفته است :
پس نظر من کووووووووووووو؟
پاسخ : کدوم نظرت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

nafas در تاریخ : 1392/8/23 - - گفته است :
راستی همین الان یه سوال مهم تو ذهنم ایجاد شد...
مگه بن یگر نیست؟؟؟پس چرا دو تا ی براش میذارید و مینویسید ییگر؟؟؟؟
پاسخ : چه سوال فنی پرسیدی!!!!!!!!!!! آخه اصلش جایگر ه بعد حرف j با u تو زبان آلمانی دوتا "ی" حساب میشه ... میشه ییگر!!!

سمانه در تاریخ : 1392/8/21 - - گفته است :
پاسخ : تا این اندازه گیج کننده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

المیرا در تاریخ : 1392/8/20 - - گفته است :

هاهنگیدم
پاسخ : یعنی واقعا تا این حد؟!!!!!!!!!!!!!!

انیس در تاریخ : 1392/8/20 - - گفته است :
وای خدا دارم میمیرم از استرس
پاسخ : نمیری جون من !!!! هنوز کلی داستان های نسبتا خوب تو راهه

nafas در تاریخ : 1392/8/20 - - گفته است :
ننننننننهههههههههههههههههه...خدااایا...بن نابود شد...اشکم در اومد...
وای روکی جون ادامه ادمه...
پاسخ : چشم ... چشم.....

زهره صابری در تاریخ : 1392/8/19 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیم بلاخره داستان رو خوندم قشنگ بود ادامه بده تازه داره جالب میشه حیف که میری مشهد منم که میرم شهرستان
پاسخ : باششششششششششششششه عسیییییسسسسسسسسسم!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب