close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره1- پل(7)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
چهارشنبه 06 آذر 1392 ساعت 19:52 | بازدید : 4745 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

سلام به همگی !!!!!!!!!!

اول از همه یک عذرخواهی به همتون بدهکارم بابت بدقولی و دیر کردن داستان اما باید بگم دلیلم موجه بوده و حالم اصلا خوب نبود!!!

الان بهترم و یکی از بزرگترین امتحانات قرن که جزو امتحان های ترم هم محسوب میشد رو با موفقیت پاس کردم و حالا امشب داستان رو طولانی تر از همیشه می نویسم....

امیدوارم مایوستون نکرده باشمخجالت

حالا برید سراغ ادامه مطالب و حواستون رو کاملا جمع کنید تا گیچ نشید...

 

 

همان روز/2ساعت قبل- خانه ی سمیر

-روزتون خوش خانم شافر!

آندریا که در را تا نیمه باز کرده بود گفت: ممنون... من شما رو می شناسم؟

ریحانا لبخندی روی لبانش نقش بست و گفت: نه ، یعنی هنوز نه! ... من ... من ... نامزد بن هستم.

آندریا با چشمانی گرد شده و متعجب گف: نامزد بن؟!!!! پس چرا کسی به من تاحالا چیزی نگفته بود؟!

-نمیدونم ... منم واس همین اومدم اینجا... برای اینکه نمی فهمم چرا بن منو از همه پنهان میکنه!

آندریا کمی مکث کرد و گفت : بیا تو ببینم دقیقا مشکلت چیه!

ریحانا با چکمه های بلندش وارد خانه شد و به دقت همه جا را وارسی کرد.

-بشین اینجا ... چای یا قهوه؟

چشمان ریحانا برقی زد و گفت: قهوه لطفا.

آندریا همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت با صدایی بلند گفت: راستی اسمت چیه؟

ریحانا با شتاب گفت: سارا.

آندریا سرجایش ایستاد و گفت: اصلا این اسم رو نشنیدم ! ... حالا مشکلتون سر چیه؟ چرا فکر میکنی بن نخواسته به ما چیزی بگه؟

ریحنا کمی صدایش را غمناک کردو گفت: خودمم متوجه نمیشم . هرروز یک بهانه میاره . میگه تو خیلی لاغری یا روز بعد میگه تو قدت زیادی بلنده یا بعدش میگه چرا چشمات انقدر خاکستریه ، چرا موهات طلایی نیست و و و و تازه جدیدا هم میگه به نظر معتادی ... دیگه خسته شدم از دست بهانه هاش . با خودم گفتم بیام پیش آقای گرکان تا ببینم شاید جدی جدی این اتفاق افتاده و ایشون بدونن اما گفتم اینو از طریق شما بفهمم بهتره! هرچی نباشه شما هم زن هستید...

آندریا که قهوه ها را روی میز گذاشت موهایش را پشت گوش هایش داد و گفت: صبرکن ببینم ،منظورت از جدی جدی این اتفاق افتاده چی بود؟ ... کدوم اتفاق؟!

ریحانا کمی من و من کرد و در نهایت گفت: این جواب آزمایش بنه!

آندریا برگه را ازریحانا گرفت و نگاهی گذرا انداخت و ناگهان با تعجب گفت: این امکان نداره! مطمئنی مال خودشه؟

-       - اولش منم باور نمی کردم اما حقیقت داره! اون معتاد شده و دائما منو توی خونه اذیت میکنه!

-       - ببین این کارا از بن واقعا بعیده اما کار درستی کردی که اومدی اینجا! من حتما با سمیر صحبت می کنم ... حالا چطور با هم آشنا شدید؟

ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد. آندریا عذرخواهی کرد و از جایش بلند شد. ریحانا از جیبش گوشی را در آورد و بار دیگر به خانه سمیر زنگ زد. صدای آندریا می آمد... الو.... الو.... صداتون نمیاد...

ریحانا از فرصت استفاده کرد و شیشه ای را از جیبش درآورد. و مایعی را داخل فنجان قهوه ی آندریا خالی کرد. آندریا از اتاق بیرون آمد و گفت: قطع شد...!! نگران شدم....

ریحانا قهوه ی خودش را تا آخر نوشید و لبخندی به آندریا زد. آندریا هم فنجانش را برداشت و در حالیکه دستان ریحانا را به نشانه ی دلگرمی فشار میداد، لبخندی زد و گفت: همه چیز درست میشه ...

همان شب/10 شب - خانه سمیر

ریحانا با چکمه هایش عرض اتاق را میرفت و می آمد!

- خبببببببب؟... من منتظرم...

سمیر با خونسردی جواب داد: اون پرونده پیش من نیست... من اصلا به اون دست نزدم.

ریحانا دندان هایش را روی هم فشار داد و گفت: این بار هزارمه که اینو میگی! اگر جون خودت برات مهم نیست حداقل به فکر زنت باش!!

-من به تو گفتم نمیدونم راجع به کدوم پرونده حرف میزنی! اصلا اون پرونده چه ربطی به من داره؟!!

-سمیر گرکان! خودتو به خنگی نزن... فکر کردی من نمیدونم که اون پسر پرونده رو به تو تحویل داد.

و اسلحه را روی مغز سمیر گذاشت. و ادامه داد:

دوست نداری که این اسلحه ، همینطور که روی سر بی مغز توست ؛ به سمت همسرت نشونه گرفته بشه!؟

و بعد با لبخندی شیطانی به سمت در رفت.

سمیر با اضطراب فریاد زد : خیلی خب ... میگم ... اون توی قفسه مخفی زیر شومینه است... برشون دار و گورتو از اینجا گم کن...

دوشنبه/4 بعدازظهر- بیرون از پاسگاه

بن به چشمان کیت زل زده بود و عمیقا فکر میکرد. کیت درحالیکه یک چشمش به خیابان بود و یک چشمش به بن، بشکنی زد و گفت: کجایی آقای ییگر!؟ میخوای همینطور تا آخر شب به رویاهات فکر کنی؟

بن که به خودش آمد گفت: ببخش ... تو منو یاد گذشته هام می اندازی! نمیدونم کجا اما ...

کیت دستش را روی پای بن گذاشت و گفت: پس باهام راحت باش . مثل خاطراتت..... یک کافی شاپ می شناسم که نوشیدنی هاش رو تا ابد فراموش نمیکنی.... خصوصا قهوه های بی نظیرش!!!!

...

پایش را رو ترمز گذاشت و ادامه داد:پیاده شو ، تنبل!!!

-احساس میکنم سرم داره ...

ریحانا آهی کشید و گفت: تو هم که انگار دائم یک چیزی کشیدی! و قهقهه ی بلندی زد.

بن به آرامی از ماشین پیاده شد و گفت: از خستگی زیاده! ... امروز خیلی خسته شدم... بازم...

و ناگهان کل دنیا دور سرش چرخید و روی زمین افتاد. ریحانا به سرعت از ماشین پیاده شد و او را از جایش بلند کرد.

-       - از گذشته سنگین تر شدی!

بن با حالت ناهوشیارانه گفت: چی؟!!

ریحانا کلید را از جیب بن در آورد و گفت: هیچی!... در را باز کرد و بن را روی تخت خواباند و برق اتاق را که خاموش میکرد گفت: امروز نوبت تسویه حسابه، بن!!

بن با گیجی و منگی زیاد فقط صدای باز و بسته شدن کمدها و کشوها را می شنید اما آنقدر حالش بد بود که نمی توانست از جایش تکان بخورد...

ناگهان صدای زمزمه هایی از دور شنید. کسی او را صدا میکرد اما نمی توانست برگردد... به سختی غلتی زد و با دیدن سمیر گفت:چیه؟!! ... این وقت شب اینجا چی کار می کنی؟!

شنبه/ 10/15 شب – خانه سمیر

سمیر به سختی دست هایش را به هم میمالید که شاید بتواند راهی پیدا کند تا دست هایش را آزاد کند. صدای پاشنه های کفش ریحانا نزدیک تر میشد. ناگهان در با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد. سمیر به چهره ی پرازخشم ریحانا نگاه کرد و گفت: چیزی شده؟

ریحانا با خشم گفت : منو مسخره کردی؟!... اینا فقط یک مشت نقاشی مسخره و بچه گانه است...

-       - توی اون پاکت همین ها بود!!!

ریحانا با خشم جلو آمد و با ته اسلحه ضربه محکم و سریعی به دهن سمیر زد .

- وقتی زنت رو جلوی چشمات تیکه تیکه کردم می فهمی با هرکسی شوخی نکنی!

سمیر خون دهانش را بیرون انداخت و گفت: پرونده بن به چه دردت می خوره؟ .. تو که اونو فرستادی تا همه بفهمن اون به پلیس خیانت کرده!

ریحانا درحالیکه پشتش به سمیر بود لبخند تلخی زد و گفت: اون به منم خیانت کرد! ...

سپس برگشت و به چشم های سمیر زل زد و ادامه داد:اون میگفت عاشقمه ... اون پدر و برادرم رو کشت و منو ترک کرد... اون پلیس بود و به من دروغ گفت...

نگاهش را از نگاه سمیر دزدید ، کنار پنجره ایستاد و درحالیکه به عنکبوت مرده ی پشت پنجره خیره شده بود، گفت: نمیخوام بکشمش... کشتنش راحته... اما میخوام مثل من زجر بکشه... درد از دست دادن چیزی که براش مهمه!... میگی اون پرونده لعنتی کجاست یا خودت و زنت رو با این خونه ی آشغالت بفرستم رو هوا؟!

سمیر با خونسردی گفت: تو هم عاشق اون بودی... ؟!!

جمعه/ 1/5 شب – خانه ریحانا

ریحانا مضطربانه فنجان قهوه را روی میز گذاشت و گفت: مطمئنی میشه کاری کرد که من از کشور خارج بشم؟!

بن قهوه را یکجا سر کشید و درحالیکه کاپشنش را تنش میکرد گفت: بهت قول نمیدم اما صبح خبرش رو میدم ... یک دوست دارم که بهترین وکیل اینجاست. کمکت می کنه! امروز تحمل کن و از خونه بیرون نیا...

ریحانا صورتش رابه صورت بن نزدیک کرد اما بن فقط به چشمان ریحانا زل زده بود... چشمان خاکستری او تداعی گر تمامی خاطراتی محو از گذشته اش بود. بن هم صورتش را نزدیک برد اما ریحانا با سرعت سرش را برگرداند و گفت:

ازت متشکرم...

بن هم سرش را چرخاند و گفت: کاری داشتی باهام تماس بگیر...

دستگیره در را فشار داد اما ناگهان دوباره تمام دنیا شروع به چرخیدن کرد: کیت ... من ...

و روی زمین افتاد ... همانطور که چشمانش نیمه باز بود و میلرزید،  میدید که ریحانه دو زانو روی زمین نشست و لب هایش را به گوش بن نزدیک کرد و زمزمه کرد: منو ببخش انقدر اذیت شدی... آخه هنوز این درد با گرفتن پدر و برادرم از من برابر نشده!... فقط یک امضای کوچولوی دیگه مونده و ...

شنبه/ 9شب - پارک

هانطور که تمام این اتفاقات با سرعت نور از جلوی چشمان بن میگذشت و به کفش هایش خیره شده بود ،ناگهان سرش را از میان پاهایش بلند کرد و با چشمانی پراز خشم زیر لب گفت: ریحانا... !!!!!؟ ... اما...

در همین حین گوشی اش زنگی خورد. یک پیام از طرف سمیر:

من خونه ام، حتما بیا، باید با هم حرف بزنیم.میخوام از زبون خودت همه چیز رو بشنوم.

سویچش را درآورد و با سرعت سوار ماشین شد... در ماشین مدام این جمله در سرش می پیچید:

فقط یک امضای کوچولو مونده و ... از دست دادن بهترین چیز در زندگیت...

نمی دانست چرا همه ی اینها الان باید به یادش می آمد! درهر صورت نباید حتی یک لحظه را هم از دست میداد. باید عجله میکرد... بهترین چیزدر زندگی بن...

 سمیر بود ...!

و او باید هرچه سریع تر او را نجات میداد...

همان شب/  10/5 شب – خانه سمیر

ریحانا ، آندریا را روی زمین ، درست روبه روی سمیر انداخت. سمیر با نگرانی به او نگاه کرد. با نگاهش همه جای آندریا را به دقت وارسی کرد اما آندریا انگار به خوابی عمیق فرو رفته بود. بوی تندی به آرامی همه اتاق را پر کرد.

-نترس. فعلا حالش خوبه...

بعد اسلحه را به سمتش نشانه گرفت و ادامه داد: فعلا!

سپس فندکش را روشن کرد و منتظر ماند. سمیر به شعله خیره شد و بوی تند بنزین را به وضوح احساس میکرد. چشمانش را بست و به آرامی گفت: توی کیفم!

-     -  چی؟! .. بلندتر بگو... نشنیدم!

سمیر اخم هایش را درهم  کرد اما آهی کشید و گفت : اون پرونده توی کیفمه... پشت در!

ریحانا لبخندی زد و فندک را خاموش کرد و با خونسردی تمام از پله ها پایین رفت و کیف را برداشت. همینکه می خواست درش را باز کند ، احساس کرد کسی در خانه است و او را زیر نظر دارد. اسلحه اش را برداشت و با صدای ناگهانی که از پشت سرش آمد ، بی محابا شروع به شلیک کردن کرد اما جسم متحرک به سرعت ناپدید شد!

سمیر که از شنیدن صدای شلیک نگران شده بود برای لحظه ای احساس کرد آیدا و لی لی از خانه مادرآندریا برگشتند! با سرعت و فشار هرچه بیشتر ، دست هایش را از هم دور کرد تا در نهایت دستانش را باز کرد. خون دور مچ دستش را به شلوارش مالید و آندریا را به سرعت از در پشتی از خانه بیرون برد. سپس با نگرانی به خانه برگشت و رد خون توجهش را جلب کرد. پشت مبل پنهان شد و سعی کرد اسلحه اش را از روی میز بردارد.

ناگهان صدای نفس نفس هایی به او نزدیک شد . سرش را با احتیاط بالا آورد و ریحانا را دید که بازوی راستش را گرفته و خونی است. نمیدانست چه اتفاقی افتاده اما می توانست حدس بزند بن در خانه است. چون که پیراهن سبز چهارخانه بن از پشت میز ناهارخوری به وضوح دیده میشد!! سمیر که از پشت مبل همه چیز را زیر نظر داشت متوجه غیبت ریحانا شد! با چشمانش تمام خانه را چندین بار چک کرد اما چیزی ندید.

بن برگشت و دستی به او تکان داد.سمیر هم به آرامی از جایش بلند شد و با صدایی آرام گفت:تا الان کجا بودی؟!

 

 که ناگهان صدای شلیک گلوله این سکوت را در هم شکست...

بن و سمیر هردو به یکدیگر خیره شده بودند...

گلوله تنها به یکی از آنها اصابت کرده بود...!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 26
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1392/9/8 - - گفته است :
وای چه هیجانی
پاسخ :

شقایق در تاریخ : 1392/9/7 - - گفته است :
عالی بود من مطمئنم خورده به بازوی سمیر
پاسخ : چقد با اطمینان نظر میدی!!!!!!!!!!!!!!

nafas در تاریخ : 1392/9/7 - - گفته است :
خیلی گلی
پاسخ : شما بیشتر

nafas در تاریخ : 1392/9/7 - - گفته است :
وای روکی جون ...تو رو خدا زودتر ادامشو بذار...این هفته دیگه امتحانامون رسما شروع میشه و من الان باید برم درس بخونم...اما.. اصلا تمرکز ندارم.. تورو جون تام بک زودتر ادامشو بذار...اخه دیگه چی بگم؟
پاسخ : هیچی ... اتفافا امشب دیگه رسما قسمت آخرشو میذارم و همه برید و به امتحاناتون برسید

سمانه در تاریخ : 1392/9/7 - - گفته است :
دارم منگ و دیوونه میشم!!!!!!!!!از بس به اخر این داستان فک کردم!!!!!!!!!اما خداییش حرف نداره!!!!!!
راستی شما کدوم شبکه رو میگید هشدار میده؟!؟!
rtlیا تهران؟!؟!؟!
پاسخ : ههههههههههه!!!!مررررررر30 از تعریفت... تهران دیگه!!!

elmira در تاریخ : 1392/9/7 - - گفته است :
این قسمت ویروس چقد سوتی داش
خبر بده سمیر چی بود
موقعی ک پریدن تو قایق یه زنم توش بود وصداش بود ولی قیافش نه

خخخخخخ ادامه ادامه ادامه
پاسخ : چ سوتی هایی!!! ...
کدوم خبر بد؟؟؟؟؟!!!

nafas در تاریخ : 1392/9/6 - - گفته است :
راستی واقعا امشب کبری11 میده؟؟هوررررررررررررررررا
پاسخ : گفتم تکراری میده... قسمت ویروسشه!!!

nafas در تاریخ : 1392/9/6 - - گفته است :
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه....خدایا...ینی گلوله به بن خورده بود؟؟؟؟؟؟؟؟به سمیر؟؟؟؟؟؟وای خدا من تحملشو ندارم...دقیقا حساس ترین جاش تموم شدوای اصلا نمیتونم صبر کنم...تو رو خدا...فقط بگو به کدومشون خورده؟؟؟نکنه قراره بن بمیره
پاسخ : هههههههههههههههههههههههه!!!! من بدجنس ترین نویسنده تاریخ وب نویسی هستم

المیرا در تاریخ : 1392/9/6 - - گفته است :
اخیش گذاشتی نامید شده بودم
.
.
.
عالیه دهنم بازموند ممنونم عزیزم
وخوشحالم ک خوب شدی
پاسخ : با اون محصول ترسناکی که تو باهاش منو تهدید کردی من غلط میکردم امروز فردا نمیذاشتم...
مرررررررر30 و خواهش موکونم

زهره صابری در تاریخ : 1392/9/6 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسسیم یک خبر دارم نمی دونم شایعه شاید باشه ولی این دیگه کار خودت عزیزم
پاسخ : حتما چکش میکنم اما احتمال زیاد که تکراری باشه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب