close
تبلیغات در اینترنت
7 داستان پل - قسمت آخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16790 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2334 king
جمعه 08 آذر 1392 ساعت 12:13 | بازدید : 3559 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

خب بالاخره به قسمت آخر این داستان رسیدیم....

امیدوارم  اونقدر هیجان انگیز بوده باشه که شما رو تا الان کِشونده -شاید هم کُشونده- باشه!!!!

به درخواست بعضی از بروبچ بدون عضو شدن هم می تونید اینبار بخونید...

خیلی سریع برید به ادامه مطالب:

شنبه/ 10/15 شب – خانه سمیر

سمیر با خونسردی گفت: تو هم عاشق اون بودی؟!!...

ریحانا پوزخندی زد و گفت: عشق؟!!... من اونو حتی از خودم هم بیشتر دوست داشتم... اما اون پست فطرت منو فقط بازیچه دست خودش کرده بود...

سمیر: اون ماموریتی که بهش داده بودن رو انجام میداد... تو خلافکار بودی... نباید توقع...

-     -  توقع؟!!!!! تو اصلا میدونی توقع چیه؟! میدونی توقع زنت از تو چیه؟ ... یک ذره محبت ... و وقتی اونو پیدا میکنه ، معتادت میشه!! ...

 سمیر: اما عشق ، اعتیاد نیست... ! وقتی اعتیاده که یک طرفه باشه! ... قبول کن که بن اصلا تو رو دوست نداشته...

ریحانا با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد اما در پشت آن خنده ها می خواست پرده ای که از اشک روی چشمانش کشیده  شده بود را پنهان کند.

-      - میدونم ... میدونم دوستم نداشت... حالا میدونم که اون ...

بغضش را به سختی فرو خورد و ادامه داد: ... اون فقط داشت نقش بازی می کرد...

اسلحه در دستانش می لرزید . نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای به یاد خاطرات شیرین با هم بودنشان افتاد. سپس با عجله از اتاق بیرون رفت، از صندوق عقب ماشین بطری بزرگی از بنزین را برداشت و بعد از وارد شدن به خانه ، آندریا را از روی تخت بلند کرد و بطری بنزین را روی او خالی کرد و کشان کشان او را تا اتاقی که سمیر در آن بود ، برد.

-      - نترس ! فعلا حالش خوبه ...

همان روز/  5/10 شب – خانه سمیر

جریان باریکی از خون ، روی کمر سمیر به راه افتاده بود. سوزش شدیدی تا اعماق وجودش احساس میکرد. گره اخمش شدیدتر شده بود و فقط به چشمان بن زل زده بود. سپس لبخندی ملایم روی لبانش نقش بست و قبل از اینکه بن به او نزدیک شود، روی زمین افتاد.

بن سراسیمه خودش را به سمیر رساند و سرش را روی پاهایش گذاشت و درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود به آرامی گفت: منو ببخش... همه اش تقصیر منه!

سمیر لبخندی زد و به سختی گفت: معلومه که تقصیر توست ... تو همیشه برای من دردسر درست می کنی...

بن لبخندی زد و به آرامی سر سمیر را روی زمین گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: من ... تمومش میکنم.

اسلحه اش روی زمین انداخت و فریاد زد: ریحانا!!!... راحت شدی؟!!!... بیا بیرون!... بیا منو ببین... ببین دارم اشک میریزیم... بن ییگر قهرمانت داره گریه می کنه!!!... پس کجایی؟ ... مگه همینو نمی خواستی؟!

ریحانا با صدایی گرفته از پشت اپن آشپزخانه گفت: خودت منو مجبور کردی بن! ...ما می تونستیم با هم خوشبخت بشیم... می تونستیم با هم بریم مادرید و اونجا زندگی کنیم .. بچه داشته باشیم و ...

بن یک قدم به آشپزخانه نزدیک شد و گفت: با کدوم کار؟ ... با دزدی؟ ... با قتل و قاچاق؟!... با کدوم پول؟!... پول رشوه های پدرت به شرکت های بزرگ برای خرید سلاح هایی که هرروز بچه های بیشتری رو بدون پدر یا مادر می کنه!!؟ ... به من بگو ریحانا... بگو میتونستی یک عمر از خودت فرار کنی و پنهان بشی؟ ... تا کی؟!...

ریحانا قطرات اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و گفت: عوض میشدم بن... با تو عوض میشدم...

بن یک قدم دیگر جلو آمد و گفت: من پدر و برادرت رو کشتم ... و تو از زندان فرار کردی... من پلیسم ... اعتراف می کنم که نباید اینقدر به هم علاقه مند میشدیم اما تقصیر تو هم هست... من فقط به این دلیل اسمت رو از پرونده اصلی پاک کردم چون میخواستم بهت یک فرصت بدم تا ... برگردی ریحانا... اما تو اینکارو نکردی...

ریحانا باشتاب از جایش بلندشد و با صدای بلندی فریاد زد: من برگشتم اما تو رفته بودی... من اونقدر ازت متنفر شده بودم که میخواستم بکشمت اما وقتی دوسال قبل اینجا پیدات کردم ... نتونستم بن ... نتونستم...

اسلحه اش درست روبه روی صورت بن بود . بن چشمانش را به چشمان ریحانا دوخت و گفت: الان چطور؟

انگشتان ریحانا می لرزید اما ماشه را به سختی کشید و گفت: خیلی تمرین کردم تا بتونم چشم بسته شلیک کنم...

بن دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت: هرکاری میخوای بکن اما ...

سپس با یک حرکت سریع خودش را روی ریحانا انداخت و با دستش، مچ دستی را که اسلحه داشت به سختی فشرد. اسلحه از دست ریحانا افتاد اما به سرعت چاقوی جیبی اش را درآورد و با آن پهلوی بن را خراش داد. بن خودش را کنار کشید اما به سرعت اسلحه را از روی زمین برداشت و به ریحانا نشانه گرفت.

ریحانا چاقو را روی زمین انداخت و دو قدم جلو آمد.

-      - حالا نوبت من شد بن... خوبه ... به من هم شلیک کن سربازرس ییگر!!... من خلافکارم ...

بن اسلحه را در جیبش گذاشت و دستان ریحانا را از پشت با دستبند بست و گفت:

من تو رو می برم به جایی که بتونی بیشتر راجع به خودت و کارهات فکر کنی... دیگه همه چیز تموم شد ... ریحانا اکسون!


دوشنبه/ 9 صبح – بیمارستان

-       چه عجب ! آقای سمیر گرکان بالاخره از جاشون بلند شدن!!

 سمیر به سختی پاهایش را روی زمین گذاشت اما نتوانست قدم بردارد. بن سریع دستش را زیر بغل سمیر آورد اما سمیر آن را پس زد و گفت: وصیت می کنم که تو حتی زیر تابوتم رو هم نگیری! ...

بن لب هایش را غنچه کرد و همانطور که ادای سمیر را درمی آورد، زیر بغلش را گرفت و گفت: مطمئن باش تا تو منو توی خاک نکنی و خودت با دستای خودت روی تابوتم خاک نریزی، عزرائیل حتی بهت نگاه هم نمی کنه!!!

سمیر لبخندی زد و یک مرتبه تمام وزنش را روی بن انداخت و گفت: حالا که خودت می خوای باشه!!! ... حرف اضافه نزن و راه بیافت...

بن درحالیکه به زحمت شانه هایش را راست می کرد گفت: این بی انصافیه! ... من فقط نقش همراهت رو دارم نه درشکه ات !!!!

 

سمیر با لبخندی شیطنت آمیز گفت: حرف اضافه موقوف!!!!... تندتر برو.....



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 17
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/18 - - گفته است :
سلام عزیزم خوبی؟
نوشتی از ستون سمت راست بخونم داستانهای فصل 3رو ولی فقط فصل 1وفصل 2توی ستون هس وفقط هم فصل 1داستان هاش باز میشه که همه اشون رو خوندم!!شکلک
چرا وقتی روی داستانهای فصل 2کلیک میکنم باز نمیشه؟شکلک
فصل 3هم اصلا توی لیست نیس
پاسخ : فصل دو رو هنوز لیست نکردیم!فصل سه هم هنوز فقط یکی دو تا از داستاناشو نوشتیم!میتونی از پایین صفحه به مطالب قبلی سر بزنی!برو از صفحه ی 1 بخون تا این صفخه! شکلک

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/18 - - گفته است :
سلام عزیزم خوبی؟
نوشتی از ستون سمت راست بخونم داستانهای فصل 3رو ولی فقط فصل 1وفصل 2توی ستون هس وفقط هم فصل 1داستان هاش باز میشه که همه اشون رو خوندم!!شکلک
چرا وقتی روی داستانهای فصل 2کلیک میکنم باز نمیشه؟شکلک
فصل 3هم اصلا توی لیست نیس

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/10 - - گفته است :
عزیزم سلام توبینظیری چه مخی داری ایول بابا ولی اگه فیلماشم بود عالی بود
من 10سال شایدم بیشتر سریال کبرا11روهس که میبینم.
داستان جدیدت کدومه الان؟شکلکشکلک
پاسخ : سلام من رکسانا نویسنده دوم سایت هستم ... خوش اومدی عسیسم . شکلک ممنون از تعریفات گلم ، حالا شما با همین تریلراش سر بکن ما فقیر بیچاره ها دلمون به همینا خوشه!!!
داستانای فصل 3 بهم پیوسته ان. باید از اول بخونی ... میتونی برای راحتی پیدا کردنشون به ستون سمت راست-داستان فصل3 مراجعه کنی

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/4 - - گفته است :
سلام عزیزم این چیزایی که مبنویسی توی فیلم هست یاقوه تخیلته؟
پاسخ : نه عزیزم هیچکودومشون تو فیلم ساخته نشده!این ها همه داستانا و تخیلات منه!!!بیشتر سر بزن بهمون باهات آشنا شیم!شکلک

elahe در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
وای فقط دو روز سر نزدم ببین چه خبرهشکلک
هورررررررررررررررررررررررراشکلکشکلکشکلک
پاسخ : نچ نچ نچ نچ !!!! ما هرروز آپ تو دیتیم!!!!

انیس در تاریخ : 1392/9/13 - - گفته است :
زودتر بذار داستان جدید رو می خوام یکم حال کنمشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چششششششششمشکلک

الهام در تاریخ : 1392/9/12 - - گفته است :
عالی شکلکشکلکشکلک خودت نوشته بودی رکسانا؟
پاسخ : پ ن پ کاتیا ویوود نوشته بودش!!!!!!!!!!

خواهش میکنمشکلک

elahe در تاریخ : 1392/9/11 - - گفته است :
آقا من داستان می خوام یه فکری کنشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چشششششششششم!!...

زهره صابری در تاریخ : 1392/9/11 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسیم خوبی خوشمل اره من قصه می خوام شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چششششششششششم ....

انیس در تاریخ : 1392/9/11 - - گفته است :
من هنوزم سر حرفم هستم البته بیش تر دوست دارم تیکه تیکه اش کننشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : واااااااااااااااااای..... باشه... پس قسمتای بعدی واقعا خوشبحالته!!!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب