close
تبلیغات در اینترنت
7فصل سوم - شورش
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 20:41 | بازدید : 3100 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

هجوم ناگهانی اینهمه خاطر به ذهنم غیرقابل کنترل بود. زنگ زندان با صدای گوشخراشی به صدا درآمد. وقت شام بود.

سوپ،سوسیس، کمی سیب زمینی همراه با آب...

چه شام مفصلی!!!

.

.

.

 

سالن بزرگ و شلوغ غذاخوری انگار میخواست مرا قورت بدهد. حوصله ی دعوا نداشتم برای همین به سرعت ظرفم را برداشتم و بی آنکه سرم را بالا ببرم آرام آرام شروع به راه رفتن کردم که ناگهان دستی از پشت شانه ام را کشید. بدون آنکه برگردم سرجایم ایستادم.دست زیاد سنگین نبودو البته قصد متوقف کردن من را هم به زور نداشت. برای همی نفس عمیقی کشیدم و ظرف را روی میز گذاشتم. بعد از مکثی طولانی برگشتم و با چهره ی پسر جوانی که حدودا 24 ساله می نمود روبه رو شدم.

بدون آنکه کلمه ای به زبان بیاورد دست مرا محکم در دستش گرفت و مرا به انتهای سالن کشاند. حتم داشتم مامور یکی از آن غول های عصبانی باشد اما در کمال تعجب هیچ کس آن جا نبود!

پسرک دفترچه ای به من داد که در صفحه ی اول آن نوشته شده بود: نیک...

به چشم های سیاهش خیره شدم اما برق شیطنت درآن دیده نمیشد. معصومیت خاصی همراه با دردی عمیق را میشد از چشمانش خواند.

زیر کلمه نیک نوشت: اسم شما؟

آنجا بود که فهمیدم پسر بیچاره لال است و حرف هایش را روی کاغذمی نویسد. دستم را جلو بردم و به او دست دادم و گفتم: سمیر...

نیک لبخند تلخ و محوی روی لبانش نقش بست ...

در این یک ماهی که در زندان بودم آنقدر اوضاع روانی آشفته ای پیدا کرده بودم که نوشته های روی کاغذ یک جوانک 24 ساله مرا ذوق زده میکرد...

ما با هم دوست شدیم و بعد از آن متوجه موضوع اصلی شدم که باید از همان روز اول می فهمیدم!!!!!!!!!

نیک تا سه –چهار روز بعد از آشنایی مان چهره ای افسرده و مضطرب داشت . سعی میکردم علت آن را کشف کنم برای همین ابتدا به حکمی که برایش رد شده بود مشکوک شدم . اما خلافی که او مرتکب شده بود-آنطور که خودش میگفت-  کاملا از روی سهل انگاری و تصادفی بود. اما درهرحال وقتی پلیس از بیرون نگاه می کند و در داخل ماجرا خودش را غرق نمی کند برایش مهم نیست که این اتفاق سهوی بوده یا عمدی!

برای دو روز آنقدر با خودم درگیر شده بودم که مبادا من هم در بعضی از پرونده هایم دچار قضاوت اشتباه شده باشم!

و حالا خودم.... خودم هم درگیر چنین ورطه ی هولناکی شده بودم که نجات از آن به نظر رویاپردازی محال بود!!

بعد از یک هفته،در حال قدم زدن در حیاط زندان بودم که ناگهان نیک با شتاب به من نزدیک شد و درحالیکه نفس نفس میزد دفترچه اش را به من نشان داد که نوشته بود: بچه ها اعتصاب کردن....!!!!

من با تعجب پرسیدم: آخه چرا؟؟!!!

به سرعت نوشت: نمیدونم .... فعلا فقط دو تا از نگهبانا رو داغون کردن...ولی جلوشونو گرفتن اما باید یک جا قایم بشی تا دستشون به تو نرسه....

اما من دیگر به نوشته هایش نگاه نمیکردم... نگاهم به برگه هایی که او تند و تند سیاه میکرد،بود اما ذهنم .... ذهنم را نمیتوانستم کنترل کنم.........

دوباره...

2nd.jpg

دانلود تریلر داستان شماره2-شورش



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/29 - - گفته است :
سلام عزیزم من منتظرم ها
بقیه ی این داستان رومیگم

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/28 - - گفته است :
چرا دستوشون به سمیر نرسه مگه فهمیدن سمیر پلیسه؟

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/28 - - گفته است :
عزیزم اگه میشه لیست روهم درست کن داستانای فصل 2که توی لیست هس باز نمیشن

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/28 - - گفته است :
سلام عزیزم پس بیقه اش رو کجا گزاشتی من پیدا نمیکنم

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/28 - - گفته است :
سلام عزیزم پس بیقه اش رو کجا گزاشتی من پیدا نمیکنم

پری دریایی در تاریخ : 1392/10/12 - - گفته است :
سلام عزیزم بقیه اش کو پ؟نصف عمر شدم اهه!!!
ببینم سمیربه عنوان زندانی اونجاس یه به عنوان نگهبان؟؟؟؟
عاشقتم قصه هات بینظیرن!!!!
پاسخ : رکسانا: سلام عسیسم ، خوش اومدی... بقیه داستان بعد از ایام غمبار امتحانات گذاشته میشه....
به عنوان زندانی دیگه، معلوم نیس؟؟
خواهش می کنم اکثر این داستانا کار ریحانه جونه!!

شقایق در تاریخ : 1392/9/20 - - گفته است :
عجب....
ببخش ک دیر سر زدم میدونی ک درسا خیلی فشار میارن
داستانم جالبه

Asal Hosseini در تاریخ : 1392/9/17 - - گفته است :
پس کی قسمت آخراین داستانو میذارین؟؟؟؟؟ http://rte11.rozblog.com/images/smilies/smile%20(10).gif مردم ازهیجان!
(باتشکراز زحمات وذهن خلّاق ریحانه جون ورکساناجون)http://rte11.rozblog.com/images/smilies/smile%20(8).gif
پاسخ : دوستان نظر بدن ما هم مینویسیم!
پاسخ : خخخخخخخخخخخ!!!!! قسمت آخر؟!!! به این سرعت؟!!!!....

elmira در تاریخ : 1392/9/17 - - گفته است :
اواااااااا عالیهخسته نباشی عزیزم وببخشید دیرنظر گذاشتم فشارادرسی زیاد بود
پاسخ : .... می فهممت!!!! مرررررررررررر30

elahe در تاریخ : 1392/9/14 - - گفته است :
خخخخخخخخخ شیفتی کار می کنین
خسته نباشی رکسانا و ریحانه جون
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخ!!! مجبوریم دیگه ! فشار تحصیلی نیذاره


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب