close
تبلیغات در اینترنت
7انفجار خون 3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 16:28 | بازدید : 6245 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

ریحانه:بربچ قرار ما امشب سر پاسگاه مرکزی کلن!قراره پاسگاه رو آتیش بزنیم از روش بپریم!بن:بربچ دینامیت با من!حالا شما از این آبشاری ها بیارین!سمیر:ای دیوونه ها پس کروگرو چیکارش میکنین؟ریحانه:اون با من!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

سمیر:خب!حالا میگی چی شده؟با این کار تو میشل در رفت از دستمون!بن:سمیر!راستش....سمیر:چی میگی...!؟(دینگ دینگ دینگ دینگ<صدای زنگ تلفن سمیر>)سمیر:بله!آها!چشم خانوم کروگر همین الان!سمیر:بیا بریم!کروگر بدجوری اعصابشم بهم ریخته!بن:خیلی خب بریم!سمیر:راستی تو چیزی میخواستی بگی!؟بن:نه هیچی!ولش بریم!سمیر:باشه!
در پاسگاه
کروگر:شما دو تا دارین چه غلطی میکنین؟دیشب تو کلوپ چی کار میکردین؟خونه ی یگر پر خونه و ....اصلا اون یارو میشل چجوری از دستتون فرار کرد؟سمیر:آروم باشین خانوم کروگر!ما میتونیم توضیح بدیم!مگه نه بن؟بن:آره بهتره دهنشو ببنده!برا فشار خونش بد نیست!کروگر:چی گفتی؟(و بن از اتاق خارج میشه)سمیر:بن....بننننن...صبر کن...!سمیر:ببخشید خانوم کروگر!رفتارش واقعا عجیب شده!کروگر:برو بهش بگو حکم اخراجشو هر چه سریع تر آماده میکنم!سمیر:آخه...یعنی...اوووف....خیلی خب.....
بن:الووو!میشل:همین الان بیا به خیابون 9هاردیک !بیمارستان هلسی!من راه درمان هر دومونو پیدا کردم!بن:خیلی خب!
در بیمارستان
میشل:میبینی!اینجا چه بیمارستان کثیف و داغونیه!اینجا دیگه آخر خطه!تا چند دقیقه ی دیگه هممون میریم هوا!
بن:چی؟میشل:آره!اینجوری انتقاممو هم از تو و هم از این بیمارستان لعنتی میگرمو و روحم در آرامش میمونه!
بن:آرامش؟تو چی از آرامش میدونی؟آرامشو تو اینه که اینجا و کلی ادمی که توشن رو بکشی؟میشل:بهت گفته بودم خیلی شبیه منی!بن:خفه شو!

3 دقیقه ی بعد
بووووومبببببببب.....
چند روز بعد
سمیر:واقعا نگران بنم!خونه نیست!کلوپ هم نرفته!گوشی شم جواب نمیده!یعنی اون کجاست!!!!؟؟؟
سوزانه:من بررسی میکنم!نگران نباش!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
خانم؟؟؟؟ کی هستی عایا؟ما عاشق تامیم شک داری؟!!!!
پاسخ : خخخخخخخ!نهههههه!ما همگی عاشق تامیم!

؟؟؟؟ در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
نمیدونم والا.ولی من منظور خاصی نداشتم.شاید بین شماها فقط من اینجوری شده باشم.ولی مطمئنم ک شماها واقعا تام و کبرا رو دوس دارید.منم تام رو دوس دارم ولی نه ب اندازه ی قبلا.به هر حال من قصد توهین به شماها و وبتون رو نداشتم.
پاسخ : باشه عزیزم!خواهش میکنم!راستی خودتو معرفی نکردیا!

؟؟؟؟ در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
دختر میباشمحالا چرا بهم میگی حسود؟
پاسخ : آخه یه حرفایی میزنی که اصلا در شان تو و این سایت نیست!همه ی بربچ ما عشق کبرا و تام هستن!حالا من میشناسمت؟

؟؟؟؟ در تاریخ : 1393/1/8 - - گفته است :
نه.اینجا ی بعضی ها هستن که زیاد علاقه ای به تام ندارن و فقط بخاطر اینکه با دوستاش باشه میاد این وب.البته با دوستایی که تا حالا ندیدمشون اماغ میدونم تا تا اخرش باهامن.یکیش خود من ک تام روقبلا خیلی دوس داشتم اما حالا دیگه زیاد دوسش ندارم.اگه گفتید من کیم؟یوهاهاهاها
پاسخ : اول بوگو پسری یا دختر حسووود؟

Sonia در تاریخ : 1393/1/6 - - گفته است :
سلام به همگی. خیلی خوشحالم که بالاخره یه عده رو پیدا کردم که مثل خودم عاشق تام اند.واى خدایا بالاخره به یکی از آرزو هام رسیدم و به جمعی که بهش تعلق دارم پیوستم. بچه ها واقعا ازتون ممنونم. راستی داستان های خیلی خوب و با حالی نوشتین. از همه ى نویسنده های خلاق این داستان ها هم متشکرم. واااااااااى از خوشحالی دارم بال درميارم.
پاسخ : سلام گلم خواهش میکنم!ما هم خوشحالیم یکی دیگه ا طرفدارای باحال تام و کبرا به جمع ما پیوسته!

hadis در تاریخ : 1393/1/1 - - گفته است :
وااای چه عجیب
من برم قسمت بعدی
پاسخ : خخخخخخخ!هیجانشو از دست میدی این طوری میخونی!

elahe در تاریخ : 1393/1/1 - - گفته است :
لیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتل نکنه میخوای بنو از چرخ گوشت رد کنی توبسته بندی های شیک و مجلسی وارد بازار کنیخخخخخخخخخخخخخخخخخ
منتظر داستانتم ببینم چه کیفی میکنی
پاسخ : خخخخخخ!آبگوشت بن!هم اکنون در rte11.tk

elahe در تاریخ : 1392/12/29 - - گفته است :
عید همگی مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک
آره ریحان عالی شده مخصوصا سیسمونی بچه بن و سیبیل سابق تام خخخخخخخخخخخخ
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!آره عالی بود!

little monster98 در تاریخ : 1392/12/29 - - گفته است :
راسي من دارم 1 داستان مينويسم الان قسمت 3 هستم!تو اون داستان قراره تمام اوج بلا اومدن سر بن رو بيارم و بن رو تيكه تيكه اش كنم!ولي برا شما نگرانم مخصوصا الهه و ريحانه ك يقه م رو بگيرين!
حالا صبر كنيد داستانم رو بنويسم بعد حسابي اعصابتون خورد ميشه!
ريحانه جون بعدش اگ زحمتي نيس تو بزار تو وبسايتت بچه ها بخونن!
پاسخ : حتما برام ایمیلش کن!بربچ دیگه هم داستان بفرستن با کمال میل میزارم!

elahe در تاریخ : 1392/12/29 - - گفته است :
لینکو میگم دیگه!
چه 11 سین باحالی شد خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ : خخخخخخخخخ!!!!جدی؟خوب شده؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب