close
تبلیغات در اینترنت
7 عید همتون مبارک-انفجار خون4(قسمت پایانی)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت 19:20 | بازدید : 11213 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلووووووووووم!عید همتون مبارک!اینم از

 

سفره یازده سینمون!

سفره یازده سین

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب!

 

 

راستی دوستان مسابقه ی عکاسی فقط تا 5 فروردین 93 مهلت دارینا!زودتر اقدام کنین!تا الان همش 3 تا شرکت کننده داشتیم!

 


کروگر:گرکانننننننننننننننننننن!سمیر:بله!چیزی شده خانوم کروگر! کروگر:تو خجالت نمیکشی!اینجا پاسگاهه نه مهدکودک!سمیر:مگه چی ش...هان!لیلی!آیدا!شما اینجا چی کار میکنین!(لیلی در حالی که گریه میکرد):بابــــــایی!!!آیدا:بابایی مامانو....یه مرده....بعدش....عمو بن.....نههههه!!!سمیر:آروم حرف بزنین ببینم چی شده!مامان چی شده؟عمو بن چی؟
آیدا:یه مرده اومد و بزور مامانو با خودش برد!عمو بن هم تو ماشینش بود!اما دست و پاشو بسته بود!بـــابـــــــــــــــا!من میترسم! سمیر:نترس دخترم!بابا نجاتشون میده!مطمئن باش!ایدا:اوهوم!(و به نشانه ی تایید سرشو تکون میده)
سمیر:هارتمورت!ببین میتونی موقعیت جی پی اس 50478 brtرو پیدا کنی!هارتموت:البته که میتونم پیدا کنم!ولی این موقعیت چه کمکی به تو میکنه؟سمیر:لباسایی که بن پوشیده بود مال خودش نبود!از استخر خیابون104هارد والون بود!این لباسا همشون از این جی پی اس ها داره!هارتمورت:ایول به هوشت!حتی به فکر منم نرسیده بود!سمیر:ما اینیم دیگه!فقط نمیدونم با آندریا چی کار داشت!هارتمورت:پیداش کردم!تو قبرستان ماشین خارج شهر!اتوبان 27 کلن-برلین!سمیر:ایول!من رفتم!هارتمورت:حداقل به بربچ خبر بده سر رات!سمیر:زحمتشو بکش!هارتمورت:هیچکی دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنه!!
در قبرستان ماشین
(بن به یه میلی ی آهنی محکم بسته شده بود و نمیتونست تکون بخوره!و آندریا در حالی که بیهوش بود در داخل یه ماشین قراضه که باید له میشد افتاده بود! میشل:خوب نگاه کن!چون میخوام لحظه به لحظشو برای همکار احمقت توضیح بدی!(و در حالی که با یک ریموت کنترل داشت اون ماشین رو له میکرد که ناگهان سمیر سر میرسه و اندریا رو با هر زحمتی که شده نجات میده)میشل:هوهوهو!چه باحال شد!حالا همتونو میفرستم هوا!(و با ریموتی که دستش بود در حالی که از بینیش خون میچکید بمب رو فعال میکنه و خودش به سمت در ورودی میدوه)سمیر سریع به سمت بن میاد!سمیر:لعنتی!با زنجیر بسته!نه!کمتر از یه دقیقه مونده!نه نه نه!بن:سمیر!با اندریا از اینجا دور شید!خواهش میکنم!سمیر:نه بن!من باید تو رو نجات بدم!بن:نه!گوش کن سمیر!من...من ایدز دارم!سمیر:چی؟بن:ماجراش طولانیه!تو با آندریا برو!من حتی اگه از اینجا زنده هم بیرون بیام بازم مدت زیادی زنده نمیمونم!سمیر:نه!این چه حرفاییه که میزنی بن!بن:خواهش میکنم!باور کن سمیر!سمیر:نه!!!(و اندریا دست سمیرو میگیره و از اون خرابه بیرون میرن و ناگهان...)بووووووووووووومب!تتق!تق تق تق!


سمیر:چی شد؟آندریا:هههههه!فکر کنم میشل فقط میخواست مارو بترسونه!سمیر:بن!بن!تو حال خوبه!بن:آره!ههه!باهامون شوخی کرد!سمیر:تو هم با من شوخی کردی مگه نه!(و بن نگاشو از سمیر برمیداره)
در بیمارستان
کروگر:میشل استو مرد!و متاسفانه باید بگم که یگر هم.....سمیر:چییییی؟کروگر:متاسفانه ایدز نداره و نمیمیره!سمیر:اییییییییییییول!کروگر:هی هی هی!
این آخرین داستان من در آخرین لحظالت سال1392 بود!اما هنوز گشت و گذار ها ادامه دارد!هنوز هشدار هاییست که آنان را تهدید میکند!هنوز محدوده ی عملیات آنان جاده ها و بزرگراهاست و هنوز گروه کبرا11 بن و سمیرند!
ریحانه.س.م
29/12/1392



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 6
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

جواد حسین پور در تاریخ : 1393/1/14 - - گفته است :
سلام داداش گله خودم من بیننده ی سایتتون هستم و از سایتتون خیلی خوشم می اید میخواهم با هم سایت باحال شما را بهتر کنیم من دوست دارم نویسنده ی سایت شما شم و هر روز مطلب میزارم یعنی فعالم اگر خواستی من را با نام كاربري ronaldo و رمز 13771377 و به نام فرهاد عزیزی نويسنده ام كن اگر خواستی من را در قالب هم بزار چون من تا چند ماه پیش در سایت گوگل کار میکردم نزدیک 1سال و و همه ی رموز مربوط به بالا بردن سئو و رتبه را بلدم - هر وقت ثبتم كردي به ادرس ایمیلم بیا و برام ایمیل بزار مر30 خداحافظ
پاسخ : باشه!بهتون ایمیل میزنم!

elahe در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
لیتل جونم میرم میبینم مرسی گلم من مسافرت بودم به اینتر دسترسی نداشتم برا همین نتونستم جوابتو بدم ببخشییییییییییییییییییییدشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخ!شکلک

nafas در تاریخ : 1393/1/10 - - گفته است :
ولی خدایی دلم برای همتون یه مولکول شده بوخودا....
پاسخ : به مولککککککککککککککککول؟؟؟؟چرا یه اتم نشده بود؟هاااااا؟

nafas در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
خخخخخخخ....هیچی بابا.....جونم واست بگه از شهر خودمون که قم باشه سفر کردیم اول همدان...از اونجا رفتیم کردستان...از اونجا به ارومیه....بعد برگشتیم....دو روز بعدم رفتیم شمال...دوشب نو شهرو یه شبم گیلان موندیم...ههههههههههیییییییییییییییی...من که دیووونه شدم باو...شما چی؟؟
پاسخ : اههههه!پس استان ماهم اومدین!خخخخخ!خوش گذشت بهتون تو گیلان؟تو کدوم شهرش موندین!؟

nafas در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
سلام بچه ها جونم.....خوبید؟؟؟؟؟میشه لطفا یکی منو از خماری در اره؟؟بابا جان اینجا چه خببببببببببببببببببره؟؟؟
پاسخ : خخخخخ!خبری نی!دو تا داستان تموم کردیم!کجاااااااااااااا رفته بودی حالا سفر؟؟؟؟

المیرا در تاریخ : 1393/1/6 - - گفته است :
سلام اوه اوه طبق معمول پرهیجانشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخ!من عاشققققق هیجانم!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/5 - - گفته است :
الهه جواب كامنتي رو كه به صورت خصوصي تو وبم داده بودي رو اومدم تو وبت به صورت خصوصي مو بخ مو توضيع دادم!بعد لاكس بلاگ زد كه نظر سما با موفقيت ثبت شد و بعد از تاييد مدير نمايش داده ميشود!
خوب برو يه دور كامنت هاي وبت رو بخون!بخدا ج دادم!شکلک
پاسخ : خخخخخخ!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/5 - - گفته است :
الهه به خدا جوابت رو دادم!به صورت كامل!خصوصي هم دادم!شکلک
پاسخ : چیییییییی!!

elahe در تاریخ : 1393/1/5 - - گفته است :
لیتل جوابمو بده
پاسخ : هاااان؟

little monster98 در تاریخ : 1393/1/5 - - گفته است :
ريحانه اين نظرم رو كه به صورت خصوصي گذاشته بودم رو حذف كن! همون كه لينك داستان رو بهت دادم!مگه قرار نبود براي بچه ها بزاريش تو وب؟چي شد؟بزار بقيه هم حال كنند!شکلک من ميخاستم بلاهاي زيادي سر بن بيارم ولي به خاط همه ي شما دوستان عزيز اين كار رو نكردم!الانم دارم بقيه ي داستانم رو تايپ ميكنم!شکلک
پاسخ : باشه!شما هم زودتر بقیشو تحویل بده دیگه!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب