close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 08 فروردين 1393 ساعت 14:37 | بازدید : 1137 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

در ازمايشگاه فني جنايي: بن: خو بگو هارتموت چي بدست اوردي؟اخخخخخخ دستم! سمير:حالت خوبه؟ بن:اره خوبم ممنون! هارتموت: ميبينم كه بازم سر خودتون بلا اورديد! بن در حاليكه ناله ميكرد:هارتموت تو رو خدا تو يكي ديگه شروع نكن!بگو چيا فهميدي! هارتموت: باشه من دولكه خون پيدا كردم كه هر دوتاشون بهم شبيه اند. سمير:منظورت چيه؟ هارتموت:يعني اين دو نفري كه خون هاشون رو پيدا كرديم يه نسبت فاميلي باهم دارند.يه نسبت فاميلي خيلي نزديك! بن:چه باحال!خانواده ي خلافكار!خوب خون هاشون رو شناسايي كردي؟ هارتموت:تا 30 ثانيه ديگه معلوم ميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بعد از 30 ثانيه: هارتموت:بچه ها پيداشون كردم! اوليش مربوط به سارا يگره! و دوميش هم مربوط به بن ن ن ن ييگگرره! بن:چي؟بن يگر؟! بن يگر كه منم! سمير:هارتموت مطمئني كه اشتباه نكردي؟ هارتموت: شوخيت گرفته سمير؟ امكان نداره كه كارم اشتباه از اب در بياد! بن با داد:اين مسخره است!خون من!يعني من خلافكار باشم؟اصلا تو كه ميگفتي اين دو نفر با هم يه نسبت فاميلي نزديك دارند ولي من اين دختره رو حتي يه بارم تو عمرم نديدم! هارتموت:تو اين اين رو نميشناسي؟اين يه خواننده ي معروفه اهنگ I know u رو نشنيدي؟خيلي قشنگه! بن:هارتموتتتتتتتتت! سمير:خواهش ميكنم هارتموت يه لحظه ساكت باش!بن تو مطئني كه اين دختره رو نميشناسي؟ بن:منظورت چيه؟يعني تو هم باورت نميشه؟اخخخ.اصلا... و يكدفعه اي سريع از پاسگاه خارج ميشه و تاكسي ميگيره و ميره! سمير: لعنطي لعنط! هارتموت:سمير.... سمير با داد: چيه؟و بعدش از ازمايشگاه خارج ميشه و ميره پيش سوزانه! سمير: سوزانه. سوزانه:بله! سمير: ميتوني ادرس خونه ي سارا يگر رو پيدا كني؟ سوزانه:كي؟سارا يگر؟! خيلي خوب باشه! و كروگر از دفترش مياد بيرون و از سمير ميپرسه:يگر كجاست؟ سمير:نميدونم كجا رفت! دوباره من بايد تنهايي تمام كار ها رو بكنم! اخه به اينم ميگن كار تيمي؟! كروگر:كه اين طور! سوزانه:سمير سمير پيداش كردم!ولي سمير اين دختره تازه به الملن برگشته!امممممم منظورم اينه كه 6 ماهه كه برگشته! سمير:خوب كه چي؟! سوزانه: هيچي همينجوري گفتم كه بدوني! سمير:حالا ادرس خونش رو ميدي؟ سوزانه:هههه معلومه! و بعدش ادرس رو به سمير ميده و سمير هم ميره. پيش بن داخل تاكسي:بن همون طوري كه تو تاكسي بود داشت تو دلش با خودش حرف ميزد: حالا چي كار كنم؟لعنط به اين شانس اين دست هم كه امونم رو بريده!چرا اينقدر درد ميكنه؟ بهتره برم پيش دكتر همون بيمارستان! در اين حال سمير هم رسيد به خونه ي همون دختره! سمير زنگه ميزنه:سلام از پليس بزرگراه اومدم لطفا يه لحظه تشريف بياريد پايين. بعد سارا مياد پايين:سلام بفرماييد مي تونم كمكتون كنم؟ سمير خشكشش زده بود:امممم اه ه بله شما بايد همراه من به پاسگاهمون بياد! سارا: چي شده؟اتفاقي افتاده؟اخه من... سمير:نگران نباشيد فقط چند تا سوال كوچيكه! سارا:خوب چند لحظه اگه ميشه منتظر بمونيد تا من لباس بپوشم و بيام پيش شما. سمير:حتما! مدتي ميگذره ولي خبرياز سارا نميشه !سمير: چرا اين دختره نمياد؟ حتما در رفته! نه امكان نداره! چرا من اينقدر بدبين شدم؟!ولي بهتره يه نگاه بندزم!ضرر كه نداره! اخ دوباره بايد در رو بشكونم 1-2-3 و در رو ميشكونه و ميره تو ولي هرچي ميگرده سارا رو پيدا نميكنه! سمير:اه در رفت!1 بار نشد بريم دنبال كسي و طف عين ادم دنبالمون بياد!راستي بن كجاست؟! در اين حال بن هم رسيد به بيمارستان:بن ميره سرپرستاري:بن: ببخشيد ميخاستم دكتر اشنايدر رو ببينم. پرستار:متاسفم.ايشون الان تشريف ندارن. بن: اخخخخخ. پرستار:شما حالتون خوبه؟ بن:بله اگه امكانش هست ميشه ادرس مطبشون رو بهم بديد؟ پرستار:بله حتما! و ادرس ديكتر اشنايدر رو به بن ميده!و بن هم دوباره تاكسي ميگيره و ميره پيش دكتر اشنايدر! در پاسگاه:كروگر: چي شد؟سارا يگر كو؟ سمير: متاسفم خانم كروگر ولي در رفت! در اين حال كروگر-سوزانه-جني-بنراد و بقيه ميزنن زير خنده! سمير:چي شد؟حرف خنده داري زدم؟! بنراد:اخه اين چيز تازه اي نيست كه! سمير:بله! سوزانه درباره ي سارا يگر تحقيق كن. سوزانه:باشه! بن به مطب دكتر اشنايدر رسيده و منتظر دكتره تا صداش كنه كه بره تو! دكتر اشتايدر:بفرماييد داخل اقاي يگر. بن هم ميره تو پيش دكتر اشنايدر و بهش دست ميده! اشنايدر:خوب چي شده اقاي يگر؟حالتون خوبه؟ بن:اممم بله ولي دستم خيلي درد ميكنه! اشنايدر:خوب الان يه نگاه بهش ميندازم. و وسايلش  رو برميداره و ميره نزديك بن. اشنايدر:دقيقا كجاش درد ميكنه؟اونجايي كه براتون گچ گرفتم يا جاي ديگش؟ بن:دكتر... و بن بيهوش ميشه! اشنايدر:از امروز به بعد زندگيت جهنمه! و شروع ميكنه به خنديدن به صورت شيطاني!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 13
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
ایول بلاها شرو شد هووووووووووراااااااااا مرسی لیتل جون
پاسخ : هوراااااااااااااااااااااااا!!!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/10 - - گفته است :
حالا ريحانه خودت برو يه نگاه بنداز!اخه بقيه چيزهايي ك از تام نوشته بود درست بود! برو يه نگاه بنداز!
پاسخ : نگاه کردم!ولی سایتش یه ج.ری بود!اصلا تام نبود توش که!!!!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/10 - - گفته است :
نه باو سايتش معتبره! برو تو سايت BUNTE.DE/ tom beck بعد با گوگل ترنسليتش كن به زبون فارسي بعد برو تو بيوگرافيش ببين چي نوشته!
راسي ممنون نفس جونم!ديگه چوب كاري نكن!من خعلي خجالتيما! ولي بايد تا اخر داستان رو بخونيد تا نظر بديد!
پاسخ : خخخخخ!پس حتما این تام بک اون تام بک نیست!!!من مطمئنم تام تک بچست!

نگین در تاریخ : 1393/1/10 - - گفته است :
وای مردم از کنجکاوی خواهش می نمایم ادامشوامروز بزار
پاسخ : چششششم!چون شما گفتی همین امروز میزارم!

nafas در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
سییییییییییییییییییییییلام ریحان جوووووونم.....لیتل جونی شمام خسته نباشی واقعا.....داستانت باحاله....ادامه بده دخمل.....بهت قول میدم اگه اینجوری پیش بری سر یه ماه تو هم جز بروبچ نوبلی میشی ها....جدا کارت خوبه گلم...ادامشو زودتر بذار....بچه ها من یه مدت نبودم رفتم مسافرت به کلی اینجا دگرگون شده ها......خخخخخ
پاسخ : خخخخخخ!مگه اینجا چه تغیری کرده وختی تو نبودی؟

ساحل در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
وای ریحانه؟پ کو عکس؟قرار بود از تام عکس بذاری.پ چیشد؟من دلم براش تنگ شده خو.
پاسخ : خخخخخ!باشه !همین الان میزارم!

ساحل در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
من جان بر کف بن هستم.من چاکککککککرررررررررر بن هستم.من همه چیمو برا بن میدم.من حاضرم همه چیمو برا بن بدم اما چرا بن اینهمه عشق و علاقه ی منو نمیبینه و نمیذاره برا یه بار هم که شده خفش کنم؟قول میدم فقط یبار.خواهشششششششششششششششش مینمایم.البته بعداز اینکه خفش کنم هرجور شده باید زنده بشه.چون من طاقت دوریش رو ندارم.
پاسخ : خخخخخخخخ!اگه اینجوری و اگه بن به تو اجازه بده یه بار خفش کنی باااااااااااااااااااااید به منم اجازه بده فقط و فقط و فقط یه بار یه بار دل و رودشو درارم!آخه برای تشریح درس زیستم لازم میشه!

sarabeck در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
ببخشیدا نداشتیم مگه من اجی داداش تامی نیستم/؟
پاسخ : خخخخخ!خوب ببخشید!حالا تا هفتا راه داریم!یکیشم شما!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
عاقا من يه چيزي تو نت خوندم كه برق از سرم پريد!زده بود تام 7 تا خواهر برادر داره و 4 تاي اون ها بازيگرند و نقش اصلي!
من فكر ميكردم تام يكي يدونست!
يكي به من بگه دروغه!
پاسخ : خخخخخخخخخ!نمیدونستی؟؟؟؟خواهراش:من و تو و کاترینا و ساحل و نفس و مینا و....!!!خخخخخ!ولی از شوخی گذشته احتمالا سایتش نامعتبر بوده!وگرنه تام یکی یدونست!من خودم سه سال پیش داستان مرگ تامو از یه سایت خوندم میخواستم خودکشی کنم!خخخخخ!

ساحل در تاریخ : 1393/1/9 - - گفته است :
عالی بود.تا میتونی بلا سر بن بیار تا من دلم خنک شه.ای کاش ی جوری میومدم تو داستانو با دستای خودم بن رو خفه میکردم.
پاسخ : شماااااا مثلااااا طرفدارشین!؟؟؟؟؟؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب