close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
یکشنبه 10 فروردين 1393 ساعت 19:51 | بازدید : 6883 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بن بعد از مدتي بهوش مياد ولي گيجه نميدونه چي شده! و اشنايدر هم بالاي سرش وايستاده! اشنايدر:حالتون خوبه؟ بن:بله خوبم ولي چي شد كه بيهوش شدم؟ اشنايدر: نميدونم يكدفعه اي بيهوش شديد! بن كه كاملا گيج شده از دكتر تشكر ميكنه و ميره بيرون.
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب!

تو پاسگاه: سوزانه:سمير سمير بيا بيا پيداش كردم! سمير:خوب بگو چيا پيدا كردي! سوزانه:خوب سارا يگر متولد برلين در تاريخ 26/2/1996 هستش مادرش انا هنگبارخ هست و پدرش هم امممم بن بن يگگره! سمير:چي ميگي سوزانه؟بن زنش كجا بود كه بچش باشه؟!اونم بي اين بزرگي!دختره 18 سالشه!مثل اينكه امروز تمامي كامپيوترهاي پاسگاه داغون شده اند!يا بهتره بگم مثل امروز كه بيسيم ها رو از كار اندخته بودن كامپوترها رو هم از كار انداختند! سوزانه:سمير اخه... سمير:صبر كن بن بايد خودش همه چيز رو برامون توضيع بده!و سريع ميره خونه ي بن!ولي بن خونش نبود و گوشيش هم تو خونش جا گذاشته بود! سمير:لعنطي لعنط! بن هم چون ميدونست كه سمير حتما به خونش ميره تصميم گرفت كه بره خونه ي پدرش(كنراد)بره! در خونه ي كنراد:بن وقتي ميرسه خونه ي پدرش سارا رو ميبينه! بن:تو تو اين جا چي كار ميكني؟! سارا:امممم سلام! بن با داد:اخه تو كي هستي؟از جون من چي ميخاي؟ديشب براي چي اونجا بودي؟ پدر اين دختره اينجا چي كار ميكنه؟ كنراد:بن!اروم باش پسر! و يكدفعه اي مادر سارا(انا هنگبارخ)مياد! بن: لعنطي!تو ديگه اين جا چي كار ميكني؟! انا:اممم بن... بن:يكي به من بگه اين جا چه خبره! كنراد:اممم بن اروم باش!من همه چيز رو برات توضيع ميدم! بن:بفرماييد! توضيع بديد! كنراد:خوب موضوع مربوط به چند سال پيشه!زماني كه تو 19 سالت بود! اوموقع تازه با انا نامزد كرده بودي!اممم و اونموقع انا اومد همه چيز رو به من گفت! بن:منظورت چيه از همه چيز؟! كنراد: اممممم كه اون حامله است! بن با داد:چي ي ي ي؟ انا:راست ميگه بن! تو يادت مياد كه نامزديمون رو بهم زدي و رفتي دانشكده ي پليس و... بن نميزاره حرف انا تموم شه:خوب كه چي؟اگه ميخاي دوباره به من گير بدي من حوصله ندارم!سريع بگو اينجا چه خبره! انا:بعد از اين كه نامزديمون بهم خورد من بعدش فهميدم حامله ام!و رفتم پيش پدرت! پدرت بهم گفت كه چون اين بچه ي توعه و نه تو و نه خواهرت هيچكدوم بچه نداريد و خودش هم خيلي دوست داره نوه داشته باشه اين بچه رو  نگه ميداره و به اسم پدر واقعي يعني تو(بن يگر)براش شاسنامه ميگيره!!! بن كه حسابي گيج شده بود با كمال دستپاچگي ميگه:نه اين امكان نداره!اخه... كنراد:راست ميگه سارا دختر توعه! در اين موقع بن و سارا تو چشم هاي هم خيره ميشن بدون اينكه كوچك ترين حرف يا عكس العملي از خودشون نشون بدن! كنراد:بن خوب نگاهش كن!قيافش-قدش و همه چيزش عين توعه! بن تو كه ميدوني من چقدر دوست داشتم وقتي سارا رو ميديم انگار بچگي تو رو ميديدم! بن كه ديگه كاملا گيج شده ميگه:اخه پس چه جوري براش به اسم من شناسنامه گرفتيد؟! انا:راستش اممم چه جوري بگم!برادرم رابرت رو كه يادته اون... بن بازم نميزاره حرف انا تموم شه و داد ميزنه: اها حالا فهميدم اون برادر خلافكارت رابرت يه شناسنامه ي جعلي به اسم من برات جور كرد و براي همين تونستيد شناسنامه براي سارا بگيريد! انا: نه نه اينطوريا نيست! كنراد:بن من به اسم تو يه شناسنامه ي المثني گرفتم ولي براي رابرت! بن:منظورت چيه؟ انا:اممم يعني رابرت برادرم اسمش بن يگره!اون تو اين همه سال از سارا مراقبت كرده و هميش براش بهترين چيزها رو خريده! بن:خيلي ديگه جالبه!بدون اينكه خبر داشته باشم بچه دار ميشم-بدون اينكه خودم خبر داشته باشم به اسم من براي دخترم شناسنامه ميگيرن و ... اگه چيز ديگه اي از گلكاري هاتون مونده بازم بگيد! سارا: مامان!يعني چي؟منظورت چيه؟اين كيه؟يعني بن پدرم نيست و اين پليس بدبخت پدر منه؟نه اين امكان نداره! بن:گوش كن دختر!من بدبخت نيستم!اگه يه بار ديگه اين جوري حرف بزني من ميدونم با تو! سارا:اولا كه بدبختي!اگه بدبخت نبودي پليس نميشدي!دوما كه مثلا اگه اينجوري حرف بزنم چي كار ميتوني بكني؟! بن:هي... كنراد نميزاره حرف بن تموم شه و بلند داد ميزنه:بسه ديگه تمومش كنيد!با هر جفتتونم!تمام اين چيزهايي كه شنيديد راسته!بن پدر توعه سارا و تو بن پدر سارا هستي! سارا:اين امكان نداره! و با گريه سريع خارج ميشه! كنراد و انا با هم:سارا صبر كن!كجا ميري؟ بن:ولش كنيد!چه انتظاري ازش داريد؟انتظار داريد ازتون تشكر كنه؟! كه يكدفعه اي سمير با سارا مياد داخل! سمير:اممم سلام!بن دختره رو گرفتم!خوب دخترخانم متاسفم ولي بايد دستنبند بزنم بهت و ببرمت پاسگاه! بن:ولش كن! سمير:تو چي ميگي؟اين دختره از دست من در رفت!و امروز هم خونش رو پيدا كرديم!اصلا براي چي بايد ولش كنم؟! بن:چون اون دختر منه!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

ساحل در تاریخ : 1393/1/12 - - گفته است :
دختره دلشم بخواد.اصا بذارید من برم این دختر رو خفه کنم.من اخرش یکی رو خفه میکنم.میگم باید این اتفاق توتاریخ ثبت بشه که بن یکی رو خواست و اون نمرد.
پاسخ : خخخخخخخ!!!دقیقا همین نکتش جالبه!

نگین در تاریخ : 1393/1/12 - - گفته است :
تیک تاک تیک تاک پس کی ساعت 8 میشه دیگه طاقت ندارمممممممممممممممممممممممممممممم.
پاسخ : خوووووب باو!حالا برات میزارم!

sarabeck در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
بچه ها جدیدا رفتین سایت alaramfurcobra11 اگه نرفتین برین حالتون گرفته شه
پاسخ : منظورت بنر دوغ کفیره؟؟؟؟

sarabeck در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
ریحانه حدیث کجارومیگه؟
پاسخ : نمیدونم!داخل داستانو میگه دیگه!خخخخخ!

sarabeck در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
یعنی بااسم خودم بچه دادشم شدم جلالخالق؟
پاسخ : خخخخخخخ!!!

نگین در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
ادامههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه:::برو حالشوببر
پاسخ : امشب ساعت 8!شایدم قبلش!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
ريحانه بقيه داستاتم رو ايميل كردم!عايا اومد؟
خداييش عجب داستان جنجال بر انگيزي نوشتما!
پاسخ : نه ایمیلی بهم نرسیده!لطفا مثل دفعه ی قبل داستانو آپ کن و توی نظر خصوصی برام بفرست!

hadis در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
خیلی عالی بود واقعا
میشه لدفا زود تر بقیشو بزارین چون من تا اونجا که سمیر به بن میگه گفتیم میبرنت زندان یه نفس راحت از دستت میکشیدیم و بن میگه بزودی تو بقیه از دستم برای همیشه راحت میشین بعدشم لبخند تلخ میزنه خوندم
دیگه طاقت ندارم
پاسخ : خخخخ!چشممم!بقیشو هر وقت تو بگی میزارم!

elahe در تاریخ : 1393/1/11 - - گفته است :
پس این بن از بچگی تو کار ازدواج بوده بچه شانس نداره فقط خخخخخخخخخخخ
پاسخ : خخخخخ!اره باو!شانس تو بوگو یه قرون!خخخخ

sarabeck در تاریخ : 1393/1/10 - - گفته است :
ریحانه جووووووووووووووووون یه چیبگم ؟من هنوز نتونستم قسمت اخر خداحافظ برادرو بخونما!
پاسخ : میدونم!رکسانا جان هنوز رسیدگی نکرده!!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب