close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر4
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 12730 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2009 king
بن دوست داشتنی 0 1929 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2020 king
سه شنبه 12 فروردين 1393 ساعت 19:9 | بازدید : 4254 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

در اين موقع همه به بن خيره ميشن حتي سارا! سمير كه گيج شده بود ميگه:بت تو چي ميگي؟! تو حالت خوبه اصلا؟ اين دخترته؟شوخي نكن! بن با جديت:نه شوخي نكردم!اون دخترمه! سمير:ولي اخه اين چه طور ممكنه؟! بن:بعدا بهت توضيع ميدم! سمير: خوب پس الان با هم ميريم پاسگاه و تو راه و تو پاسگاه كامل برام توضيع ميدي! بن:باشه! سارا با من مياي؟ميخام باهات حرف بزنم! سارا: اره منم خيلي حرف هم براي شنيدن هم براي گفتن دارم! سمير:پس بريم!
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بن-سمير و سارا تو راه: سمير:بن ميشه به من توضيع بدي كه چه خبره؟خون تو تو بزرگراه چي كار ميكرد؟قضيه ي سارا چيه؟ بن:اخخخخخ دستمممم! سمير:دوباره دستت درد گرفته؟ بن:نه چيزي نيست! سمير:خوب چرا پيش دكتر نرفتي؟ بن:رفتم ولي... اممم ولش كن! سمير: خوب پس بگو قضيه چيه؟ بن:امممم راستش قضيه اش طولانيه! سمير:ميخام بشنومم! بن:خلاصه اش اينه كه سارا دخترمه! سمير: چي ي ي؟ بن:خوب قضيش طولانيه!منم الان شنيدم! سمير:اخه سارا18 سالشه و تو هم 36! با شناختي كه من از تو دارم تو اصلا تو فكر ازدواج نيستي! بن:اممم راستش وقتي 19 سالم بود بود با انا نامزد كردم و مثل اينكه وقتي نامزديم رو باهاش بهم زدم اون حامله بوده! سمير: كه اين طور!پس بلاخره ما نمرديم و عمو هم شديم!  سارا بايد من رو عمو صدا كني! سارا :. بن:با خنده ي تلخي كه خودش هم دليلش رو نميدانست پاسخ حرف سمير رو ميده! بن:سمير اگه ميشه من و سارا رو بزار خونم بعد خودت برو پاسگاه! سمير:شدنش كه ميشه ولي كروگر رو چي كار ميكني؟ بن:اخخخخ ولش كن! كاري نداره! سمير:بازم دستت درد گرفت؟ بن:امممم نه! سمير:خوب باشه ولي يادت باشه كه فردا بياي پاسگاها! بن:  باشه! بعد از مدتي به خونه ي بن ميرسن!بن و سارا داشتند از ماشين پياده ميشدند!و بن هم داشت از سمير خداحافظي ميرد! بن: راستي رفيق امشب بهت خوش بگذره!جاي ما رو هم خالي كن! سمير:راست ميگيا!پاك يادم رفته بود! خوب شد يادم انداختيا! بن: . و بعدش ميره ولي وقتي بن داشت ميرفت سمير متوجه غمي تو چهره ي بن شده!يه جور غمي كه همراه با ترسه! بعدش سمير به پاسگاه ميرسه! داخل پاسگاه: كروگر:چه عجب گركان تشريف اورديد!پس يگر كو؟تشريف فريمايي نكردن؟! سمير:نه خانم كروگر دستش درد داشت تو خونه موند.فردا مياد! كروگر:كه اينطور! سوزانه:سمير!سارا يگر چي شد؟قضيه ي بن چيه؟ سمير: خواهش ميكنم سوزانه فعلا درباره ي اين قضيه با كسي حرف نزن!خود بن فردا مياد و همه چيز رو تو ضيع ميده! سوزانه:باشه! ولي كروگر رو چي كار ميكنيد؟ سمير:كروگر با من! سوزانه:باشه! يكدفعه اي خانم دادستان شانگمن با همكاراي دم كلفتش ميرسن! شانگمن: خانم كروگر يگر كجاست؟ كروگر:امممم خونه است!دستش امروز شكست و درد ميكرد برگشت خونه! شانگمن:نه امكان نداره!گركان يگر كجاست؟! سمير: خانم كروگر كه بهتون گفتند كه! شانگمن:نه باور نميكنم!برو بهش زنگ بزن و بگو كه خودش رو سريع برسونه اينجا وگرنه حكم دستگيريش رو صادر ميكنم! سمير:چشم الان ميرم! سوزانه:خانم كروگر به نظرتون چي شده كه اين ها اينجوري به دنبال بن ميگردن؟ كروگر:نميدونم!حتما اتفاقي كه افتاده از ماشين داغون كردن مهم تر بوده! سمير به بن زنگ ميزنه سمير:الو بن سريع خودت رو به پاسگاه برسون!اتفاق مهمي افتاده خانم دادستان با همكاراش اينجاست و گفته اگه تو الان نياي حكم بازداشتت رو صادر ميكنه! بن:ممنون سمير كه خبر دادي الان سريع ميام! و گوشي قطع ميكنه!بن:سارا بدبخت شديم!از حرف هايي كه بهت زدم با هيچكس حرف نشد حتي اگه اون حرف ها به قصد تموم شدن زندگيم شد هيچ حرفي نزن! سارا كه ترسيده و گريه اش گرفته ميگه:امممم اخه... بن:ازت خواهش ميكنم!اگه من رو تيكه تيكه هم كردن حرفي نزن! بعدش بن سارا رو بقل ميكنه! بعد بن ميره پاسگاه!داخل پاسگاه: بن:سلا خانم شانگمن!اتفاقي افتاده؟! شانگمن:بچه ها!دستكيرش كنيد! سمير:چي ي ي؟براي چي؟ شانگمن:نميتونم دربارش حرف بزنم!سريع دستگيرش كنيد! سمير: خانم كروگر شما يه كاري بكنيد! كروگر:خانم شانگمن ميشه از نظرتون برگرديد؟ شانگمن:متاسفم خانم كروگر نميتونم! بن:حداقل بهم بگيد براي چي ميخايد من رو دستكير كنيد؟ شانگمن:تو اداره بهتون ميگم! وبعد بن رو كشون كشون ميبرن! داخل اداره: يگر بدون هيچ حرف اضافه اي به بگو اون كليد كو؟ بن:كليد؟كدوم كليد؟ شانگمن با  داد:يگر اعصابمم رو خورد نكن!خودت ميدوني كه دارم از چي حرف ميزنم! بن:باور كنيد متوجه منظورتون نميشم! بعد يكدفعه اي شانگمن ضربه اي محكم به دست چپ بن كه شكسته بود و گچ گرفته بود ميزنه! بن هم از درد به خودش ميپيچه! بن:اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ باور كنيد نميدونم!اخخخخخخخ! يكدفعه اي رئيس پليس مياد داخل و اروم يه سري حرف با شانگمن نميزنه! شانگمن:بسيار خوب!همين كار رو ميكنيم! يگر متاسفم!يه اشتباه بود!تو ازادي و ميتوني بري! بن: چي؟اشتباه بود؟ شانگمن: بله خيلي متاسفم! بن از اداره ميره بيرون و ميبينه كه سمير تو ماشين منتظره!سريع ميره سوار ماشن ميشه! سمير: چي شد ازادت كردند؟ بن:اره!اخخخخخ سمير: گفتيم ميبرنت زندان و يه مدت يه نفس راحت از دستت ميكشيم ! بن اروم زير لبش ميگه: به زودي تو و بقيه از دستم براي هميشه راحت ميشين!ولبخند تلخي ميزنه! سمير:چيزي گفتي؟ بن:نه! سمير:راستي بن!بازم دستت درد ميكنه؟ بن:نه!ممنون رفيق!سمير اين رو بدون كه هميشه دوستت دارم! حتي اگه بهت نگم! سمير:چي ميگي؟براي چي اين حرف رو زدي؟مگه قراره ديگه نبينمت؟ اين رو بدون كه تا اخر عمر بيخ ريش خودم ميموني! بن دوباره لبخند تلخي ميزند و به فكر فرو ميرود!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

hadis در تاریخ : 1393/1/15 - - گفته است :
خخخخ ریحانه حسود نبودی تو
باابا شوما که داستانات اصن حرف نداره خودتم همینجور
پاسخ : خخخخ!میسی!شوخی میکنم گلم!میخوام جو عوض شه!!!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/15 - - گفته است :
خخخخخخخ من 4كر همتونم!
اخ الان ريحانه داغ ميكنه!
راستش من اين داستان رو با تمام احساسات و روحيه بن نوشتم!و سعي كردم هر چيزي ك از كبري11 ديدم بريزم بيرون

راسي ريحانه بلدم لينك بزارم ولي چند وقته وبم هنگيده يعني ب محض اينك وبي رو ويرايش يا اضافه ميكنم اون وب حذف ميشه!
پاسخ : نه باو!من شوخی میکنم!خیلی باحاله داستانت!وا چرا آخه!!!!

نگین در تاریخ : 1393/1/14 - - گفته است :
هرچه زود تر بهتر
پاسخ : چشششم!اصلا همین الان میزارمش!

hadis در تاریخ : 1393/1/14 - - گفته است :
لیتل جوون دمت گرم خیلی باحالی
داستانت هم خیلی باحاله
پاسخ : خخخخخ!ما اینجا بوقیم دیگه!باشه!

نگین در تاریخ : 1393/1/14 - - گفته است :
ادامشو کی میزاری؟
پاسخ : هر وقت تو بگی!

سمانه در تاریخ : 1393/1/14 - - گفته است :
سلام عزیزم!!!
چطوری؟!؟
اول از همه ی عذر خواهی بکنم ک این چند وقت بهت سری نزدم اخه به نت دسترسی نداشتم!!!
بعد از اون باید بگم این داستان خبلی خیلی قشنگه!!!
پاسخ : خخخخخ!کجا بودی تو؟؟؟خیلی وقته میگذره!فکر کردم مارو فراموش کردی!

سارا بک در تاریخ : 1393/1/13 - - گفته است :
من بابامو میخوام
پاسخ : خخخخخخ!بابایی رفته ماموربت !

elahe در تاریخ : 1393/1/13 - - گفته است :
آآخخخخخخخخخخخ بن جون داره وصیت میکنه خخخخخ
خعلی عالیه ادامه ادامه
پاسخ : آخییییییییییییییییییییی!!!دلم میسوزه براش!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/12 - - گفته است :
ريحانه من خاستم ادرس جديد وبت رو ب جاي قبليه بزارم ولي هر كاري كردم نتونستم عوضش كنم و ادرس قبليت رو هم حتي حذف كرد! شرمنده ريحانه جون ولي با اين اوضاع بايد ادرس وب من رو حذف كني اخه درس وبت تو لينك هاي من نيس!
پاسخ : ای وای چه بد!چرا دوباره نمیتونی بزاریش؟؟بلد نیستی؟

little monster98 در تاریخ : 1393/1/12 - - گفته است :
بچه ها من 4 كر همتونم! ولي اونايي ك تحمل ندارن حتي ي خار تو پاي بن بره بهتره قسمت هاي بعد داستان رو نخونن! اخه اذيت ميشين!
پاسخ : خخخخ!آره!اونایی که طاقت ندارن نخونن!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب