close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر5
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
پنجشنبه 14 فروردين 1393 ساعت 22:21 | بازدید : 7525 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

بن: سمير پس من رو بزار خونه! سمير:باشه ميبرمت!ولي بايد قول بدي كه خوب امشب رو خوب استراحت كني تا حالت خوب بشه! امروز روز شلوغ و سختي داشتي! بن:اره!هنوزم گيجم!نميدونم چه اتفاقي افتاده و چه اتفاقي قراره بيافته! سمير مدتي به حرف هاي بن فكر ميكنه ولي متوجه منظور بن نميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...

و يه جورايي هم نگرانه!تو قيافه ي بن ميشه ترس و اضطراب رو به وضوع ديد! بعد از مدتي بن و سمير به خونه ي بن ميرسن. بن:ممنون رفيق!امروز زياد زحمتت دادم! سمير:تو كه هميشه هميني!نه باو زحمت چيه! بن:سمير خيلي خوشحالم كه دوست خوبي مثل تو دارم! سمير:بن!اين حرف ها چيه كه ميزني؟نكنه دوباره دست گلي به اب دادي كه داري اينجوري زبون ميريزي؟ بن: نه! و زير لبش اروم ميگويد:اين اخرين دست گلم تا ابد بود!!! سمير:خوب پس برو ديگه!خوب بايد استراحت كنيا! بن:باشه ممنون!راسي جاي من رو هم امشب خالي كنيا! سمير:نه يادم رفته بود!اره من سريع تر برم كه ميترسم دير برسم! بن:باشه باشه پس برو!خداحافظسمير:خداحافظ! وقتي كه بن از سمير خداحافظي ميكنه انگار يه چيزي تو دل سمير تكون ميخوره!و وقتي كه بن رو درحالي كه داره ميره نگاش ميكنه انگار پشيمونه از اينكه گذاشته بن بره!و حسابي نگران بنه! شب تو رستوران: اندريا:سمير نميدونم از كجا شروع كنم ولي نميدونم كه تقصير توئه يا من وليبه هر حالا الان خيلي خوشحالم! سمير:اره راست ميگي! اندريا:چي رو راست ميگم؟ سمير:اره راست ميگي! اندريا يكدفعه اي عصباني ميشه:سمير تو كجايي؟چرا همش ميگي راست ميگي؟اصلا متوجه حرف من شدي؟ سمير:ببخشيد عزيزم!يه خورده خستم! اممم داشتي ميگفتي! اندريا:خوب كه اينطور داشتم ميگفتم كه خيلي خوشحالام كه برگشتم! سمير:اره راست ميگي! اندريا متوجه يه چيزي تو سمير شده بود ولي نميدونست كه اون چيز چيه!سمير ظاهرا چشمش و حواسش به اندريا بود ولي فكرش يه جا ديگه!براي همين سعي كرد زياد به سمير گير نده!بعد از خوردن شام سمير به همراه اندريا و بچه ها برگشتن خونه! در خونه ي سمير:سمير:اندريا بچه ها رو ببر بخابون خودت هم برو به خواب امروز خيلي خسته شدي! اندريا:اممم سمير مگه خودت نميخوابي؟ سمير:چرا ولي فعلا خوابم نمياد! اندريا: ولي سمير تو كه تو رستوران ميگفتي خسته اي؟ سمير:اء راست ميگي! الان لباسم رو عوض ميكنم و ميام! اندريا كه حسابي سمير شك كرده بود ميره و سعي ميكنه كه زياد با سمير حرف نزنه!چون سمير پرت و پلا جوابش رو ميده! 1:30 شب خونه ي بن: بن خوابش نمياد و عين مرغ سركنده اينور و اون ور ميره! و دستش هم حسابي درد ميكنه! بن:اخ دستم!اخخخخ!لعنطي! بن بالاخره خودش رو  با زور  يه عالمه مسكن و قرص خواب اور ميخوابونه! اما ساعت 5 صبح كه ميشه تشنه اش ميشه و ميره سر يخچال!بن:اهههه با بدبختي خودم رو خوابونده بودم! اخه الان موقع تشنه شدن بود!البته اين شايد... و ميره سر يخچال و  اب ميخوره!بن:اخخخخ دستم!چرا اينقدر درد ميكنه؟! يكدفعه اي يه سري افراد كه همشون نقاب زدن ظاهر ميشن!!!وقتي بن در يخچال رو ميبنده يه نفر رو جلوش ميبنه! يارو:ميخاي بهت بگم چرا دستت درد ميكنه؟ و بعدش به يكي از افرادش كه پشت سر بن بود اشاره ميكنه و اون هم با اسلحه اش محك ميزنه تو سر بن و بن هم درجا بيهوش ميشه! سمير تازه از خواب پا شده ولي حس خوبي نداره!دلش براي بن شور ميزنه و ميخاد بهش زنگ بزنه ولي ميترسه كه بن خواب باشه و از خوا بيدارش كرده باشه! اندريا هم از خواب پا شده و ميبينه كه سمير گوشيش دستشه و تو فكره! اندريا:سمير چيزي شده؟ سمير: نه عزيزم!از خواب بيدارت كردم؟ اندريا:نه بايد بيدار ميشدم!مطئني حالت خوبه سمير؟ سمير:اره عزيزم! اندريا:خوب صبر كن صبحانه ات رو اماده كنم و بهت بدم!راسي براي بن هم اماده كنم! سمير:ممنون عزيزم!اگه زحمتي نيست براي بن هم اماده كن!اخه همون طور كه ميدوني بن تنبله!تازه دستش هم شكسته!مطمئنم كه صبحونه نخورده! اندريا:چي؟دست بن شكسته؟نكنه بازم تصادف كرديد؟ سمير:اخ!نبايد ميگفتم!نه عزيزم چيزي نبود ميبيني كه حالم كاملا خوبه! اندريا:سمييييييييررررر! سمير:خوب عزيزم من ديگه ميرم!خودت كه خانم كروگر رو ميشناسي!تازه بايد دنبال بن هم برم! اندريا:صبر كن !بزار صبحونتون رو بدم بعد برو! سمير:اره راست ميگي! بعد سمير از اندريا و بچه ها خداحافظي ميكنه و ميره!تو راه :سمير هرچي به گوشي و خونه ي بن زنگ ميزنه بن جواب نميده! نگرانيش بيشتر ميشه و تصميم ميگيره كه بره خونه ي بن!بعد به سوزانه زنگ ميزنه: الو...سوزانه؟ سوزانه:سلام صبح به خير سمير! سمير:سوزانه من دارم ميرم خونه ي بن!به هكارا خبر بده بگو بيان اون جا! سوزانه:اتفاقي افتاده سمير؟! سمير:نميدونم سوزانه!بن... و گوشي رو قطع ميكنه و با سرعت هرچه تمام ميره خونه ي بن! ولي اثري از بن پيدا نميكنه! ميره تو اشپزخونه و يه چيز دست و پاش رو سست ميكنه!اونم ديدن خون هاي كه رو زمين مونده!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 16
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/1/21 - - گفته است :
نمییییییییدووووووووووووونم یه وب دیگه ساختمشکلک
پاسخ : آخییییی!اشکال نداره گلم!

elahe در تاریخ : 1393/1/20 - - گفته است :
عاقاااااااااااااا!!!!!وبلاگم حذف شده!!!چیکار کنم؟؟؟؟
پاسخ : اههههه!چرررررررررررا حذف شد؟

elahe در تاریخ : 1393/1/17 - - گفته است :
آخی بچم یتیمهشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : آخییییییییییییییی!شکلک

ساحل در تاریخ : 1393/1/16 - - گفته است :
وقتی تام کوچیک بوده مرده؟اخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.چیگرم براش بلال شد.شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : زمانشو دقیقا نمیدونم!ولی یادمه یه بار تام گفته بود متاسفه که اینقدر زود پدر مادرشو ترک کرده!

ساحل در تاریخ : 1393/1/16 - - گفته است :
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ریحانه.چرا جواب سوالمو نمیدییییییییییییییییی؟
پاسخ : کددددوم سوال؟؟؟؟

ساحل در تاریخ : 1393/1/16 - - گفته است :
میگم راس میگن بابای تام مرده؟
پاسخ : آره گلم!تام فقط مادر داره!البته میدونی که اروپا و امریکا نوجوانان بالای16 سال مستقل از پدر مادرشون زندگی میکننا!

ساحل در تاریخ : 1393/1/16 - - گفته است :
به به.عجب داستانی.یعنی بن بهترین پدره؟
پاسخ : خخخخخخ!اره دیگه!منم که بهترین عمه!خخخخخ!!

سمانه در تاریخ : 1393/1/16 - - گفته است :
اخه گفتی میخوای تام رو تیکه تیکه کنی!!!
این برای بار هزارم میشه ک اومدم وبت ببینم ادامه ی داستان رو گذاشتی یا نه؟!؟!؟
فقط امیدوارم خوب تموم بشه!!!
پاسخ : خخخخخخخ!باشششششه!الان بقیشو میزارم!

elahe در تاریخ : 1393/1/15 - - گفته است :
آخ جووووووووووووون بنی قراره تیکه تیکه بشهشکلکشکلکشکلک
عجب طرفداری هستم من خخخخخخخخخخخخشکلکشکلکشکلکشکلک
مرسی ریحان و لیتلشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخ!بن باید از خوشحالی بال دربیاره که همچین طرفدارایی داره!

hadis در تاریخ : 1393/1/15 - - گفته است :
وااای ریحانه چرا جای حساس یهو داستانات تموم میشن؟؟چرا اینقد مارو حرص میدی؟چرا مارو میزاری تو خماری؟؟آخه چراااا؟؟شکلکشکلک
لدفا زودتر بقیشو بزاااااااااااارشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخ!وقتی شما تو خماری بمونین من لذت میبرم!!خخخخخخ!شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب