close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر 7
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16791 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2335 king
پنجشنبه 21 فروردين 1393 ساعت 19:40 | بازدید : 3232 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير در اين حال به خونه ي پدر بن رسيده.خونه ي پدر بن: سمير ميره در ميزنه و پدر بن هم در رو باز ميكنه! كنراد:اقاي گركان!اتفاقي افتاده؟ سمير:سلام اقاي يگر!هنوز نميدونم! ببخشيد سارا اينجاست؟ كنراد:بله اينجاست!ولي چي شده؟

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

سمير:امممم...بن رو دزديدند!  كنراد:چي؟بن رو؟ براي چي؟حالا كجاست؟ سمير:نميدونم!خواهش ميكنم سريع سارا رو صدا كنيد بياد! كنراد:باشه الان!سارا سارا بيا پايين! سارا:بله الان ميام! كنراد:خواهش ميكنم بن رو پيداش كنيد! سمير با حال ناراحتي: حتما پيداش ميكنم! و بعد سارا مياد پايين. سارا:چيزي شده؟ كنراد:بن رو دزديدن! با گفتن اين حرف دست و پاي سارا سست ميشه و وجودش رو وحش پر ميكنه! سمير:چي شد؟ حالت خوبه؟ سارا:ا-ر-ر-ر-ه-ه- خوبم! سمير:پس بريم! و بعد سارا و سمير از خونه ي پدر بن خارج ميشن!
تو راه پاسگاه: سمير:بن رو براي چي دزديدند؟ سارا كه ترسيده:من از كجا بايد بدونم؟ سمير:سارا!به من راستش رو بگو من ميدونم كه بن به تو يه چيزهايي رو كه خيلي خيلي مهم اند رو گفته! سارا:نه چيزي به من نگفته! سمير با داد:سارا دروغ نگو!اين قضيه ممكنه بهاش تموم شدن زندگي بن باشه!خواهش ميكنم راستش رو به من بگو!چي شده كه بن اونجوري حرف ميزد!چي شده كه پاي سازمان امنيتي اومده وسط! سارا چشماش رو بهم ميفشره و بعد از مدتي بازميكنه و ميگه:باشه!بايد يه چيزي رو بهتون نشون بدم! سمير:باشه! نشونم بدش! سارا: بايد به اين ادرس بريم. سمير:باشه! و ادرس رو از سارا ميگيره وبه اونجا راه ميفتنند!
تو همون كارخونه: بن بهوش اومده و افراد پنجه ضربه اي بن رو  دو زانو رو زمين نشوندند و خودشون هم گرفتنش! پنجه ضربه!ي: از الان بهت بگم كه من دوست ندارم به اين زوديا حرف بزني!چون دوست دارم يه نمايش باهات اجرا كنم! بن:اخخ اء!چه جالب!منم ميخاستم از الان بهت بگم كه هرگز حرف نميزنم! پنجه ضربه اي:بچه ها شنيديد كه چي گفت؟گفت كه حرف نميزنه! و بعدش همه شون با هم زدند زير خنده!بن هم از خنديدن اون ها ميترسه سعي ميكنه خودش رو كنترل كنه! ضربه پنجه اي:تا حالا نشده كه كسي زير دست من باشه و حرف نزنه! بن:جدا؟اينبار من ركوردت رو ميشكونم! بعد ضربه پنجه اي كه  به شدت عصباني شده بود با همون دستكش هاي معروفش كه زيرش اهن بود ضربه اي محكم به صورت بن ميزنه!!!بن هم حالش بد ميشه و از دهنش خون ميريزه بيرون! و چشماش تار ميبينه كه ضربه پنجه اي با اسلحه اش محكم ميزنه تو سر بن درست همون جايي كه صبح زده بودند تو سرش!بن هم درجا پخش زمين ميشه!!! ضربه پنجه اي: ميدونستم كه نازك نارنجيه ولي نه در اين حد! ببريدش پيش همون شيشه ها يه كم حالش رو جا بياريد! ولي زياد حالش رو جا نياريد! حوصله ي بيهوش شدنش رو ندارم!
در اي حال سمير و سارا به اون جايي كه سارا ادرسش رو داده بود رسيدند! سمير:پياده شو!رسيديم! سارا:باشه! سارا سمير رو به يه بانك ور شكسته كه كسي ديگه توش كار نميكرد برد! سمير:اين چه ربطي به امنيت ملي داره؟! سارا:نميدونم!بيا اينجاست! اون ها به صندوق امانات رسيده بودند. سمير:ميشه به من بگي جريان چيه!اخه اين جا كجاست كه ما رو اوردي؟ سارا:صبر كن! و بعد يه كليد از تو جيبش درمياره و ميخاد در يكي از صندوق امانات رو باز كنه كه... دو غول بيابوني جلوشون ظاهر ميشن! بعد اون دوتا غول بيابوني هركدوم يه دستمال جلوي دماغ سمير و سارا ميزارن و اون ها بيهوش ميشن!!! اون ها افراد پنجه ضربه اي بودند! اون ها سمير و سارا به همون كارخونه ي ظروف سازي كه بن اون تو بود ميبرن! افراد پنجه ضربه اي بن رو ميبرن و حسابي كتكش ميزنن!!! طوري كه بن نميتونه حتي ناله كنه!بعد از مدتي هم از حال ميره! يكي از اون افرادي كه داشت بن رو كتك ميزد اسمش ولف بود:برو رئيس رو صدا كن!اين پليسه دوباره از حال رفت! ديويد: مگه رئيس نگفت كه زياد نزنيمش؟حالا اين كه بهوش نمياد! ولف:خودمون به هوشش مياريم! بعد ديويد ميره پيش ضربه پنجه اي. ديويد:قربان!اون پليسه از حال رفت! ضربه پنجه اي:مگه نگفتم زياد نزنيدش! ديويد:رئيس تا 10 دقيق ديگه بهوشش مياريم! ضربه پنجه اي:فقط شكنج اش نديد!اون بخشش مال خودمه!!! ديويد:چشم!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

sarabeck در تاریخ : 1393/1/25 - - گفته است :
سلام من اومدم یه سوال ریحانه توالان عمه من میشی؟
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : آره دیگه برادر زاده ی عزیزم!شکلک

نگین در تاریخ : 1393/1/25 - - گفته است :
کی ادامشو می زاری که دارم می میرمشکلکشکلکشکلک
پاسخ : امروز
سه شنبه!

المیرا در تاریخ : 1393/1/25 - - گفته است :
هان ادامش کو من ادامه میخوام خو
عالیه مث همیشه
پاسخ : خخخخخ!باشه الان میزارم!

مهدیه در تاریخ : 1393/1/25 - - گفته است :
خیلی خیلی دیر گذاشتین خواهش می کنم خیلی سریع سریع بزارین منم منتظرم
پاسخ : خخخخخ!باشه!امروز میزارم!

مهدیه در تاریخ : 1393/1/24 - - گفته است :
خوش حالم امیدوارم یک شنبه حتما ادامشو بزارین من خیلی خیلی مشتاقم من هم سعی می کنم حتما بیشتر براتون نظر بزارم اگه درس های من بزاره ولی تا جایی که بتونم می زارم ممنون
پاسخ : خخخخخ!مرسی گلم!ببخشید یک شنبه نشد!

elahe در تاریخ : 1393/1/23 - - گفته است :
پس کی میرسه به جاییکه چیزی از بن نمونهشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
داستااااااااااااااااااااان موخامشکلک
پاسخ : خخخخخ!الان میزارم!

little monster98 در تاریخ : 1393/1/23 - - گفته است :
ريحانه اينجور كه معلومه هنوز بچه ها خبر نداران كه قراره چ بلاهايي سر بن بياد!شکلک
فكر كنم اگر قسمت بعد رو بخونند 2چار افسردگي بشن!شکلکشکلکشکلک


راسي امروز مشاورمون اومد سر كلاس درباره ي انتخاب رشته صحبت كرد گفت اونايي كه ميخان برن رياضي و بقيه رشته ها بايد دروس اختصاصيشون معدلش بالاي 12 باشه ولي اونايي كه ميخان تو اين مدرسه بمونند بايد معدلشون بالاي 17 باشه!
اخ اين رو كه گفت من و بغل دستيم از خنده ميرديم! عاخه يكي نيست به اين ها بگه كه كسي كه معدلش 12 هستش اصلا مغزش كشش رياضي رفتن رو داره عاخه؟
بعد دوم اينك يكي نيست به اين ها بگه كه نه اينكه معلم هاي بسيار باادبي دارن از بچه هاي درسخون هم استقبال به عمل ميارن!شکلک
پاسخ : خخخخخ!خو چیه مگه؟انیشتن معدلش 12 بود که دانشمند شد که!

نگین در تاریخ : 1393/1/23 - - گفته است :
بچه ها همین الان داره تکرار دوستان همشگی رومیده از شبکه5شکلک
پاسخ : خخخخخ!همشون تکراری ان!

نگین در تاریخ : 1393/1/22 - - گفته است :
چراتموم نمیشهههههههههههههههههههه
پاسخ : خخخخخ!حالا صبر کن قیمش کنیم!

مهدیه در تاریخ : 1393/1/22 - - گفته است :
وای خیلی قشنگ بود من همیشه هر موقع از مدرسه میام سریع پای کامپیوتر می شینم تا ببینم داستان نوشتین یا نه من 13 سالمه ممنون دوستتوننننننننن دارم
پاسخ : اوخی!مرسی عزیزم!خوب بیشتر نظر بذار ما هم بدونیم تو میای!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب