close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر11
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
جمعه 12 ارديبهشت 1393 ساعت 19:30 | بازدید : 7598 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سيمر: اره خوبم! يعني چي؟ يعني چيز ديگه اي بدست نياوردي؟ هارتموت: متاسفم نه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...

سمير كه حسابي عصباني شده داده ميزنه و ميگه لعنطييييييييييييي! و ميره! بعد ميره خونه ي پدر بن و اونجا سراغ سارا رو ميگيره ولي پدر بن هم خبري ازش نداره! مدت ها ميگذره ولي نه سارا پيدا ميشه و نه بن بهوش مياد تازه يكي از سوختگي هاش هم عفونت كرده!حدود 1 هفته ي تمام! تا اينكه بلاخره 1 روز... بله سمير طبق معمول ميره بيمارستان ولي بن تو بخش مراقبت هاي ويژه نبود! بازهم نگران ميشه و ميره پيش دكترش! دفتر دكتر: سمير: سلام اقاي دكتر! بن بن همكارام كجاست؟ دكتر ميخنده و ميگه نگران نباشيد! حال همكارتون خوبه! ديشب بهوش اومد الانم تو بخشه! سمير كه حسابي هيجان زده شده ميگه: ام پس ميتونم برم ببينمش؟ دكتر:بله! چرا كه نه! ولي سعي كنيد زياد بهش فشار نياريد! سمير: چشم! و بدو بدو ميره بخش پيش بن! سمير بن رو از پشت شيشه ميبينه! ميبينه كه پرستار داره زخم هاي بن رو عوض ميكنه و هنوزم زخم هاش خوب نشدند! بد از مدتي پرستار از اتاق مياد بيرون و سمير هم ميره تو!  سمير با اشتياق تمام مياد جلو و بن رو حسابي بقل ميكنه ولي حواسش نبود كه دستش رو دقيقا روي سوختگي هاي بن گذاشته و بن هم حسابي خودش رو كنترل ميكنه تا سمير رو ناراحت نكنه ولي سمير خودش متوجه ميشه! سمير: بن دردت اومد؟ ببخشيد حواسم نبود! حالا حالت خوبه؟ حسابي نگرانم كرديا جوجه! بن هم به زور جواب ميده: خخخخ نه ممنون حالم خوبه! ببخشيد فكر كنم تو اين مدت حسابي گرفتار شدي! سمير: بن اين حرف ها چيه كه ميزني! نميدوني كه وقتي تو اون حال تو همون كارخونه ديدمت چي شدم!بن ميره تو فكر و چهره اش غمناك ميشه و ياد شكنجه هايي كه دادنش ميفته! كه پرستار مياد داخل و حسابي هم عصبانييه! پرستار:الان كه ساعت ملاقات نيست! اصلا كي به شما اجازهداده كه بياد داخل؟! حال همكارتون هنوز كاملا خوب نشده! براي بهتر شدن حال همكارتون بهتره بريد! سمير:باشه! ببخشيد! سمير از بن خداحافظي ميكنه و ميره! وقتي كه سمير از پيش بن ميره بن سرش درد ميگيره! بعد پرستاره 1 مسكن بهش ميزنه و بن هم بعد از مدتي خوابش ميبره! تو راه كه سمير داشت به بزرگراه ميرفت خيلي خوشحال بود!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 17
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

raha b.a در تاریخ : 1393/4/3 - - گفته است :
عالیه
پاسخ : ممنون!

little monster98 در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
اره تازه نصف شده! بلاهاي جديد هم در راهه!
پاسخ : خخخخ!

little monster98 در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
نه ريحانه دلت خوشه ها! تموم كجا بود! تازه نصف شده!
پاسخ : خخخخخ!بهتر!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/17 - - گفته است :
سلام گلم خوبی ریحانه جان امشب برامون داستان نمی زاری ها
پاسخ : باشه گلم!5شنبه میزارم!تو یاهو هم آنم!

elahe در تاریخ : 1393/2/16 - - گفته است :
منتظرم منتظرم منتظرم منتظرم.........
دیگه نفس ندارم بذار دیگه ادامه داستانو
پاسخ : خیییییلی خب!گذاشتم دیه!خخخخ!بدو بوخون!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/16 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسیم پس حتمان امشب یک سر به بزن ضرر می کنی راستی ساعت چند می زاری عزیزم زیاد بنویس ها
پاسخ : زیاد گذاشتم!همین الان برو بوخون!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/16 - - گفته است :
سلام گلم همون ویدو ها که تو وب روکنی عزیزم راستی ادامه داستانت رو کی می زاری ها
پاسخ : والا جدیدا نرفتم وبش!امشب میزارم گلم!

little monster98 در تاریخ : 1393/2/15 - - گفته است :
ريحانه ي كم بيشتر براي بچه ها ميگذاشتي!
بزار يكم حال كنند!
پاسخ : باشه!از این به بعد بیشتر میزارم!راستی همشو بهم دادی؟یعنی تموم شد همون دیگه؟؟؟

مینا در تاریخ : 1393/2/14 - - گفته است :
ادامهههههههههههه ی زیاااااااااااااااااااااد

تازه من این داستانو واسه دوستم هم تعریف کردم.
بی چاره هرروز منتظر ادامه شه
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخخخخخ!چشششششششششم!سه شنبه ادامشو میزارم!منتظر بودم نظرات درست شه!

سمانه در تاریخ : 1393/2/14 - - گفته است :
ممنون عزیزم!!!!!!
اما کاش بیشتر میذاشتی!!!!!!!!!!!!
پاسخ : باشه واسه دفعه ی بعد!اوکی!میسی!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب