close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر12
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 ساعت 20:24 | بازدید : 7622 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

وقتي كه به پاسگاه ميرسه با خنده وارد پاسگاه ميشه! كروگر:چي شده گركان؟حسابي خوشحاليا! سمير:اممم اره بن بهوش اومده!!! كروگر:خدا رو شكر! خوب ديگه الان حسابي بايد بشينيد سر كارت ! تا چند روز ديگه كه يگر برميگرده كار زيادي براش نزاشته باشي!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...!

سمير:چشم!من رفتم! و بعد ميره تو دفترش و حسابي كار ميكنه تا بعد از ظهر ميشه و حاضر ميشه و ميره گلفروشي و 1 دسته گل خوشگل براي بن ميگيره!بعد از مدتي هم به بيمارستان ميرسه! با خوشحالي ميره تو بيمارستان! سمير تا مياد در اتاق بن رو باز ميكنه ي دكتر از پرسنل بيمارستان جلوش سبز ميشه و نميزاره سمير بره داخل! دكتره:ببخشيد اقا ولي الان موقع ويزيت همكارتون هست!صبر كنيد من الان ايشون رو معاينه ميكنم و بعد شما ميتونيد بريد داخل ملاقات همكارتون!اقاي گركان!!! سمير:اممممم باشه! ولي... دكتر منتظر نميمونه تا حرف سمير كامل تموم شه و ميره داخل! سمير ميره تو فكر! با خودش فكر ميكنه كه تا حالا اين دكتره رو  تو بيمارستان نديده و طبيعتا هم نبايد دكتره بشناستش!!! سمير ميخواد در رو باز كنه و بره تو كه يكي از پرستاراي بخش رو پشت سرش ميبينه! سمير:سلام!اممم پرستار:سلام! چرااينجا وايستاديد؟! چرا داخل نرفتيد؟ سمير:اخه دكتر داخله! پرستار:چيييييييييييييي دكتر؟ سمير:بله چطور مگه؟ پرستار:دكتر كه هين الان ويزيتش كرد! به منم گفت كه بيام پانسمان زخم هاش رو عوض كنم!!!! سمير:خداي من!!!!!!!!!!! تو هين لحظه سمير صدايي از داخل ميشنوه! صداي ي چيز فلزي كه روي زمين ميفته! سمير ميخواد در رو باز كنه ولي هركاري ميكنه در باز نميشه! سمير كه وحشت زده شده نميدونه چي كار كنه كه در اين لحظه صداي سرفه هاي ناجور بن رو ميشنوه!!! سمير به سرعت در رو ميشكنه و داخل ميشه!ولي با صحنه ي بدي رو به رو ميشه! بن رو ميبينه كه چشماش نيمه بازه و از دستش خون داره مياد و روي لباسش هم خونه!!!! سمير دستش رو ميزاره رو سرش و ميگه: لعنطي!خداي من! پرستاره هم داره به بن نگاه ميكنه. سمير كه اعصابش خورده و حسابي هم وحشت كرده به پرستاره ميتوپه و ميگه: يه كاري بكن ديگه! چرا داري نگاش ميكني ؟ و پرستار سريع ميره دكترا رو خبر ميكنه و اون ها همرا با اون دوتا افراد شانگمن ميرسن! دكترا سمير رو از اتاق بيرون ميكنند و پرده اتاقش رو هم ميكشن! بعد همون دوتا افراد شانگمن ميان پيش سمير! يكي از افراد:چي شده؟جريان چيه؟!

سمير كه حسابي بهم ريخته يقه اون يارو رو ميگيره و داد ميزنه ميگه:شما كدوم گوري بوديد؟مگه وظيفتون مراقبت ازش نبوده؟ عوضيا! بريد گمشيد! يارو:اروم باش گركان!100 بار بهت گفتيم كه اين قضيه يگر به تو مربوط نميشه!پس زيادي ضر نزن! حالا مگه چي شده؟ سمير كه داره منفجر ميشه با اون ها درگير ميشه و نگهبان هاي بيمارستان ميان سمير و افراد شانگمن رو از بيمارستان بيرون ميكنند! سمير تو اين درگيري هم كتك حسابي ميخوره و هم كتك حسابي ميخوره! بعد سمير برميگرده به بيمارستان و ميره پيش دكتر بن! سمير: اقاي دكتر چي شده؟حالش چه طوره؟نكنه ... دكتر:امممم راستش به همكاراتون يه امپول تزريق كردن كه متاسفانه به اون امپول حساسيت داشتن و امممم سمير:منظورتون چيه؟! كي همچين چيزي رو ميدونسته؟خوب حتما بايد اون طرف پرونده پزشكي بن رو مطالعه كرده باشه! دكتر: دقيقا اقاي گركان سمير:پس چرا از دستش خون ميومد؟و كل لباسش خوني شده بود؟ دكتر:مثل اينكه با هم درگير شدن و سرسوزن سرمش تو دستش شكسته و باعث خونريزيش شده! سمير: خداي من!!! حالا حالا حالشش چه طورررهههه؟ دكتر: در حال حاضر كه... وقتي رسيديم بالاي سرش نميتونست نفس بكشه و نبضشم خيلي كند بود و بعد از مدتي هم ايست قلبي داشت! ولي خوشبختانه احيا شد! سمير كه حسابي ناراحته ميگه: خداي من! تازه داشت حالش خوب ميشد!خداي من!بن!!! همش تقصير منه! لعنطي! دكتر دكتر ولي مگه چه امپولي بهش تزريق كردن كه باعث شده اينجوري حالش بد شه؟ دكتر: اقاي گركان!ممكنه حتي 1 پنيسيلن ساده بهش تزريق كرده باشن! خودتون كه ميدونيد بسياري از افراد به پنيسيلين حساسيت دارن! براي همين هميشه قبل از تزريق روي خود اين  افراد مقداري كمي از اين امپول بهشون تزريق ميشه!شايد همكارتون هم به پنيسيلين حساسيت داشته! و حتما فردي كه اين كار رو كرده از اين قضيه با خبر بوده!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 13
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/2/20 - - گفته است :
مرسی ریحان
راستی بچه ها یه توصیه اینکه هیچوقت پنی سیلین رو تو خونه نزنین چون احتمال حساسیت و بعدم ارست تنفسی حتی مرگه. حتی یه ویتامین ب ساده ام ممکنه حساسیت بده چندین مورد بودن که سر همین موضوع جونشونو از دست دادن پس مواظب باشین. حتما یه بیمارستان یا درمانگاهی که مجهز به ترالی احیا باشه برید.
عجب نکته ای گفتم میخای ریحان من برا هر داستانی یه نکته پزشکی بدم خخخخخخ
پاسخ : خخخخخ!آره دیه!از این به یعد باید داستان های پزشکی بنویسیم؟؟؟

elahe در تاریخ : 1393/2/19 - - گفته است :
نه بابا ریحان دیروزو میگم.
ریحانه یه بار دیگه فرکانس RTL بهم بده گمش کردم
لیتل بیا تو وبم جواب نظرتو بخون دیه منتظر جوابتما
پاسخ : اوکی!فرکانس:
hotbirth
11054
horizontal
3/6
27500
rtl

little monster98 در تاریخ : 1393/2/19 - - گفته است :
ريحانه ي اپ كن ديگ! حوصلمون سر رفت! تا ميتوني تو اين دوران باقي مانده اپ كن! چون بعدش امتحانا و بي نت هستش!
پاسخ : باوشه همین الان!

مهديهمه در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
به خدا شبم شد بابا منتظريم بزار عزبزم خواهش ميكنم دوست دارم ممنون
پاسخ : باشه باشه!ببخشید دیر شد الان میزارم!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
سلام خوبی چه طوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من خوب نیستم!!!!!!!!!!!!!!
باید یه چیزی بهت بگم : درسته که من عاشق بنم
یه چیزی بگم باور میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگم :
به خدا راس میگم باور کن را س میگم قسم میخورم:
بن (تامی جوووووووون) بعضی شبا میاد تو خوابم . مثلا یه شب اومد تو خوابم :
داشتیم با هم لب ساحل نشسته بودیم حرف میزدیم.
یه با ر دیدم تو خوا باومده بود در خونمون.
بعضی شبا هم اینقدر موضوع عشقی جنایی پلیسی میشه که
میشه -18
بعدش هر روز نیت میکنم که به ش میرسم یانه (فال حافظ)(استخاره) میکنم مینویسه :
تو به مراد دلت (عشقت ) میرسی !!!!!!!!
خواهش میکنم باور کن قسم میخورم که راس میگم.
حرفمو باور نمیکنی؟
پاسخ : بعله که باور میکنم!چون من خودم بعضی از این ایده های داستانی رو از رو خوابام با تام مینویسم!

نگین در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
جون من همین الآن بزار که دارم میمیرم
پاسخ : باشه!همین الان میزارم!

elahe در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
من خیلی فشنگی رفتم پای تی وی ولی داشت شاید برای شما اتفاق بیفته را میذاشت هشدارو مگه 11 نمیذاره؟؟؟؟؟؟؟؟/
پاسخ : باو چهارشنبه ساعت11 داد!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسیم کی داستان می زاری ساعت چند ما امشب مهمونی هستیم
پاسخ : الان میزارم!

little monster98 در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
اين همكار جديد سمير منظورم الكسه قدش چنده؟! احيانا 150 نيستش؟!
پاسخ : خخخخخ!دوغ کفیرو میگی؟نه باو!150؟نـــــــــــه!90 فکر کنم!

little monster98 در تاریخ : 1393/2/18 - - گفته است :
خخخخخخخ
دوباه گريه ام گرفت!
بي چارررررررررررررررررهههههههههههههه بننننننننننننننننننننننننننننننننننييييييييييييي ممممممممممممممممممظظظظظظظظظظظظظظظظللللللللللللللووووووووووووووووووووومممممممممممممممممم!
اين پسر چقدر اقاست!
پاسخ : خخخخخ!حالا خوبه خودت نویسندش بودیا!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب