close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر13
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 19 ارديبهشت 1393 ساعت 19:20 | بازدید : 1472 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير: پس كه اينطور! اقاي دكتر حالا حالش چه طوره؟ ميتونم ببينمش؟! دكتر: فعلا كه بيهوشه! هنوز نميتونم بهتون بگم كه حالش چهطوره! بايد منتظر جواب ازمايش هاش باشيم!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....!

سمير:خداي من!ممنون دكتر! دكتر:نگران نباشيد! اميدوارم حالش به زودي خوب شه! سمير:ممنون دكتر! بعد دكتر از پيش سمير ميره و سمير هم از پشت شيشه به صورت غم انگيزي به بن نگاه ميكنه!سمير يه جورايي خودش رو كقصر اين قضيه ميدونه! بعد از مدتي افراد پاسگاه با شانگمن و اون دوتا افراد بي مصرفش ميرسن! شانگمن: گركان چي شده؟يگر زنده است؟ نكنه مرده! سميركه حسابي از اين حرف شانگمن عصباني شده بدجوري بهش ميتوپه و ميگه: اينجوري كه معلومه شما خيلي دوست داريد كه بن بميره!! با اين حساب متاسفانه هنوز زنده است! البته متاسفانه!!! شانگمن كه عصباني شده: گركان بس كن! گفتم كه بهت همكارت گليمش رو بيشتر از پاش دراز كرده و تو اين قضيه مرگش حتميه!!! البته بعد از اينكه كارايي رو كه بايد انجام بده!بعد به جهنم ميره! سمير كه چشماش از عصبانيت قرمز شده در حاليكه داره پوست لبش رو ميكنه زير لبش ميگه: عوضي! لعنط به تو و اون افراد اشغالت! شانگمن: خوب ديگه!اين قضيه ديگه هيچ جوره به شما مربوط نميشه! از همين الان يگر ممنوع الملاقاته!!! الانم از سازمان امنيت المان قراره افراد برسه و قراره از يگر به صورت ويژه مراقب كنند!!! سمير:چيييييييييييييييي؟ من اجازه نميدم! اگه قراره به شما باشه الان بن رو زنده زنده پوستش رو ميكنيد! من اجازه نميدم! اگه قرار بود ازش مراقبت كنيد الان بن تو اون اتاق با اون همه سيم رو بدنش نبود!!! شانگمن: گركان داري ديوونم ميكني! بهت گفتم كه نميشه! كه تو اين لحظه يعني اوج دعواي سمير و شانگمن همون افراد نيروي امنيت المان براي مراقبت از بن ميان!!! 10 نفر!
سمير و كروگر و بقيه يك لحظه خشكشون ميزنه!توجه ديدن همچين چيزي رو نداشتن! يكي از اون 10 نفر:سلام ما از سازمان امنيت المان اومديم! از الان به بعد همه چيز به دستور ما انجام ميشه! گه كسي هم بخواهد با هامون مخافت كنه بدجوري پشيمون ميشه!!! سمير:چي؟ ميشه به ما توضيع بديد كه اينجا چه خبره؟ همون ياروئه: اين يه مسئله ي امنيتيه!و فوق سري هم هستش! بنابراين به شما ربطي نداره! سمير:چي؟ اين قضيه باعث شده كه اون چند بار تا سر حد مرگ بره! اونوقت ميگيد به شما ربطي نداره؟ همون ياروئه: خوب همين الان بايد همتون اينجا رو ترك كنيد! سمير: نه من جايي نميرم! من همين جا ميمونم!همون ياروئه: گركان برو! وگرنه بد ميبيني! سمير: نه من بايد اينجا باشم! خواهش ميكنم! همون ياروئه: اممم ولي.. سمير: خواهش ميكنم! همون ياروئه: باشه! ولي فقط خودت بايد باشي ها! تو كار ما هم فضولي نبايد بكني! سمير: حتما! شانگمن: چي؟ امكان نداره! من اجازه نميدم! همون ياروئه: خانم شانگمن! من اينجا مافوقم و هر كاري هم به نظرم درست باشه رو انجام ميدم! پس دخالت نكنيد! شانگمن: واقعا كه! بعد شانگمن با افرادش درحاليكه خيلي عصباني بيمارستان رو ترك ميكنه! و بقيه افراد پاسگاه هم به جز سمير بيمارستان رو ترك ميكنند!
2 روزي گذشته ولي هنوز بن بهوش نيومده! و سمير هم هر روز مياد بيمارستان و به بن سر ميزنه! ولي بلاخره بعد از 2 روز بن بهوش مياد!!! همون روز سمير مياد براي اينكه به بن سر بزنه. ولي همون افراد امنيتي به سمير ميگمن كه بن بهوش اومده و دكتر هم بلاي سرشه و داره معاينه اش ميكنه! سمير وقتي اين خبر رو ميشنوه خيلي خوشحال ميشه!

سمير مدتي پشت در اتاق بن منتظر ميشه تا دكتر بياد بيرون! بن رو به بخش منتقل كرده بودند! بعد از مدتي دكتر از اتاق مياد بيرون !

ادامه ی داستان 20 خرداد!در پایان امتحانات نوبت دوم!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/2/24 - - گفته است :
ریحانه؟؟؟؟؟!!!!!!!!! چرا همه تبلیغاتو بنرم رفته؟؟؟؟نیس عکساش؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
پاسخ : جدی؟چرررررررررررررررا؟

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/22 - - گفته است :
سلام گلم خوبی چه می کنی خوبی ریحانه جون شما اون قسسمت که بن لباساش رو عوض می کنه داری گلم اگر داری می تونی برا دانلود بزاری ها :
پاسخ : نمیتونم!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/22 - - گفته است :
سلام گلم خوبی عسسسسسسسسسسسیم چه می کنی راستی شما از روکنی خبر نداری خانومی تا حالا چند بار براش کامنت گذاشتم ولی جواب نمی ده نکنه قهر کرده با هام
پاسخ : نه باو!حتما کاری براش پیش اومده!

سمانه در تاریخ : 1393/2/21 - - گفته است :
چی؟!؟
بیست خرداد ؟!؟!
نه نمیشه !!!
خواهش!!
تجدید نظر نمیکنی؟!؟
پاسخ : نچ!ببخشید واقعا نمیتونم!امتحانام داره شروع میشه!

زهره صابری در تاریخ : 1393/2/20 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسیم خوبی گلم چه طوری ممون بابت داستان قشنگت راستی حلا راه نداره زودر از بیست خرداد بقیش رو بزاری ها تورو خدا
پاسخ : نه دیگه!ببخشید عزییییییییییییزم!

elahe در تاریخ : 1393/2/19 - - گفته است :
عججججججججججججب همه را تو کف گذاشتیا
خوش بحالتون من تازه 19 خرداد امتحانام شروع میشه خخخخخخخخخخ
مرسیییییییییییی
دیگه هیچ آپی نمیکنی؟؟؟؟؟؟
پاسخ : نه دیگه تا 21!

نگین در تاریخ : 1393/2/19 - - گفته است :
این داستان چند قسمتیه
پاسخ : نمیدونم!خخخخخ!

مهديه در تاریخ : 1393/2/19 - - گفته است :
واي بيست خرداد خيلي ديره واي خدا الان گري ميگيره واي خدددددددا
پاسخ : اوخی!خو چیکار کنم گلم؟هممون امتحان داریم دیگه!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب