close
تبلیغات در اینترنت
7قسمت آخر خداحافظ برادر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
شنبه 10 خرداد 1393 ساعت 16:34 | بازدید : 931 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

مثل اینکه یک مشکلی واس قسمت آخر داستان خداحافظ برادر پیش اومده بود .... کسانی که نتونستن اونو بخونن سریع برن ادامه مطالب

 

سمیر با نگرانی از پله ها بالا رفت.نور سفیدرنگ لابه لای شکاف پنجره های راهرو چشمانش را کمی اذیت می کرد. درِپشت بام با صدای ضعیفی باز شد. نمی دانست بدیس برای چه از او خواسته بود با آن عجله به اینجا بیاید. حتی هنوز وقت نکرده بود که جلیقه ضد گلوله اش را دربیاورد!

کمی منظر ماند. از آن بالا تقریبا تمام شهر دیده می شد.

ناگهان در به آرامی باز شد . سایه سیاهی جلو آمد. برای یک لحظه سمیر احساس کرد دوباره بن را روبه روی خود می بیند اما سردی نگاه بدیس در همان چندثانیه اول او را لو داد.

سمیر یک قدم به عقب رفت. اما نباید کار مشکوکی انجام می داد. بالبخندی ساختگی جلو آمد و شروع به غرغر کرد. اما بدیس هیچ عکس العملی انجام نمیداد!

سمیر کمی احساس خطر کرد. گفت:بن، منظورت از این لوس بازیا چیه؟ نکته می خوای واسه تولدم منو غافلگیر کنی؟!

بدیس باز هم سکوت کرد و جلوآمد. وقتی تقریبا به 10 قدمی سمیر رسید به چشمان مشکی او خیره شد و در کمال ناباوری سمیر ... اسلحه اش را بیرون کشید و به سمت او نشانه گرفت...

.

.

.

 

-بدیس، ای کاش گزارشات منو خونده بودی

-گزارشات بی مصرف تو به هیچ درد من نمیخوره.توش چی نوشتی؟! بذار خودم بگم... کنراد ییگر یکی از بچه هاشو سر راه میذاره تا چندهزاردلار از میلیاردها دلارسرمایه اش اسراف نشه و ...

سمیر حرف بدیس را قطع کرد و گفت: داری اشتباه می کنی!قضیه اونطوری نیست که فکر میکنی... کنراد،پدرت،اصلا نمیدونسته که شما دونفرید!!

بدیس با لبخندی مضحکانه گفت: دست بردار سمیر،نمی تونی منو منصرف کنی. اینا همش دروغ هایی که...

-نه، تو بس کن! ساکت باش و به حرفام خوب گوش بده... وقتی شما دونفر به دنیا اومدید؛پرستار مادرتون تورو به خانواده ای که بهش پول هنگفتی دادن می فروشه و پدرومادر واقعی شما دونفر هرگز متوجه نمیشن که شما دوقلو بودید... بدیس، گوش کن و بعد تصمیم بگیر...بعد از یکسال پدرومادر جدیدت در یک تصادف رانندگی کشته میشن و تو به پرورشگاه سپرده میشی و بقیه اش رو خودت بهتر میدونی... اگر تا سن قانونیت صبرکرده بودی و فرار نمی کردی الان تو هم ثروت پدرومادرت رو به ارث می بردی...

میبینی... هیچکس مقصر نیست ... پس بهتره بجای این انتقام بچه گانه...

بدیس با عصبانیت گفت: بچه گانه؟!!! چی میگی؟! من 30سال از عمرم رو تنها وبی کس مثل یک مردتوی خیابونا گذروندم . وقتی اون بن لعنتی با پدرومادرش توی اون قصر بزرگ چای نوش جان می کردن من این بیرون توی زندگی نکبت و فلاکت بارم دست و پا می زدم ... مثل اینکه یادت رفته محکومیت من 20 ساله است ... حالا تو بگو من تاوان چی رو باید پس بدم؟؟...

سمیر هیچ چیز برای گفتن نداشت.

-دیدی... چیزی نداری ... پس منم با همین سکوت از بن انتقام می گیرم اما تو دیگه نباید دخالت کنی...

-گوش کن بدیس،من می تونم کاری کنم که محکومیتت کمتر بشه ،برگزدی پیش خانواده ات...

-سمیر گرکان،بهتر تو هم دست از این حرفای بچه گانه ات برداری...

بدیس ماشه را کشید. سمیر چشمانش را روی هم گذاشت و...

صدای شلیک گلوله سکوت را درهم شکست...

.

.

.

سمیر با اضطراب چشمانش را گشود ... توقع داشت روی زمین از درد به خود بپیچد اما هم چنان روی پاهایش بود!بدیس با لبخند روبه رویش ایستاده بود اما تفادتی آشکار وجود داشت.بدیس جلیقه ضدگلوله تنش نبود اما حالا...

سمیر با قدم هایی لرزان جلو آمد و با شک به چشمان بدیس خیره شد. ناگهان به شدت او را در آغوش کشید و درحالیکه اشک می ریخت گفت: میدونستم قبول می کنن... می دونستم آزادت میکنن...

بعد بن از بغل سمیر بیرون آمد و به بدیس که لبه پشت بام ایستاده بود نگاه کرد. 2گلوله به شکم بدیس اصابت کرده و او به زحمت روی دوپایش ایستاده بود. بن اسله را به سمیر داد و به سمت بدیس رفت. دستش را برای کمک دراز کرد اما بدیس آن را پس زد.

بن صورتش را نزدیک گوش بدیس برد و به آرامی گفت: من خودمو جای تو جا زدم تا یک فرصت برای جبران گذشته به تو بدم...

بدیس درحالیکه از درد ناله می کرد،یقه بن را کشید و گوش او را نزدیک دهان خودش گرفت و نفس زنان گفت: گوش کن بن... در تمام این مدتی که جای تو بودم ... هرروز آرزو می کردم ...ای کاش زمان به عقب بر می گشت ...و من و تو با هم به دانشکده پلیس می رفتیم!

بن بغضش را فروخورد و گفت:می تونیم دوباره از الان شروع کنین،بدیس...

بدیس روی لبه پشت بام نشست و گفت: اما الان خیلی دیرشده...

و بعد درحالیکه جلوی چشمان بهت زده بن دستانش را رها می کرد، با صدای بلندی فریاد زد:

خداحافظ ...برادر...!

و...

بن و سمیر با تعجب، از آن بالا، به سقوط نقطه سیاهی نگاه می کردند که به سرعت در میان انبوه جمعیت گم شد...

سمیر بن را دوباره در آغوش کشید اما این بار شانه های لرزان بن را محکم گرفت و باهم از پله های پشت بام پایین رفتند...

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 12
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهرا1324 در تاریخ : 1393/3/21 - - گفته است :
سلام ریحانه
به هدیه بگو شارژ ندارم جوابش رو بدم
پاسخ : آها اوکی!

الناز در تاریخ : 1393/3/20 - - گفته است :
آقا من از قسمت سلام برادر مي خوام بخونم داستانو. اولشو نخوندم و آخرشو خوندم.
پاسخ : سلام برادر نداریم که!خداحافظ برادر داریم!خخخخخخخ!برو صفحات قبل بخون!

ساحل در تاریخ : 1393/3/17 - - گفته است :
سلاااااااااااااااااااااااااااااام.خیلی وقته که نیومدم اینجا.چقد تغیییییییییییییییییر کرده همه چی.مثله همیشه you are best
پاسخ : مرررررررررررررررررسی گلم!

elahe در تاریخ : 1393/3/17 - - گفته است :

هیییییییییییییییییی
غمگین بودنم منتقل شد یا ادامه بدم
عجب داستانی نوشته بودیا!! احساس میکردم دارم رمان میخونم
پاسخ : خخخخخخ!

عاطفه در تاریخ : 1393/3/14 - - گفته است :
پاسخ :

کاترینا در تاریخ : 1393/3/13 - - گفته است :
چقدر غم انگیز بود
پاسخ : اوووخی!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/12 - - گفته است :
سلام ریحان جووووووووووووووون ورکساناجوووووووووون!
یه سوژه ی عالی پیدا کردم واسه داستانای کبرا11:
راستی در این سوژه ساندرا منم!و طبق داستان های قبلی که نوشتم توی وبلاگم بن و سمیر و ساندرا با هم همکار میشن خلاصه بن ساندرا رو خیلی دوست داره!!!!
*************************************************
داستان از اینجا شروع میشه که امشب تولد ساندراست وساعت 12ونیم نیمه شبه و هیچ کس به تولد ساندرا نیومده ساندرا خیلی ناراحت میشه گریه اش میگیره میره که بگیره بخوابه که یه دفعه زنگ در به صدا در میادساندرا با خودش فکر میکنه اخه کدوم ادم عاقلی ساعت 12ونیم نصف شب میاد مهمونی ! توی ایفون میگه کیه کیه اما هیشکی جواب نمیده با خودش میگه امان از دست تو بن!! خلاصه تا در رو باز میکنه بن رو میبینه که سر تاپا خونیه بن یهو میوفته وساندرا میخواد دست بنو بگیره اما یکی از پشت اسلحه اش رو میزاره روی مغز ساندرا و تا ساندرا میخواد عکس العملی از خودش نشون بده طرف یه دستمال رو محکم میگیره جلوی بینی ساندراوساندرابیهوش میشه. ساندرا هنوز بیهوشه وقتی به هوش میاد میبینه توی یه انبار متروکس ودست و پاش هم بسته اس به دور و برش نگاه میکنه بن فقط چند متر اون ور تر از ساندرا با زنجیر به یه میله اهنی بسته شده و دست و پاش هم با زنجیر بسته است و دهنش رو هم با یه دستمال بستن ساندرا بن رو صدا میزنه اما جوابی نمی شنوه و یه دفعه سایه ی یکی رو میبینه که داره میاد تو یه لحظه ساکت میشه اما تا میاد تو ساندرا بهش میتوپه چی کارش کردی عوضی! . طرف سکوت میکنه و با دستش به پشت سر ساندرا اشاره میکنه و یه دفه یکی محکم با پشت اسلحه میزنه توی سر ساندرا و ساندرا بیهوش میشه. پس از مدتی به هوش میاد و میبینه روی کاناپه توی خونه اش نشسته . (وقتی که ساندرا توی انبار متروکه بوده سمیر نگران بن وساندرا میشه و به خونه ی ساندرا میره و میبینه در بازه و دم در چند قطره خون ریخته و یه اسلحه کنار در افتاده و اونا رو به هارتموت میده و مشخص میشه که خون خون بنه و روی اسلحه هم اثر انگشت ساندراست و کروگر متوجه میشه و فرمان دستگیری ساندرا رو میده.)
>زینگ زینگ< گوشی ساندرا زنگ میخوره سمیر بود ساندرا تلفنو جواب میده سمیر که شوکه شده بود از ساندرا میپرسه که کجاست ساندرا هم بهش میگه که تو خونشه و سمیر میاد به خونه ی ساندرا سمیر باعصبانیت همه چی رو واسه ساندرا تعریف میکنه و ساندراهم همین طور بعد سمیر بدون اینکه ساندرا بفهمه یه جی پی اس میزاره توی جیب ساندرا و از اون خداحافظی میکنه و میره(بقیه اش رو نمیدونم چه جوری بنویسم ریحان خودت بنویس عسیسم!)
تا اینجا:
کروگر و سمیر وبقیه میرسن به یه انبار قدیمی که ادرسشو یه نفر با گوشی بن براشون اس ام اس کرده بود . سمیر و کروگر با اسلحه جلو تر از همه میرن تو و میبینن هیچ کس نیس یه کم که جلو تر میرن یه نمایشگر رو میبینن که ساندرا رو نشون میداد که اسلحه اش رو به سمت بن گرفته و بن هم با زنجیر به یه میله ی اهنی بسته شده بود سمیر نمیتونه جلوی خودشو بگیره و فریاد میزنه بببببن ننننننننننههههههههه. و بعد ساندرا در حالی که داره اشک میریزه رو به بن میکنه و میگه نه من نمیتونم ! وبعد اسلحه اش رو میندازه مین که یه دفعه یکی از پشت به ساندرا تیراندازی میکنه وساندرا میوفته و طرف میگه از اون اولش هم میدونستم که عرضشو نداری. بن نعره میزنه ننننننننننه ساندرا نننننننننننننننننننننه.بعد طرف میره به سمت بن که بهش تیر اندازی کنه ساندرا در حال که نیمه جان هست به سختی اسلحه اش رو پیدامیکنه و به یارو شلیک میکنه و یاروئه میمیره.خلاصه ساندرا میگه برو به درک!!!.سمیر و کروگر که داشتن این صحنه رو تماشا میکردن کروگر اشک تو چشماش جمع میشه و یه دفعه هارتموت میرسه و میگه ببخشید دیر رسیدم ترافیک بود! وبا دیدن نمایشگر که ساندرا و بن رو نشون میداد و بن که داشت تقلا میکرد که دستاشو باز کنه و خودشو به ساندرا برسونه دهنش از تعجب باز موند و سمیر یادش میوفته که توی جیب ساندرا یه جی پی اس (ردیاب) گذاشته و به هارتموت میگه که رد یابیش کنه . خلاصه سمیر و بقیه هر جور که شده خودشونو به بن وساندرا میرسونن اول دست وپای بن رو باز میکنن و بن بدون توجه به اینکه سرش داشت خون میومد به طرف ساندرا میره اما اما دیگه دیر شده بود.....
ساندرا و بن رو به بیمارستان منتقل میکنن وبن به هوش میاد و نگران ساندراست ام ساندرا هنوز به هوش نیومده بود........
بن چند روز بعد مرخص میشه و اصرار میکنه که باید ساندرا رو ببینه . سمیر بن رو میبره بیرون و یه سنگ قبر سفید رو بهش نشون میده بن میگه اینجا کجاس ساندرا که اینجانیست.سمیر میگه چرا اینجاست همینجاست رو به روت . بن نوشته ی روی سنگ رو میخونه : ساندرا شانگمن تاریخ فوت:.......
اشک تو چشمهای بن جمع میشه پاهاش سست میشه و میوفته روی زمین و داد میزنه :آخـــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــرا!!!!!!!!!!!!!!!!
نه ساندرا نه تو نمردی.در همون لحظه بارون شدیدی شروع به باریدن میکنه سمیر سعی میکنه بن رو دلگرم کنه ولی بن داشت دیوونه میشد .
حدود 3 ماه میگذره و بن پشت میزش نشسته و داره فکر میکنه که سمیر میاد تو و میشینه کنارش و دستاشو میزاره روی پشت بن و میگه میدونم داری به چی فکر میکنی ..... بن فراموشش کن..... اون مرده .....
و بن با غم واندوه میگه سمیر چطور میتونم ساندرارو فراموش کنم اون تنها کسی بود که مثل خودم بود .سمیر: خب حتما می خواستی که بهش یشنهاد.....
بن با حرکت سر حرف سمیر رو تایید میکنه.بعدش یه آه میکشه واشک تو چشماش جمع میشه .
***
ساندرا:چطور بود بن؟.بن:فرارکن.ساندرا:واسه چی؟.بن:اخه اینم داستانه که تو نوشتی؟؟؟؟.وبعد بن فریاد میزنه:
Die Kshmt !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ترجمه:می کشـــــــــــــــــمت!!!!!!!!!!!
************************************
داستانم معرکه بود نه؟؟؟؟؟؟
خوش ال میشم که به وبلاگم بیاین و یه نظر بدین!
اخه تاحالا هیشکی نظر نذاشته برام!!!!!!
www.ilovelionelmessi.mihanblog.com
راستی بالا ی داستان حتما بنویس :
ایده ای از:زهراجووووووووووووون
زهراجووووووووووووووون= ساندرا
****************************
راستی خودت یه اسم واسه اش بذار.
مر30 عســــــــــیســــــــــــــــــم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب