close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر14
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت 12:4 | بازدید : 4208 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

من بررررررررررررررررگشتم!بعد اندی سالو گند زدن به امتحانا بالاخره برگشتم!اوووووف!بعد از این داستان خداحافظ برادر داستان زهرا جوون قرار میگیره و بعدش هم برنامه ی خاصی برای وب دارم!خخخخخ!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بن رو به بخش منتقل كرده بودند! بعد از مدتي دكتر از اتاق مياد بيرون ! سمير: اقاي دكتر حالش چطوره؟ دكتر بعد از مدتي مكث جواب ميده: اممم راستش در حال حاضر كه حالش خوبه ولي امممم..... سمير: ولي چي اقاي دكتر؟! دكتر: راستش بدنش مقاومت خودش رو از دست داده!!! سمير:چيييييي منظورتون چيه؟! دكتر: منظورم اينه كه بدنش ديگه تحمل شكنجه رو نداره! يعني اگه دوباره اينجوري شكنجه اش بدن... متاسفم!!! سمير كه حسابي تو شوكه مدتي فكر ميكنه و ميگه: خداي من! پس بن بيچاره چقدر تحمل كرده! خداي من!!! دكتر: گفتم كه بهتون! شدت شكنجه ها زياد بوده! و همكار شما هم حسابي تحمل كرده!! سمير: لعنط!! ممنون اقاي دكتر!ببخشيد ولي ميتونم ببينمش؟ دكتر: خواهش ميكنم! ولي خواهش زياد طول نكشه ها! حال همكارتون زياد خوب نيست!سمير:چشم حتما! و سريع ميره تو اتاق بن! سمير به بن نگاه كه ميكنه حسابي ناراحت ميشه! سمير:بن به خدا ديوونم كردي! عاخه چرا اينقدر من رو حرص ميدي تو جوجه عاخه! بن كه حالش بده به زور جواب ميده:سمير حالت خوبه؟اخ ميدونم كه تو اين مدت خيلي اذيتت كردم!ببخشيد! سمير ميره جلو و روي تخت بن ميشينه! سمير:بن دوباره شروع كردي؟اگه ي بار ديگه از اين حرف ها بزني من ميدونم با تو! بن:ببخشيد سمير! ولي ديگه تحمل ندارم! و اشك تو چشماش جمع ميشه! سمير هم وقتي اين چهره ي بن رو ميبينه حسابي ناراحت ميشه! و ميره جلو و بن رو بغل ميكنه!  بن هم سرش رو ميزاه رو شونه ي سمير و گريه ميكنه! سمير نميدونست بايد چي كار كنه! براي همين سر بن رو از شونه هاش بلند ميكنه و با دست هاش اشك ها ي روي صورت بن رو پاك ميكنه! سمير: عاخه چرا گريه ميكني؟ ديگه هرگز نميزارم كوچكترين مشكلي برات پيش بياد! ديگه نميزارم! و بن رو دوباره بغل ميكنه! بن: ممنون سمير ببخشيد دست خودم نيست! من تو اين مدتي كه با هم همكار بوديم جز درد سر برات چيز ديگه اي نداشتم! سمير:چي؟ مگه قرار نيست كه ديگه با هم همكار باشيم؟! بن تو رو خدا اعصابم رو خورد نكن! بن: ببخشيد! سمير من خيلي دوست دارم كه با تو تا اخر عمر همكار باشم ولي نميتونم! يعني نميزارن!!! نميدونم از اين مخمسه اي كه گير افتادم چه جوري بايد خارج شم!!! سمير: بن چي ميگي؟ خيلي داري نگرانم ميكني! بن ازت خواهش ميكنم بگو قضيه چيه! براي چي تو رو تا سر حد مرگ شكنجه ات ميدن و تو هيچ حرفي نميزني؟ براي چي شانگمن به ما حرفي نميزنه؟ براي چي از وزارت امنيت براي تو لفراد ميفرستنند تا مراقبت باشنند؟ براي چي در حالي كه تو بيمارستاني بهت رحم نميكنند و ميخوان بكشنت؟ براي چي خودت هي حرف از رفتن ميزني؟ بن بايد جواب همه ي سوالام رو همين الان بدي! بن: سمير! به خدا نميتونم حرفي بهت بزنم! اگه چيزي بهت بگم جونت در خطر ميفته! من هرچي تو اين باتلاق دست و پا ميزنم بيشتر فرو ميرم و  اخر اين باتلاق مرگ حتميه!!! سمير: خداي من! چي ميگي بن؟ بن: ببخشيد سمير اگه مزاحمتي برات ايجاد كردم! سمير كه حسابي از اين حرف بن عصباني ميشه داد ميزنه و ميگه: بن بس كن! من نميزارم! كه يكدفعه اي 4 تا از همون افراد وزارت امنيت ميان داخل و سمير رو از اتاق بن بيرون ميندازنند! و بهش اجازه نميدن كه سمير ديگه به ملاقات بن بياد!!! ‍ بعد خودشون بر ميگردن به اتاق بن! يكي از همون افراد: سلام! حالت خوبه يگر؟ نميدونم ميدوني يا نه ولي من و يه سري از افراد ديگه ام قرار شده از تو به صورت 24 ساعته مراقبت كنيم! ههههه يادم رفت ما از وزارت امنيت المان اومديم! سري همون قضيه 00128 فوق سري!!! الان تمامي مقامات بلند پايه كشوري حواسشون به توئه! پس حواست باشه كه در اين موضوع با هيچكس صحبت نكني تا به موقعي كه ما بهت اجازه بديم! البته اونم فقط بايد به ما بگي! اگه هم بخواي پات رو كج برداري خودم پات رو قطع ميكنم!!! يه بلايي سرت ميارم كه تو خواب هم نبيني جوري كه حتي هيچكس هم از شدت جراحات وارد شده بهت تو صورتت هم نتونه نگاه كنه!!! پس مواظب باش تا تو اين مدتي كه تو بيمارستان هستي حرف زيادي نزدي! بن مدتي درباره ي اين حرف هايي كه بهش زدن فكر ميكنه و يه كوچولو هم ترسش ميگيره! ولي بالاخره جواب ميده: باشه حرف نميزنم ولي بايد راحتم بزاريد! نميخواهم 10 نفر هر دقيقه هر ثانيه مراقبم باشند! همون ياروئه: ببين الان تو تو جايگاهي نيستي كه بتوني براي من تعيين تكليف كني! وقتي تونستيم اون قضيه رو به خوبي حلش كنيم بعد ميتوني هر كاري كه دوست داري بكني ولي حق نداري از كشور تا اخر عمرت خارج شي!!! و اگه از اين قضيه حرفي بزني سزات مرگه!! بن بعد از اينكه به حرف هاي اون ياروئه گوش ميكنه و اروم زير لبش ميگه: بعد ازاينكه قضيه رو بهتون بگم من رو در جا ميكشيد! جنازه ام ميسوزونيد تا اثري ازم نمونه! همون ياروئه: راسي يادم رفت كه بهت بگم كه دخترت سارا پيش ماست! هواست به اون سفارش هايي كه بهت كردم باشه! بن: خداي من! خواهش ميكنم باهاش كاري نداشته باشيد! همون ياروئه: گفتم كه كاري نه با تو نه با دخترت دارم به شرطي كه پات رو از گليمت بيشتر داراز نكني! خوب الان هم بايد خوب استراحت كني! تا سريع قضيه رو حل و فصلش كنيم! خوب ما ميريم! ولي هواست باشه كه ما توي بيمارستان هستيم! همه مون!و لي يكي  از بچه ها رو تو اتاق ميزارم باشه پيشت! و بعد ميرن و يكي از همونا كه اسمش رابرت بود ميمونه تو اتاق پيش بن! فردا صبح دكتر براي معاينه بن مياد ولي تعجب ميكنه! ميبينه صورت بن پر از كبودي و جاي زخم هستش!!!


و به رابرت شك ميكنه! فكر ميكنه كه رابرت بلايي سرش اورده! بن هم هنوز خواب بود! دكتر مياد پانسمانش رو نگاه كنه و وقتي بن رو يه ور ميكنند بن از خواب بيدار نميشه! دكتر شك ميكنه و رابرت رو با بدبختي از اتاق بيرون ميكنه! دكتر يه مدت بن رو صدا ميكنه ولي بن باز هم خواب بود! بعد مطمئن ميشه كه بن بيهوشه! اروم به صورت بن ضربه ميزنه و بن وحشت زده بهوش مياد جوري كه داشت از تختش بلند ميشد تا بره! بن بدجوري وحشت كرده بود به خاطر همين دكتر يه ارام بخش به بن تزريق ميكنه و بن هم ميگيره ميخوابه! دكتر وقتي از اتاق مياد بيرون همون افراد امنيتي جلوش رو ميگيرن! رئيسشون: دكتر براي چي همكارم رو از اتاق بيرون كرديد؟ اون براي مراقبت از اون تو اتاق مونده بودش! دكتر خنده ي طعنه اميزي ميكنه و ميگه: مراقبت؟ نميدونستم كتك زدن هم يه نوع مراقبت محسوب ميشه!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1393/3/29 - - گفته است :
ریحانه خوندن تا آخر داستانو میگم. گوشیت چش شده؟ینی درست بشو نیس؟اس ندم؟
پاسخ : آها!نه دیگه!باید تا یکشنبه برم گوشی جدید بخرم!

زهره صابری در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
سلام چرا عزیزم نکنه تو هم شمارت عوض شده آره اگر عوض شده جدید رو بهم بده
پاسخ : نه گلم!کلا دیگه گوشیم خراب شده!

زهره صابری در تاریخ : 1393/3/25 - - گفته است :
سلام عسسسسسسسسسسسسسیم خوبی دوست دارم داستات رو خودم عالی بود
راستی چرا جواب اس مس هام رو نمی دی ها
پاسخ : راستش اگه میشه دیگه به اون شمارم اس نده!چون نمیتونم جواب بدم!

elahe در تاریخ : 1393/3/25 - - گفته است :
لیتل حتما اینکارو میکنم
پاسخ : حتما!اصلا چه کاریو؟؟؟

مهدیه در تاریخ : 1393/3/23 - - گفته است :
راستی وبلاگ ساختم اینم ادرسشwww.mahdiaeh.rozblog.com
حتما سر بزنید تو رو خدا در باره ی اولین داستانم نظر بدید فکر می کنم خیلی بده ریحانه جون و رکسانا شما هم سر بزنید و نظر بدید ممنون
پاسخ : باشه!وقت کردم حتما سر میزنم!

arezoo در تاریخ : 1393/3/23 - - گفته است :
عزيزم داستانات فوق العادن من با اينكه امتحان دارم ولي بازم به سايت سر ميزنم بقيشو خواهشن زودتر بذار
پاسخ : چشم گلم!میسی!نظر لطفته!

little monster98 در تاریخ : 1393/3/23 - - گفته است :
حالا الهه هنوز براي متنبه شدن خعلي زوده!
حتما بايد تا اخر داستان رو بخوني!
پاسخ : خخخخخخ!

مهدبه در تاریخ : 1393/3/23 - - گفته است :
وای خیلی خوشحالم زود زود زود ادامش رو بزار خواهش می کنم
پاسخ : چششششششششششم!

سمانه در تاریخ : 1393/3/23 - - گفته است :
ممنون خانمی!!!!!!!!
هر دفعه داستان پیجیده و قشنگتر میشه!!!!!!!
پاسخ : خواهش گلم!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/22 - - گفته است :
سلام ریحان عالـــــــــــــــــی بود
بقیشو کی میزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ : فردا میزارم!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب