close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر15
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 20:55 | بازدید : 5203 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

اونم براي اين بيمار با اين شرايط! رئيس: چي؟ كتك زدن؟! اين امكان نداره! دكتر: اين امكان نداره؟ بريد خودتون ببينيد! اين همكارتون حسابي كتكش زده جوري كه بيهوش شده! حتي وقتي كه هم بهوش اومد وحشت كرده بود!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...

رئيس: دكتر راست ميگه؟ رابرت بگو چه غلطي كردي! چرا كتكش زدي؟ رابرت: ميخواست فرار كنه منم هم مجبور شدم تا جلوش رو بگيرم! در همين لحظه سمير مياد! سمير: سلام! صبح به خير! ولي كسي به حرف سمير توجه اي نميكنه! دكتر كه عصباني شده ميگه: چيييييييي؟ فرار؟ امكان نداره كه اون بتونه فرار كنه! اون اصلا در وضعيتي نيست كه بتونه فرار كنه! سمير: جريان چيه؟ فرار چيه؟ دكتر: هيچي اقاي گركان! ديشب اين اقا كه تو اتاق همكارتون به عنوان مراقب بوده حسابي همكارتون رو به بهانه ي فرار كردنش به باد كتك گرفته! سمير كه عصباني و ناراحته ميره جلو و يقه ي رابرت رو ميگيره و داد ميزنه: چي كار كردي؟ چه غلطي كردي؟ براي چي دست روش بلند كردي عوضي؟! رئيس: خواهش ميكنم اروم باشيد اقاي گركان! من خودم رابرت رو مجازات ميكنم و سر از قضيه در ميارم! سمير: اينجوري قرار بود ازش مراقبت كنيد؟! رابرت عوضي بچه مظلوم و بي كس گير اوردي كه ميزنيش؟ خودم دستت رو خورد ميكنم! گمشو الان از بيمارستان برو بيرون! رئيس: اروم باشيد! سمير: ديگه اجازه نميدم! از امروز خودم پيشش ميمونم! به هيچكدومتون هم احتياجي ندارم! رئيس: خيلي خوب گركان! شما ميتونيد پيشش بمونيد! رابرت: ولي قربان... رئيس: خفه شو! يه بلايي سرت بيارم! بچه ها دستگيرش كنيد! بعد ميرن! سمير كه نميدونه بايد چي كار كنه از دكتر ميخواد كه بن رو ببينه! اما دكتر بهش ميگه كه بن الان خوابيده و بعدا بايد ببينتش! ولي سمير به زور اجازه ميگيره و ميره داخل پيش بن! سمير فقط داشت به بن نگاه ميكرد و داشت به اين اتفاقاتي كه تو اين مدت براي بن افتاده فكر ميكرد! قلبش ميسوخت! مظلوميت بن داشت قلب سمير رو به اتيش ميكشيد! به خاطر همين چند قطره اشك روي گونه هاش مي شينه! سمير 2 روز تو بيمارستان پيش بن ميمونه! تو اين دو روز متوجه خيلي تغييرات ميشه! بن ديگه اون بن نيست! اون بن شاد كه هميشه خنده رو لباش بود نيست!  ديگه اون پر حرف نيست! ديگه اون بن قوي نيست!و هنوز هم حالش خوب نشده و حسابي هم تو خودشه! ولي بالاخره بن با سمير از بيمارستان مرخص ميشه! ولي وقتي داشتنند از بيمارستان ميومدند بيرون همون افراد وزارت امنيت جلوشون رو ميگرن! رئيس: خوشحالم كه يگر بلاخره حالت خوب شد! خوب ديگه وقتشه! سمير: وقته چيه؟ رئيس: گركان تو اين قضيه حق دخالت نداري! سمير: چي؟ بن: سمير صبر كن! رئيس: خوب الان تو بايد بياي با من اداره و تمام چيزهاي مربوط به پرونده ي فوق سري 00128 رو بگي! سمير: نميفهميد! هنوز حالش خوب نشده! يه مدت بايد استراحت كنه! رئيس: اين قضيه خيلي مهمه! نميشه ازش ساده گذشت! و به افرادش اشاره ميكنه و اون ها ميان و بن رو ميگيرن و ميبيرن بن هم بدون كوچكترين مقاومتي باهاشون ميره! سمير:هييييي چي كار ميكنيد؟! بعد يكدفعه اي شانگمن با افرادش ميرسه! و يه كاغذ به رويس نشون ميده! رئيس: اخه ولي... شانگمن:هيس! كامل مطالعش كنيد! رئيس: خيلي خوب باشه! چاره اي نيست! شانگمن: بچه ها بريد بياريدش! بعد اون ها بن رو سوار  ماشين ميكنند و ميبرنش اداره! در اداره: بن تو اتاق بازجوييه و حسابي هم سرش درد ميكنه! شانگمن: خوب يگر شروع كن ز اول بهمون بگو جريان چيه! و بگو اون كليد الان كجاست! همه رو الان بهمون بگو! چون ممكنه ديگه فرصتش رو پيدا نكني!!! بن: منظورتون چيه؟ شانگمن: خودت خوب ميدوني منظورم چيه! پس شروع كن! بن: اخه من نميدونم! شانگمن عصباني ميشه و داد ميزنه ميگه: يگر خودت رو به موش مردگي نزن! خودت ميدوني براي چي اينجايي! اگه نميدوني بهتره به سوختگي هاي پشتت نگاه كني! بن: خيلي خوب! خودتون ميدونيد ك هاين قضيه چقدر مهمه! پس انتظار نداشته باشيد كه من اينجوري و  اينجا خرف بزنم! من براي حرف زدنم چندتا شرط دارم! شانگمن: أأ خوب بگو ميشنويم! بن: اوليش اينه كه بايد دخترم رو ببينم و مطمئن شم كه حالش خوبه! دوميش: من با يه مقام رسمي صحبت ميكنم! امكان نداره با كس ديگه اي حرف بزنم! شانگمن: خوب باشه! همشون قبوله! خوب روبروت مقام هاي رسمي اند شروع كن!  بن: خانم شانگمن! من بايد با رئيس وزارت امنيت صحبت كنم!

قضيه مربوط به جون ميليارد ها انسانه! شانگمن: به من بگو! من به اون ها منتقل ميكنم! بن: نميشه! متاسفم! شانگمن: اءءء؟ باشه! ببريدش! بعد افراد شانگمن بن رو در حاليكه حالش خوش نيست ميندازند تو بازداشتگاه مخصوص!!! از اون طرف هم سميرتو پاسگاه نگرانه! ميترسه بلايي سر بن بيارن! 2- 3 روز ميگذره و كروگر و سمير پيگيرنند تا بتونند بن رو ازاد كنند! ولي مثل اينكه خبري نيست! تو اين 2-3 روز بن هنوز سر حرفشه و با شانگمن حرف نميزنه! اما ي روز  يه بمب ديجيتالي رو بقل اداره منفجر ميكنند! اونجا شلوغ پلوق ميشه! بن هم استرس ميگيره! يكدفعه اي يكي مياد داخل دقت كه ميكنه ميبينه رابرته!!! رابرته كه چشم هاش پر از خشمه مياد جلو و ميگه: همش تقصير توئه! يه بلايي سرت ميارم كه بيا و ببين! و بعد با ميله اي كه دستش بود شروع ميكنه بن رو كتك زدن!!! بن رو تا جون داشت كتكش زد! بن داره از هوش ميره و رابرت اسلحه ش رو به سمت صورت بن ميگيره و ميگه: خودم خلاصت ميكنم!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

little monster98 در تاریخ : 1393/4/2 - - گفته است :
ممنون الهه جون!شکلک
اره منم ان نكته رو ميدونستم بنا بر اين سعي كردم ازش استفاده كنم!شکلک
پاسخ : خخخخ!شکلک

elahe در تاریخ : 1393/3/31 - - گفته است :
سلاااااااااااااام نفس شکلک چطوری؟ کجا بودی نبودی؟؟
وب منم بیا google_girl.rozblog.ir
مخصوص تامهشکلک
پاسخ : خخخخ!حتما!

elahe در تاریخ : 1393/3/29 - - گفته است :
این شیشه دیگه چی میگفت این وسطشکلکشکلک
داستاناتو جوری میگی که منو وادار میکنه توصیه های پزشکی بدمشکلکشکلک
توصیه پزشکی این قسمت از داستان: همونطور که خود نویسنده باهوش شکلک هم اشاره کرد اگه مثه اینجا توی پا یا دست یا هرجای از بدن شیشه فرو رفت اگه جایی هستین که به وسایل کمک های اولیه یا بیمارستان دسترسی ندارین سعی نکین اونو دربیارید(البته اگه خیلی عمقی فرو رفته و خونریزی شدیی هم داره) چون با بیرون آوردنش فقط خونریزی بیشتر میشه وعملا تو اون شرایط نمیتونین جلوی خونریزی به اون شدیدی را بگیرید و اون شیشه در اون زمان به عنوان مانعی در برابر خونریزی بیشتر عمل میکنه و سعی کنین فقط جای زخم را تمیز نگه دارین که امکان آلودگی و بدنبالش عفونت خیلی زیاده و برید به یه مرکز پزشکی. نکته بعدی اینکه همیشه توی کیفتون(اگه کیف نداشتین جیب که دارینشکلک ) یه گاز(باند)استریل یا حدقل یه پارچه تمیز داشته باشید که در موارد مشابه خیلی کمک کننده اس.
تا توصیه های بعدی فعلن بایشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخ!چشم خانوم دکتر!خخخخخ!شکلک

nafas در تاریخ : 1393/3/28 - - گفته است :
salam brooooooobach.....che khabarrrrrrrraaaaaaaaa???
Reihane jooooooooooooooooniiiiii dastanat mese hamishe toooooooooopppppppeeeeee........شکلکشکلکشکلک
پاسخ : meeeeeeeeeeeeeeeeeeer30 golam!شکلک

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
رسما اعلام میکنم:
زهراجووووووووووووووووووون=زهرا بک
درجریان باشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ : چشششششششششششششم!شکلک

مهدیه در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
ادامشو ÷س کی میزاری بزار دیگه
پاسخ : الان میزارم!شکلک

arezoo در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
واسم دعا كن فردا امتحان فيزيوباتولوجي دارم خيلي سخته توروخدا ادامه ي داستانتم زودتر بذار خسته شدم
پاسخ : چشم الان میزارم!امتحان چی چی؟خخخخخ!شکلک

سمانه در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
وای!!!!!!
یعنی چی میشه؟!؟!؟؟!
زودتر یقیه اش رو بذار!!!!!!
ممنون!!!!!
پاسخ : باشه!خواهش!خخخخخ!شکلک

زهرا بک در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
ریحانه خواهش زودتر بقیشو بذار دارم دیوونه میشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جون من فقط بگو اخرش بن میمیره یانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چشممممم!آخه تو تا حالا دیدی تو داستانای من بن حذف بشه؟؟؟؟

arezoo در تاریخ : 1393/3/26 - - گفته است :
داستانات انقدر جذابن كه اصلا ادمو خسته نميكنه من كه دوست دارم اين داستانت حالا حالاها ادامه داشته باشه توروخدا زودتر بذار
پاسخ : چشمممممم!البته این ایده ی داستانی برای لیتل مانستر98 بوده ها!شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب