close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر16
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16791 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2335 king
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 20:36 | بازدید : 5629 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

تا مياد شليك كنه يكي از پشت به سرش شليك ميكنه و رابرت هم در جا ميميره! بن هم بيهوش ميشه! سمير مياد بن رو بقل ميكنه و با خودش مياره بيرون! وقتي داشت از در اصلي خارج ميشد صداي يه چيزي توجه هش رو جلب كرد! يه كم كه به اينور و اونورش نگاه ميكنه ميبينه اون صداي ثانيه شمار بمبه!!! و 10 ثانيه ديگه رو نشون ميده! سمير بدو بدو ميره و بيرون و بمب منفجر ميشه!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

به خاطر شدت بمب سمير با بن پرت ميشه رو زمين و خود سمير هم بيهوش ميشه! بعد از مدتي سمير بهوش مياد و دنيبال بن ميگيرده! بن رو پيداش ميكنه!  بن بر ميگردونه ولي هرچي صداش ميكنه بن بهوش نمياد! سمير يكم كه به بن نگاه ميكنه ميبينه يه شيشه ي بلند هم تو پاش رفته!!! بدجورم داره خونريزي ميكنه! سمير يكم اينور و اونورش رو نگاه ميكنه تا بتونه كمك پيدا كنه! ولي خشكش ميزنه! ميبينه همه مردن!!! ولي يه كم ك بيشتر نگاه ميكنه رئيس همون افراد امنيتي رو  ميبينه! با ترس ميره بالاس سرش  و نبضش رو ميگيره و ميبينه كه زنده است! سمير يه مدت صداش ميكنه تا بالاخره بهوش مياد! رئيس: خداي من! اينجا چه خبره! يگر! يگر كجاست؟ سمير: اينجاست ولي بيهوشه! رئيس و سمير با هم ميرن بالاي سر بن! مدتي صداش ميكنند ولي بن بهوش نمياد! رئيس كه ترسيده محكم يه دونه ميزنه تو گوش بن! بن هم دوباره وحشت كرده! سمير بن رو بقل ميكنه و ميگه: شيش!منم! همه چي مرتبه! بن داره به خودش به خاطر اون شيشه اي كه تو پاشه ميپيچه! سمير با خودش فكر ميكنه كه بايد اون شيشه رو از پاي بن بيرون بكشه ولي با خودش فكر ميكنه اگه اينكار رو بكنه خونريزيش بيشتر ميشه!سمير نميدونه كه بايد چي  كار كنه! رئيس: گركان دست نزنيا! الان ميرم نيروي هاي كمكي رو خبر ميكنم! سمير ميبينه كه بن داره اون شيشه رو از پاش ميكشه بيرون! يكم ميكشه بيرون ولي سمير مانعش ميشه و نميزاره ديگه بكشش بيرون و محكم دسته بن رو ميگيره! سمير : بن ميدوني داري چي كار ميكني؟ بن:ارررررررهههههه ميدونم! سمير: نبايد اون شيشه رو بكشي بيرون! چون خونريزيت زياد ميشه! الانم خونريزيت زياده! بن: اره! سمير خيلي تشنه امه! اينجا اب نيست؟ سمير: چي اب؟ بن ميخواي مگه خود كشي كني؟ بن: خودكشي؟ به اون موقع نميرسه كه خودكشي كنم! قبلش خودشون منو ميكشن!!!نيازي به خودكشي نيست!!! سمير كه عصباني شده ميگه: بن دوباره شروع كردي؟ بهت گفتم كه تو تا اخر عمر بيخ ريش خودمي! تازه ميخواهم برات زن بگيرم! ارزو دارم تو رو تو كت و شلوار دامادي ببينمت! خيلي خوشگل ميشي! بن لبخند تلخي ميزنه و ميگه: دامادي؟ با اين خنده و حرف بن سمير خيلي ناراحت ميشه! با اين حرف هاي بن كم كم داره باورش ميشه كه بن داره از پيشش ميره! نميدونه بايد چي كار كنه! چون اصلا نميدونه جريان چيه! بالاخره رئيس مياد! ولي سراسيمه و مضطربه! رئيس: بلند شيد! بايد بريم1 دارن ميان!!! با اين حرف رئيس بن ميترسه! سمير: چي؟ رئيس: وقت نداريم! كمك كن بلندش كنيم ببريمش! بعد بن رو با خودشون ميبرن! ميرن اونورتر پشت يه ماشين سوخته قايم ميشن! سمير به بن كه نگاه ميكنه متوجه ترس و دلهره اش ميشه! سمير: بن حالت خوبه؟ نگران نباش ما پيشتيم! بن: ممنون! سمير ولي پيدامون ميكنند! نميتونيم از دستشون فرار كنيم! سمير: بن ساكت شو! بن سكوت ميكند ولي ب بقل ماشين كه نگاه ميكنه ترس و دلهره اش بيشتر ميشه! بن:سمير سمير!!! سمير: چيه؟ بن: سمير اونجا رو نگاه كن! خون من عين رد تا اينجا ريخته! سمير: خداي من!!! بن: سمير بزا برم خودمو تسليمشون كنم! اينجوري اگه پيدامون كنند شما رو ميكشنند! سمير: بن چي ميگي؟ فكر كردي اگه اون لعنطيا پيدات كنند به امان خدا رهات ميكنند بري؟ نخير! شكنجه ات ميدن! دوست داري شكنجه شي؟! بن: سمير تو رو خدا بزا برم! به دور و اطرافت نگاه كن! همه مردن! اونم فقط به خاطر من! سمير عذاب وجدان داره منو ميكشه! شكنجه بشم خيلي بهتره تا كسي به خاطر من بميره!!! و چشماش پر اشك ميشه! بن بلند ميشه و سمير محكم بن رو ميكشه پايين و بن هم پرت ميشه و شيشه ي توپاش بيشتر فرو ميره و بن ناخوداگاه صداش درمياد!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 9
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/28 - - گفته است :
خواهش میکنم عســــــــــــــیسم !!!!!!!
فقط کادو یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ : خخخخخخخ!حتــــــــــــــــــــــما!شکلک

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/28 - - گفته است :
به عنوان اولین نفر دعوتتون میکنم!!!!!
پاسخ : خخخخ!میسی!شکلک

سمانه در تاریخ : 1393/3/28 - - گفته است :
دیگه هیچی نمیشه گف!!!
دهن ادم باز میمونه!!!
اخه این چ داستان محشریه!!!
پاسخ : جدی؟؟؟؟؟؟مرررررررررررسی!شکلک

raha در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
مگه نگفتی ادامشو امروز میذاری!!!! نذاشتی چرا ؟؟؟؟ من دیگه طاقت ندارم....شکلکشکلکشکلک
پاسخ : باشه فردا میزارم!sorry!شکلک

sanaz در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
سلام من تازه با وبت آشنا شدم همه ی داستاناتم از اول خوندم عالی بودن مخصوصا همین آخری...لطفا زودتر ادامشو بذار....مرسی عزیزم...شکلک
پاسخ : سلام!چه اسم قشنگی داری ساناز جووون!شکلک

arezoo در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
سلام عزیزم من دیگه طاقت ندارم امتحانمم بد دادم حداقل داستانتو زودتر بذار یادم بره
پاسخ : باشه گلم!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
بن خیلی دست و پا چلفتیه دیگه دوسش ندارم.
به این زودیا بله نمیگم!!!!!!!!!!!
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخخخخخ!نه بابا!عروسیت دعوتمون کن!

فاطمه در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
عاقاااااا من رسما انصراف میدم ولش کنید بن بدبخت رو.... من به جاش شاکی شدم دیگه شکلک این همه بلا رو فاکتور بگیریم داستان قشنگیه میسیییی ادامشو زودتر بذار شکلکشکلکشکلک
پاسخ : چششششم!خخخخخ!ما ول کن نیستیم!

arezoo در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
واي مرسي فوق العاده بود به اين ميكن يه داستان هيجاني و توب
پاسخ : خخخخخخ!مرسی گلم!شکلک

nina در تاریخ : 1393/3/27 - - گفته است :
Aliiiii boddd edamasho zodi bezarrrrrrrشکلکشکلک
پاسخ : حتمااا!شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب