close
تبلیغات در اینترنت
7 بهترین پدر18
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16790 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2334 king
پنجشنبه 05 تير 1393 ساعت 15:27 | بازدید : 1927 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

آخرین اخطار برای شرکت کنندگان مسابقه!تا الان فقط نام های زیر ثبت نام کردند!دوستان سریعتر اقدام کنید!

کاترینا

الهه

زهرا بک

زهرا1324

حنانه معصومی

(لیتل مانستر98 انصراف داد،سارا بک هم که شماره نداده!)

داستان در ادامه ی مطلب....

ياحرف ميزني ياخودم تاجون داري ميزنمت!!! بن: سمير تور وخدا بس كن! نميتونم! سمير عصباني ميشه ومحكم ميزنه توگوش بن!!! بن هم حالش بدميشه وخون دماغ ميشه!!! سميركه هول شده يه دستمال ازتوجيبش درمياره وبادست راستش دستمال رومحكم رودماغ بن نگه ميداره و با دست چپش سر بن رو بالا نگه ميداره! بعدازمدتي خون دماغ بن بند مياد! سمير در حالي كه چشماش پر از اشك شده بن رو بقل ميكنه و حسابي تو بقلش ميفرشتش!!! سمير: بن! بن! معذرت ميخام! منو ببخش! دست خود من بود! سمير به خدانميخواد اتفاق ديگه اي برات بيفته!ببخشيد! بن:ه! نيازي به عذرخواهي نيست سمير! ميدونم كه نگران مني! ولي... بيخيال شايد اگه من بجاي تو بودم اينكار رو ميكردم! ولي ارزو ميكنم كه هيچوقت همچين اتفاقي نيفته! سمير بن رو بعد از اينكه بقلش كرد ميره و قرص خاباور مياره و به بن ميده تا بخوره و بخوابه و بن هم ميخوره و ميخابه! سمير هم ميره! بن تو اتاقش خوابيده و سمير هم تو پذيرايي رومبل ها خوابيده كه يكي هراسون ميكوبه به درسمير ميره اسلحهاش رو برميداره و ميره تا در رو باز كنه! وقتي كه در رو باز ميكنه پدر بن رو ميبينه كه هراسونه! سمير: اقاي يگر! چيزي شده؟حالت خوبه؟كنراد: بله خوبم! بن.. بن كجاست؟سمير: تواتقاش خوابيده! خواهش ميكنم الان نريد پيشش تازه خوابيده! كنراد:باشه!ولي... سمير: اتفاقي افتاده؟! كنراد: راستش همين 1ساعت پيش يه بسته به دستم رسيد كه ادرس نداشت! وقتي خواستم بسته رو باز كنم سارا سريع اومد بسته رو از دستم گرفته و برد! رفت تو اتاقشو نميدونم كه چيشد كه شروع كرد گريه و بدون اينكه من بفهم يا حرفي بزنه ازخونه خارج شد! رفتم تواتاقش ديدم 1 سيدي هستش! اوردمش تاببينم وبدونم كه حال بن چطوره! سمير: باشه! شماسيدي رو بديد! سمير سيدي رو ميگيره و ميزاره توتلويزيون ببينند! وقتي فيلم شروع به پخش شدسمير سرش رو ميگيره و سرش رو ميندازه پايين! پدر بن هم كپ كرده! اون فيلم فيلم شكنجه هاي بن بودكه در اون روز و تو كارخونه روي بن انجام دادند!!!
وقتي بن نعره ميزد سمير قلبش درد ميگرفت! سمير نميتونست بيشتر از اين تحمل كنه! سريع فيلم رو دراورد! پدر بن كه مات و مبهوت شده از سمير ميپرسه: اون بن بود! فيلم واقعي بود؟براي چي بن رو شكنجهش كردن؟سمير سكوت ميكنه! پدر بن هم سراسيمه ميره اتاق بن و بن بيدار ميشه! ولي بن دوباره وحشت كرده از خواب ميپره! كنراد بن روبقل ميكنه! كنراد: خداي من! بن! حالت خوبه؟!بن: اررررهههه! خوبم!ممنون!  كنراد بن رو به جلو ميخابونتش و ميخاد لباس بن رو دربياره وسوختگيهاي تو فيلمر وببينه! بن مقاومت ميكنه! سمير: اقاييگر! چيكار داريد ميكنيد؟كنراد: ميخام ببينم چه بلايي سرپسر ما وردن! بلاخره كنراد با بدبختي لباس بن رودرمياره و سوختگيهاي بن روميبينه! كنراد كه مات ومبهوت شده ميگه: براي چي؟براي چي شكنجه ات كردن؟خداي من! داغونش كردن! بن ميخادلباسش رو بپوشه ولي كنراد نميزاره! سمير: اروم باشيد! كنراد: بن چقدر بهت گفتم پليس نشو! تو براي پليس بودن ساخته نشدي! بن توچه جوري اينهمه شكنجه روتحمل كردي؟تو منو با اينكارات دغ دادي! بن: بابا بزارلباسم رو بپوشم! نگران نباش! به زودي نه تنها شمابلكه همه ازشرمن خلاص ميشن! كنراد: چي ميگي؟بن: به زودي ميكشنم!!! كنراد كه خيلي عصباني شده ميخاد داد بزنه و با بن دعواكنه كه سمير به زور از اتاق ميكشتش بيرون! سمير: اقاييگر! حال و وضعيتش اصلاخوب نيست! تواينحدودا 1ماه اتفاقات بدي براش افتاده! يه مدتي طول ميکشه تاحاش خوب بشه! خواهش ميكنم شما بريد!
 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elmira در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
مسابقه منم میخوام
خو من المیرا 14 سالمه
پاسخ : شمارتو ندارمممممممممممممممممم!!!!

elahe در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
مجبورم ریحان آخه لیتل پسر میخادشکلکشکلکشکلک
پاسخ : آهاااااا!خخخخخخخخخخخ! :-p

elahe در تاریخ : 1393/4/7 - - گفته است :
خخخخخشکلک
لیتل منو به پسر خوندگی قبول میکنی؟شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخخ!مگه تو پسریییییییییییییییییییی؟؟؟؟

little monster98 در تاریخ : 1393/4/7 - - گفته است :
اره الهه! باباي بي فكر و مسئوليتش درست زماني كه بن زير شديد ترين شكنج هاي داشته جون ميداده باباش مسافرت بوده و خوشگذروني!!!!!!!!!شکلکشکلک
ب خدا اگ بن پسر من بود دنيا رو ب پاش ميريختم!شکلک
پاسخ : خخخخخ!جدا؟دنیا رو؟؟؟ای کاش یکی بود دنیا رو به پای من میریخت!خخخخ!

elahe در تاریخ : 1393/4/6 - - گفته است :
بابا جونش حالا میفهمه این بچه چی کشیدهشکلک
انگار بن خودشم میخاد که بمیرهشکلک
پاسخ : خخخخ!آره دیه!

سمانه در تاریخ : 1393/4/6 - - گفته است :
ممنون خانمی!!!!!!!
اما بعد این همه وقت کاش بیشتر مینوشتی!!!!!!!
دفعه بعد بیشتر بذار!!!!!!!
داستانش خیلی جالبه!!!!!شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : باشه امروز ادامشو بیشتر میزارم!شکلک

elahe در تاریخ : 1393/4/6 - - گفته است :
!!!!!! چرا لیتل انصراف داد؟؟ نویسنده عالیه ها!
پاسخ : آره!آخه وقت نداره!

زهره صابری در تاریخ : 1393/4/5 - - گفته است :
سلام گلم خوبی خسته نباشی چرا این قدر کم نوشتی آخه باشه ایبی نداره دوست دارم قششششنگ بود فقط بقیش رو کی میزاری ها شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خواهش میکنم!امروز ادامشو میزارم!

ادرینابک در تاریخ : 1393/4/5 - - گفته است :
ریحانه جون من ادرینا هستم نه زهرا ممنون بابت داستانشکلک
پاسخ : باشه!الان عوض میکنم!خواهش میکنم!شکلک

کاترینا در تاریخ : 1393/4/5 - - گفته است :
ریحانه جون یک سوال 4شنبه یا 5 شنبه ی هفته ی دیگه همون موقع موضوع داستان معلوم میشه؟
پاسخ : اره!موضوعشو میگم!و یک الی دو روز وقت میدم که داستانو بدین!نه زیاد طولانی باشه و نه زیاد کوتاه!شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب