close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر19
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
جمعه 06 تير 1393 ساعت 20:23 | بازدید : 5533 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

من خودم پيشش هستم وازش مراقبت ميكنم! كنراد: اخه.. سمير: خواهش ميكنم! وكنراد ميره!سمير برميگرده به اتاق بن! سمير: نميخاي برگردي پاسگاه؟ دلت براي اونجا تنگ نشده؟

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بن: سمير سمير! خيلي دلم براي گذشته تنگ شده! دلم براي داغون كردن ماشين ها تنگ شده!-دلم براي غرغرهاي كروگرتنگ شده!-دلم براي بزن بزن ودنبال كردن تنگ شده! و از همه مهمتر دلم برای كار كردن با تو تنگ شده! دلم لك زده براي اونوقت هايي كه سر ماشين با هم دعوا ميكرديم! سمير كه بااين حرف هاي بن غمگين ميشه سعي ميكنه به روي خودش نياره و ميگه: خوب پس اگه موافقي بيا يه سر بريم پاسگاه! بچه ها دلشون برات تنگ شده! بالاخره سمير بن رو راضي ميكنه تا با هم برن پاسگاه! بن وسمير حاضر ميشن و راه ميفتن! در پاسگاه: افراد پاسگاه به استقبال بن ميان. از جمله كروگر! ولي متوجه ميشن ك بن اين تو اين مدت خيلي داغون شده! بن هم سعي ميكنه مثل گذشته رفتار كنه ولي موفق نميشه! بعد از مدتي كروگر بن رو تو دفترش صدا ميكنه! كروگر: يگر! خيلي خوشحالم كه برگشتي! ولي به نظرم بهتره يه كم ديگه استراحت كني تا حالت كاملا خوب بشه! بن ناراحت ميشه و ميگه: ممنون خانم كروگر! ميدونم شما به كسي مثل من احتياج نداريد! شما كسي رو ميخايد كه براتون كار كنه! نه كسي مثل من كه 24 ساعته تو بيمارستا نه يا اصلا ازش خبري نسيت!!! كروگر كه هول شده ميگه: يگر! نه نه من اصلا همچين منظوري نداشتم! بن: نگران نباشيد خانم كروگر به زودي همه از شرم راحت ميشن! شما بهتره از الان به فكر همكار جديدي براي سمير باشيد!ميخام قبل از اينكه برم خيالم راحت باشه!سمير بهترين دوستمه! كروگر كه عصباني شده ميگه: يگر چرا اينجوري ميكني؟! مگه من چه حرفي زدم؟! من منظورم اين بود كه تو بايد يكم استراحت كني!هنوز چهره ات خسته است! با بلند شدن صداي كروگر بقيه افراد پاسگاه از جمله سمير پشت در اتاق كروگر جمع ميشن! بن: چشم! من ميرم! استفا ميدم! شايد اينجوري بهتر باشه! كروگر داد ميزنه ميگه: يگرررر!!! بن هم اسلحه و  كارتش رو رو ميز ميزاره و از دفتر كروگر ميره بيرون! سمير جلوش رو ميگيره و ميگه: بن! چي شد؟! بن: هيچي سمير! سمير ازت بابت اين مدتي كه برام زحمت كشي ازت ممنونم! ببخشيد اگه اذيتت كردم! خداحافظ!!! و سمير رو بقل ميكنه و ميره! سمير كه مات و مبهوت شده برميگرده به دفتر كروگر تا ببينه جريان چيه! سمير: خانم كروگر! چه اتفاقي افتاد؟ بن چرا رفت؟! كروگر كه عصبانيه ميگه: نميدونم! گركان تو اين مدت چه بلايي سرش اومده؟! من فقط بهش گفتم كه يكم بهتره استراحت بيشتر كنه! كه گفت بزودي همتون از شرم راحت ميشين! سمير: كه اينطور ! نميدونم بن تو چه ماجرايي پا گذاشته كه همش از رفتن حرف ميزنه! خانم شنگمن هم كه مرد! كروگر: خيلي براش نگرانم! گركان ول كن! برو دنبالش! ممكنه دوباره بلايي سرش بيارن!  سمير: چشم! و ميره به بن زنگ ميزنه! ولي گوشي بن خاموشه! سمير ميره هرجايي كه حدس ميزنه بن اونجا باشه ميره سر ميزنه! ولي خبري از بن نيست!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Shekoofe در تاریخ : 1394/1/6 - - گفته است :
Deqqqqqammmm dadi dokhtar ba in dastant

Shekoofe در تاریخ : 1394/1/6 - - گفته است :
Deqqqqqammmm dadi dokhtar ba in dastant

مهدیه در تاریخ : 1393/4/10 - - گفته است :
امروز میتونی بزاری یا نه
پاسخ : آره آره!

مهدیه در تاریخ : 1393/4/10 - - گفته است :
امروز میتونی بزاری یا نه
پاسخ : اره!دارم میزارم!

هدیه در تاریخ : 1393/4/10 - - گفته است :
آخه لیتل جون منم خیلی این چیزا رو دوست دارم فیلم های پلیسی رو هم دوست دارم و زیاد میبینم ولی بابام نمیزاره و میگه خطراتش زیاده ولی انشاا... شما پلیس خوبی بشی
پاسخ : آره!خخخخخ!خیلی خطرناکه باو!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/10 - - گفته است :
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدادی
تو نظر سنجی نمیگم .
بالای هر پست یه گزینه هست بنام نظرات ، روش کلیک میکنی به طور خودکار وارد یه صفحه از سایت میشی میری پایین تر نوشته :میتوانید دیدگاه خودرا بنویسید:اونجا اول اسمتو مینویسی ایمیل لازم نیس وارد کنی ومتن نظر رو مینویسی و بعدشم کد امنیتی رو وارد میکنی.
افــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــاد؟
پاسخ : آهـــــــــــــــــــــــا!اوکی!

little monster98 در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
ممنون بچه ها!
ايشا... شما هم ب ارزوهاتون برسيد و موفق بشيد!
ولي نه هديه جون! من كاملا با روحيم سازگاره!
ريحانه كامل درجريانه!
من عاشق خون و انفجار و از اين جور چيزام!
پاسخ : آره!خخخخخخ!من مینا رو میشناسم!ههههههه!!!)

هدیه در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
سلام اتفاقا منم خیلی دوست دارم که پلیس شوم ولی بابام نمیزاره و میگه با روحیت سازگار نیست و از این جور حرفا خلاصه نمیزاره پلیس شوم ولی لیتل جون امیدوارم بتونی و در آینده ای نزدیک پلیس شوی و بتونی به جامعه ات کمک کنی
پاسخ : خخخخخ!حتما!

little monster98 در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
ب خدا عاشق پليس بودن شدم! از وقتي راهنمايي بودم اين فكر تو مخم بود! من عاشق هيجانم! ميدونم ي كم هيجانش زياده! و تحديد مرگ هميشه تو كارشونه! ولي من خعلي دوس دارم!
مخصوصا اين ك برم تو دايره ي مواد مخدر-جرم شناسي و جنايي برم!
ولي فك كنم تو سپاه بتونم برم! عاخ بابام تو سپاه تو بخش جنگش كار ميكنه! ولي من اون قسمتش نميرم! از جنگ و اين چيزا خوشم نمياد!
حالا ب بابام گفتم تحقيق كنه! حالا نميدونم كنه يا نه! عاخ خودش دوس نداره من تو اين جاها كار كنم! ميخاستم اتش نشان بشم گفت ك عمرا!
حالا ريحانه برام دعا كن! ولي درباره ي ادم تحقيقات اقليتي مذهبي ميكنند! ولي من ك چادري نيستم! ولي فك كنم مجبور شم ك چادري شم!
پاسخ : اوخی!پس امید وارم موفق باشی!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/9 - - گفته است :
دخترایی که عاشق تام و علیرضا حقیقی میشین..................
ماه رمضون داره میاد....
هوررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا
احـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسان علیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخانی
ریحان نامرد گفتی میای وبم نظر میدی
پاسخ : نظر دادم که!!!!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب