close
تبلیغات در اینترنت
7بهترین پدر20 - قسمت آخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 10 تير 1393 ساعت 22:2 | بازدید : 7015 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمير خيلي نگرانه! ميترسه نكنه بلايي سرش اورده باشن! بن از يك كلاب قديمي بيرون مياد! بن تا حالا حتي با سمير هم اونجا نرفته بود! وقتي از از اون جا بيرون مياد 2 تا جيپ مشكي جلوي بن رو ميگيرن!!!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بعد دوتاشون از ماشين پياده ميشن و محكم ميزنن تو سر بن! بعد بن ميندازنند تو ماشين! ولي يكي از افراد معمولي اين صحنه رو ميبينه! مياد جلو ولي تا مياد جلو اونا تيربارونش ميكنند سريع در ميرن! مردم زنگ ميزنند به  پليس! سمير هم كه تو ماشينش بود و داشت دننبال بن ميگشت! سوزانه بهش قضيه رو ميگه سمير هم با عجله ميره! سميرميرسه! سمير: گركان هستم! اينجا چه اتفاقي افتاده؟! يكي از پليس ها: مثل اين كه 2تا جيپ جلوي يكي رو ميگرن و ميزنن تو سرش رو ميبرنش ولي  يكي قضيه رو ميبينه و ميره جلو تا ببينه چه خبره كه تير بارونش ميكنند! سمير: خداي من بن!!!!!! سمير بدجوري نگران ميشه! هي از اين ور به اونور ميره! كه يكدفعه اي موبايلش زنگ ميخوره!

سمير:بله! ناشناس: نگران نباش! رفيقت پيش ماست!  سمير:چچچچچچييييييي؟ لعنطي! ناشناس: بهت قول ميدم كه امروز جنازه ي رفيقت رو توي تابوت شيك برات بفرستم! سمير كه درحاليكه خيلي عصباني شده و چشماش پر اشك شده ميگه: گوش كن عوضي!  اگه دست كثيفت بهش بخوره خودم دستت رو قلم ميكنم! ناشناس: باش كه بتوني جنازه ي رفيقت رو و من و پيدا كني!!! و گوشي رو قطع ميكنه! سمير زنگ ميزنه به كروگز و قضيه رو ميگه و كروگر هم درخواست جست و جوي همگاني رو ميده!! سمير هم هراسون ميره خونه ي پدر بن و سارا رو به زور با خودش ميبره  و ميبرتش تو اتاق بازجويي تا ازش باز جويي كنه! سمير كه عصبانيه: سارا ! همين الان از اول همه چي رو  برام مو به مو ميگي! سارا: چي رو؟! سمير كه عصباني ميشه محمكم دستش رو ميزنه به ميز و سارا ميترسه! سمير: كه نميدوني! خو من بهت ميگم! بگو جريان چيه! بگو براي چي ي مشت ادم بن رو تا سر حد مرگ شكنجه ميكنند و اون دم نميزنه! بگو براي چي الان دزدينش! بگو! سارا كه گريه اش گرفته ميگه: نميتونم! خدش بهم گفت كه حتي اگه تيكه تيكش هم كردم من چيزي نگم! سمير اروم ميگه: خواهش ميكنم سارا! بگو جريان چيه! سارا: عاخه... سمير: خواهش ميكنم! سارا با گريه ميگه: راستش قضيه مربوط به شب قبل از اشنايي ماست! راستش شب بود و بن تازه از كلاب امده بود خيابون خلوت خلوت بود! من هم خودم خونه ي يكي از دوستام بودم و داشتم بر ميگشتم! كه يكدفعه اي 2تا جيپ اومدن و شروع كردن به تير اندازي به كسي كه داشت از خيابون رد ميشد! و بعد از مدتي هم رفتن! ما هم سريع رفتيم بالاي سرش! اون يارو كه فهميديم توي نيروگاه  هسته اي كار ميكنه در حاليكه داشت ميمرد به بن يك كليد كوچيك داد! و گفتش هيچ جوره نبايد اين كليد دست كسي بيفته! ما هم متعجب  شده بوديم كه دوباره اون جيپ ها شروع به تيراندازي به سمت ما كردن! ولي تا خاستيم فرار كنيم از جلو و از عقب راهمون رو بستنند! بن هب من علامت داد كه در بريم! من هم گوش كردم ولي وقتي كه ميخاستيم در بريم اون يارو ها چاقو داشتنند چاقوشون به ما برخورد كرد و ما زخمي شديم! و بالاخره با بدبختي فرار كرديم! و بن شمارش رو بهم داد تا اگه مشكلي پيش اومد بهش زنگ بزنم! و بهم گفت كه درباره ي اين موضوع با كسي فعلا حرف نزنم! سمير: همين؟! همه چي رو گفتي؟! سارا: اممم راستش يه سي دي هم بهش داد! سمير:خوب حالا تو اون سي دي چيه و اون كليده براي چيه ؟  سارا: راستش...اممم....عاخخخ سمير: بگو ديگه! زمان داره از دست ميره!  سارا: اون كدهاي فعال سازي بمب هاي هسته اي اند!!! سمير :چچچچچچچچچچچيييييييييييييييي؟! داري راست ميگي يا ما رو سر كار گذاشتي؟! سارا: نه قسم ميخورم راست ميگم! سمير كه وحشت كرده ميگه: خداي من! بن! بن! سارا سارا خوب كد ها مال المان هستنند ديگه؟!  سارا: نه ماله كشور هاي قلب تجارتي دنياست!! سمير: منظورت چيه؟ سارا: يعني كشور هايي مثل المان-امريكا و ... كشورهايي تو هر قاره اي كه از نظر اقتصادي موفق اند هست و كشورهايي كه به فناوري انرژي هسته اي و بمب هاي هسته مجهز اند!!!!!!!!!!!!!  سمير كه بيشتر وحشت كرده ميگه: واي!بيچاره بن! سارا ولي تو گفتي كه يك كليد بود با يه حلقه سي دي كه! سارا: خوب اره! اون دكترهرمز ها رو به صورتي در اورده بود كه به هم وابسته اند! يعني حتما بايد هردوتاشون رو داشته باشي تا اطلاعاتش به دردت خوره! الان هيچكدومشون به تنهايي به دردشون نميخوره! سمير: الان اونا كجان؟! سارا: يه جاي امن! سمير: اگه پيداش كنند كه... سارا: خيالت راحت! نميتونند پيداش كنند! سمير: ولي بن ممكنه زير شكنجه ها تلف شه! سارا اشك ميريزه! سمير دست سارا رو ميگيره و با خودش مياره بيرون پيش كروگر! سمير: خانم كروگر! تا دير نشده بايد يه كاري بكنيم! كروگر: اره گركان! ولي چي كار؟! سمير كه عصباني شده ميگه: نميدونم! نميدونم! نميدونم كجا بايد دنبالش بگردم! ميترسم وقتي بهش برسم كه دير شده باشه! بن حالش خوب نيست! دكتر گفته كه بدنش تحمل شكنجه ديگه رو نداره! همون دفعه ي پيش دكترش گفت كه خيلي شكنجه اش كردن! كروگر: اخه كجاست؟ گركان اون شماره رو بده هارتموت و سوزانه شايد بتونند پيداش كنند! سمير: باشه ولي من بعيد ميدونم! و ميره پيش سوزانه همراه با سارا و اون شماره رو ميده! و اما بن! بن رو به يه انبار متروكه خارج شهر برده بودن! ضربه پنجه اي: بچه ها امروز بايد تمومش كنيم! نبايد بزاريم كه كار به موقعه اي ديگه اي بكشه عين دفعه ي قبل! ديويد: ولي رئيس اين حرف نميزنه كه!  ضربه پنجه اي: خفه شو احمق! من خودم به حرفش ميارم! اشنايدر: رئيس ولي بايد سريع به حرفش بياريد! زيادي حالش خوب نيست! ضربه پنجه اي: ميدونم! ولي اين دفعه اي برنامه ي خاصي دارم! اينبار تمومش ميكنم! ولف برو با چندتا از بچه ها حاضر شيد! ميخام بريد يكي رو برام بياريد!!! ولف: چشم! براي چي؟! ضربه پنجه اي: بيا جلو تا بهت بگم! و ولف هم مياد جلو! ضربه پنجه اي محكم با اون مشت معروفش ميزنه تو صورت ولف!!! ولف هم پخش زمين ميشه! ضربه پنجه اي: يادت نره كه من كيم! خفه شو و برو كاري كه بهت گفتم رو بكن! برو پاسگاه و گركان رو وردار بيار!!! ولف: چشم! و راه ميفتن به سوي پاسگاه! بن هم بيهوشه!در پاسگاه: سمير اصلا اعصاب نداره و همش اينور و اونور ميره! سمير: سارا بيا بيريم! سارا: كجا؟! سمير: نميدونم! ولي نميتونم اينجا بشينم دست رو دست بزارم! سارا: باشه! و بعد سمير و سارا با هم سوار ماشين ميشن و ميرن. تو راه: سمير پشتش رو كه نگاه ميكنه متوجه ميشه كه يه جيپ داره تعقيبشون ميكنه!! سمير: مثل اين كه دارن تعقيبمون ميكنند! سارا: بدبخت شديم!
سمير: نه! صبر كن! مي خواهم دورشون بزنم! سارا: چه جوري؟! سمير:صبر كن! من مطمئنم كه جايي كه اين ها ازش اومدن جاي بنه! سارا: اره! سمير: خوب فقط كمربندت رو محكم ببند و سر جات محكم بشين! سارا نميدونه كه سمير چي كار مي خواهد كنه يه كم نگران ميشه! سمير: اونجا رو نگاه كن! بابات عاشق اين كاره! سارا: كدوم كار؟! سمير: داغون كردن ماشين! سارا: يعني... سمير: اره! اون تريلي رو نگاه كن! هر وقت بهت گفتم از ماشين بپر بيرون! سارا: اخههه...باشه! سمير پاش رو گاز ميزاره! سمير: حالا! و سمير و سارا با هم از ماشين ميپرنند بيرون و ماشينشون به اون تريلي ميخوره و يه انفجار مهيب تو بزرگراه رخ ميده! ولف كه پشت سرشون بود هم براي اينكه بهشون برخورد نكنه ماشين رو ميبره اونوري ولي ماشين چپ ميكنه!!! ولف با افرادش از ماشين بيرون مياد!  ولف: بريد پيداشون كنيد! سمير: سارا بدو! سارا: نميتونم! پام خيلي درد ميكنه! سمير:بايد سريع بريم! يكدفعه اي ولف ميرسه! ولف: كجا مي خواي بري؟ كلي برنامه داريم! در ضمن رفيقت هم پيش ماست! يادت كه نرفته! سمير: اگه بلايي سرش اورده باشين... ولف: نگران نباش! الان ميريم خودش رو ميبيني! بچه ها... و به افراش اشاره ميكنه و اونا هم سمير و سارا رو ميبرن! تو انبار متروكه بن كم كم داره بهوش مياد! ضربه پنجه اي: چه عجب بهوش اومدي! بن: لعنطي! ضربه پنجه با لحن كملا جدي و درحاليكه كه عصبانيه ميگه: ببين! من ديگه حوصله ندارم! امروز اخرين فرصتته! يا عين ادم حرف ميزني يا خودم اونقدر شكنجه ات ميكنم تا حرف بزني! ميل خودته! بن: حالا من يه چيزي ميگم تو گوش كن! ضربه پنجه اي: كاملا حواسم به توئه! بن: من اولش هم بهت گفتم! من هيچ حرفي درباره ي اون موضوع نميزنم! نظرمم به هيچ عنوان تغيير نميكنه! ضربه پنجه اي به افرادش چشمك ميزنه و اونا هم لباس هاي بن رو درميارن! ضربه پنجه اي كه حسابي عصباني شده ميگه: باشه! يه بلايي سرت بيارم! كه هر ثانيه اش برات شكنجه باشه! و ميره به طرف بن و شروع ميكنه بن رو به طور وحشيانه اي كتك زدن!!!!!  كه يكدفعه اي ولف با افرادش و سمير و سارا ميرسن! ضربه پنج هاي از اومدن سمير خوشحال ميشه! سمير و سارا كپ كردند! ضربه پنجه اي با خنده: پاشو ببين! رفيقت اومده! و لگد محكمي تو شكم بن ميزنه! و مياد پيش سمير! ضربه پنجه اي: بيا اينم رفيقت! سيمر ميخاد خودش رو رها كنه و بره پيش بن! ضربه پنجه اي: ولش كن! بزا بره پيش رفيقش! باهاش حسابي كار داريم! تو هم برو اون دختره رو بزار تو اون اتاقه و بيا پيش من! بايد يه چيزي بهت بگم! ولف:باشه! سمير ميره بالا سر بن! و بن هم داره خون بالا مياره! سمير به بن كه نگاه ميكنه ميبينه يه جاي سالم هم تو بدنش حتي نمونده! سمير بن رو ميگيره تو بغل خودش و بن هم بعد از مدتي از حال ميره! ولف سارا رو تو اون اتاق ميبره و دستاش رو ميبنده و مياد پيش ضربه پنجه اي! ولف:انجام دادم! ضربه پنجه اي: مگه بهت نگفتم كه گرگان رو فقط بياري؟! پس چرا اين دختره رو هم اوردي؟! ولف: چي كاركنم؟ دختره هم پيشش بود! ضربه پنجه اي: خعلي خوب! برو اون بن و گركان رو بيار! ولف: باشه! ولف ميره و سمير و بن رو مياره! ضربه پنجه اي: گركان بهوشش بيار! وگرنه مجبور ميشيم خودمون بهوشش بياريم! سمير اروم بن رو بهوش مياره! ولي بن طبق معمول وحشت كرده! ضربه پنجه اي: اروم باش! ما پيشتيم! سمير اروم ميگه: لعنط به تو! ضربه پنجه اي: ميخام امروز برنامه رو عوض كنم! سارا داشت با خودش فكر ميكرد! به نظزش اين صدا خيلي اشناست! بن: چه جالب! ولي من برنامم همونه! ضربه پنجه اي : باشه! من مشكلي ندارم! ولي فكر كنم رفيقت مشكل داشته باشه! بن: منظورت چيه؟! ضربه پنجه اي: يعني رفيقت براي اين كه جون خودش رو نجات بده بايد تو رو بكشه!!! سمير:چيييييييييييييي؟! بن: خداي من! ضربه پنجه اي: برنامه ي محيجيه! مگه نه؟! سمير: من هرگز اين كار رو نميكنم! ضربه پنجه اي: نميتوني! چون اگه اينكار رو نكني كشته ميشي و بلعكس اگه تو بن كوچكترين مقاومتي كني همكارت رو عين خودت شكنجه ميدم! بن: لعنطي! ضربه پنج اي يه چاقو از دستش در مياره و به سمير ميده! ضربه پنجه اي: شروع كن! سمير: من اينكار رو نميكنم! بن:سمير... ضربه پنجه اي: شروع كن! چاقو رو بكن تو شكمش! سمير كه عصباني شده داد ميزنه ميگه: لعنطي! اون بهترين دوستمه! من نميتونم تحمل كنم كه كوچكترين بلايي سرش بياد! اونوقت از من ميخاي ك بكشمش؟! ضربه پنجه اي ميخنده و ميگه: چه كار ميشه كرد؟! جون بهاي ارزشمنديه! بعضي موقع ها براي حفظش بايد كارهايي كرد! سمير: من ادمم! مثل تو حيوون نيستم!!! ضربه پنجه اي كه عصباني شده ميره طرف سمير و ميگه: زبون نفهم! اگه اينكار رو نكني جلو چشمات تا سر حد مرگ شكنجش ميدم كه بميره و بعدشم خودت رو ميكشم! تو كه نميخاي من اينكار رو بكنم؟! نه؟! سمير كه اعصابش خورد شده با دستش ميزنه تو سرش! كه بن سريع دستش رو ميگيره! بن:خيلي خوب! سمير اينكار رو ميكنه! ولي بايد بعدش همسمير رو هم سارا رو ازاد كني! سمير كه عصباني شده ميگه: بن تو داري چي ميگي؟ حالت خوبه؟ من اينكار رو نميكنم! ضربه پنجه اي پوز خندي ميزنه! بن: سميررررر... ضربه پنجه اي: داري عصبانيم ميكني! بن: باشه! ولي قبلي از اين كه سمير منو بكشه ميخام باهاش 1دقيقه تنها باشم! سمير:بنن! ضربه پنجه اي: باشه! بچه ها بريم!... و ميرن! سمير: بن تو چي ميگي؟ اونا از من ميخان كه تو رو... بن: ميدونم سمير! ولي هركاري كه ميگن بكن! مهم نيست چه بلايي سر من مياد! مهم اينه كه بلايي سرت نياد! سمير داد ميزنه: بنن! بن با صداي گرفته اي ميگه: سمير! سمير! ازت معذرت ميخام بابت اين مدت كه حسابي اذيتت كردم! ببخش منو! به خدا نميخاستم تو قاطي شي! سعي هم كردم ولي نشد! سمير كه عصباني شده: بن ... بن: سنير تو بهترين دوست و همكار من تو كل عمرم بودي! هميشه ميترسيدم از دستت بدم! سمير: بس كن! بن: بزار حرفم رو كامل بزنم! سمير خيلي دوست دارم! اميدوارم اينبار  يه همكار خوبي گيرت بيار! مثل اون موقعي اي كه تو بزرگراه اين حرف رو بهم زدي! واقعا همون موقع از ته قلبمم خاستم كه همكار خوبي گيرت بياد! سمير كه ناراحت شده مياد حرف بزنه كه ضربه پنجه اي با افرادش ميان داخل. ضربه پنجه اي: خوب! وقتتون تمومه! خوب بچه ها... و به افرادش علامت ميده! و اونا هم بن رو ميخابونن! سمير و بن هردوشون تو چشماي هم خيره شدند! سمير دستش داره ميلرزه! و چشماشهم پر اشك شده! ولي با همون دست هاي لرزونش چاقو رو مياره بالا! بن هم تو چشم هاي سمير خيره شده! و بعد سمير چاقو رو محكم تو شكم بن فرو ميكنه! بن اخ بلندي ميگه! و چماش از شدت درد پر اشك ميشه!  سمير ميخاد چاقو رو دربياره كه ضربه پنجه اي بهش ميگه:نه نكن! اينطوري حتي براي 5 دقيقه ديگه هم زنده نيست! و نميزاره كه سمير چاقو رو دربياره! سمير هم شروع به گريه كردن ميكنه! و سر دستش رو شونه و سينه ي بن ميزاره! سارا هم شروع ميكنه به گريه كردن! ضربه پنجه اي ميره جلوي سارا و بهش ميگه: با پدرت خداحافظي كن! سارا هم اعصابش خورد ميشه و اون ماسك پنجه ضربه اي رو از صورتش ميكنه! و دهنش باز ميمونه! سارا ميبينه كه ضربه پنجه اي پدر سابق خودش و دايي درحال حاضرشه! سارا: چه طور ممكنه! ضربه پنجه اي: همه چيز ممكنه! بن هم اون طرف خونريزي زيادي داره! و كم كم داره بي حال ميشه! سمير سرش رو بلند ميكنه! و  درحاليكه نگرانه ميگه: بن بن! نخواب! ضربه پنجه اي افرادش رو جمع ميكنه! ضربه پنجه اي: بچه ها! از همراهيتون ممنونم! ولي تموم شد! و شروع ميكنه به شليك كردن و همه ي افرادش رو ميكشه! بن يه كم ميترسه! ميترسه ضربه پنجه اي بلايي سر سمير و سارا بياره! كه يكدفعه اي اشنايدر مياد بالا سر بن و اسلحش رو مياره بالا سر بن و ميگه بمير كه ضربه پنجه اي بهش شليك ميكنه! و اون هم ميميره! در اين لحظه صداي ماشين پليس ها مياد! سمير: خدا رو شكر! و نگاه به بن ميكنه ميبينه كه بن چشماش داره بسته ميشه! بالاخره كروگر و افراد پاسگاه و وزارت امنيت ميرسنند! و ضربه پنجه اي رو دستكير و بن رو به بيمارستان منتقل ميكنند! تو بيمارستان هم جريان رو به پليس ها ميگه و اونا هم سمير رو دستكير ميكنند! سمير بدون كوچكترين مقاومتي باهاشون ميره! چون به خاطر بن عذاب وجدان داشت! بن تو بيمارستان بود و پدرش كنراد بالا سرش بود! و هنوز هم بهوش نيومده بود! ولي بالاخره بعد از 2روز بهوش مياد! و سراغ سمير رو ميگيره! و پدرش هم جريان رو بهش ميگه! بن ميخاد بره! ولي باباش و دكترها بهش اجازه نميدن! ولي بن شب از بيمارستان فرار ميكنه و ميره اداره و ميگه كه سمير تقصير نداشته! و اونا هم سمير رو با بدختي ازاد ميكنند! ولي بن خودش حالش بد ميشه و دوباره برش ميگردونند بيمارستان! بعد از مدتي بن حالش خوب ميشه و از بيمارستان هم مرخص! سمير هم بن رو پيش روانشناش ميبره! و هفته اي چندبار ويزيت ميشه! و بالاخره بن حالش خوب ميشه و برميگرده به پاسگاه! و خونشون بزرگراه!



پایان



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Shekoofe در تاریخ : 1394/1/6 - - گفته است :
Yanii to in 20 ghesmat mno andaze bist sal pir kardi

Fatemeh در تاریخ : 1393/4/20 - - گفته است :
سلام دستت درد نکنه خیلییییییییییی خیلییییی قشنگ بود بازم از این داستانهابذار فقط پای زن و نامزدو و بچه بنو وسط نیار زیاد من حال نمی کنم و قشنگ نمیشه داستان.ممنون.
بای.
پاسخ : خخخخخ!شما مثل اینکه اصلا دلتون نمیخواد بن سر و سامون بگیره ها!

raha b.a در تاریخ : 1393/4/13 - - گفته است :
عــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود
پاسخ : میسی!

مبینا در تاریخ : 1393/4/13 - - گفته است :
مرسی.عالی بود.خوشم اومد...
پاسخ : ممنون!

little monster98 در تاریخ : 1393/4/12 - - گفته است :
ممنون دوستان! تشكر اصلي بايد از ريحانه بشه ك اين همه مدت تحمل كرد!
پاسخ : تحمل؟جووووووک!؟؟؟خخخخخخ!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/11 - - گفته است :
به خدا با چشای خودم دیدم
به جون تام راس میگم
پاسخ : واااااااااااا!چه جالب!

sarabeck در تاریخ : 1393/4/11 - - گفته است :
اخرش من چی شدم؟ولی عالی بود خیلی ممنون ریحانه ممنون لیتل
پاسخ : نمیدونم از نویسندش بپرسید!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/11 - - گفته است :
به خدا کشتین منو داستانمو میخوام
این که لبا ساشو در اوردن یه خورده بی تر بیوتی بود ولی به جون خودم شبکه تهران همین صحنه رو بدون سانسور نشون داد به خدا راس میگم!!!!!!!!!
ولی در کل دوسش دارمممممممممممممممممم
گاهی ...ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻨﯽ
ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ
ﻧﮕﺎﺶ میکنی
ﺍﺷﮑﺎﺕ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ میشه .…
ﺗﻮی ﺩلت میگی .…
ﻧﺒﺎﺷﯽ ... ﻣﯿﻤﯿـــــﺮﻡ
همیشه باش ♥
پاسخ : خخخخ!ن بابا!کجا شبکه ی تهران نشون داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

elahe در تاریخ : 1393/4/11 - - گفته است :
خیلی خوب مرسییییییییییییییییییییی و خسته نباشی لیتلم خسته نباشه
پاسخ : ok!mer30!

زهره صابری در تاریخ : 1393/4/10 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان قششششنگت دوست دارم عالی بود در حد لالیگا راستی کاش یک جمله خنداره هم تهش می زاشتی تا یکم بخدیم ولی بازم ممون راستی داستان بعدیت رو کی میزاری آیا
پاسخ : داستان بعدی شنبه!داشتان شرکت کنندگان مسابقه رو میزارم!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب