close
تبلیغات در اینترنت
7اعلام نتایج
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
پنجشنبه 19 تير 1393 ساعت 20:11 | بازدید : 4323 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام دوستان!ازتاخیرم عزر خواهی میکنم!اینترنتم تموم شده بود!خب حالا اعلام نتایج....

نفر اول:حنانه

نفر دوم:الهه

نفرات سوم مشترک:کاترینا-المیرا

در ادامه ی مطلب داستان هارو بخونین و نظرتونو بگین!بگین ایا این رتبه بندی من درسته یا نه!(هر چهار نفر نویسنده ی وب من میشن!)

داستان حنانه نفر اول

رئیس اون گروه وارد انبار میشه و یه ساکی رو پشت جعبه قایم میکنه.وقتی داره مید بیرون یه چیزی توجهشو جلب میکمه و اون چیزی نبود جز قطره های خون!!!قطره های خون رو دنبال میکنه که به پشت میله هل میرفت.پشت میله هارو نگاه میکنه ولی چیزی یمیبینه.میره روی یه جعبه وای میسته تا بتونه بهتذ نگاه کنه.یکی از افرادش به اسم رادولف میاد:رئیس.ناخدا با شما کار داره.بلر از روی میاد پایین و میگه:تو کسی رو ندیدی که وارد کشتی بشه؟رادولف:نه........فولی میتونم پیگیری کنم.بلر:نیازی نیست.یه حسی بهم میگه که حالاحلاها از دست اون پلیسای فوضول راحت نمیشم.و به همراه رادولف از انبلر خارج میشن.بن در یکی از جعبه هارو بر میداره:سمسر.هی سمیررررز.سمیر در همون جعبه ای که بلر روش بود رو بر میداره و میگه:بعله،چیه؟بن:نگرانت بودم،خوبی؟دستت چطوره؟سمیر:خوبم،یه خراش جزییه.به نظرت این کشتی کجا داره میره؟ماچجوری بدون نیروی کمکی اینارو بگیریم؟بن از جغبه مباد بیرون و کمک سمیر هم میکنه که بیاد بیرون.بن:من چمیدونم.اون موقع که میخاستس سر از کار اینا در بیاری باید به همچین چیزایی فکر میکردی.حلا هم ایراد نداره،باهم ایندشونو تبا میکنیم.سمیر به سمت ساکس میره که بلر اورده بودتش تو انبار.در ساک رو باز میکنه و به بن نشون میده:به نظرت این همه اسلحه چقد می ارزه؟بن شونه هاشو مندازه بالا و میگه:من چمیدونم،ولی بهت قول میدم هر وقت وارد این عرصه کاری شدم تو در جریان قیمتا بزارم.کشتی در اسکله تجاری امستردام توقف میکنه.بنو سمیر قبل از اینکه کسی متوجه بشه از کشتی خارج شدن یه گوشه منتظر بلر و افرادش شدن تا تعقیبشون کنن.بعد از چن دقیقه بلر و افرادش از کشتی پیاده میشن بن:سمیر من این یارو رو میشناسم(بعد به رادولف اشاره میکنه)سمیر:خسته نباشید.همین دیروز بود که با خودشو افرادش درگیر شدیم.بن:خودم اینو میدونم انگار قبل تر از اون میشناختمش،یه جا دیده بودمش.بن چن ثانیه سکوت میکنه و میگه:وای خدای من سمیر... این یارو تو شرکت پدرم کار میکرد.سمیر:هان!تو شرکت پدرت؟یعنی داری میگی که کنراد یگر مخفیانه اسلحه قاچاق میکنه؟اخه یه قاچقچی اسلحی چه ربطی به شرکت پدر تو داره؟نکنه... .بن حرفشو قطع میکنه و میگه:اره درسته.برای خروج محموله نیاز به مجوز یه شرکت معتبر داشتن.پدرم اگه بفهمه که رادولف از شرکتش چنین سوءاستفاده ای کرده سکته میکنه.زودباش سمیر دارن میرن باید بریم دنبالشون.بن و سمیر سوار تاکسی میشن و از راننده میخان که ماشین اونا رو دنبال کنه.
در پاسگاه
کروگر:خبری از گرکان و یگر نشد؟سوزانه:نه.گوشیاشونم خاموشه نمیتونم دریابیشون کنم.کروگر:این دو نفر باز قراره چه خراب کاری بکنن؟
در کلوپ پاناما
بلر سمت یکی از کارکنان اونجا میره و بعد از دادن مقداری پول به طبقه پایین میره.بن و سمیر هم بعد از اینکه دست سمیر رو پانسمان کردند و لباساشونو عوض کردند به کلوپ میرن و به بهانه سرو مشروب به طبقه پایین میرن و توی یه اتاقی قایم میشن تا به حرفای بلر گوش بدن.بلر:جنسا امادس.یه درگیری کوچک با پلیس پیش اومد که حل شد.فردا جنسارو کنار دریاچا تفریحی لوگو تحویل میدم.فقط همه پولا رو بیار وگرنه رنگ جنساهم نمیبینی.بعد از رفتن بلر بن و سمیر از در پشتی خارج میشن و به تعقیب ادامه میدن.
در پاسگاه
کروگر:بله بفرمایید.فرانک:کیم خودتی؟کروگر:به،شما؟فرانک:منم فرانک.فک نمیکردم کارتو در این حد گسترش بدی که همکاراتو برای دوره بفرستی امستردام!کروگر:چی؟امستردام؟همکارام؟از چی حرف میزنی؟فرانک:گرکان و یگر رو میگم.همین الان دیدمشون که تز کلوپ اومدن بیرون و به تعقیب یه نفر رفتن.کروگر:از راهنماییت ممنون.و تلفن رو قطع میکنه و میره بیرون از اتاق و به سوزانه میگه:گرکان و یگر امستردام اند،سریع یه ردی ازشون برام پیدا کن.
فردا صبح بن و سمیر زودتر از بلر سرقرار حاضر شدند.رادولف:بله.چی؟تو مطمئنی؟باشه.و تلفن رو قطع میکنه.رادولف:رئیس یه مشکلی پیش اومده!بلر:چی؟رادولف:گرکانو یگر امستردام اند،اامکان اینکه پیدامون کنن خیلیه.بلر:به گوخمن خبر بده که نیاد سر قرار ولی ما میریم.با اون دوتا موش فوضول کار دارم در ضمن میخام یکی از بهترین افرادمو به ارزوش برسونم. و یه چاقو به رادولف میده و ادامه میده:شماره توماس رو برام بگیر.بن:به نظرت دیر نکردن؟قرارشون ساعت 10 بود ولی الان 11:45 دقیقس.سمیر:اینقد عجله نداشته باش بالاخره میان دیگه.بلر:حق با گرکانه یگر،ما بالاخره اومدیم.ولی شما اینجا؟یادم نمیاد که با شما قرار داشته باشم!بن تا خاست جواب بده رادولف میره سمتش و میگه:ایراد که نداره تلافی رئیس بازی های پدرتو سر تو خالی کنم.و چاقو رو میکنه تو پای بن.بن می افته زمین و از درد به خودش میپیچه.سمیر اسلحه رو میگیره سمت رادولف.بلر:جای تو بودم این کارو نمیکردم گرکانفچون هم جون همکارت و همون دخترات الان تو دست منه.سمیر تا اینو میشنوه عصبی مشیه و به بلر حمله میکنه و اسلحه رو میذاره رو سر بلر و میگه:قسم میخورم که بکشمت.بلر:حالا میبینیم که کی کیو میکشه.و به سمیر شوکر میزنه و اونو پخش زمین میکنه.اونا بن و سمیر رو سوار ماشین میکنن و به یه سوله در خارج از شهر میبرن.سمیر هنوز بیهوش بود و خونریزی بن هم هر لحظه بیشتر میشد.وقتی به سوله رسیدن افراد رادولف دست و پای سمیر رو به یه میله میبندن و بن رو هم از پاهش اوبزون میکنن.رادولف:یه وقت کارم باهات تموم شده،نه!تکتک زورگویی های پدرتو سر پسر عزیز دوردونش خالی میکنم.بن با بی حالی یه پوزخند میزنه و میگه:زیادم مطمئن نباش،اگه من پسر اون پدرم بدتر از اونایی روکه پدرم سرت اورد رو سرت میارم؛بدبخت زیردست.رادولف با خشم مبره بغل بن وای میسته و یه مشت تو زخو بن میزنه.فریاد بن بلند میشه.رادولف از اونجا میره بیرون.سمیر با فریادای بن به هوش میاد. وقتی بن ر. تو اون وضعیت میبینه حسابی بهم میریزه.خیلی سعی میکنه که دست و پای خودشو باز کنه تا بره کمک بن ولی وقتی موفق نمیشه به بن میگه:مقاومت کن رفیق من نجاتت میدم.بعد لحنشو عوض میکنه و ادامه میده:قول میدم وقتی رفتیم کلن تو خونه خودت با کلی غذای خوشمزه ازت پذیرایی کنم.بن:قول دادیا.سمیر اشک از چشماش سرازیر مشیه و میگه:معلومه!
در پاسگاه
سوزانه وارد اتاق کروگر میشه و میگه:دیروز توی هتلی در مرکز شهر اقامت داشتند ولی از امروز صبح ناپدید شدن.کروگر سرشو میندازه پایین و میگه:اخه مگه میشه دوتا ادم گنده تو روز روشن تو شهر به اون بزرگی یهو غیب بشن؟سرشو میاره بالا و ادامه میده:تو به تحقیقاتت ادامه بده.
بلر وارد سوله میشه و خطاب به بن و سمیر میگه:اقایون متاسفم که ماموریتتون نصفه موند.براتون یه خبر خوش دارم،الان قراره برم جنسارو بفروشم حتی فکرشم نمیکنید به چه قیمتی.یک و نیم میلیارد یورو برای 7ساک پر از اسلحه.بن:اگه مجوز شرکت پدر من نبود تو حتی نمیتونستی این پولا رو تو خابم لمس کنی.بلر:حق با توئه یگر،ولی نگران نباش قراره از پدرت یه تشگر جانانه بشه.رو به رادولف میکنه و میگه:بهش نگفتی که چه سورپرایزی براشون اماده کردیم؟رادولف:نه،اگه میگفتم مزه اش از بین میرفت.بلر:خب اقایون ما دیگه داریم میریم؛فقط لطف کنید پسرای خوبی باشید وگرنه افرادم وادار میشن که از راه دیگه ای وارد بشن.سمیر:برو به جهنم لهنتی.بعد از رفتن بلر و رادولف سمیر که موفق شده بود دستاشو باز کنه سریع پاهاشو باز میکنه و بلند میشه میره سراغ بن.یه کم با زنجیره ور میره ولی موفق نمیشه.بن:سمیر بیخودی خودتو خسته نکن،یه زنجیر به این راحتی باز نمیشه؛کلید میخاد.سمیر دستاشو میزاره رو صورت بن و میگه:من نجاتت میدم رفیق.و بعد به شوخی میگه:به خاطر وعده ای که بهت دادم مقاومت کن!یه دلشوره بدی تو وجود سمیر به وجود میاد.نمیدونه باید به فکر چجوری فرار کردن باشه یا نگران زخم پای بن یا نگران تبش که هر لحظه بالاتر میرفت!!!سر قرار بعد از اینکه بلر جنسارو تحویل داد و پولا رو گرفت یه نگاه به گوخمن میکنه و میگه:معامله با شما برای من باعث افتخار بود اقای گوخمن.گوخمن:امیدوارم همکاری ما ادامه دار باشه.ولی لطف کنبد دفعه بعد پای پلیس رو به ماجرا باز نکنید.بلر یه لبخند شیطانی مزنه و میگه:مطمئن باشد.گ.خمن و افرادش سوار ماشن میشن و از اونجا میرن.هنوز چن کیلومتر از اونجا دور نشده بودند که هر سه تا ماشین افراد گوخمن میره رو هوا.بلر:امیدوار باش گوخمن کودن.رو به رادولف میکنه و میگه:کشتی رو حاضر کن،امروز عصر برمیگردیم کلن.رادولف:با بچه های گرکان چیکار کنیم؟توماس میگه کوچیکه خیلی اذیت میکنه.بلر:فعلا نگهشون میداریم.بچه ها تنها چیزین که باعث میشن گرکان کار احمقانه ای نکنه.عصر افراد بلر وارد سوله میشن و سمیر رو با هزار بدبختی از اونجا میبرن بیرون.میرن سراغ بن و یه امپول تو جای زخمش میزنن.فریاد بیحال بن به هوا میره و بعد از چند دقیقه بیهوش میشه.وقتی بن رو اوردن بیرون سمیر با دیدنش اسمشو فریاد میزد و سعی میکرد که از دست اونا فرار کنه و بره پیش بن ولی وقتی نه جوابی از بن میشنوه و نه موفق میشه بره پهلوش میگه:کثافتا باهاش چیکار کردید؟رادولف:زیاد وراجی نکن گرکان،منتظر چی هستید سوارش کنید دیگه.سمیر در تمام راه نگاهش به بن بود و همش دنبال راهی بود که هم خودشو و هم بن رو از دست افراد بلر رهایی بده.بالاخره به اسکله میرسن.افراد بلر بن و سمیر رو به یه انبار میبرن.دست و پای اونا رو میبندن.بعد از چند ساعت بن به هوش میاد.خونریزیش هنوز قطع نشده بود و تبش هر لحظه بالا تر میرفت و اینو میشد از روی صورتش تشخیص داد.سمیر:حالت خوبه بن؟بن با بی حالی تمام سرفه میکنه و میگه:کاشکی اون تابوتی روکه مالر برام خریده بود رو تو جنگل رها نمیکردم الان به دردم میخوره.سمیر به هم میریزه و میگه:دیگه نشنوم که این حرفو میزنی،تو تا وقتی موهات رنگ دندونات بشه بیخ ریش خودمی،فهمیدی؟لحنشو شوخ تر میکنه و میگه:تازا تو تا منو نکشی هیچیت نمیشه.بن:سمیر خیلی خوشحالم که یه دوست و همکار مثل تو پیدا کردم.سمیر اشکی میریزه و میگه:منم همینطور ناز پرورده.کشتی ساعت 12 شب میرسه کلن.وقتی دست و پای بن و سمیر رو باز کردن.سمیر میره بن رو بغل میکنه و میگه:گوش کن بن،بیشتر از این نمیتونم شاهد عذاب کشیدنت باشم.من سعی میکنم یه جوری فرار کنم و برم نیروی کمکی بیارم.بن:فقط زودتر برگرد چون دیگه نمیتونم بیدار بمونم.سمیر تو چشمای بن ذل میزنه و میگه:من بر می گردم رفیق؛بهت قول میدم.بن:میدونم.خیل خب حالا برو.سمیر بن رو میبوسه و تو تاریکی شب ناپدید میشه.افرادبلر اومدن و بن رو بردن.رادولف:پس گرکان کو؟پیت:در رفت قربان.نتونستسم پیداش کنیم.رادولف:بی عزضه ها.بیا اینم ادرس.میرین و اون پیری رو هر جوری که شده برام میارین.وبعد رادولف بن رو کش.ن کشون سوار ماشین میکنه و میرن.یک ساعت بعد پیت و بقیه به همراه کنراد یگر میرسن محخفیگاه.گونی رو از رو از رو صورت کنراد بر میدارن.کنراد با دیدن بن و اوضاع ناجورش شوکه میشه و میگه:با پسرم چی کار کردید؟بلر:نگران نباشید اقای یگر،پسرتون اینجاس که شاهد تشکر ما از پدرش باشه!کنراد:تشکر؟از چی حرف میزنید؟بلر:به پشت تاریکی ها اشاره هاا اشاره میکنه و بعد از بشکن زدن بلر رادولف از پشت تاریکی ها ظاهر میشه.کنراد:رادولف؟تو؟اینجا؟رادولف:ضربه چاقویی رو که توی پسرت هست رو میبینی؟جبران تمام زورگویی ها و عذاب هاییی بود که به من دادی.منم بعد از اینکه ماموریتمو انجام دادم این ضربه رو تو پای پسر عزیزت زدم.و بغد با پاش یه ضربه محکم به پای بن زد.و فریاد بن کل محوطه رو ور میداره.
در پاسگاه
سمیر:سوزانه،کروگر هست؟سوزانه با تعجب به سمیر نگاه میکنه و میگه:تو اتاقشه!سمیر با اضطراب وارد اتاق کروگر میشه و قضیه رو براش تعریف میکنه.کر.گر:عالیه گرکام.حالا چجوری یگر رو پیدا کنیم،اونا که هنوز تو بندر نیستن.سمیر:نمیدونم!و سرشو میندازه پایین و بعد از چند لحظه میگه:رادولف تو شرکت پدر بن کار میکرد شاید اونا بن رو به یکی از انبار های شرکتش برده باشن.کروگر از سوزانه میخاد تا بگرده که شرکت کنراد یگر چن تا انبار داره.در انبار کنراد و پسرش تنها بودن.کنراد به بن ذل زده بود و بعد از چن لحظه سکوتو میشکنه و میگه:بن نمیخام تو این شرایطی که داری زیاد اذیتت کنم ولی اگه به حرفم گوش میدادی و این شغل به درد نخور رو انتخاب نمیکردی از سر لجبازی الان منتظر کمک دوستس نبودی که مسلمه دیگه برنمیگرده.بن به زور یه نفس عمیق کشید و گفت:بس کن بابا،اینو بدون که اگه پلیس هم نمیشدم هرگز پامو تو اون شرکت نمیذاشتم.ذرضمن سمیر برمیگرده؛اون به من قول داده.اخخخخخ.کنراد:امیدوارم
.نیم ساعت بعد سوزانه وارد اتاق کروگر میشه و میگه:سه تا هستن و فاصله مکانیشوم از هم خیلی کمه.و ادرس هارو به سمیر میده.سمیر و کروگر به همراه نیروی کمکی راه می افتن.
ناگهان در شکسته میشه و رادولف و بلر وارد سالن میشن.رادولف میره دستای بن رو محکمتر میبنده.توی این فاصله سمیر و کروگر یکی از انبارارو گشتن و راهی دومی هستن.بلر از پشت سرش یه اره برقی در میاره و به رادولف میده و میگه:بالاخره به ارزوت رسیدی،اینو به عنوان جبران زحماتت میزارم انجام بدی.رادولف اره رو روشن میکنه و میگه:از لطفت ممنون.اره رو نزدبک پای بن میبره.بن با بیحالی تمام سعی خودشو میکنه که خودشو نجات بده.کنراد التماس میکنه و رادولف هر لحظه اره رو به زخم پای بن نزدیک تر میکرد.سمیر و کروگر از ماشین پیاده میشن.همون لحظه سمیر صدای اره رو میشنوه و دستور حمله رو میده.اره در میلیمتری پای بن بود که سمیر در رو با لگد باز میکنه و رادولف رو با یک گلوله از پا در میاره.بلر بن رو بر میداره و فرار میکنه.سمیر:شما همه جا رو بگردید.و بهد سرسع میره دنبال بلر.وقتی بلر به پشت بام میرسه سمیر دستور ایست میده.بلر همراه بن میره لبه پرتگاه وای میستهو به سمیر میگه:شلیک کن گرکان.یا دستگیری من یا خداحافظی با همکار بی جونت.گرچه در هر حال یگر میمیره چون اگه به من تیر بزنی این مردنی اونقد جون نداره که خودشو نگه داره.سمیر که متوجه کروگر تو هلی کوپتر شده بود میگه:باشه،هر چی تو میگی.حالا بزار بن بره.و اسلحشو میندازه زمین.و ادامه میده:ببین حتی دیگه مسلحم نیستم.بلر اسلحشو سمت سمیر میگیره و سرشو به نشونه تاسف تکون میده و میگه:اخی دوست فداکار.در همین لحظه بلر با شلیک گلوله ای از جانب کروگر پرت میشه پایین و سمیر سرسع میره بن رو میگیره و میکشونه پایین.بعد به بالا سرش نگاه میکنه و از کروگر تشکر میکنه.بن از حال رفتف بود.سمیر اونو سریع به بیمارستان میبره.بن بعد از 3 روز بهوش میاد.سمیر:حالت چطوره مرد جوان؟بن:خوبم،من به قولم وفا کردم و به خاطر قولی که بهم دادی زنده موندم،حلا نوبت توئه.به شکمم کی وعده بدم؟سمیر روشو از بن بر میگردونه و میگه:هر وقت که مرخص شدی.البته به شرطی که ورشکستم نکنی وگرنه میسپارمت دست پدرت؛یه دل سیر ازت گله داره.بن با مظلومیت میگه:من به یه شنیتسل قانعم ولی تو رو خدا منو دست غرغرای پدرم نده!
پایاننننن!!!!!!!!!!!!!!!

داستان الهه نفر دوم

نقاب
بن و سمیر دارن توی بندرگاه دنبال قاچاقچیان اسلحه می گردن که بعد از درگیری با چند نفر و تیر خوردن دست سمیر قاچاق چیان فرار میکنن؛ بن و سمیردنبالشون میکنن و با جا زدن خودشون بعنواناعضای همون باند قاچاق چی وارد کشتی میشن! کشتی حرکت میکنه و به سمت یک کشور خارجی در حال حرکته که ناگهان......
ادامه داستان:
که ناگهان بن که مشغول صحبت باسمیر تو یکی از اتاقای کشتی بود و داشتن با هم نقشه ای که کشیده بودن را مرور میکردن محکم به همون دست سمیر که تیر خوده بود خورد. سمیر: چته؟ دستم!! بن: اااااا باور کن من نبودم سمیر! سمیر: یعنی چی که من نبودم یه چیزی.... هنوز حرفش تموم نشده بود که تکان های کشتی بیشتر شد طوری که بن و سمیر همدیگه را گرفته بودن که نیفتن. بن: ای بابا چه غلطی کردیم اومدیم اینجا! چرا همچین میشه؟؟ سمیر: یه اتفاقی برای کشتی افتاده! و به پنجره ای که رو به دریا بود اشاره کرد و ادامه داد: نگاه کن بن! دریا طوفانی شده. و همون لحظه یکی از پیش خدمت های کشتی میاد تو اتاق و با دیدن بن و سمیر با تعجب میگه: شماها دیگه کی هستین؟اینجا چیکار میکنین؟ بن: زن و شوهریم!‌ داریم اختلاط میکنیم!! سمیریه چشم غره به بن کرد و به پیش خدمت گفت: اینجا چه خبره؟؟ پیش خدمت: هنوز متوجه نشدین؟ ما داریم غرق میشیم!! بن و سمیر با ترس بهم نگاهی انداختن. بن: شوخی جالبی بود! شاد شدیم! سمیرهمونطور که به پیش خدمت خیره شده بود به پهلوی بن زدو گفت: شوخی چیه؟ من که گفتم دریا طوفانیه! ما واقعا داریم غرق میشیم!!! بن لبخندی که رو لبش نشسته بود را جمع کرد و به پیش خدمت نگاه کرد: حالا چیکار کنیم؟ پیش خدمت: اگه جونتونو دوس دارین زودتر خودتونو برسونین به قایقهاینجاتی که دارن از کشتی دور میشن. بن: خب معلومه که دوس داریم زود باش سمیر. و دست سمیر را کشید تا خواستن از در بیرون برن؛ پیش خدمت گفت: یه لحظه صبر کنین! بن وسمیر هر لحظه می ترسیدن لو برن؛ سریع برگشتن طرف پیش خدمتکاره. بن: چیه؟ میخوای وصیت کنی؟زود باش بابا قایقا رفتن. پیش خدمت: شما... شما افراد توماس هستین؟ سمیر: آره دیگه پس میخواستی کی باشیم؟! پیش خدمت: آخه بهتون نمیاد اینکاره باشید! من تا حالا شما رو ندیدم! سمیر: خب... خب... ای بابا بن توام یه چیزی بگو. بن: خب میدونی ما تازه وارد این گروه شدیم؛ راستش من و رفیقم خوش تیپایگروهیم! و لبخند ژکوندی میزنه. بن: حالا با اجازه ما رفتیم! و دست سمیر رو کشید و رفت. همین طور که همدیگه را نگه داشته بودن و میدویدن رسیدن به یه در و هرچی زور زدن باز نشد. بن: الان ردیفش میکنم! رفت عقب تر و خواست با پا در رو بشکنه که صدایی از پشت سرشون اومد: صبر کنین... صبر کنین... . بن و سمیر برگشتن و همون پیش خدمتو دیدن. بن زیر لب گفت: ای بابا این ول کن نیس!!!! پیش خدمت: اون درو باز نکنین! سمیر: آخه واسه چی؟ همین یه در اینجاس. پیش خدمت: اون طرف کشتی سوراخ شده و پشت این در آب جمع شده نمیتونین برین؛ بیاین من راهوبلدم. بن و سمیرمدنبالش می رفتن. تا رسیدن به عرشه کشتی که افراد داشتن سوار قایق های نجات میشدن. پیش خدمت: پس برین دیگه! سوار همین قایق بشین. اونام سوار شدن . تو هر قایقی حدود ۱۰ نفر سوار شدن و از کشتی دور شدن. کمی گذشت بن از یکی از افرادی که نشسته بود روبروش پرسید: ما کجا میریم؟ اون مرد گفت: نمیدونم معلوم نیس فک کنم بریم ژاپن شایدم چین یا ایتالیا یا اسپانیا اگه خیلی خوش شانس باشیم آمریکا! بن: اووف چقدر گزینه!! جهانگردیه مگه! یعنی نمیدونین کجا قراره ببرنتون؟ مرده: ما فقط واسه رئیس کار میکنیم از برنامه هاش که خبر نداریم. یعنی نباید داشته باشیم! بن با صدای آرومی گفت: حالا که کشتی غرق شده اسلحه ها چی میشن؟ مرد با گوشه چشم به اطرافش نگاه کرد و به بن وسمیر اشاره کرد که نزدیکتر بشن؛ اونام سرشونو نزدیک کردن. مرد: دیگه این حرفو نزن وگرنه خونت پای خودت! فهمیدی؟ هیشکی نمیدونه اونا کجان یا الان چی شدن. پس دیگه دربارش حرف نزن! بن: من که حرفی نزدم فقط نگران محموله ام؛ نمیخوام زحمتای رئیس هدر بره.باشه دیگه هیچی نمیگم. بن دم گوش سمیر گفت: سمیر! حالا چیکار کنیم؟نمیدونیم توماس کجاست! نه از جای اسلحه ها باخبریم!بهتر نیس به کروگر زنگ بزنیم؟سمیر: آره راس میگی همین کارو میکنیم. ولی توقع نداری وسط این همه قاچاقچی که هر کدوم زیر لباسشون و کمربندشون انواع اسلحه و چاقو هست زنگ بزنم که!!! از جونم که سیر نشدم! بذار به خشکی برسیم بعدش. بن: خیله خب! راستی دستت چطوره؟ سمیر: بهتره خونریزیش بند اومده فقط یکم درد میکنه اونم خوب میشه. بن که خیلی خوابش میومد سرشو روی شونه سمیر گذاشت و خیلی زود خوابش برد. سمیر به بن که مثه بچه ها خوابش برده بود نگاه کرد و لبخندی زد و توی ذهنش گفت: خوش بحالت بن که انقدر بی خیالی! من چیکار کنم؟ آندریا حتما نگرانم شده و ازم خبری نداره؛ وسط این همه قاچاقچی مسلح گیر کردیم و هیچ راه نجاتی نداریم جز اینکه همرنگشون بشیم! و به جاییکه دیگه کشتی در کار نبود خیره شد.شب شده بود و سکوت همه جا حکم فرما بود. دستی روی شونه بن خورد: هی پاشو! بن یه خمیازه بلندی کشید و گفت: سمیر چی میگی هنوز که شبه بذار بخوابم. و دوباره یه خمیازه دیگه کشید. توی اون تاریکی که چیزی معلوم نمیشد دو تا دست بزرگ بن را گرفت و از قایق انداخت بیرون. بن که حسابی عصبانی شده بود رو به همون مرد گفت: چته گنده بک؟؟ مطمئن باش این رفتارتو به رئیس گزارش میکنم. بن یه لحظه احساس یه تاریکی بزرگتری نسبت به تاریکی محیط روی خودش کرد و یه صدای کلفت و خشن که گفت: چیزی گفتی بچه؟؟! بن که خیلی ترسیده بود همین جور که میدوید بلند گفت: نه بابا! به جون خودت غلط زیادی کردم... که محکم خورد به یکی. بن: تو دیگه خواهشا منو نترسون! من چاکرتم! صدایی گفت: چی میگی بن؟ چرا اینقدر داد میزنی؟ میخوای همه متوجه ما بشن؟وقتی بن صدای سمیر را شنید کلی خوشحال شد و سمیر را بغل کرد: وای سمیر کجا رفته بودی؟خب چیزی نمیبینم! سمیر: بذارم زمین بن! بن سمیر را روی زمین گذاشت. سمیر: منم چیزی نمیدیدم. اصلا ما کجاییم؟ چرا نمیریم پیش توماس؟ بن خواست چیزی بگه که یکی نزدیکشون شد و گفت: شما دنبال رئیس میگردین؟ نکنه شما همون دو نفر تازه واردین؟ سمیر: آره ما تازه واردیم ولی کارمونو خوب بلدیم! بن: حالا رفیق میتونیم بریم پیش رئیس؟ مرد: میتونی فیلیپ صدام کنی. رئیس همیشه دوس داره افراد جدید را ببینه و عرضه شونوبسنجه! دنبالم بیاین. فیلیپ یه چراغ قوه دستش بود و راه را روشن میکرد و بن وسمیر همین طور که دنبالش میرفتن. بن گفت: فیلیپ رئیس چه شکلیه؟ فیلیپ با تاخیر جواب داد: هیچ کس به جز چند نفر از افراد نزدیکش چهره واقعیشو ندیده. ما فقط یه نقاب دیدیم شما هم اگه تونستین رئیسو ببینین به کسی نگین اگه میخواین زنده بمونین! بن و سمیر تا رسیدن به اتاق رئیس چیزی نگفتن. پشت در ایستادن فیلیپ به سمتشون برگشت: شما میدونین اینجا کجاست؟ بن: نه والا! کسی که نمیگه حداقل تو بهمون بگو. فیلیپ: ما الان توی نزدیکترین جزیره به آلمان هستیم! مقصدمون ژاپن بود که خب بخاطر اتفاقی برای کشتی افتاد عقب افتاد. امشب اینجاییم فردا از راه زمینی میریم هر جایی رئیس تعیین کنه. بن:آهان! فیلیپ در زد بعد از چند دقیقه در باز شد بن و سمیر داخل شدن فیلیپ رفت و در با صدای بلندی محکم بسته شد. بن و سمیر با وحشت به در بسته شده نگاه میکردن. بن: من میگم هنوزم دیر نشده بیا برگردیم! سمیر: یعنی چی؟ این همه راه اومدیم! یادت که نرفته ماموریت داریم! که یهو صدایی شنیدن: ماموریتتون چیه؟؟سمیر عصبانی به بن آروم گفت: آخرش بدبختمون میکنی! و به سرعت به سمت صدا برگشتن.بن: ماموریت دیگه جناب! ماموریت ما خدمت به رئیسمون توماسه!! اون مرد: واوووو!!!! شما حتما باید به رئیس معرفی بشید قول میدم ازتون خوشش میاد. من آدولف هستم! سمیر: خوشبختیم آدولف! من یان هستم اینم دوستم ماتیاس( و اشاره به بن میکنه). آدولف: خب پس همراهم بیاین که رئیس بی صبرانه منتظر شماست! چند طبقه بالا رفتن تا رسیدن به یه در بزرگ آدولف دو بار در زد و وارد شدن. اونجا یه سالن وسیع بود که توش یه میز ناهارخوری بزرگ بود و یه میز کاری و صندلی که پشتش به در بود و همین طور گوشه ای از سالن یه پیانو وجود داشت.ماتیاس(بن) تا پیانو را دید تو پهلوی سمیر زد و به پیانو اشاره کرد ولبخندی زد. سمیر هم آستینشو کشید تا حواسشو جمع کنه.آدولف: رئیس! اینا همون تازه واردهایی هستن که گفته بودین بیارمشون؛ یان و ماتیاس! توماس از روی صندلی بلند شد و به طرفشون اومد. بن به زور آب دهنشو قورت داد.یه مرد قوی هیکل که قد بلندی هم داشت و یه شنل مشکی و در کل مشکی پوش بود و نقابی نقره ای رنگ که بصورت داشت.(نقاب نصفه بود فقط چشم ها و بینی را پوشانده). توماس: خوش اومدین!! ماتیاس و یان(بن و سمیر) سرشونو را به نشانه تایید تکون دادن. چند ساعت گذشت توماس و یان و ماتیاس(سمیر و بن) با هم خوش و بش کردن و اونا داستانی ساختن و تحویل توماس دادن از این قرار که توی قاچاق اسلحه بودن توی باند های کوچک اما گروه از هم پاشیده و اونها درنهایت به دلیل شهرت و آوازه ای که این باند داشته برای خدمت اومدن.و هر لحظه توماس بیشتر با اونها احساس صمیمیت میکرد. وقتی ماتیاس(بن) با اجازه توماس براش پیانو زد توماس فقط به دستای ماتیاس(بن) نگاه میکرد و شگفت زده شده بود. بعد آدولف؛ یان و ماتیاس( بن وسمیر) را به محل اقامتشون برد. بن: سمیر! به خانوم کروگر زنگ زدی؟ سمیر: اینجا که نمیشه زنگ بزنی! پیام دادم تمام اطلاعاتی که تا الان بدست آوردیم را گفتم و قرار شد وقتی معلوم شد خبر بدیم کدوم کشور میریم تا با پلیس اونجا هماهنگ کنه. بن: همینجوری که نمیتونیم اینجا بشینیم بیا بریم بفهمیم اسلحه ها کجاس! بن و سمیر از اتاق بیرون اومدن چون راهروها خلوت بود به چند تا اتاق سر زدن ولی خبری نبود تا رسیدن به یه اتاق که دو تا نگهبان دم در ایستاده بودن. بن: سمیر! کار خودته. سمیر: چی؟ باز باید چیکار کنم؟ بن: برو حواسشونو پرت کن ببینم تو اون اتاقه چه خبره! سمیر رفت پیش نگهبانا و اونا رو به بهونه اینکه آدولف باهاشون کار داره از اونجا دور کرد. بن سریع رفت سمت در دید قفله با سنجاقی که همیشه یه دونه تو جیبش داشت درو باز کرد و داخل شد.آرومآروم رفت جلو و دید اتاق پر از گاو صندوقه وقتی به آخرین ردیف رسید جعبه های عروسک زیادی دید. بن: الان اگه سمیر اینجا بود دو تاشو برای لی لی و آیدا برمیداشت. بن یکی از جعبه ها رو باز کرد اما چیزی که دید اصلا قابل تصور براش نبود ! توی جعبه بجای عروسک اسلحه جا خوش کرده بود. بن: پس اینجاس!! صدای آدولف از پشت سر بن اومد که گفت: آره اینجاس!!! بن پشت سرشو نگاه کرد حسابی جا خورده بود و آروم زیر لب گفت: پس سمیر چی کار کرد؟ این اینجا چیکار میکنه؟آدولف: چیزی گفتی ماتیاس؟! ماتیاس(بن): نه...نه... تو اینجا چیکار میکنی؟آدولف: من! تو اینجا چیکار میکنی؟ماتیاس(بن): خب...راستش...چون من اسلحه ها رو خوب میشناسم رئیس گفت بیام یه چک بکنم که تو معامله آبرومون نره! آدولف: آهان! خب چی شد؟معامله جوش میخوره؟؟! بن خوشحال از اینکه آدولف حرفشو باور کرده لبخند بزرگی زد و گفت: آره خیلی خوبن! کیفیتشون که عالیه!حتما معامله با شکوهی میشه! آدولف: باشه پس بریم همین حرفو به رئیس بزن که خیلی خوشحال میشه! یکی از اسلحه ها را هم بردار که جلوی رئیس امتحان کنی تا از کیفیتش با خبر بشه! بن یکی از جعبه ها را برداشت و با آدولف به اتاق رئیس رفتن.آدولف: قربان! ماتیاسو آوردم! توماس از پشت پنجره کنار اومد و روبروی ماتیاس(بن) ایستاد. توماس: خب ماتیاس! چطور بود؟اسلحه خوب کار میکنه؟ماتیاس(بن):إإإإإإ نمیدونم من که امتحانش نکردم! توماس: خب الان امتحانش کن! اسلحه را آماده شلیک کن تا بچه ها هدفو میارن.ماتیاس(بن) اسلحه را آماده کرد و دستشو رو ماشه گذاشت که یهوچشماش خیره موند زبونش بند اومده بود نمیدونست چیکار کنه! افراد توماس سمیر را دست و دهان بسته آورده بودن و بستنش به ستون.ماتیاس(بن): شما...شما... با دوست من چیکار کردین؟ توماس: منظورت همکارته؟؟ماتیاس(بن) به توماس نگاه پرسشگرانه ای کرد و بعد به سمیر نگاه کرد سمیرسرشو چند بار تکون دادبن که فهمیده بود نقشه لو رفته اسلحه را به سمت توماس گرفت و محکم گفت: ولش کنین!بذارین بره! فهمیدین چی گفتم!؟ توماس دستاشو بالا برد و با خنده گفت: وااااای!! ترسیدم! ماتیاس یا بهتره بگم بن یگر!سربازرس بن یگر!درست گفتم دیگه؟و برگه ای از سابقه بن وسمیر نشون داد ابروهاشو بالا انداخت: چه سابقه درخشانی!! من عادت دارم پیشینه افرادمو چک کنم! فکر اینجاشو نکرده بودی نه؟! افراد توماس چند بار سمیر را زدن و از سمیر فقط صدای ناله های خفیفی میومد. بن که جوش آورده بود گفت: باشه باشه بس کن لعنتی!! و اسلحه را زمین گذاشت و به طرفشون پرت کرد. بن: تمومش کنید! توماس: مگه نمیخواستی کیفیت اسلحه را امتحان کنی؟ ها؟! بن سرشو به علامت منفی تکون داد.آدولف اسلحه را برداشت و بدون معطلی به بن شلیک کرد. بن آه بلندی کشید و روی زمین افتاد.سمیر هر چی تلاش میکرد خودشو آزاد کنه فایده ای نداشت طنابها محکم بود. بن با وجود دردی که داشت بروزش نمی داد. به چشمهای آدولف که حالا بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد و گفت: حسابتو میرسم!! آدولف نیشخندی زد و یه بار دیگه به بن شلیک کرد و بن بیهوش شد.اون سمیر را با تزریق ماده بیهوشی خواباندن و همراه بن که بیهوش بود توی ماشین انداختن و همه آماده شدن و به سمت ژاپن حرکت کردن. در راه سمیرهم چنان بیهوش بود و بن هم که خونریزی بیشتر شده بود و بن بیحال تر میشد. وقتی به ژاپن رسیدن مستقیم رفتن پای معامله. توماس و همه افرادش رفتن به یه نیروگاه قدیمی و بن و سمیر را هم همراه خودشون بردن. توماس یه نمونه از اسلحه را به رئیس باند خریدار ژاپنی که اسمش ماکوتو بود داد و در مقابل مقداری از پول را دریافت کرد و داد به افرادش تا چک کنن.ماکوتو رو به توماس: حالا چجوری تستش کنم؟ میخوام ببینم چطور کار میکنه! توماس: نگران نباش! دو تا هدف برات آوردم!! و به افرادش اشاره کرد اونام بن و سمیر را از ماشین بیرون آوردن و چند نفر گرفتنشون تا بتوننبایستن و تکون نخورن. بن نمیتونست روی پاهاش بایسته و به زور چشمهاشو باز نگه داشته بود. سمیر هنوز دهانش بسته بود که نتونه حرفی بزنه با این حال مقاومت میکرد. همون موقع یکی از افراد توماس آروم بهش گفت: رئیس چند بار گوشی این پسره ماتیاس زنگ خورد هر بارم اسم کروگر افتاد. توماس: باشه! الان کلکشونو می کنم!! توماس رو به ماکوتو با خنده ای شیطانی گفت: خب ماکوتو شروع کن ببینم چی کار میکنی! ماکوتو آماده شد دستش روی ماشه رفت و بن را نشانه گرفت! تو اون لحظه های دردناک بن وسمیر بهم نگاه میکردن و بن به سمیر چشمکی زد و لبخندی روی لبش آورد و سمیرسرشو براش تکون داد. همه جا سکوت بود و همه منتظر شلیک ماکوتو بودن.ماکوتو دقت بیشتری کرد تا دقیقا به هدف بخوره اون قلب بن را نشونه رفته بود! که این سکوت با صدای آژیر ماشین پلیس هایی که نزدیک می شدن شکسته شد. ماکوتو اسلحه را برداشت و شروع کرد به تیراندازی. توماس و افرادش شروع به شلیک کردن.جنی به کسانی که سمیر را گرفته بودن تیر اندازی کرد و دستای سمیر را باز کرد.سمیر  خواست بن را نجات بده اما دید خبری از بن نیس و با جنی رفتن دنبالش. خانوم کروگر و بنراد همراه با نیروهای پلیس ژاپن به سمت قاچاق چیا تیراندازی کردن یه عده کشته شدن و عده زیادی دستگیر شدن.ماکوتو هم به دست خانوم کروگر کشته شد. توماس سوار ماشین شد و داشت فرار میکرد خانوم کروگر و بنراد بهم نگاهی انداختن و هر دو به سمت ماشین توماس شلیک های پی در پی کردن که بالاخره ماشین منحرف شد و منفجر شد و توماس مرد. این طرف همه چی خوب پیش رفت اما در طرف دیگه اثری از بن نبود! جنی و سمیر همینجور که میگشتن دیدن آدولف و یه نفر دیگه دارن سعی میکنن بن را تو ماشین بذارن. جنی یه تیر به همراه آدولف زد.سمیر: آدوووووووووولف! اسلحتو بذار زمین!! آدولف بن را از ماشین آورد بیرون و روی زمین انداخت و اسلحشو به طرف سمیر و جنی گرفت و رو به سمیر گفت: بهتر نیس تو اسلحتو بندازی؟؟! یا میخوای پر پر شدن همکار عزیزتو ببینی!! جنی: دیگه راه فرار نداری همه دستگیر شدن رئیستم مرده! آدولف: من یه برگ برنده دارم! و به بن اشاره کرد. بن با اینکه از شدت خونریزی داشت بیهوش می شد تمام تلاششو کرد با صدای لرزانی گفت: برو به درک!!! و اسلحه را از دست آدولف گرفت و محکم به پاش ضربه زد آدولف تعادلشو از دست داد و روی بن افتاد. اسلحه بین بن و آدولف بود؛ صدای گوش خراش شلیک گلوله فضا را پر کرد!! جنی گریه میکرد سمیر فریاد میزد: بن.....بن.....بن.... . سمیر و جنی شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمیکردن. خانوم کروگر و بنراد و چند تا از نیروهای ژاپنی با صدای شلیک به سمتشون اومدن. سمیر باورش نمیشد بهترین دوستش تنهاش گذاشته! و دوران خوشی که با هم داشتن به سرعت مثل یه فیلم از جلوی چشماش گذشت و اشک گونه های سمیر را خیس کرده بود. توی همین لحظه بن بدن سنگین آدولف را از روی خودش کنار انداخت. همه به طرف بن دویدن سمیر بن را در آغوش کشید و گفت: داشتی دیوونم میکردی!! دق مرگ شدم پسر! بن: سمیر یک کم یواش تر من هنوز زخمیم خیلیم درد دارم! رئیس پلیس ژاپن به آمبولانس زنگ زد و بن را به بیمارستان منتقل کردن. تو بیمارستان دکتر از اتاق عمل بیرون اومد همه به طرفش رفتن.سمیر: چی شد؟ حال بن چطوره؟ کروگر: دکتر حال یگر چطوره؟؟ جنی: آقای دکتر یه چیزی بگین بن چیزیش شده؟؟ دکتر : مگه مهلت میدین!! حال همکارتون خوبه نگران نباشین؛ مقاومت بدنش بالا بود و این کمک کرد که زنده بمونه! سمیر: رفیق منه دیگه!! بن بعد از ۳ روز مرخص شد و بعد از یک روز استراحت همگی به آلمان برگشتن. توی اداره همه از دیدن بن خوشحال بودن. بن و سمیر رفتن تو اتاق خانوم کروگر تا ماجرا را بررسی کنن.کروگر: بچه ها کارتون فوق العاده بود! در ضمن خانوم شانگمن خیلی اختصاصی ازتون تقدیر کرد! بن: قابلی نداشت!! سمیر: حالا نتیجه چی شد؟ کروگر: اسلحه ها که توی همون جعبه های عروسک بود٬ اما یه چیزه دیگه که کشف شد! توی اون گاوصندوق ها عتیقه جات بود!! بن: یعنی هم قاچاق اسلحه هم عتیقه؟! چه پر اشتها!! کروگر: آره همین طوره. البته خریدار اون عتیقه ها  به یه باند دیگه مربوط میشد که پلیس ژاپن افراد اون باند رو دستگیر کرد. بن: حیف!! توماس منفجر شد نفهمیدیم پشت اون نقاب نقره ای چه صورتی پنهان شده بود! همه حرف بنو تایید کردن.سمیر: راستی شما چطوری خبر دار شدین ما کجاییم؟ کروگر: پلیس ژاپن توی باند ژاپنی یه جاسوس داشت اون بهمون اطلاع داد. یکی از حدس های ما ژاپن بود! بن: مرسی پلیس ژاپن!! همه به افتخارشون: هیپ...هیپ... سمیر و کروگر جواب دادن: هوراااااا!!!!

پایان

داستان کاترینا نفر سوم

اسلحه
بنو سمیر در بندرگاه دنبال قاچاق چیان اسلحه می گردن که بعد از درگیری با چند نفر و تیر خوردن دست سمیر قاچاق چیان فرار می کنن بن و سمیر دنبالشون می کنن و با جا زدن خودشون به عنوان اعضای همون باند قاچاق چی وارد کشتی میشن کشتی حرکت میکنه و به سمت یک کشور خارجی در حال حرکته که ناگهان....
به دلیل اینکه لباسی که بن پوشیده بود خیلی براش گشاد بود لباسش از تنش میوفته و زد گولوله پلیسیش نمایان میشه!  یکی از افراد باند اونجا بود و بنو می بینه و یک داد بلند میزنه و می گه پلیسسسسسسس بن و سمیر از ترس نمی دونستن چی کار کنن چون اون باند به قاتل پلیس ها شهرت داره!!
سمیر میپره رو سر یارو و خفش میکنه  بن:چی کار کردی کشتیش؟؟  سمیر:فعلا الان قراره ما کشته بشیم!  دقیقا وسط دو داهی که جلوی بن و سمیر قرار داشت یک در وجود داشت که انگار انباری بود!  سمیر:هی بن بیا بریم اونجا و پشت در قایم شیم!  بن:بریم!
 بن و سمیر میرن داخل اون مکان و پشت در قایم میشن! صدای پا افراد اون باند داشت نزدیک و نزدیک تر می شد برای اولین بار ترس عجیبی در دل بن و سمیر شعله ور شده بود! صدای پاها بالاخره به در رسید و در... باز شد! بن چشماشو بسته بود و سمیر هم زیر لبش داشت یک چیزی می گفت که یکدفعه در بسته شد! بن:عه چی شد؟ ما مردیم؟؟  سمیر:ظاهرا که زنده ایم! فکر کنم اصلا حواسشون نبود پشت در رو ببینن خخخ  بن:آخ خداروشکر پاهام داشت ضعف می رفت!
بن وسمیر مجبور بودن نیم ساعت برای محکم کاری همون جا بمونن که بعد هم بیرون میان! سمیر:هی نگاه کن انگار همه رفتن!خوب بریم اتاقک ناخدا باید ببنیم قرار کجا برن
بن و سمیر میرن پشت در اتاقک ناخدا و متوجه میشن تمام افراد اوجا جمع شدن و رعیسشون راف داره بهشون توضیحاتی میده!
راف:خوب ما داریم به اسپانیا سفر می کنیم راهمون هم دوره اینو بدونید که همه ی شما باید از اسلحه ها مراقبت کنید بعد جنسامونو تحویل میدیم و پولامونو تحویل می گیریم  و بر میگردیم الان و همه ی شما باید کارتونو به خوبی انجام بدید فهمیدید؟ افراد:چشم
سمیر:می خوان برن اسپانیا؟  بن:کاشکی می دونستیم اسلحه ها کجان  سمیر:چه فرقی می کرد نمی تونستیم که برشون گردونیم!
2 روز بعد
بن:وایییییییییییی کشنمه واییی تشنمه  سمیر:یکم تحمل کن الانا باید برسیم دیگه!
بندرگاه
راف:خوب جنسارو بیارید بیرون و بزارید تو این آعودی! خودتونم با اون ون سیاه بیاید  افراد:چشم
سمیر:خوب رسیدیم حالا باید بریم دنبالشون باید بریم یک تاکسی بگیریم دنبال من بیا!
بن:آخخخ باشه شکمم قاروقور می کنه  سمیر:الان که نمی تونیم چیزی بخوریم اه شکمو
بن وسمیر یک تاکسی می گیرن و اون افراد رو تعقیب می کنن تا به یک تالار خیلی کهنه و بزرگ قدیمی می رسن و شاهد این میشن که اون باند جنسا رو به یک پیر مرد 50 ساله داده  افراد اون باند میرن
بن:نمی ریم دنبالشون؟  سمیر:ما باید جنسارو تحویل بگیریم  بعدا اونا رو هم دستگیر می کنیم بریم دنبال اون یارو
اسم اون مرد 50 ساله ریو بود اون به سمت تالار حرکت می کنه و بن و سمیر هم دنبالش می کنن
وسط تالار
ریو به افرادش که فقط 2 تا بودن میگه:خوب بچه ها اینم جنسا حالا همشونو دست بندی کنید به روشی که می دونید
سمیر:من میرم دنبال رعیسشون  بن:چه جوری؟  سمیر:اینجوری...
پلیس دستا رو میز!ولی اون افراد به بن و سمیر شلیک می کنن ولی سمیر از دستشون فرار می کنه و میره دنبال رعیسشون بن هم به طرف پر ستون تالار میدوه!
سمیر:ایست (تق) پلیس بایستید!اه نشد یک بار بگیم ایست وایسن! رعیس داشت با سرعت می دوید و اصلا حواسش نبود که داره به سمت خیابون میدوه و...... تصادف میکنه!! سمیر:لعنطی  سمیر میره نبضشو میگیره و میبینه مرده!
قسمت پر ستون تالار
بن پشت یکی از ستون ها قایم شده بود صدای پای فقط یک نفر رو میشنوه و بهش شلیک میکنه  و میره ستون بقلی! هیچ صدایی نمیاد  بن از پشت ستون میاد بیرون ولی میبینه هیچکس اونجا نیست یکدفعه برقا میره و همه جا تاریک میشه بن حتی خودشم نمی تونست ببینه!! صدای پای خیلیییی آرومی به گوش بن میرسه انگار که دقیقا پشت سرشه که ناگهان .. بن سردی اسلحه رو پشت سرش حس می کنه  اون یارو:پایان عمرت نزدیک پلیس لعنطی تق تق تق !!! بن روی زمین میوفته و سمیر هم میاد بالای سرش و میگه: بن بن! سمیر به اون یارو تیر زده بود ولی یعنی اون یارو هم به بن تیر زده بود؟  سمیر خیلی نگران بود و مغزش درست کار نمی کرد که دقیقا الان باید چی کار کنه  ولی میبینه که جایی از بن صدمه ندیده!! سمیر بنو به بیمارستان اسپانیا میبره
بیمارستان
دکتر:ایشون فقط فشارشون افتاده همین مثل اینکه چند روزیا غذا نخوردن!  سمیر:بله خوب من باید چی کار کنم؟  دکتر:بهشون غذای مقوی بدید سمیر:چشم
بن بعد از چند ساعت مرخص میشه و با کمک سمیر اسلحه ها رو به آلمان بر می گردونن و این ماموریت سخت رو به پایان می رسونن
پاسگاه
خانم کروگر:خوب آقایون کارتون خوب بود ولی حتی اون باند قاچاق چیو دستگیرم نکردید!چرااااااااا؟  سمیر:چون ...چون اون یارو اسلحه هارو به یکی فروخت!  خانم کروگر:خوب اون یکی کجاست؟  سمیر:تصادف کرد مرد!  خانم کروگر:عجب خوب اآقایون کفه پاتون که صاف نیست؟  بن:نه  سمیر:مال منم نه  خانم کروگر:پس تا آخر عمرتون باید با جریمه و با کسر حقوق اینجا کار کنید فهمیدید اقایون؟  بن و سمیر:ای وای نه!
پایان

داستان المیرا نفر سوم

بن :دیدی چه راه حل باحالی انتخاب کردم اینا از کجا بفهمن ما دوتا نفوذیم الهی قربون مخ باهوشم بری کرو جون باید به داشتن همچین ماموری افتخار کنه
سمیر :  بن چقد حرف میزنی اه  بخدا اگه این لئ بری قبل از اینکه اینا بلا یی سرت بیارن خودم دخلتو میرم
_ههههههه بسه دیگه الان صدا مونه میشنوه عه چرا حرکت کرد
_نمیدونم به نظرت کجا میخواد بره
_|صبر کن الان میفهمم
بعدش بن میره وبه یکی از مامورای دیگه ای ک تو کشتی بود میگه
_سلام خوبی ؟
مامور:کارت؟
_خو میخوام بدونم این کشنی  کجا میره
 _سمت یه کشور خارجی به سمت غرب
_اها مرسی
بعد از رفتن بن اون ماموره ک اسمش جیسون بود میره پیش ریس و:یکی از مامورا خیلی مشکوک میزد حتی نمیدونست کجا میریم !
رییس :چیز عادیه افراد خوبین ولی کم تجربن نگران نباش این سربازا جز بهترین هستن
_اما رییس
اما بی اما
جیسون مردی ک از نظر هیکل دست کمی از هرکول هالک نداشت و همچین قثدرت زیادی داشت و باهمین قدرت تا الان توانسته بود گردن خیلیا رو بشکون وحالا با بن بد بجور لج افتاد بود بگونه اینکه خودشم دلیل این همه تنفر نمیدونس و تنها چیزی ک ازارش میداد قیافه اشنا بن وسمیر بود
سمیر :اون زبونتو بکن تو ببینم
بن:نوچ تا به توانایی هام اعتراف نکنی کاری نمیکنم راستی به مرکز گفتی ؟
-          اره قرار شد به محض بدست اوردن مدرک اقدام کن تازه بچه ها موفق شدن اون یکی کشتی گیر بندازن فقط ماباید بفهمیم کیا دیگه تو این باند دست داشتن   ....... اخ
-          چی شده
-          هیچی ففط دستم درد میکنه
-          اها میخوای ببینمش
-          نبابا چیزی نیس تو موقعی ک داشتی بااون غوله حرف میزدی من متوجه  یه دری شدم که خیلی مواظبشن باید اونجا یه سر بهش بزن (وبن باحرکت سرش موافقتشو اعلام میکنه هردوبه بسمت در میرن)
بن :سمیر تو نگبانی بده حواسشونو پرت کن منم میرم تو  تو بااین دستت ک نمیتونی فرض بازی در بیاری
باش وسمیر میره وشی را داخل اب میندازه وبعد:کمک کمک دوستم اوفتاد تو اب اوووننننننننن شنا بلد نیس منم نیستم کمک خواهش میکنم
وحواس دوتا نگهبان پرت شد وبن از این اتفاق استفاده میکنه وبدنبال اسلحه ها  میگرده دوسه تا جعبه پر از اسلحه پیدا میکنه  که ناگهان سردی چیزیو رو گردنش حس میکنه ووقت ی برمیگرده با دهن باز کسی رو که میبینی نمیتونه باور کنه زیر لب ناخواسته میگه  ریک پرایس
ریک :این هوش شمارا تحسین میکنم بازرس یگر میشه بپرس اینجا چه غلطی میکنی
بن  به پرایس حمله کرد وبا یه لگد محکم به پا وشکمش تونست از اون اتاق فرار کنه ولی همون موقعه صدای پرایس روشننید ک گف هی بنی من جای تو بودم حداقل برای دوستم یکم بهتر عمل میکردم
بن متعجب به طرف پرایس برگشت ودید ک چند نفر سمیر  بیهوش روگرفتن وبه حالت تهدید وار کنار لبه کشتی گذاشتن
_پرایس:بن بهتر تسلیم شی وگرنه افرادم گردنشو میشکونن ومیندازن تو اب  مطمننم تو ک اینونمیخوای  در ضمن اون هند گانی ک کش رفتیو بزار زمین
_بن: لعنتی  همین موقعه چند نفر میریزن رو سر بن تا میتونن میزننش  بن ک تا زه چشاشو باز کرده بود متوجه
میشه ک دستاشو بستن
سمیر چه عجب بیدار شدی
بن:  اه نقشه لو رفتد
سمیر : فکر کنم  ههههههه لعنتی پرایس مگه نباید تو زندون باشه خودمون انتداختیمش
بن :نوچ باصحنه سازی تونست بی گناهیشو ثابت کنه 
در باز میشه پرایس میاد تو : پلیسای بزرگراه چطورن ؟
بن : حال ما به تو ربطی نداره
ریک : افرین بلبل زبونی کن  وبعد رو به سمیر میگه این دوستت به درد کارم نمیخوره ههههه اما به نظرم تووو بدرد بخوری ومیتونی خاسته های منو براورده کنی
سمیر: بر به درک
وهمون موقع با اشاره سر به جیسون و جیسون شوکر برقی تو دل بن فرو میکنه وبن فریاد میزنه
ریک : اوخی بنی کاش دوستت درکت میکرد اینا فقط کبودت میکنن اما خوب به مراتب فلج میشی
سمیر: چی میخوای عوضی ؟
ریک : اسلحه هامو فک کنم الان توسط پلیس مصادره شده
سمیر: نمیشه
ریک: پس دوستت میمیره
سمیر :باشه باشه
ریک جلو میاد و یه ساعت به دست سمیر وصل میکنه : به نعفته از دست جدا نشه  وگرنه بادوستت خدافظی کن و بعد دستمال ک اغشته به مواد بیهوشیه جلوی دهن سمیر میزاره وقتی بیهوش شد یه کیسه روسر سمیر میکشه
سمیر بهوش اومد ونزدیکای پاسگاه 
سلام خانوم کروگر
کیم : گرکان اینجا چیکار میکنی (سمیر میخواس همچیو بگه ولی یاد میکروفن روی لباسش افتاد)
-خانوم کروگر بن تیر خورد ومامتوجه شدیم اشتباهی پیش اومده میشه اون اسلحه ها ک ضبط کردیمو یه نگاه بندازم
کروگر: باشه ولی یگر خوبه کدوم بیمارستان
_نگران نباشید حالش خوبه فردا پس فردا مرخص میشه حالا اسلحه ها کجاس
کروگر: نزدیکای بزرکراه a5میشناسی اون انباررو
_اره
*******************************در همین موقع در کشتی بن******************************
پریشون از رفتار سمیر  ودر گیر باطناب دستاش ک بالا خره موفق به بازکردنشون شد میله ک روی زمین افتاده بود برداشت وبه سرنگهبان کوبید  گوشه ای پنهان شد تا کسی پیداش نکنه مغزش واقعا داش از کارمیوفتاد همون موقعه چند نفر بدنبال اون میگشتن جیسون ک تازه بن شناخت بود کسی ک باعث مرگ برادرش بود پس دوس داش اونو بکشه بنم که همون موقعه درگیر زدن یه کی از مامورا بود همین که فهمید اون فرد دیگه خطری براش نداره پاشد از این موفقیت کوچیک خوشحال بود اما همون موقعه لوله گلوله جیسونو دید که مستقیم قلبشو نشونه گرفته بود چشماشو بست  صدای تیر شنید بعد چند لحظه ک چشاشو باز کرد انتضار داشت که دیگه خبری از درد های  که قبلا داشت نباشه اما در مقابل بدن غرق در خون  جیسون مردی دیگر اسلحه بدست دید خود رو اماد حمله به مرد کرد و بامشتی با شکم مرد حمله رو شروعید مرد :هی چته یگر جای دستت در نکنه ادم با نا جیش این کارو میکنه
بن:چی ناجی
مرد:رابین اندرسون ناجی جنبعالی(ارومتر کرد صداشو) وپلیس مخفیه راستی دوستت کجا س کرگان منظورمه ؟بعد بن همه قضیه  رو براش تعریف کرد
رابین : چی نباید نباید لعنت حالااااااااا باید از اینجا در بریم
چطوری – نمیدونم فقط میدونم اونا نیروای نفوذی زیادی تومرزا دارن اونا میتونن بدون اینکه کسی شک کنه راحت اسلحه ها ببره – والی ما از پرایس مدرک داریم _پرایس  مث یه مهره سرباز ه اگه اون بسوزه براشون هیچی نمیشه
+++++++++++++++++++++++++++++سمیر : اسلحه هارو بار یه تریلی کرد وبه محل قرار  رف
س: اول بن ببینم سلامت
ماموره : بن هههههههههههههه نیست فک کنم الان دیگه مرده باشه خوب تقصیر خودشه ک میخواس بایکی از مامورای ما فرار کنه ماهم دخلشو اوردیم 
سمیر :چی منم اونارو نمیدم
هههههههههه به پشت یه نگاه بنداز وسمیر با ضرب اسلحه بیهوش میشه
گروه کمکی ک سمیر خبرکرده بود کاری از دستشون بر نمیاد وهمه رد از بن گم میشه وسمیر به این نتیجه رسید ک بی همکار شد
سوزانه :سمیر همه کشتی هایی ک قرار امشب برن  برسی ککردم هیچ کدومشون مشکوک نبودن البته درمورد پرایسم برسی کردم کسی ک  بهش کمک کرده یه فرد بوده به نام گلن اشتورن همون موقع زنگ میخوره هارتموت: گلوله ک بدست سمیر خورد بررسی کردم وبعد ش خالکوبی ک رو دست اون مامورابود هموشون مربوط به نضمیا
 سوزان: نضامی گلن اشتورن نظامی بود
سوزان صاحبای این شرکتارو چک کن ببین هیچ کدومشون به نظامیا ربطی نداره
وبعد سمیر به طرف در رفت همون موقع بن ورابین در یک کانتر مواد غذایی ک هر لحظه دماش کمتر میشد و خونش کمکم در حال منجمد شدن بود  وسمیر راهی بندر شد
پلیسا کلافه از دستور داده شد کانترا برسی میکردن ناامید سمیر رسید وخودشم مشغول برسی شد ک یه پلیس رو دید ک در جهت مخالف میرفت ولی خال کوپیش توجه سمیر جلب کرد و بدنبالش رف و چیزی ک فکر میکرد درست بود اون از مامورای پرایس بودو باپرایس درحال صحبت وهمچین یه مرد ک یکی از سرای المان بود پس گوشیشو در اورد چند تا عکس گرف مامورای پلیسم ریختن سرشونو اونارو دستگیر کردن ولی یهو پرایس گف : ههههههههه گرکان الاناس ک بن در حال جون دادنه شاید داره 10نفس اخرو میکشه سمیر رفت سمتش یقشو گرف و به دیوار چسبوند چه میگی عوض
اما همون موقعه پرایس اسلحه سمیر که رو کمرش بود کشید وبایه تیر تو سرش خودکشی کرد
س: همه کانتینرا بگردید باید بنو پیدا کنیم
دختر: اقای کرگان مااااااا ینی منو دوستم میخواستیم کمک کنیم
سم: از شما دوتا کاری برنمیاد کک بهتره شرتونو کم کنید
دختر : من هانام نامزدم هم همراه دوستتون من کاری نمیکنم ولی سگامون میتونن فقط باید اجازه شمارو بگیریم
سم نمیدونس چی بگه اما بالا خره رام شد و ب اون دوتا دخترا اجازه داد بعد چند دقیقه کوتاه  صدای پارس سگا بلند شد وسمیر به دنبال اونا رفت وبا اهرمی به دست در کانترا رو باز کرد همون موقعه با دو بدن نیمه جون بن ورابین روبرو شداون دوتا رو بیرون اوردن در حالی که بیهوش بود به بیمارستان منتقل کرد وبعد چند روز بهوش اومدن وبا مدارکیم ک بدست اوردن تونستن همه رو گیر بیندازن رابینم از پلیس مخفی انصراف داد واومد تو پلیس بزرگراه        
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تمومید دیگه
 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

little monster98 در تاریخ : 1393/4/27 - - گفته است :
سلام ريحانه! من ب دليل مشكلي ك با بعضي از بچه ها پيدا كردم تصميم گرفتم از بچه هاي داستان نويس جدا شم! البته ريحانه ما ك تو مسنجر با هم هستيم ديگ! ولي خوب ب هر حال خداحافظ

tahora در تاریخ : 1393/4/23 - - گفته است :
نااامردا بدون من مسابقه
مبااااارک بچه ها
پاسخ : خخخخخ!خو خودت نبودی!

elahe در تاریخ : 1393/4/22 - - گفته است :
المیرا جون بی زحمت بیا وبم اونجا شمارتو بده بهت اس میدم بعد شمارتو به کاترینا و حنانه ام میدم
پاسخ : اوکی!

elmira در تاریخ : 1393/4/22 - - گفته است :
داستانا فوق العادن همگی خسته نباشیم
ریحانه جووون دست توهم درد نکه بابت زحمتات فقط من شماره کسی ندارم
پاسخ : باشه بهت می اسم!

سمانه در تاریخ : 1393/4/22 - - گفته است :
داستانها عالی بود.
از همه ی نویسنده ها و ریحانه هم ممنون!!!!!!!!!!
پاسخ : خواهش میکنم!

arezoo در تاریخ : 1393/4/22 - - گفته است :
سلام عزيزم مرسي داستانا خوب بود من از مال الهه بيشتر از بقيه خوشم اومد ولي جيزي كه خيلي اذيتم كرد غلطاي املايي و انشايي زيادي بود كه بجه ها داشتن واسا مسابقه نبايد همجين اشكالاتي وجود داشته باشه
پاسخ : آره دیگه!آخه فرصت هم کم بود!

مهدیه در تاریخ : 1393/4/21 - - گفته است :
سلام واقعا داستان های جالبی بود راستی کی داستان های جذاب میزارین
پاسخ : بزودی خودم باید داستان بزارم!

ادرينا در تاریخ : 1393/4/21 - - گفته است :
داستان همه ي بچه عالي بود به همشون تبريك ميگم اميدوارم موفق باشن ريحانه جون ازشماهم ممنون بابت زحمتي كه كسيدي موفق باشي دوست جونيم
پاسخ : خواهش میکنم دوستان!

elahe در تاریخ : 1393/4/20 - - گفته است :
من که شماره کاترینا رو دارم کاترینام داره فقط میمونه حنانه و المیرا. بچه ها بیاین تو وبم تو نظرات شمارتونو بدین من بهتون اس میدم البته اگه زحمتی نیس
پاسخ : آره!هر چهارنفر باید برای هماهنگی شماره ی همدیگه رو داشته باشین!

elahe در تاریخ : 1393/4/20 - - گفته است :
خخخخ منظورم هر ۴ نفر بود
پاسخ : آره!خخخخخخ


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب