close
تبلیغات در اینترنت
7 عشق گمشده
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 16790 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2275 king
بن دوست داشتنی 0 2208 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2334 king
شنبه 28 تير 1393 ساعت 17:36 | بازدید : 3515 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

سلام دوستان من حنانه ام.این اولین داستان من به عنوان نویسنده این وبه.امیدوارم که خوشتون بیاد.

سریع برید ادامه مطلب

بن و سمیر طبق معمول در حال گشت بودند.سوزانه بیسیم میزنه:بچه ها یه نفر تماس گرفته و گفته نزدیکیای خیابان وگنر صدای تیر اندازی شنیده،یه سوله متروکه به شماره ۱۸.نیروی کمکی هم تو راهه.

سمیر:الان میتونی گاز بدین اقای یگر.بن:واقعا از اینکه این اجازه رو به من دادین متشکرم اقای گرکان.وپاشو رو پدال گاز میذاره.

به فاصله کمی میرسن اونجاوسمیر پیاده میشه تا بره داخل سوله رو ببینه و قرار میشه بن تو ماشین بمونه و اوضاع اطراف رو تحت نظر داشته باشه.

ماریلا:رابرت بلند شو .منم ماریلا.خاهش میکنم یه چیزی بگو.ماریلا صدای درو میشنوه و برمیگرده.سمیر تا ماریلا رو میبینه اسلحشو میگیره سمتش،ماریلا از ترس فرار میکنه.وارد محوطه میشه و سرعتشو بیشتر میکنه.سمیر هم همچنان دنبال اونه و سعی میکنه که بگیرتش.که ناگهان با اثابت در ماشین به پهلوی ماریلا اون روی زمین می افته.سمیر میره و دستاشو به پشت میبره و دستبند میزنه.بن همون لحظه از ماشین پیاده میشه و با دیدن ماریلا تعجب میکنه.سمیر ماریلا رو سوار ماشین میکنه.بن در ماشین رو میبنده و دست سمیر رو میگیره و میبرتش اونور تر.

بن:ماریلا رو واسه چی گرفتی؟سمیر یه نگاه به ماریلا میکنه و میگه:تو اونو میشناسی؟بن:اره.هشت سال پیش قرار بود باهم ازدواج کنیم،حالا واسه چی گرفتیش؟سمیر:بالا سر همونی بود که بهش شلیک کردن.طرف مرده و این یعنی نامزد سابق جنابعالی متهم به قتله!بن میخنده و میگه:یعنی هر کسو بالا سر یه مرده پیدا کردیم یعنی اون قاتله؟مسخرس!سمیر:خیل خب بن.ما شواهد رو بررسی میکنیم و از ماریلا هم بازجویی میکنیم،اگه بیگناه بود ولش میکنیم.راضی شدی؟بن یه لبخند تلخی میزنه و سوار ماشین میشه.

توکل مسیر بن نگاهشو از ماریلا بر نمیداشت.ماریلا درد داشت ولی به روی خودش نمی اورد و به بن هم اصلا نگاه نمیکرد.وقتی میرسن پاسگاه قرار میشه سمیر از ماریلا بازجویی کنه،بن هم از پشت شیشه به حرفا گوش میکرد.

سمیر:بسیارخب خانم... . ماریلا:زیبرت.شما اشتباهه بزرگی کردید بازرس گرکان.سمیر:اعتماد به نفس فوق العاده ای دارید خانم!خب.مقتول برادر شما بوده میتونم بپرسم مسائل مربوط به شرکت پدر مرحومتون اینقد مهم بود که به خاطرش برادر خودتونو بکشید؟ماریلا:من رابرت رو نکشتم.وقتی رسیدم اون همونجوری افتاده بود و وقتی رفتم بالا سرش شما رسیدید.سمیر:لابد تصادفا هم از اونجا رد میشدین؟ماریلا:نه.خود رابرت باهام تماس گرفت و گفت که کارم داره و اونجا هم دیگرو ببینیم.سمیر:شما قبلا اونجا رفته بودید؟ماریلا:من نه.ولی رابرت زیاد اونجا میرفت با دوستاش.سمیر:بسیار خب.شما تا کامل شدن تحقیقات اینجا هستید.و بلند میشه و میره سمت در.

ماریلا:به همکارتون بگید به فکر یه توضیح قانع کننده برای قاضی باشه،البته اگه اتفاقی افتاده باشه!

سمیر سرشو بر میگردونه سمت ماریلا و میگه:منظورتون چیه؟ماریلا هم سرشو طرف سمیر برمیگردونه و میگه:.....

به نظرتون چرا ماریلا میخاد از بن شکایت کنه؟!

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 8
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

الناز در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
خيلي قلم داستان نويسي تو دوست دارم حنانه جوون . همه قسمتهاي داستانت مثل تصوير از جلوي چشام گذشتن . دستت درد نكنه. بوسشکلک
پاسخ : مرسی گلم نظر لطفته.دوس داری یه داستان دیگه بزارم که بقیش باشه؟

مبینا در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
جالب بود مرسی!میگم حنانه جون ای چندمین نامزد بنه؟؟؟!!!موفق باشی عزیزم...
پاسخ : فک کنم چهارمی.خخخخخخخخ.ممنون عزیزم

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/30 - - گفته است :
ریحانه کجایی دلم واست تنگیدهشکلکشکلکشکلکشکلک
ریحانه راستی داستانمو کی میزاری کلک؟؟؟؟
ریحانه خواهش این کامنتمو خودت جواب بده

زهره صابری در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
سلام خوبی حنانه جان ممون بابت داستان زیبات راستی نمی دونم چی بگم شاید تو گذشته با هم مشکل پیدا کرده بودن حالاهم الابد برگشته انتقام بگیره شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش عزیزم.اونم چه مشکله!بقیه داستانو حتما بخون

هدیه در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
سلام دستت درد نکنه خیلی قشنگه شکلکشکلک مررررسسسییییشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام عزیزم،خاهش

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
ریحانه کجایی دلم واست تنگیدهشکلکشکلکشکلکشکلک
ریحانه راستی داستانمو کی میزاری کلک؟؟؟؟
ریحانه خواهش این کامنتمو خودت جواب بده
پاسخ : گلم من نمیتونم و وقتشو ندارم داستانتو بزارم!لطفا از نویسنده ی دیگه ای خواهش کن!شکلک

rahaneh در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
خیلی خوب بود!شکلک
پاسخ : دانکه

ادرينا در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
سلام حنانه جون داستانت باحاله ولي چراانقدركم گذاشتي منتظر ادامشم زودبزار مرسيشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام گلم،شرمنده!چشم

سمانه در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
ممنون حنانه جوووون!!!!!!شکلک
پاسخ : خاهش گلم

elahe در تاریخ : 1393/4/29 - - گفته است :
فک کنم بن مجرد بمونه براش بهتره شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : نگو بچم گناه داره


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب