close
تبلیغات در اینترنت
7 عشق گمشده2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
یکشنبه 29 تير 1393 ساعت 23:20 | بازدید : 1697 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
ماریلا:من باردارم.به همکار سنگدلتون بگید که اگه اتفاقی برای بچم افتاده باشه،ازش شکایت میکنم.

بن تا اینو میشنوه بغضی گلوشو میگیره و میره اتاق خودشون.سمیر از اتاق بازجویی میاد بیرون و میره تو اتاق خودشون.در رو میبنده و به بن میگه:بن ماریلا بارداره.برو دعا کن برای بچه اتفاقی نیوفتاده باشه وگرنه ازت شکایت میکنه.بن سرشو به سمت سمیر بر میگردونه و میگه:همه چیزو شنیدم.یعنی چی،کجا داره میره؟سمیر سرشو برمیگردونه و میبینه که ماریلا به همراه کروگر و یه مرده بیرون وایستادن!سمیر و بن از اتاق بیرون میرن.کروگر:اقای یگر باید همراه اقا و خانم زیبرت برین پزشکی قانونی برای مشخص شدن اوضاع.بن میره تو اتاق.سمیر یه نگاه به ماریلا و شوهرش میکنه و میگه:منم باهات میام بن.با هم میرن پزشکی قانونی و مشخص میشه که بچه ماریلا زندس.زمانی که از اونجا میان بیرون.فرانک رو به بن میکنه و میگه:اقای یگر شانس اوردید که اتفاقی نیفتاده بود وگرنه به خاطر تهمتی که به همسرم زدید و بلایی که سر بچم اوردید ازتون شکایت میکردم.سمیر:ما به همسرتون تهمت نزدیم در ضمن همسر شما باید با ما بیان چون تحقیقات ما هنوز تموم نشده!فرانک:خانم کروگر باهام تماس گرفتند و اجازه دادن که ماریلا رو ببرم.اگه مشکلی دارید با رئیستون در میون بذارید.

بن یه لبخند تلخی میزنه و یه نگاه به ماریلا میکنه و سوار ماشین میشه.تو راه

سمیر:بن چی شد که نامزدیتو با ماریلا به هم زدی؟بن با سردی:تازه وارد پلیس جنایی شده بودم.طی یه پرونده زن و بچه ی مافوقم رو گروگان گرفتند و خاستند تا همکارشونو که تو تولید کوکائین ماهر بود رو ازاد کنیم و زمینه خروجشونو فراهم کنیم.بعد از کلی سرو کله زدن با دادستانی همه کارا رو کردیم و قرار شد که دم مرز دستگیرشون کنیم که عملیات لو رفت و اونا زن و بچه ی مافوق منو کشتن،نمیخاستم ماریلا تو اون شرایط کنارم باشه.میترسیدم براش اتفاقی بیفته.

سمیر:خب چرا قبل از عروسی چیزی بهش نگفتی؟بن:نمیدونم!بغضشو قورت میده و ادامه میده:شاید به خاطر اینکه دل ماریلا رو بد شکوندم بعد از اون نتونستم طعم خوشبختی رو حس کنم،سمیر اگه بدونی توی لباس عروسی چقد زیبا شده بود.حیییییییییف!

پاسگاه.سمیر عصبانی وارد اتاق کروگر میشه و بن هم بعد از اون میره تو.

سمیر:چرا ماریلا زیبرت باید ازاد بشه؟اون متهم به قتله.کروگر:نه نیست.هارتموت فیلم دوربین هارو بررسی کرده،خانم زیبرت بعد از مجروح شدن برادرش رسیده اونجا و شما هم از ادامه تحقیقات صلب شدید.بن یه نفس راحت میکشه و با سمیر از اتاق کروگر میان بیرون.

سوزانه:بچه ها یه دقیقه میاین اینجا.سمیر:بله؟سوزانه:میدونید از سر کنجکاوی خاستم بدونم این اقای زیبرت ما چیکارس،میدونید به چی رسیدم؟بن:به چی؟سوزانه:یه شرکت واردات کالا داره ولی مخفیانه تو چند ماه از سال کار صادرات هم انجام میده،حالا اگه گفتین صادرات چی؟بن و سمیر:چی؟سوزانه:هروئین!بن:افرین سوزانه.دستور بازداشت زیبرت رو بگیر.سمیر راه بیفت بریم.



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 4
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهره صابری در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات دوست دارم شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش گلم.منم دوست دارم

مبینا در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
واااااااااای چه باحال! مرسی عزیزم...
ادامش رو زود زود بذار که منتظرم.
پاسخ : چشمممممممم

سمانه در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
ممنون
پاسخ : خاهشششش

نگین در تاریخ : 1393/4/30 - - گفته است :
خواهشا امروز ادامشو بزارشکلک
پاسخ : با یه ذره تاخیر حتما

نگین در تاریخ : 1393/4/30 - - گفته است :
تا اینجا که عالیه.ادامههههههههههههههه شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : مرسی.حتما

elahe در تاریخ : 1393/4/30 - - گفته است :
خیلی خوبه حنانهشکلک
پاسخ : ممنونم

هدیه در تاریخ : 1393/4/30 - - گفته است :
سلام عزیزمشکلکدستت درد نکنه خیلی خیلی خیلی قشنگهشکلکشکلکلطفا ادامه اش را زود بزارشکلکمرسییییییییییییشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش میکنم. چشم حتما

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب