close
تبلیغات در اینترنت
7عشق گمشده3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 31 تير 1393 ساعت 12:52 | بازدید : 9279 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
خدمتکار در میزنه و وارد سالن غذا خوری میشه:عذر میخام قربان.از پلیس بزرگراه اومدن و میخان شما رو ببینن.

فرانک:بگو بیان.بن و سمیر وارد سالن میشن.فرانک:چیشده اقایون؟چیزی یادتون رفته که بگید اقای یگر؟سمیر:اقای زیبرت شما به علت ورود و خروج مواد مخدر بازداشت هستید.

ماریلا دستشو محکم به میز میزنه و بلند میشه:شما کار دیگه ای ندارید که اتهام های بیدلیل و مدرک میزنید؟اول منو متهم به قتل برادرم میکنیدو بعد میگید همسرم قاچاقچی مواده،واقعا که!بن:اینو که همسرتون هروئین جابه جا میکنه رو باید از خودشون بپرسید.ما وظیفه داریم تا پاسگاه همراهی کنیم.ماریلا:شما همین الان خونه منو ترک میکنید وگرنه... .فرانک:صب کن عزیزم.من همراهشون میرم،دوباره مثل قضیه صبح برد با ماست!سمیر:زیاد مطمئن نباشد اقای زیبرت.

سمیر با فرانک میره.بن همچنان وایستاده و به ماریلا نگاه میکرد.ماریلا:به چی ذل زدی اقای یگر؟بن:خوشحالم که حالت خوبه!ماریلا:مگه حال ادما برای تو مهمه؟اگه حال و اوضاعم برات مهم بود روز عروسیم ولم نمیکردی!بن:هر چی بگی حق داری ولی من...ماریلا حرفشو قطع میکنه و میگه:از اینجا برو بن،دیگه نمیخام ببینمت.

در پاسگاه.بن و سمیر مشغول بازجویی از فرانک بودند.

اقای زیبرت اگه همکاری کنید به نفعتونه،هروئین هارو خودتون تولید میکنید یا از کسی میخرید؟فرانک ساکته.بن عصبانی میشه و از جاش بلند میشه و میره یقه فرانک رو میگیره و داد میزنه:مگه چقد از فروش این اشغالا گیرت میاد که حرف نمیزنی؟میدونی چند نفرو با این زهرماری ها بدبخت میکنیفچرا اینقد بی وجدانی؟فرانک یه پوزخند به بن میزنه.سمیر:بن بسه ولش کن.بن رو میبره بیرون تا باهاش حرف بزنه که وکیل زیبرت رو به رو میشن.

فرانک توسط وکیلش ازاد میشه.بن:جنی کی اینو خبر کرد؟جنی:وکیله گفت زن زیبرت خبرش کرده بود.بن با شنیدن این حرف خیلی به هم میریزه و میره تو اتاق شون و درو محکم میبنده.سمیر میاد تو درو میبنده و میگه:بن درکت میکنم.همیشه اشتباهای گذشته ادم رو زجر میده ولی سعی نکن برای خودت دردسر درست کنی،میفهمی چی میگم؟بن با علامت سر حرفشو تایید میکنه.

شب خونه زیبرت

ماریلا میخاد بره پیش فرانک که از پشت در میبینه داره با تلفن حرف میزنه.داشت میرفت که وقتی اسم رابرت رو شنید سر جاش میخکوب شد.فرانک:درسته رابرت.برد ایندفعه یقینا با ماست.الان همه حتی خواهرت هم فک میکنن که تو مردی،فردا روز خروج مهم ترین محمولس.این ایتالیاییه بابت هر کیلو هروئین پول خوبی میده؛حواست باشه مشکلی پیش نیاد.فعلا.ماریلا با شنیدن این مکالمه خیلی نگران میشه.فردا صبح ماریلا خونه رو به قصد رفتن به مطبش ترک میکنه.

پاسگاه.ماریلا:روز به خیر.میتونم با اقای یگر صحبت کنم؟



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 16
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهرا بک در تاریخ : 1393/5/4 - - گفته است :
hananeh man yek dastan neveshtam mishe az tarighe ersale post tavasote karbaran bezaramesh ti site???????????????
پاسخ : به عنوان نظر خصوصی اول برام بفرس،بعدا بهت میگم چیکار کنی!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/5/2 - - گفته است :
سلام حنانه جووووووووووووون ریحانه دیگه نمیاد؟
راستی خوب داستان مینویسی ها کلک!!!!!!!!!!!
پاسخ : سلام عزیزم.نمیدونم گلم،منم ازش خبر ندارم.
ممنونم.نظر لطفته

آوا در تاریخ : 1393/5/2 - - گفته است :
خواهش میکنم سریع تر ادامشو بزار منتظرممممممممممم
پاسخ : امروز میذارم عزیزم

مهدیه در تاریخ : 1393/5/1 - - گفته است :
وای خیلی جالب شد چه عجب وقتی به مشکل می خوره یاد بن میفته
پاسخ : اینو باید از ماریلا بپرسی!

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/1 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات دوست دارم
پاسخ : خاهش میکنم گلم.منم دوستت دارم

مبینا در تاریخ : 1393/5/1 - - گفته است :
خوشم اومد جالب بود.ادامش لطفا...
پاسخ : فردا حتما میذارم

elahe در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
داره جذاب تر میشه ها
پاسخ : حالا کجاشو دیدی؟

elmira در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
منظورم داستان بود
پاسخ : فهمیدم گلم

المیرا در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
حنانه جون دستانت عالیه
پاسخ : مرسی عزیز دلم.

هدیه در تاریخ : 1393/4/31 - - گفته است :
سلام گلم دستت درد نکنه خیلی قشنگه فقط ادمه اش رو زود بزار مرسیییییی
پاسخ : سلام عزیز دلم.ممنون،چشم به زودی میزارم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب