close
تبلیغات در اینترنت
7عشق گمشده.قسمت اخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611213alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
پنجشنبه 02 مرداد 1393 ساعت 16:9 | بازدید : 1014 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
جنی:نیستن ولی میتونم پیغامتونو بهشون بگم.ماریلا با دیدن سمیر از حرف زدن منصرف میشه و میره.

سمیر:جنی خانم زیبرت اینجا چیکار داشت؟جنی:با بن کار داشت.سمیر با تعجب:با بن!عجیبه!ماریلا بعد از اینکه از پاسگاه میاد بیرون سوار ماشین میشه.مکس:قربان همین الان از اداره اومد بیرون.دستور چیه؟بسیار خب.ماریلا میره مطب.هنوز از ماشین پیاده نشده که ناگهان....

بن چند دقیقه بعد از رفتن ماریلا میرسه اداره.سمیر:ماریلا اومده بود،کارت داشت.بن کتشو میذاره رو صندلی:ماریلا!چیکار داشت؟سمیر:نمیدونم،چیزی نگفت.سوزانه:بچه ها گزارش گروگان گیری دریافت کردیم.خیابان وگنر روبه روی یه ساختمان اداری.حالا حدس بزنید که کیو گرفتن.بن و سمیر:کیو؟خانم ماریلا زیبرت.بن:لعنتی.سمیر زودباش بریم.

تو ساختمان.سمیر:اقای محترم ما فقط فیلمای دوربین امنیتی رو میخایم.نگهبان:متاسفم.رئیس ساختمان هنوز نیومده،من این اجازه رو ندارم.بن سرشو میخارونه و چند قدم میاد جلو و یقه نگهبانه رو میگیره و میگه:برام مهم نیس رئیست اوده یا نه.اخراجت میکنه یا نه.ما فقط فیلم امروز دوربین رو میخایم.حالا میدی یا جور دیگه ای برخورد کنم؟سمیر:خیل خب بسه ولش کن.تو هم کاری رو که بهت گفتن انجام بده.سمیر بن رو اونور تر میبره:درکت میکنم ولی اگه بخای اینجوری ادامه بدی خودم به کروگر گزارش میدم.یکی میزنه به شونه بن و میگه:فهمیدی؟بن:اره.میرن سمت بادجا و فیلمارو میگیرن.

بیرون ساختمان.گوشی بن زنگ میزنه.بن:سمیر اینارو بگیر.بله یگر.فرانک:نیازی یه معرفی نبود.متاسفانه مامورا یه مقدار از جنسامو گرفتن.داستان عشق تو و ماریلا رو از رابرت شنیدم وای بابت پایان تلخش متاسفم.حالا اگه هنوز دوستش داری و جونش برات مهمه جنسامو ساعت۶ تو همون سوله ای که جنازه رابرت رو پیدا کردین برام بذارید.در غیر این صورت جون عشق گمشدتو میگیرم.بن:الو،الو،لعنتی... .سمیر:کی بود؟بن:فرانک ماریلا رو گرفته.جنسایی که دیروز از قاچاقچیا گرفتیم مال اونه.جنسارو میخاد وگرنه ماریلا رو میکشه.حالا چیکار کنم؟سمیر:نگران نباش.یه جوری حلش میکنیم.حالا راه بیفت بریم پیش هارتموت.

در ازمایشگاه.بن:گوش کن هارتموت اصلا وقت نداریم پس عجله کن.یک ساعت بعد.هارتموت:بچه ها این شماره پلاک توسط به روزترین نرو افزار شناسایی شده.متعلق است به هلنا زیبرت.بن:اینا خانوادتا بی وجدانن،میتونی جای ماشینو پیدا کنی؟هارتموت:این ماشین جدیئترین تولید کارخونه پورشه استو خوشبختانه یه جی پی اس تو موتور این ماشین کار گذاشته شده.سمیر:تبلیغاتت تموم شد؟حالا ماشینو ردیابی کن.هارتموت:اسکله تفریحی دوسلدورف.

بن و سمیر میرن تو سوله و دو ساک پودر قند جای هروئین ها میذارن و راهی دوسلدورف میشن.

در قایق.فرانک یه مقدار اب میپاشه رو صورت ماریلا:نمیخای بیدارشی عزیزم؟ماریلا:فرانک!چرا دستامو بستی؟چیشده؟فرانک:اخه همسر نازنینم میخاست منو به عشق سابقش بفروشه.منم زن و بچمو با دوساک هروئین با یگر معامله کردم.ولی انگار دیگه دوستت نداره و جونت براش مهم نیست که برام پودر قند گذاشته.و یه مقدار از اون پودر قندارو از بالا میریزه رو سر ماریلا.ماریلا:ولی من که حرفی نزدم!فرانک:میدونم عزیزم.برای همینه که هنوز زنده ای.ماریلا:پس بچمون چی؟فرانک:مثل مادرش میره به درک!البته تا ۹ شب هنوز زنده این.

ساعت۸:۳۰ دقیقه.بن و سمیر تازه رسیدن و دارن کل محوطه رو میگردن.سمیر:بن بیا اینجا.بن:چیه:سمیر:میشنوی؟صدای جیغه.بن:لعنتی.از کدوم قایقه؟یکی از افراد:قربان صدا از این قایقه.فرانک با یه چاقو بالاسر ماریلا نشسته یود که همون لحظه بن و سمیر به قایق هجوم میبرن.صدای شلیک و صدای جیغ کل محوطه رو در بر مبگیره.بن با اضطراب چند قدم به ماریلا نزدیک میشه:حالت خوبه ماریلا؟ماریلا ترسیده بود و نفس نفس میزد.ماریلا:خو...خوبم.میشه بازم کنی؟

ماریلا بعد از اینکه توسط پزشک معاینه شد از امبولانس میاد پایین.داشت میرفت که.بن:ماریلا میشه یه لحظه صبر کنی؟ماریلا وای میسته.بن میره پشتش و دستشو میگیره و میگه:میدونم دلتو بد شکوندم.روز عروسیمون که میتونست بهترین روز زندگیمون باشه ولت کردم.ماریلا باور کن از کردم خیلی پشیمونم.بعد از تو دیگه نتونستم رنگ خوشبختی رو ببینیم.ماریلا ازت میخام برگردی،باهم ازدواج کنیم.دیگه تنهات نمیذارم؛قسم میخورم.ماریلا بغضشو قورت میده و میگه:به نظرت میتونم بهت اعتماد کنم؟بن:اگه بازم اینکارو کردم میتونی جونمو بگیری.ماریلا بر میکرده و میگه:بن من باردارم.از مردی که همین چند دقیقه پیش فرستادیش زندان،بعد از من میخای زنت بشم؟تو عقلتو از دست دادی!بن:خب طلاق بگیر.بهت قول میدم برای بچت پدر خوبی باشم.ماریلا:هیچ عوض نشدی،هنوز یه دنده ای.بن ماریلا رو بغل میکنه و میبوستش و میگه:خب۱این یعنی باهام میمونی؟ماریلا اروم در گوش بن میگه:معلومه!

پایان



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هدیه در تاریخ : 1393/5/10 - - گفته است :
سلام عزیزمدستت درد نکنه خیلی قشنگ بود مرسی
پاسخ : نظر لطفته گلم

کاترینا در تاریخ : 1393/5/4 - - گفته است :
عالیییییییییییییییییییییییییییی بود مثل همیشه
ببخشید دیر نظر می دم چون این اپرا ارسال نظر نمیکنه برای مادردسر درست میکنه
پاسخ : مرسی گلم.این چه حرفیه؟لطف کردی

زهرا بک در تاریخ : 1393/5/3 - - گفته است :
در قبرستان زندگی ام آرام قدم بر میدارم...

اینجا فقط صدای سکوت انسان را کر میکند...

به قبری نگاه میکنم....پارچه سیاهی روی آن کشیده اند....

رویش نوشته بود:

کسی نمرده...فقط دلم گرفته...!!!

نمیدانم...شاید او هم مثل من از دلگیری خفه شده است !!

مثل اینکه دیگر باید کرکره ی زندگی ام را پایین بکشم...دارم خفه میشوم !

و خداحافظت ای زندگی ............!

زهرا بک=زهراجووووووووووووووووووووون
اقا جدی جدی میخوام کرکره ام رو بکشم پایین...
به چه دردی میخوره زندگی وقتی ...
اتفاقی...
من و تو رو ...
سر راه هم قرار نمیده...
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدا...

elahe در تاریخ : 1393/5/3 - - گفته است :
خیلی خوب بود بن جون سالم به در برد
پاسخ : خیلی ممنون گلم.همینش خوبه!

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/3 - - گفته است :
سلام عزیزم خسته نباشی دوست دارم ممون بابت داستان زیبات خوب بود نمردیم این یکی سرانجامش خوب بود
پاسخ : خوشحالم که خوشتون اومده.

زهرا بک در تاریخ : 1393/5/3 - - گفته است :
حنانه خعــــــــــــــــــــــــــــــــلی با حال بـــــــــــــــــــــــــــــــــــود!!!!!!!
ولی کاش اخرش ه بلایی سر بن میاوردین!!!!!!!!!
من خعلی اینجور صحنه ها رو دوس دارم!!!!!!!
راستی حنانه جووووووووووووون اگه ایده بدیم شما به داستان تبدیلش میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
مر30
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پاسخ : من دلم نمیاد زیاد بلایی سر بن بیاد ولی از اینکه خوشتون اومده خوشحالم.
اره عزیزم حتما این کارو میکنم

مبینا در تاریخ : 1393/5/3 - - گفته است :
قشنگ بود اما کاش یه طور دیگه تمومش میکردی!
آخه به بن اصلا نمیاد پدر بشه.بن مجردش باحاله.
میشه من جای ماریلا باشم؟؟؟ینی ماریلا=مبینا
خخخخخخخخخ.فکن کن...


خسته نباشی
پاسخ : بنم ادمه هاواگه دست شما بود نینا هم میکشتیم.نقش ماریلا مال ادریناس،هوومو میگم!

ادرينا در تاریخ : 1393/5/2 - - گفته است :
ممنون حنانه جون چرااخرشواين طوري تموم كردي حداقل خودتىجاي ماريلاميذاشتي يامنوخيلي حرص خوردم ولي باحال بود خسته نباشي
پاسخ : اخه ادرینا جون دیدم تام با ما سروسامون گرفته گفتم بن هم به یه نون نوایی برسه.باشه ماریلا منم.منتظر قسمت بعدی باش!!!!!!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب