close
تبلیغات در اینترنت
7انتقام2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
چهارشنبه 22 خرداد 1392 ساعت 0:23 | بازدید : 5884 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

خب دوباره شروعی پر تنش تر و پویا تر........

از این به بعد مقدار داستانا با مقدار نظرات یکیه!!

از تهورا جوون هم به خاطر زحماتش فوق العاده ممنونم!!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

بن:آره تو پليس جنايي که بودم يه بار پرونده اش زير دستم بود اون يکي از کله گونده هاي قاچاق اشيا عتيقه است از موزه ها و يا مثل امروز از ماشين هاي حمل اشيا عتيقه ميدوزده و قاچاق ميکنه اون يکي از بهترين همکاراي منو کشته (و همين لحظه يه اشک از چشماش مياد پايين و ادامه ميده )جلوي چشمام در درحالي که دستام رو گرفته بودن و من نميتونستم کاري بکنم اون پس فطرت با يه چاقو داغ چشم هاي جيمي همکارم سوزوند و بعد يه تير خالي کرد تو سرش و اون مرد(در حين اين حرف زدن آروم اروم قطره هاي اشک صورتش رو خيس ميکرد)البته اونا بعد از اين که جيمي رو کشتن منو بستن به يه ستون ولي من تونستم دستم رو باز کنم و فرار کنم در حين فرار با تام رو به رو شدم و باهاش درگير شدم و تونستم يه چشمش رو کور کنم با يه سنگ که زدم تو چشمش درحالي که داشت منو خفه ميکرد!(بعد از اتاق بازجويي رفت بيرون و رفت تو اتاق خودش و سمير و رو صندلي اش نشست و به پنجره خيره شد سمير اومد تو اتاق بهش گفت):واقعا به خاطر جيمي متاسفم به خاطر انتقام جيمي هم که شده بايد تام رو بگيريم بن با حالتي عصبي و ناراحت ميگه:حتما !!

چند روز بعد

 بن و سمیر که داشتن در بزرگراه گشت ميزدن که از دور ميبينن داره از يه ماشين سرقت ميکنن و بن اسلحه اش رو درمياره و شليک ميکنه و اونا که متوجه اونا شدن سريع سوار ماشين فرار ميکنن!! سمير:اينا احتمالا از آدماي تام اند !!بن:آره فکر ميکنم همين طور باشه (و اون ماشين رو دنبال ميکنن و ميرسن به مخفي گاهشون) سمير:بهتره به نيروي کمکي خبر و بديم و منتظر شيم تا بيان بن:باشه خبر بده ولي من نميتونم صبر کنم و از ماشين پياده ميشه و سمير به نيروي کمکي خبر ميده اونم از ماشين پياده ميشه و به طرف بن ميره و ميگه:حداقل وايسا با نيروي کمکي خبر بدم بن:براي انتقام گرفتن از تام نميتونم صبر کنم و ميرن تو و به يه دو راهي ميرسن بن با شوخي ميگه:مطمئني نميخواي مراقبت باشم؟سمير:مثل اين که فراموش کردي که من سابقه ام از تو بيشتره و از هم جدا ميشن سمير از چندتا پله ميره پايين که به اتاقي ميرسه که کلي عتيقه توش بوده يکي از پشت داره به سمير نزديکه ميشه سمير سريع متوجه ميشه و برميگرده و به طرفش شليک ميکنه اونم ميفته زمين از اون ور بن از چندتا پله رفته بود بالا و درست بالاي اتاقي بوده که تام و بقيه خلافکارا توشه پايين رو که نگاه ميکنه چشمش با تام ميخوره و ميگه:بالاخره گيرت اوردم يکي از خلافکارا متوجه بن ميشه به تام ميگه تام که نگاه ميکنه بن رو ميبينه بن سريع خودش رو قايم ميکنه چندتا از خلافکارا ميخوان برن دنبال بن تام ميگه:نه اون مال خودمه و ميره دنبالش و بن هم فرار ميکنه با جايي که بقيه خلافکارا نباشن تا فقط با تام طرف چون با چند نفر نميتونه طرف شه و به اتاق خيلي بزرگ ميرسه و ميره پشت يه ستون قايم ميشه و تام ميرسه به اونجا و ميگه: تا اونجا که يادمه شجاع بودي اهل قايم شدن نبودي من جيمي رو کشتم بيا انتقامش رو بگير بن:گاهي اوقات قايم شدن نشونه شجاعته و تام از صداي بن ميفهمه کجاست و ميره و پشت بن درمياد بن متوجه ميشه تا تام مياد پشتش سريع خودش رو پرت ميکنه به يه طرف ديگه و تام شليک ميکنه!!

در آینده خواهیم خواند....

 

 

 

سمیر:مطمنی حالت خوبه!!

بن:آخخخ!!ولم کن!!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 40
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/25 - - گفته است :
ینی مرده ی در آینده خواهیم دیدت شدم ی دونه ای
پاسخ : میسی!!

elham در تاریخ : 1392/3/23 - - گفته است :
تازه هیجانش شروع شده
پاسخ : آره ایولللللل من عاشق هیجانم!!

tahora در تاریخ : 1392/3/23 - - گفته است :
ریحانه من به شخصه برات 6 تا نظر گذاشتم فیلا باید بقیه داستانت کم کم دو صفحه َA4 باشه
پاسخ : باشه!!به خاطر تو هم شده زیاد مینویسم!!

tahora در تاریخ : 1392/3/23 - - گفته است :
چرا نظرات نمایش داده نمیشه
اینجا زده 11 نظر ولی فقط 7 تا رو نشون میده
مسئئئئولین رسیدگی کنید
پاسخ : چونکه باید تاییدشون کنم عزیزم!!

زهرا1324 در تاریخ : 1392/3/23 - - گفته است :
بچه ها هر اشکالی داره به بزرگیه خودتون ببخشید
پاسخ :

tahora در تاریخ : 1392/3/23 - - گفته است :
دوباره سلام
ریحااانه من یادم رفته که تا چند رو بهت دادم بگو تا از اون به بعدش رو برات برفستم
پاسخ : درست دادی فعلا!!بازم ممنون!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/22 - - گفته است :
بچه ها دومین جلسه نقد و بررسی سریال هشداربرای کبری11 پنج شنبه راس ساعت 11 الی 12 صب در وبسایت نسترن برگزار میشود لطفا تمامی کاربران ب موقع تشریف بیارید.ممنونیم
پاسخ : باشهههههههههههههههه!!حتمااااا میام!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/22 - - گفته است :
من همچنان در کندوکاو وبت هستم!
هستیم در خدمتون فلا
پاسخ : باشه!!خخخخ!!برو حالشو ببر!!

hadis در تاریخ : 1392/3/22 - - گفته است :
سلام فوق العاده بود ممنون.راستی نمیخوای کبری 11 رو بزاری واسه دانلود؟؟؟
پاسخ : سلام عزیزم!!شما دستور بده کدوم قسمت ها من در خدمتم که برات برا دان بزارم!!

شقایق در تاریخ : 1392/3/22 - - گفته است :
آخه واسه چی اسمعشقمونو میذارین رو یه آدم پست فطرت
پاسخ : خخخخ بعدها دلیلشو میفهمی...


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب