close
تبلیغات در اینترنت
7حرف دل...
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 11:09 | بازدید : 689 | نوشته ‌شده به دست zahrajooooon | ( نظرات )

سلام دوستان...

این ممکنه حرف دل خیلی از ماها باشه...

برید ادامه مطلب...

لطفا تا آخر بخونیدش...

کفش هایم را میپوشم...

به راه می افتم...

در خیابان ها گیج و مبهم...

به کجا میروم؟

نمیدانم...

میروم شاید در این شهر...

زیر تکه سنگی...

روی قطره بارانی...

قاصدکی چیزی...

نشانی از تو بیابم...

آری................................

به دنبالت تمام شهر را زیر و رو خواهم کرد...

در قبرستان زندگی ام آرام قدم بر میدارم...

اینجا فقط صدای سکوت انسان را کر میکند...

به قبری نگاه میکنم...پارچه سیاهی روی آن کشیده اند...

رویش نوشته بود:

کسی نمرده ... فقط دلم گرفته...

نمیدانم ... شاید او هم مثل من از دلگیری خفه شده است...

مثل اینکه دیگر باید کرکره ی زندگی ام را پایین بکشم...دارم خفه می شوم...

میدانی...؟

میخواهم مرگ را به تصویر بکشم...

مرگ یک فرشته را...

عصر جمعه...

نگاهی میکنم...

به تمام اتاقم...

همه ی کار های باقی مانده ام را کرده ام...

همه چیز سر جایش است...

جز تو...!

انگار سالهاست منتظر این لحظه اند همه عالم...

برای آخرین بار اسمت را زمزمه میکنم...

و با لبخندی تلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ تیغ را میکشم...

شاید تمام شوی...

تو...

که در تمامی وجودم سرایت کرده ای...

و کم کم چشم هایم روی هم میروندو"همه چیز تمام" ...

"...تمام کرد..."

خداحافظ زندگی من...

قلبFOR:BENقلب

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هدیه در تاریخ : 1393/5/10 - - گفته است :
سلام عزیزمخیلی خیلی قشنگ وهمچنین غم انگیز بود من که خیلی حالم گرفته شد خیلی دوستت دارم

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/5/7 - - گفته است :
وقتی داشتم اینا رو مینوشتم اشکام هری میریخت رو صفحه کلید!!!:
S
به امید روزی که ارتیستمون برگرده هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/6 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت مطلب زیبات دوست دارم عالی بود

elahe در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
هییییییییییییی
خیلی قشنگ بود مخصوصا اونجایی که میگه: اینجا فقط صدای سکوت انسان را کر میکند

حنانه در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
خیلی ناامیدانه سخن گفتی زهرا جون؛ادم اشکش در میاد.
غصه نخور ارتیست ما یه روزی بر میگرده!!!!!!!1

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب