close
تبلیغات در اینترنت
7جسد مرده ۱
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 05 مرداد 1393 ساعت 4:2 | بازدید : 1095 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

بچه ها اینم از اولین داستان من! امیدوارم خوشتون بیاد.

بن و سمیر توی بزرگراه مشغول گشت زنی بودن. بن در حالیکه قهوه میخورد آهنگی را هم زمزمه میکرد. سمیر: بن!! بسه! قهوه بخور. بن:دارم میخورم دیگه.. تازه اینجای آهنگو نشنیدی سمیر! گوش کن! و شروع کرد با صدای بلند آهنگ را خوندن. سمیر: وااااای... بن! چقد حرف میزنی؟!سرم رفت! تا کی میخوای... هنوز حرفش تموم نشده بود که...

بقیه داستان در ادامه مطلب

هنوز حرفش تموم نشده بود که یه ماشیین از پشت خورد به ماشینشون و با سرعت ازشون سبقت گرفت. قهوه بن ریخت روی لباسش. سمیر: این دیگه چه کاری بود؟! مگه عقلشو از دست داه! بن: ای بابا!!! ببین چه بلایی سر بلوزم آورد! تازه خریدمش. سمیر: چقد جوش میزنی! و اسلحشو درآورد و ادامه داد: آیندتون تباهه! و پاشو روی گاز گذاشت.بن با بی سیم به مرکز خبر داد: از کبری ۱۱ به مرکز... ما در تعقیب یه ون سورمه ای در بزرگراه A57 هستیم... نیروی کمکی لازم داریم... تمام.

توی ون دو نفر بودن. یکیشون که اسمش زاش بود به دوستش که راننده بود گفت: یورگ! حواست کجاس؟ انگار زیادی زدی!؟ میخوای من پشت فرمون بشینم؟ یورگ توی آینه نگاه کرد و گفت: نه زاش! فعلا باید از شر این پلیسا راحت بشیم... دست به کار شو. سمیر ماشینو کنار ون آورد و بن علامت ایست را از شیشه بیرون برد و چند بار تکون داد. زاش به طرفشون شلیک کرد و علامت ایست از دست بن پرت شد. بن: علامت ایستم!! کروگر بیچارم میکنه! سمیر و بن هر دو شروع به تیراندازی کردن . زاش: دست بردار نیستن... پلیسای مزاحم! و با اسلحه بزرگتری به سمت بن و سمیر تیراندازی کرد. سمیر سرعت ماشین را کم کرد و پشت یه تریلی پنهان شد وقتی تریلی از اون سبقت گرفت سمیر ماشینو پشت ون و نزدیکش قرار داد. بن: انگار کار خودمه! سمیر: فقط خواهشا بن! مواظب ماشین باش وگرنه خودت باید جواب کروگر را بدی!

بن پرید روی کاپوت و به سمیر اشاره کرد که نزدیکتر بشه. زاش نگاهی به آینه کرد : خبری نیس! فک کنم دخلشون اومده! یورگ با نگرانی گفت: زاش!! ترمز... ترمز نمیگیره! زاش: یعنی چی؟محکم تر فشار بده!  یورگ چندین بار پاشو روی پدال ترمز فشار داد اما فایده ای نداشت. سمیر ماشینو نزدیکتر کرد و بن در ون را باز کرد. زاش فهمید و اومد عقب ماشین.بن هم خودشو انداخت تو ون. بین بن و زاش درگیری پیش اومد. سمیر که کمی از ون فاصله گرفته بود متوجه شد که سرعت ماشین هر لحظه بیشتر میشه و ماشین داره کمی به چپ و راست منحرف میشه. سمیر خودشو کنار ون رسوند نگاهی به یورگ کرد. یورگ که رنگش پریده بود رو به سمیر گفت: ترمز نمیگیره!! سمیر ترسید سرعتش را کمتر کرد و خودشو به پشت ون رسوند و بلند داد زد: بن... بن... . بن که توی ماشین به خاطر درگیری که با زاش داشت صدایی نمیشنید هیچ جوابی نداد. سمیر ماشینو به ون چسبوند و دوباره فریاد زد: بن... بیا بیرون... بن... زود باش... بسه... ترمز کار نمیکنه... بن... . اما بازم جوابی نیومد.فقط سمیر شاهد صحنه درگیری بود که یهو دید یورگ در ماشینو باز کرد و  پرید بیرون و وسط جاده افتاد. سمیر به عقب نگاه کرد یورگ وسط جاده داشت غلت میخورد. سمیر: وای خدای من!! بن!!! ماشین ها وارد جاده نیمه کاره ای شدن. ون بعد از اینکه با کنار جاده برخورد کرد از مسیر منحرف شد چند بار واژگون شد و بالاخره به صورت وارونه متوقف شد.

سمیر پاشو روی ترمز گذاشت و فریاد زد: بنننننننننننننن... و  صدای سمیر در اون منطقه پیچید...    



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هدیه در تاریخ : 1393/5/10 - - گفته است :
سلام عزیزم دستت درد نکنه خیلی قشنگه مرسی
پاسخ : خواهش میکنم عزیزم

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/6 - - گفته است :
سلام گلم خوبی عزیزم ممون بابت داستان زیبات عالی بود ادامش رو کی میزاری ها
پاسخ : مرسی زهره جون امروز میذارم.

امیر در تاریخ : 1393/5/6 - - گفته است :
چی صدا کنم تو رو تو که از گل بهتریاخه خواهرم زیاد میاد غیرتی شدم ببینم چ خبره ولی به نظرم جسد به معنی مرده جسم بی روحه مرده دیگه نمیخواد حالا شاید سواد من قد نمیده
پاسخ : خواهرت کیه؟ اینجاس؟ خودم خیلی درگیر اسمش بودم داستان که جلو بره بر اساس اون گفتم

نسیم در تاریخ : 1393/5/6 - - گفته است :
ادامشو کی میزاری منتظریما!
پاسخ : باشه میذارم

ادرینا در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
عجب داستان باحالیه الهه عالیه زودترادامشوبزارمنتظرم
پاسخ : مرسی گلم

امیر در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
وای وای با این امیر خان گفتنت یعنی اعصاب نداری حرفمو پس گرفتم
پاسخ : نه بابا آخه چی بگم؟ آقا امیر؟ امیر؟ اصن تو بگو چی صدات کنم!

زهرا جووووووووووووون در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
اقا بقیشو کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی میزارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خعلی قشنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

امیر در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
اسم داستان مشکل داره
پاسخ : چرا امیر خان؟ مشکل کجاس؟

حنانه در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
خیلییییییی خوب بود الهه جونم.زبونم لال نمردهکه!
پاسخ : مرسی نه بابا فک کن یه درصد

کاترینا در تاریخ : 1393/5/5 - - گفته است :
عهههههه بن خدابیامرز شد خخخخ
عالییی بود الهه جون منتظر ادامش هستیم
پاسخ : خخخخ باشه.

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب