close
تبلیغات در اینترنت
7 جسد مرده 2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
سه شنبه 07 مرداد 1393 ساعت 12:15 | بازدید : 1791 | نوشته ‌شده به دست الهه | ( نظرات )

خب بچه ها ادااااااااامه مطلب...

سمیر هراسون از ماشین پیاده شد و به سمت بن دوید. در ماشین را باز کرد و بن را از بین خورده شیشه ها کشید سر بن خراش دیده بود.سمیر خواست زاش رو هم بیرون بیاره که دید بنزین ماشین داره میریزه اما امکان داشت ماشین آتش بگیره. مونده بود بین دو راهی که جون خودشو بن رو نجات بده یا زاش را رها کنه اما با هر سختی بود زاش رو بیرون آورد و دورتر از ماشین گذاشت بعد بن را بلند کرد هنوز خیلی دور نشده بودن که ماشین منفجر شد و بن و سمیر پرت شدن. بعد از چند لحظه از موج انفجار گذشت سمیر بهوش اومد و بن را صدا زد صدایی نشنید بلند تر صدا زد که یهو دستی روی شونه سمیر خورد. سمیر از ترس جیغ کوتاهی کشید و برگشت دید بن داره نگاش میکنه. بن با آه و ناله: آخ سرم... چرا داد میزنی سمیر!؟ کر نیستما!! صداتو میشنوم. سمیر تو بغل بن پرید و با خوشحالی گفت: تو که منو نصفه جون کردی پسر! رفتن بالا سر زاش. سمیر نبض زاش را گرفت سری تکون داد: مرده! بن: لعنتی!! اصلا نمیشه چهره نگاری کرد صورتش نابود شده! سمیر: خیلی شانس آوردی بن! بن: اوهووووم.

در آزمایشگاه جنایی:

بن: انیشتین! چی دستگیرت شد؟ هارتموت: حالت چطوره بن؟ بن: خوبم فعلا زنده ام! هارتموت: من ماشینو بررسی کردم تقریبا هیچی ازش نمونده بود ولی توی خاکسترهایی که پیدا کردم و با برنامه ای که تازه نصبش کردم خیلی عالیه... بن نذاشت حرفش تموم بشه: هارتموت!! خواهشا تعریف و تمجید برنامه ها رو بذار برای بعد! خب بعدش؟ هارتموت: هیچی دیگه با همون برنامه که آزمایش کردم فهمیدم اون خاکسترها مربوط به هروئین میشه البته مقدارشو نمیشه تشخیص داد. سمیر: باشه اگه چیز جدیدی پیدا کردی خبرمون کن.

یورگ با گوشی زنگ زد: الو...قربان... ببخشید یه مشکلی پیش اومده... راستش با دو تا پلیس درگیر شدیم زاش و یکی از اون پلیسا مردن مواد تو ماشین سوخت... قربان...آخه...تقصیر من نبود...ترمز ماشین...قربان... . و مکالمه ختم شد. یورگ به پناهگاه خودش رفت. تو راه پاسگاه بن: سمیر من خیلی گشنمه موافقی بریم یه رستوران توپ شنیسل بخوریم؟ سمیر: آره موافقم! همون موقع سوزانه به بن زنگ زد و بن گوشی را روی بلندگو گذاشت. سوزانه: سلام بچه ها. بن و سمیر: سلاااام. سوزانه: یه نفر زنگ زده به پاسگاه و ادعا کرده یه سری مدرک در مورد قاچاق مواد مخدر داره و میخواد بهمون نشون بده اما چون میترسه نمیتونه بیاد اداره منم باهاش قرار گذاشتم گفتم دو تا از افرادمو میفرستم. بن: دقیقا منظورت از دو نفر کیاس؟ سوزانه: خب شما دو تا دیگه! سمیر: آخه چیزه...سوزانه... الو... صدا نمیاد... سوزانه: الو...سمیر...من صداتو دارم... بن: ال...الو...قطع و وصل میشه صدات... سوزانه: بن! سمیر! من گول نمیخورم! شما دو نفر میرید. بن: حالا نمیشه بنراد و جنی برن؟ سوزانه: نخیر آدرسو براتون اسمس میکنم. و گوشیو قطع کرد. بن: پس شنیسل چی میشه؟! سمیر: کنسل شد دیگه! بن و سمیر رفتن سر قرار. از ساعت مقرر نیم ساعت گذشته بود. بن که حوصلش سر رفته بود به سمیر گفت: بیا بریم سمیر! سرکاریما!! تا کی اینجا باشیم؟ سمیر: اگه بریم و بیاد چی؟ بن بزور سمیر را با خودش پاسگاه برد.

رفتن اتاق کروگر. کروگر: سلام آقایون! آقای راینهارد رنه از اداره مبارزه با مواد مخدر در رابطه با همون تلفنی که به پاسگاه شد در مورد قاچاق مخدر. بن: رئیس! ما رفتیم سر قرار اما کسی نیومد. کروگر: مهم نیس در هر صورت پرونده به دایره مواد مخدر مربوط میشه. سمیر: ولی...آخه...خانوم... . کروگر: ما هیچ مسئولیتی نداریم گرکان!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

امیر در تاریخ : 1393/5/12 - - گفته است :
بد برداشت نکنید من نگفتم کسی اعصابش خورده خواهرم توی همه داستاناش بنو میکشه بهش میگم داستانشو براتون بفرسته میگه بد نوشتم همه بهم میخندن
پاسخ : آهان! باشه بهش بگو بفرسته اگه خوب باشه به اسم خودش تو وب میذارم.

امیر در تاریخ : 1393/5/11 - - گفته است :
خواهرم اسمش الساست هروز کافی نت میره کلیپای این بنو دانلود میکنه تو هر سایتی نظر میده بن بذارید خلاصه ب کل قاطی کرده مثل شما داستان مینویسه بهش بگم اینجاش بده میره قرص اعصاباشو میاره میگه من دارم مشت مشت قرص میخورم با عقیده های من درست برخورد کن
پاسخ : اینجا کسی اعصابش خورد نیس فقط داستان هایی در رابطه با یه هنرمند نوشته میشه که برای همه اعضا قابل احترامه. هر کسی سلیقه ای داره و بهش باید براش ارزش قائل شد.

هدیه در تاریخ : 1393/5/10 - - گفته است :
سلام گلم شکلکدستت درد نکنه خیلی خیلی قشنگ و باحاله شکلکشکلکفقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسیشکلکشکلکشکلک
پاسخ : مرسی باشه میذارم مسافرت بودم.

اوا در تاریخ : 1393/5/9 - - گفته است :
چرا باقیشو نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ : باش میذارم

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/8 - - گفته است :
سلام خانومی خوبی عزیزم ممون بابت داستان زیبات بقیش رو کی میزاری ها شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : باشه زهره جون میذارم شکلک

کاترینا در تاریخ : 1393/5/7 - - گفته است :
واییییییییییییییییی مثل همیشه عالییییییی بود
شکلک
پاسخ : وایییییییییییییی مرسیییی شکلک

حنانه در تاریخ : 1393/5/7 - - گفته است :
عالی مثل همیشه.خیالم از بابت بن راحت شد.بازم کروگر شروع کرد!
پاسخ : میسی شکلک خخخخخخ کروگر که عادت داره!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب