close
تبلیغات در اینترنت
7کلبه1
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 14:0 | بازدید : 2128 | نوشته ‌شده به دست کاترینا | ( نظرات )

سلام بچه ها 

الهه جون ادامه ی داستان جسد مرده رو فعلا نمی تونه بزاره و من جاش داستانمو میزارم امیدوارم خشتون بیاد

این داستان برگرفته از فیلم ترسناکه حلقه هست البته با کلی تغییرات!! خلاصه این داستان ترسناکه از دست ندید اگر هم از داستان های ترسناک خوشتون میاد بگید تا من براتون داستان های ترسناک کبری11 بزارم 

حالا برید ادامه مطلب 

 

دقیقا در روز تولد سمیر قرار بود بدترین اتفاق ممکن بیوفته ولی هیچکس نمی دونست

بن:الو سمیر میشه بیای به این آدرسی که برات میفرستم آخه باهات کار مهمی دارم!  سمیر:خیلی خوب باشه

1ساعت بعد

بن:اههههه چرا سمیر اینقدر دیر کرد نکنه می خواد منو بترسونه؟؟/ نه بابا سمیر اهل این حرفا نیست که  عه چه کلبه ی ترسناکی آره بهتره برم اونجا قایم بشم بعد بپرم بیرون سمیرو بترسونم هههههه

درون کلبه

بن:وایی چه ترسناکه غلط کردم بهتره برم بیرون  بن تا می خواد بره بیرون در قفل میشه و بن شاهد این میشه که یک دختر با موهای خیس سیاه که جلوی صورت انداخته نزدیک میشه که یکهو وارد بدن بن میشه!!! بن:آهههههههههههههههههههههههههههه

صدای بن کل اون منطقه رو پر میکنه

همون لحظه در راه

سمیر:اه اینجا هم جا بود که بن قرار گذاشت! اه

سمیر به اون مکان رسید ولی اثری از بن پیدا نکرد!   سمیر:لعنطی پس بن کجاست؟؟نکنه باز می خواد منو بترسونه؟ سمیر تو افکار خودش غرق شده بود که چشمش به همون کلبه خورد!!

سمیر وارد کلبه میشه چند لحظه سکوت برقرار میشه ولی ناگهان...... از چشم سمیر به طور ناخداگاه آب میاد و دوچشم قرمز د تاریکی نمایان میشه !!! اون موجود چشمان براق و موهایی آشفته داشت و حسابی عصبانی بود!سمیر از ترس حتی نمی تونست تکون بخوره تنها صدایی که سمیر میشنید صدای قدم های اون موجود بود که داشت نزدیک و نزدیک تر میشد سمیر خیلی ترسیده بود بعد از چند لحظه بالاخره به خودش اومد و خودشو از پنجره پرت کرد بیرون! بن باصدای وحشتناکی دنبال سمیر میدوه سمیر وارد ماشین میشه هر چی می خواد ماشینو روشن کنه نمیشه ماشین استارت نمی خوره!! و بن آروم اروم به سمیر نزدیک میشه.... 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

المیرا در تاریخ : 1393/6/9 - - گفته است :
ویییییییییی باحال هیجانیه خسته نباشی گلم
پاسخ : مرسیییی عزیزم :-*

مهدیه در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
عزیزم باز کاری نکنی بن تو ی این قست خیلی ترسناک باشه بن اصلا شکلش ترسناک نیست راستی ادامه رو کی میزاری
پاسخ : اتفاقا این تازه اولشه ترسناکیش هم بیشتر میشه ههههه

فاطمه در تاریخ : 1393/5/30 - - گفته است :
عالی بود گلم خوراک من داستان های ترسناکه
پاسخ : مرسیییییی

فاطمه در تاریخ : 1393/5/30 - - گفته است :
عالی بود گلم خوراک من داستان های ترسناکه
پاسخ : مرسیییی

السا در تاریخ : 1393/5/30 - - گفته است :
مرسییییییییییییییییییییییییییی ابجیییییییییییی جون خیلی قشنگه
پاسخ : مرسیییییییییییییییییی آبجی

هدیه در تاریخ : 1393/5/29 - - گفته است :
سلام عزیزم دست گلت درد نکنه خیلی قشنگه فقط لطفا ادامه اش را زود بزار مرسسسیییی
پاسخ : خواهش باشه زود میزارم

سمانه در تاریخ : 1393/5/29 - - گفته است :
ممنون عزیزم!!!
داستان تزسناک خیلی دوست ندارم بیشتر داستانهایی رو ترجیح میدم ک امکان اتفاقش تو واقعیت هم باشه....
اما بازم ممنون!!!
پاسخ : خواهش می کنم

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/29 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات دوست دارم
پاسخ : خواهش

حنانه در تاریخ : 1393/5/29 - - گفته است :
کاترینا من حلقه رو نخوندم ولی تو رو خدا زیاذی ترسناکش نکن،مخم درگیر میشه و شب خابم نمیبره...!
پاسخ : خخخخخ اتفاقا خیییلیییی ترسناک شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب