close
تبلیغات در اینترنت
7 کلبه2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 13:10 | بازدید : 1229 | نوشته ‌شده به دست کاترینا | ( نظرات )

خوب اینم ادامش

برید ادامه ی مطلب

 

وقتی سمیر تو ماشین بود متوجه شد که اون موجود همون بنه که همچین قیافه یی گرفته بن وحشی سرعتشو کم کرد و به ماشین سمیر نزدیک شد ماه کامل هم از زیر ابر ها نمایان شد  و تا این اتفاق افتاد بن فریاد بلندی زد و به سمت جنگل تاریک اطراف کلبه دوید! پای سمیر کاملا سست شده بود و نفسش در نمیومد یک ربع سمیر توی کمای ترس موند و بعد به خودش اومد! سمیر:ا...و...ن...ب..ن...ب..و..د....؟؟؟ سمیر از ترس حتی حرف هم نمی تونست بزنه بالاخره هم موفق شد ماشینو روشن کنه و به سمت خونه بره

خانه ی سمیر

سمیر کل بروبچ پاسگاه رو دعوت کرده بود و همه منتظر این بودن که سمیر وارد خونه بشه و غافل گیرش  کنن

همه بروبچ صدای پای سمیرو شنیدن و آماده ی غافلگیر کردن سمیر بودن اما وقتی سمیر درو باز کرد.....همه با غم به صورت اندوهگین سمیر نگاه کردن!

اندریا:سمیرررررر چی شده؟  سمیر:ب.....نننننن ....  آندریا:بن؟

1 ساعت بعد خانه ی سمیر

خانم کروگر:گرکان بگو چی شده؟مگه چه اتفاقی برای بن افتاده که تو اینجوری آشفته شدی؟ جنی:راست میگه سمیر بگو   سمیر:بن....وحشی شده!!  همه با هم:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هارتموت:سمیر؟  سمیر:باور نمی کنید؟ بن با من تو جنگله یگر قرار گذاشت وقتی رفتم سر قرار.... هارتموت حرف سمیرو قطع میکنه و میگه:جنگله یگررررر؟؟؟؟؟؟؟ اون جنگل ممنوعه شده مگه شما ها خبر نداشتید؟  سمیر:چی؟نه!  سوزانه:اون جنگل به خاطر یک کلبه ی چوبی وحشتناک ممنوعه شده هیچکس مخصوصا این موقع شب اونجا نمیره!  سمیر:بن هم تو اون کلبه بود!  همه:چی؟؟؟؟ هارتموت:اون کلبه یک موجود عجیب داره یک انسان که انگار در اثر ماه گرفتگی به یک موجود عجیب تبدیل شده یک دختره که موهای خیس سیاهی جلوی صورتشو گرفته!!!  سمیر:واییی خدای من حالا باید چی کار کنیم؟ هارتموت:فردا همه راس ساعت 10 صبح تو آزمایشگاه KTU جمع باشید باید نقشه بکشیم   همه:باشه

ساعت 10 شب

سمیر روی کاناپه دراز کشیده بود و حسابی هم ترسیده بود که ناگهان تلویزیون روشن میشه ولی تصویر برفکی داره!!!! همون لحظه چراغ هم شروع به روشن خاموش شدن میکنه و اشک از چشمان سمیر سرازیر میشه چند لحظه بعد قیافه ی وحشتناک بن جلوی سمیر ظاهر میشه!!!!!و......


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

المیرا در تاریخ : 1393/6/9 - - گفته است :
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ وای باحاله خسته نباشیشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : بازم مرسیییی :-*

الناز در تاریخ : 1393/6/2 - - گفته است :
سلام كاترينا جان. البته هر كسي سليقه خاص خودشو داره ولي من زياد با اين داستان حال نكردم . لطفا داستانايي رو بذار كه به واقعيت و به سريال كبري 11 نزديكتر باشن. من دوست دارم مثل سابق خواننده داستانايي باشم كه ادم فكر مي كنه مي تونه يه سناريوي جذاب براي سريالسازاي كبري 11 باشه.با اين حال مرسي گلمشکلک
پاسخ : سلام الناز جان
بله دیگه هر کی یک سلیقه یی داره دیگه
آره ولی مهم اینه که بچه ها دوست داشته باشن چه واقعی چه تخیلی شکلک

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1393/6/1 - - گفته است :
وای كاترينا وای وای وای دقيقاهمینجاكه اوندفعه توش مونده بودم داستانوتموم كردی ادامه تكراریه من ميگم بقیشوبذارزوووووووووودمن دارم ميتركم چقدقشنک مينويسی بعداين داستانای ترسناك كبرا11روحتمابذار
پاسخ : باشه مرسیییییییی شکلک

نيلوفر11 در تاریخ : 1393/6/1 - - گفته است :
يه لحظه فكر كردم نكنه بن گرگيه شده باشه ههه
ادامه بده زهنمون حسابي درگير شد!
پاسخ : خخخخ نه سامرا رفته تو جلدش ههههههه

هدیه در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
سلام عزیزم شکلکدستت درد نکنه خیلی قشنگه وای عالیهشکلکشکلکشکلکفقط لطفا ادامه اش رو زود بزار دفعه ی بعدم کمی بیشتر بزار شکلکشکلکمرسسیییشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام عزیزم مرسیییی باشه حاتما دفعه ی بعد بیشتر میزارم شکلک

ANA در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
با اینکه برام خونده بودی ولی تا آخرشو خوندم.
عاااااااااااااااااااااااااااااااااالییییییی بود.
شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : هههههه مرسییی شکلک

زهره صابری در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
سلام گلم مممون بابت داستان زیبات خوب بود ادامش رو کی میزاری شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام گلم خواهش می کنم ادامشم زود می زارم شکلک شکلک شکلک

مهدیه در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
وای می کشمت کاترینا خیلی بدی بن کجاش ترسناک ها ادامه
پاسخ : خخخخخخخخ باشه ادامشم زود می زارم

حنانه در تاریخ : 1393/5/31 - - گفته است :
عالییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم
فقط لطفا ادامشو زود بذار
پاسخ : مرسیییی چشم ادامشم زود میزارم شکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب