close
تبلیغات در اینترنت
7کلبه3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 02 شهريور 1393 ساعت 15:3 | بازدید : 875 | نوشته ‌شده به دست کاترینا | ( نظرات )

ادامه مطلب

 

صبح ساعت 9/30

آندریا:سمیرررررر از روی زمین پاشو سمیررررر!!  سمیر یکدفعه بیدار میشه و میبینه اندریا بالای سرشه آندریا:سمیر چیزی شده؟  سمیر:نه آندریا لباس بپوش بریم آزمایشگاه هارتموت!!  آندریا:باشه  وقتی آندریا میره سمیر از روی زمین بلند میشه و میبینه روی تلویزیون یک خطی از بالا تا پایین کشیده شده  سمیر همون لحظه میفهمه که این ماجرا خواب نبوده و کاملا هم واقعیه!!

آزمایشگاه KTU

هارتموت:سلام بچه ها همه:سلام  هارتموت:خوب و حالا نقشه ما باید همگی بریم تو اون کلبه و سر بنو گرم کنیم یعنی براش تله بزاریم بگیریمش و جریان برقو بهش وصل کنیم!!  جنی:هارتموت حالت خوبه اینجوری که بن کباب میشه!! هارتموت:نه یک نوع برق مخصوص هست که فقط مثل شک میمونه اینطوری اون دختره از بدن بن خارج میشه راستی اینم ایمروز فهمیدم که اسم اون کلبه ring هست سمیر:حالا چرا این؟  هارتموت:چون وقتی اون موجود میخواد کسی رو بکشه قبلا اون موجود یک حلقه میبینه و بعد هم خدابیامرز میشه   سمیر:وایی

خانم کروگر:خوب ساعت چند بریم؟  هارتموت:ساعت 8 شب

ساعت 8 شب

همه بروبچ به اون کلبه نزدیک میشن و طبق نقشه یی که هارتموت کشیده بود سمیر وارد کلبه میشه  قرار بود که هروقت سمیر بنو دید اون لامپی که دسته رو بشکنه تا بروبچ بریزن تو همین اتفاق هم افتاد لامپ شکست ولی...... بروبچ هر کاری می کردن در باز نمی شد کروگر:لعنطی جون گرکان در خطر یک فکری کنید  جنی:پنجره!!! بروبچ از پنجره وارد کلبه میشن و به بن تیر بیهوشی میزنن و همراه سمیر به ازمایشگاه میبرن


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

ANA در تاریخ : 1393/6/4 - - گفته است :
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی

Fatemeh در تاریخ : 1393/6/3 - - گفته است :
سلام کاترینا جون توروخدا زود بزار( توی این هفته) خیلی داره قشنگ میشه
پاسخ : سلام فاطمه جون من تو این هفته حتما تمومش می کنم چون بعدش می خوایم بریم مسافرت

هدیه در تاریخ : 1393/6/2 - - گفته است :
سلام عزیزمدستت درد نکنه خیلی قشنگه فقط لطفا زود ادامه اش رو بزار مرسی
پاسخ : سلام گلم مرسیییی باشه حتما

دلسا در تاریخ : 1393/6/2 - - گفته است :
وای خدایا من چراهمچین می کنم.تا حالا داستان به این قشنگی نخونده بودم.وقتی داستان رومی خونم احساس می کنم خودم هم توجنگلم.زودبقیشو بزار.فقط زیاد کشش نده.خیلی باحاااااااااااااااااااااااله.
پاسخ : ههه مرسی نظر لطفته
باشه حتما

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/2 - - گفته است :
سلام گلم خوبی ممون بابت داستان زیبات دوست دارم عجعب نقشه کشید
پاسخ : سلام گلم خخخخ آره

حنانه در تاریخ : 1393/6/2 - - گفته است :
داستانت مثه همیشه عالی بووود.ولی چرا کم گذاشتی؟منتظر بقیشما
پاسخ : مرسییییی باشه زود ادامشم میزارم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب