close
تبلیغات در اینترنت
7کلبه4 قسمت آخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
چهارشنبه 05 شهريور 1393 ساعت 12:18 | بازدید : 5793 | نوشته ‌شده به دست کاترینا | ( نظرات )

به افتخار همتون زیاد نوشتم

اینم قسمت آخرش 

 

هارتموت:خوب همه عقب وایسید این شک خطر زیادی داره!!1 2 3

هارتموت اون شکو به بن وصل میکنه و فریاد بن تا اون سر دنیا میره

1 ساعت بعد

هارتموت از اتاق میاد بیرون و همه به سمتش میرن

سمیر:چی شد هارتموت موفق شدی؟  هارتموت:آره من اون دختره رو هم دیدم که از بدن بن خارج شده و رفت!!! خیلی وحشتناک بود وایییییییی  سمیر:بن حالش چطوره؟ هارتموت:بیاید ببنید!   همه وارد اتاق میشن و همون لحظه بن از تخت بلند میشه با قیافه ی عصبانی و موهایی که جلوی چشماشو گرفته بود به سمیر نزدیک میشه همه یک قدم میرن عقب جز کروگر و سمیر وقتی بن کاملا جلوی سمیر رسید و سمیر تو چشمای بن نگاه کرد غم بزرگی وجودشو در بر گرفت چشمای بن تقریبا قرمز بود و هنوز هم وحشتناک!!

مدت زیادی می گذره و بن به حالت اول برنمی گرده بن هر شب خواب میدید که یک دختره عجیب و ترسناک پیشش میاد و دستشو میگیره و میگه تو کمکم می کنی! بن که دیگه خسته شده بود از بس این خوابو میدید تصمیم گرفت بدون اینکه به کسی بگه در مورد اون دختر تحقیق کنه و کمکش کنه بن یک شب خواب دید که بازم دختره اومده و میگه اسمش سامراست کمکم کن

بن در مورد دختر ماه گرفته یی به نام سامرا تحقیق می کنه و بلاخره زندگی نامه ی اون دختر رو درمیاره

سامرا یک دختر یتیمه که خانواده یی به فرزندی قبولش کردن ولی چون دختره خیلی غیر عادی بوده اونو شبانه به درون یک چاه میندازن ولی همون لحظه دختره شاهد ماهگرفتگی شده و به این موجود تبدیل شده بن نشونیه چاه رو با بدبختی پیدا کرد و به اون منطقه رفت روی اون چاه یک خونه ساخته شده بود بن زمین اون خونه رو خراب کرد و چاهو پیدا کرد و درشو باز کرد هیچ چیز معلوم نبود بن مجبور شد وارد چاه بشه وقتی وارد شد جنازه ی سیاه سامرا رو پیدا کرد و همونجا هم به طور ناگهانی خوابش برد و خواب سامرا رو دید

سامرا هیچوقت حرف نمی زد به همین دلیل هم برای اولین بار موهای سیاهشو کنار زد و با لبخند به بن نگاه کرد و رفت ولی قبلش صحنه های عجیبی جلوی چشمان بن گذشت این صحنه ها یک چیز میگفتند:

زمانی که اسب ها خود را در دریا غرق می کنن زمانی که خون آب را فرا می گیرد زمانی که نردبان بلندی را میبینی زمانی که در آینه زن سوار کار رو میبینی زمانی که ناخون شکسته میبینی زمانی که درختای سوخته میبینی زمانی که ......(آقا زیاده همین کافیه هههه) اونوقت بعد از یک هفته در ساعت 10 شب به طور فجیهی میمیری! سامرا این چیز ها رو تو خواب به بن نشون داد ولی به بن فهموند که هر کسی یک فیلم ویدیویی رو ببینه که این فیلمش باشه اونوقت میمیره همون لحظه بن از خواب میپره و سریع از اون منطقه دور میشه هفته های بعد خبری  در  اخبار پخش میشه که یک فیلم ویدیویی باعث مرگ چندین بیننده اش شده

پایان

(البته من اینو بگم که این داستانو از فیلم ترسناک the ring  ایده گرفتم  اگر برید تو اپارات ببینیدش یا عکساشو سرچ کنید میبینید که اون دختری که تو این داستان هست دقیقا چه شکلیه!)

 

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هستی در تاریخ : 1393/6/13 - - گفته است :
پاسخ : بوسسسسسسسسسس اینطوری ساده تره هههه

ایدا در تاریخ : 1393/6/9 - - گفته است :
سلام.من تازه باهاتون اشنا شدم.می خواستم ببینم تام صفحه شخصی داره یا نه اگه داره شما توش نظر گذاشتین یا نه.اگه گذاشتین واکنشش چی بوده؟؟ممنون
پاسخ : سلام
بله صفحه شخصی تو فیسبوک داره ولی نظراتو جواب نمیده

المیرا در تاریخ : 1393/6/9 - - گفته است :
اخر فیلم حلقه یه جور دیگه بودا نتونستن دخترو نابود کنن البته من خیلی وقت پیش دیدم خوب یادم نیس
ولی خیل قشنگ بود موفق باشی عزیزم
پاسخ : مرسییییییی :-*

مهدیه در تاریخ : 1393/6/8 - - گفته است :
عزیزم داستان بعدی کی میزاری

مهدیه در تاریخ : 1393/6/8 - - گفته است :
عزیزم داستان بعدی کی میزاری

مهدیه در تاریخ : 1393/6/8 - - گفته است :
عزیزم داستان بعدی کی میزاری

فاطمه در تاریخ : 1393/6/7 - - گفته است :
عالی بود گلمممم ! از این داستانت یه ایده ی خوب گرفتم یه داستان ترسناک دیگه در راهه
پاسخ : مرسیییی باشه ای ول

هدیه در تاریخ : 1393/6/7 - - گفته است :
سلام عزیزمدست دگلت درد نکنه خیلی خیلی خیلی عالی و قشنگ بود بازم از این جور داستانا بنویس مرسیفقط اگه اینجور نوشتی بن رو انقدر وحشتناک و ترسنک نکن گناه داره بخدا
پاسخ : سلام گلم ممنون باشه حتما

هدیه در تاریخ : 1393/6/5 - - گفته است :
سلام عزیزمدست گلت درد نکنه خیلی خیلی خیلی قشنگ و عالی بود اگه تونستی بازم ازین جور داستانا بنویس مرسیییییییییییفقط اگه بازم نوشتی بن رو این قدر ترسناکش نکن گناه داره بخدا!!!!!!!!!

السا در تاریخ : 1393/6/5 - - گفته است :
مرسیییییی اجییی عالییی بود بازم گل کاشتی
پاسخ : مرسی آبجی دمت گرم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب