close
تبلیغات در اینترنت
7 سوء تفاهم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
دوشنبه 17 شهريور 1393 ساعت 20:45 | بازدید : 1259 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها.امیدوارم هممون رو بابت تاخیر تو پست گذاشتن ببخشید.این داستان مال منیبا گلی بهترین دوستمه،امیدوارم به اندازه من از این داستان خوشتون بیاد.حالا برید ادامه مطلب.راستی داستان حول دفتر خاطرات بن میچرخه.

دارم حس میکنم انگار یه جای کار میلنگه/اونی که تو ولش کردی تو این روزا دلش تنگه/حواسم جمعه بت اما تو این روزا حواست نیس/اونی که از خودت کندی دل من بود لباست نیست/کجا بازی چشماتو به دست اشک بخشیدی/کجا پشتت نبودم که تو از ادامه ترسیدی/چرا هر چی که پیش میرم نگاهت رو به من سرده/اهمیت نمیدی به کسی که با تو همدرده/ته چشمام بارونه وجودم از شکست میگه/مثه غریبه هایی باهام شدی یه ادم دیگه

اشکاش بی اختیار از روی گونه هاش پایین میغلتیدند.سمیر که تا الان تحمل کرده بود چیزی نمیگفت نگرانیش به حد غیر قابل تحمل رسیده بود با فریاد از انا پرسید:مگه چی نوشته؟الان کجاست؟انا که شوکه شده بود هیچ حرفی نمیزد.نمیفهمید چرا برادرش این کار رو با اونها کرده.بی اختیار به هفت سال پیش برگشت.روزی که بن اون حلقه رو بهش داده بود و بعد از اینکه جیم به اون گفته بود که بن با یه دختر دیگه نامزد کرده سعی کرده بود اون حلقه رو دور بندازه ولی نمیتونست و اون رو یه قایم کرده بود و بدون هیچ خبری از کلن رفته بود.تمام این مدت سعی کرده بود از بن متنفر باشه ولی میدونست ته قلبش نمیتونست بن رو فراموش کنه حتی تکون دادن لبهاش براش سخت بود.فقط به سمیر نگاه کرد.چیزی سخت راه گلوش رو بسته بود.سمیر پاک قاطی کرده بود دفتر رو از دست انا کشید و باناباوری به دست خط بن خیره شده بود.که بن و انا همدیگر و میشناسن و حتی بیشتر از یه اشنایی ساده.غمی که توی چشمای بن دیده میشه و رفتار سرد انا نسبت به بن اون رو گیج میکرد.بن سعی میکرد قضیه رو یه دوستی ساده جلوه بده ولی نمیشدسمیر رو فریب داد و تا اون روز دوشنبه که همه چیز فاش شده بود.

دوشنبه ۱۰ صبح در پاسگاه:بن در حالی که برای تسکین سر دردش سرش رو روی میز گذاشته بود و داشت به هفت سای پیش فکر میکرد.روری که انا رو برای اولین بار دیده بود و اولین چیزی که توجهش رو جلن کرد...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 14
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

المیرا در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
خیلی باحاله مبینا جون وحنانه جون ممنون
پاسخ : خاهش عزیز دل

هدیه در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
سلام عزیزم شکلکدست گلت درد نکنه خیلییییییی عالی و قشنگهشکلکشکلکشکلکفقط یه خواهش لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسیییییییییشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : مرسی گلم.منم از منیبا ممنونم
یه ذره صبر کنی زود میذارمش

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب